آناپورنا

وسیع باش..... و تنها..... و سربه زیر ..... و سخت

معرفی فروشگاه لوازم کوهنوردی دومان

 

ما کوهنوردها سبک زندگی مخصوص به خودمان را داریم. کوه در زندگی و سرنوشت خیلی از ماها نقش مهمی بازی میکند. دوستمان مرتضی صالحی حرف قشنگی زد:  زندگی کوهنوردی مان با تمام دوستی ها و رفاقت ها در حال گذره. چه قله ها که صعود کردیم. در این راه چه کوهنوردانی که در مسیر به آنها خدا قوت گفتیم و رفتیم. با بعضی هاشون برنامه های مشترک اجرا کردیم.  و با بعضی هاشون ادامه راه زندگی را دوشادوش هم طی کردیم. نگاهمان به زندگی وسیع تر شد و به تعداد دوستان مان اضافه.  شاید قریب به بیست سال از اولین روزهایی که پا به کوه گذاشتیم میگذره.  سبک زندگی کوهنوردی آنقدر در ما ریشه دوانده که حتی آن سلام علیک ها و خدا قوت های سال های دور هم برایمان حرمت دارد. همان دوستی های دورادور و ظاهرا ساده هم آنقدر عمیق ما را به گذشته پیوند داده که حالا بعد از گذشت آنهمه سال بهانه ای می شود برای دور هم جمع شدن.

دیشب با تعدادی از همنوردان روزهای خوب توچال دهه هفتاد و اوایل هشتاد در محل فروشگاه کوهنوردی دومان دور هم جمع شدیم و تجدید خاطرات کردیم.

 

 برادران عدالت که دیشب مهمان آنها بودیم کوهنوردانی با اخلاق و باسابقه هستند که فروشگاه لوازم کوهنوردی دومان را مدیریت و و پوشاک و اجناس اورجینال با قیمت بسیار مناسب عرضه میکنند. با توجه به تجربه و پیش زمینه قبلی شغلی شان ، به تولید برخی پوشاک کوهنوردی از جمله گتر و روکش کوله و پانچو و غیره با برند دومان نیز می پردازند.  برای کسانی که ساکن شمال و غرب تهران و دور از منیریه و مراکز لوازم کوهنوردی هستند این فروشگاه می تواند گزینه بسیار مناسبی باشد.

برای این دوستان گرامی آرزوی موفقیت دارم.

 

 

راه های تماس  :

انتهای اشرفی اصفهانی-چهار دیواری-سیمون بولیوار-خیابان اقبالپور-نبش کوهسار دهم شرقی پلاک 73 واحد 7- فروشگاه لوازم کوهنوردی دومان

09126753977 مهرداد عدالت

09125021267 اکبر عدالت

44806836  --44809456 --44806821

https://telegram.me/domanedalat

Edoman.blogfa.com

https://www.instagram.com/edoman.ir

  
نویسنده : آنا ; ساعت ٩:٠٦ ‎ب.ظ روز دوشنبه ۱٦ اسفند ۱۳٩٥
تگ ها :

تسلیت

 

 

 

 

 

 

 

 

تلخ است اما چهل روز دیگر که از این ماجرا بگذرد، نه در پلاسکو، که در پاساژها و بازارهای دیگر دنبال خرید شب عیدیم و یادمان می رود که آخرین شب دی ماه خودش یلدایی بود و با تلخی به صبح بهمن گره زدیم.

افسوس

  
نویسنده : آنا ; ساعت ٩:۱۱ ‎ب.ظ روز شنبه ٢ بهمن ۱۳٩٥
تگ ها :

هاشمی رفسنجانی

دو تا پله یکی  میدوام به قطار بعدی برسم و با  زور و خواهش و التماس در حالیکه فقط جا برای یک کفشم هست یه لنگه پا می ایستم دم در. این داستان هر روز منه برای رفتن به سر کار. ولی امروز مترو بیشتر از روزهای عادی دیگه شلوغه. شاید چون امروز رایگانه !!! راهرو تا در خروجی اونقدر آدم کیپ تا کیپ هست که برای یک لحظه دچار تنگی نفس شدم.  بالاخره  اومدم بیرون. همه به سمت خیابون انقلاب و دانشگاه تهران در حال حرکتند.  عده ای پلیس و انتظامات با لباس شخصی  توی میدون مستقر هستند. یکی از همکارامو بین اونها تشخیص میدم!  چند نفر گوشه دیوار ایستادند و دارن پوستری از هاشمی و روحانی در کنار هم  رو بر میدارن.

سکوتی عجیب.. صدای حزن انگیز مداحی..  صبحی تاریک و در سایه...  مردمی با چهره های  مستاصل!  ناگهان صدای جمعیت روبروی دانشگاه بلند میشود. اول فکر کردم اشتباه میشنوم!  شعارهای بعدی و بعدی .. و نگاه شاهدان و رهگذران نگاهی از سر کنجکاوی، از روی خشم، تعجب و تحسین. و جمعیتی که این بار نه به سمت میدان آزادی که برخلاف همیشه به حرکت در می آید  و من که به دیوار نرده ای دانشگاه تکیه داده ام و فقط نظاره گرم. نظاره گر تاریخی که می آید و همیشه از جلوی همین دانشگاه  پیر و خسته  می رود.

خبر کوتاه اما آنقدر بزرگ بود که نمیشد یادگاری از آن در اینجا ننوشت و اینروزها همه ی ما درگیر این خبر و حواشی اون بودبم. آقای علی اکبر هاشمی رفسنجانی 19 دیماه امسال درگذشت.

 

 

 

.. .. .. .. ..

توضیح عکس: محسن هاشمی رفسنجانی، مدیرعامل سابق متروی تهران.

  
نویسنده : آنا ; ساعت ٩:۱۱ ‎ب.ظ روز چهارشنبه ٢٢ دی ۱۳٩٥
تگ ها :

کمپین منع کپی پیست مطالب کوهنوردی

 

 

" به دنبال برگزاری نشست وبلاگنویسان در رابطه با  دزدی مطالب و اخبار وبلاگ‌ها و سایت های کوه و کوه‌نوردی توسط تعدادی از کانال‌های تلگرام که چند هفته پیش در پارک  آب و آتش برگزار شد، تعدادی از دوستان آن نشست با همکاری سایر کوهنویسان احساس تکلیف کرده و  داوطلبانه تصمیم گرفتند این حرکت را در تلگرام ادامه دهند. " 

 


این مقدمه ی مطلبی بود که دیروز عصر قصد داشتم منتشرش کنم. هر چند در آن گروه که بنا به ضرورت گاهی نظر دادم  و حتی دیگر وبلاگنویسان که احساس وظیفه کرده و از وقت و زندگی خود گذشته  مباحث را به طوری جدی پیگیری می کردند، با بداخلاقی هایی از سوی برخی ادمین کانال های تلگرامی که اسم محترمشان به عنوان یک فعال کوه نویس تا به حال به گوشم نخورده بود مواجه شدم.  بد اخلاقی و تهمت و سپس ترک کردن گروه بدون شنیدن نظرات مخالفان و بدون پاسخگویی کاری بود که چندین نفر انجام دادند.

آنجا هم گفتم برای پیش بردن هدف (مقابله با سرقت  مطالب و کپی بدون ذکر منبع ) باید بحث کنیم و کاملا طبیعی است که بحث ها گاهی دوستانه نباشد و تذکرها کمی قاطعانه تر و تندتر باشد.  ولی عده ای همین روال را تاب نمی آوردند و از گروه می رفتند.  ولی عده ای دیگر با وجود تحمل فشار و ناراحتی، به خاطر اعتقاد قلبی ای که به عنوان این کمپین داشتند ترجیح دادند که بمانند و موثر باشند.  از جمله خود من که تصمیم داشتم متنی در وبلاگم بنویسم و همه علاقمندان را دعوت کنم.

امروز در کمال تعجب دیدیم این گروه بدون پیش زمینه و اعلام قبلی  و بدون عذرخواهی از اعضای 90 نفره آن یکباره حذف شد!!  یعنی تمام آن وقت گذاشتن ها، بحث کردن ها ، نتیجه گیری ها و انرژی ای که دوستان گذاشتند به هیچ انگاشته شد.

دیروز می خواستم اینجا بنویسم که کمپین اخیر نشانه ای کم نظیر از هم اندیشی و از خرد جمعی در بین کوهنوردان و کوه دوستان است. ولی حالا حرف نانوشته ی خود را پس میگیرم. ما حالا حالا ها تا رسیدن به تفکر و حرکت جمعی فاصله داریم. 

دیروز می خواستم دعوت تان کنم که با عضویت در آن کمپین و بیان نقطه نظرات خود از این حرکت حمایت کنید ولی امروز خوشحالم که اینکار را نکردم. باید صبر کرد.  هنوز ظرفیتش  مهیا نیست.  هنوز عده ای حرمت به قلم و کوهنویسان و خودشان را یاد نگرفته اند. برای آقای قیدی نژاد متاسفم.  

 

- از آقای علایی که در ابتدا از عوامل اصلی ایجاد این کمپین و یکی از ادمین های این گروه بودند و بعد از مجادلات بی ثمر مجبور به واگذاری مدیریت آن و همراهی با کوهنویسان شدند و به خاطر ایده خوبشان تشکر میکنم و امیدوارم این حرکت زمانی دیگر و در جایی دیگر توسط ایشان و سایر دوستان ادامه پیدا کند. 

 

  
نویسنده : آنا ; ساعت ۱:۳٢ ‎ق.ظ روز سه‌شنبه ۱٤ دی ۱۳٩٥
تگ ها :

دعوت به نشست هم اندیشی وبلاگنویسان - آذر 95

به نقل از وبلاگ کلاغها :

 
" این روزها دزدی مطالب و اخبار وبلاگ‌ها و سایت های کوه و کوه‌نوردی توسط تعدادی از کانال‌های تلگرام سرعت بیشتری به خود گرفته است. شاید لازم باشد از دوستان وبلاگ‌نویس و صاحبان سایت‌ها بخواهیم خود را برای گونه‌ای اعتراض و افشاگری علیه این دزدی آشکار آماده کنند و یا از دوستان کوه‌نورد بخواهیم با مشاهده‌ی عملکرد ناسالم مدیران کانال در زمینه انتشار اخبار و مطالب بدون ذکر منابع و ماخذ، آن کانال را ترک کنند. "

 

 

 

و دعوت از دوستان کوه نویس برای نشست فصلی پائیز

سه شنبه 23 آذر ... پارک آب و آتش ... رستوران گپ 

ساعت 19

موضوع: گفت و گو و هم فکری در باره ی مسائل و مشکلات فعلی کانال های تلگرام 

 

 از مدیران و دست اندرکاران کانال های فعال تلگرام ( با مضمون کوه و کوه نوردی) نیز دعوت می شود در این دیدار و گفت و گوی دوستانه حضور داشته باشند.

  
نویسنده : آنا ; ساعت ٦:٤٩ ‎ب.ظ روز سه‌شنبه ۱٦ آذر ۱۳٩٥
تگ ها :

طنابکشی مسیرهای کوهنوردی


مون بلان در تابستان


توچال در فصل پاییز و بهار

 

اولی مسیر صعود به قله مون بلان، مهمترین و پر ترددترین قله اروپا با ارتفاع 4810متر  و دارای مسیر فنی و یخچالهای خطرناک

دومی مسیر صعود به قله توچال، پرترددترین کوه ایران با ارتفاع 3960 متر بدون هیچ گونه مسیر فنی و خطرناک

 

قضاوت با شما !!

 

 

 

........

در همین رابطه خواندن نامه آقای رضا زارعی رییس فدراسیون کوهنوردی که خودشان از حامیان و عاشقان این کوه  عزیز (توچال ) بوده و هستند  به عنوان یک فرد باتجربه و آگاه به مسائل کوهنوردی ، خالی از لطف نیست.  امیدوارم دوستداران توچال  که احساسی با این قضیه برخورد می کنند کمی به خود بیایند :

 

 

در میان شهرهای جهان کمتر پایتخت و شهری را می توان یافت که نظیر تهران در دامنه یک کوه نزدیک به 4 هزار متر و یا در دو ساعتی یک قله 5 هزار متری واقع شده باشد! شاید این نیز از مواهب خدادادی است که کمتر مورد توجه اهالی این شهر واقع شده و قدرش را نمی دانند. همانند ده ها موهبت دیگری که بی توجه از کنار آن عبور می‌کنیم. اما همین کوه مرتفع یکی از پرحادثه ترین نقاط طبیعی کشور نیز به شمار می آید و سالانه ده ها مورد مصدومیت و حتا مرگ و میر از شهروندانی بر جای می‌گذارد که به دنبال فرار از مشکلات شهری خود راهی ارتفاع می شوند.

وجود تفرجگاه هایی نظیر تله کابین، قهوه خانه ها و مسیرهای سلامتی نیز بر حضور گسترده تر افراد به دامنه های این کوه افزوده و از بدحادثه هرچه ارتفاعات بالاتر کوه شهری می شود گام های افراد ناآشنا به کوه نوردی بدان سهل تر و البته پرحادثه تر می شود.

در این بین نقش سازمان های امدادی و مشکلات شان برای خدمات رسانی در حالی که متولی این امر نیز نیستند پر رنگ تر و دشوارتر شده است.

وجود پناهگاه ها و جانپناه های مسیر دربند، درکه، کلک چال و دارآباد و البته قرارگیری و تسهیلات پیست اسکی در ارتفاع بالای 3500 متر بویژه در فصول سرد و خشن افراد ماجراجو و ناآگاه از کوه نوردی را راهی ارتفاعات می کند و البته ارتفاع بالا امدادرسانی به حادثه دیدگان را دشوار و دشوارتر کرده و خدمات رسانی را سخت تر و سخت تر. بدیهی است هیات ها، باشگاه ها و گروه ها هر یک بر اساس حس مسئولیت شان سعی در کاهش لطمات و حوادث دارند و به دنبال افزایش امکانات جای پای بزرگ تری را برای افراد شهری باز می کنند. از یکسو با ایجاد ستاد پیشگیری از حوادث به دنبال راهنمایی افراد مبتدی و جلوگیری از صعودشان سختی کار را می پذیرند و از سوی دیگر با تیرک گذاری و طناب کشی مردم بیشتری را تشویق به صعود می کنند!

تجربه چنین خدمات رسانی هایی به عینه در کوه هایی چون دماوند، الوند، علم کوه و سبلان شهادت بر افزایش تلفات می دهد. در مکانی که توفان و ارتفاع خبره‌ ترین افراد را نیز زمین گیر می کند چگونه می توان با شهری تر کردن کوهستان و افزایش تسهیلات مانع ارتفاع و سرما را نادیده گرفت؟!مهم تر از آن بر اساس کدام آمار و ارقامی قصد داریم کم‌حادثه ترین مسیر‌های مان را سهل الوصول تر کنیم!
چرا هر فردی به خود اجازه می دهد با شهری کردن کوهستان، بکری آن را از بین ببرد؟!یکبار سازمان و نهادی بخاطر علاقه مندی کارمندان خود بر فراز کوه جانپناه می سازد. گروهی بخاطر حزب و دسته و قدردانی از جنبش هم پیمانشان اقدام به تعمیر سقف یک جان پناه قدیمی می کنند. سازمانی دیگر بخاطر معاضدت با تفکر پیشینیان سقف جان پناه را از جا در می آورد. نهادی برای رفاه حال دیگران بر فراز قله پی و ریشه ایجاد می کند! نهادی دیگر برای مقابله به سر قله لشکرکشی می کند! و این بار فرد یا افرادی دلسوز برای کاستن از حوادث مسیر را تا ناکجاآباد طناب کشی می کند، گویی کوهنوردان می باید همچون عنکبوت در تار به جان کوهستان بیافتند!

متاسفانه این روزها حال توچال خوب نیست. دوستان توچال نه نیاز به ثبت نما و منظر خود دارد، نه نیاز به ساخت اتوبان و جاده. اجازه دهید کوه نوردان هر یک بر اساس توان شان از این کوه بالا روند. چه ایرادی دارد عده ای تا آبشار دوقلو، برخی تا شیرپلا، گروهی تا سیاه سنگ ها و معدودی به قله دست یابند؟! لطفن بجای سوق دادن آنکه حدش آبشار دوقلو است به سمت شیرپلا و آنکه امکانات سیاه سنگ ها را دارد به سمت قله، اجازه دهیم سرما و ارتفاع کوه نوردان را غربال کند. و اگر دلسوزشان هستیم تنها به راهنمایی آن ها بپردازیم نه رفع حاجات شان.

  
نویسنده : آنا ; ساعت ۱٢:٤٥ ‎ق.ظ روز سه‌شنبه ٢٥ آبان ۱۳٩٥
تگ ها :

روزی... فتح باغ...

 
 



آن کلاغی که پرید

از فراز سرما
و فرو رفت در اندیشه آشفته ابری ولگرد
و صدایش همچون نیزه کوتاهی پهنای افق را پیمود
خبر ما را با خود خواهد برد به شهر
همه می دانند
همه می دانند
که من و تو از آن روزنه سرد عبوس
باغ را دیدیم
و از آن شاخه بازیگر دور از دست
سیب را چیدیم
همه می ترسند
همه می ترسند اما من و تو
به چراغ و آب و آینه پیوستیم
و نترسیدیم
سخن از پیوند سست دو نام
و هم آغوشی در
اوراق کهنه یک دفتر نیست
سخن از گیسوی خوشبخت منست
با شقایق های سوخته بوسه تو
و صمیمیت تن هامان در طراری
و درخشیدن عریانیمان
مثل فلس ماهی ها در آب
سخن از زندگی نقره ای آوازیست
که سحرگاهان فواره کوچک می خواند
ما در آن جنگل سبز سیال
شبی از خرگوشان
وحشی
و در آن دریای مضطرب خونسرد
از صدف های پر از مروارید
و در آن کوه غریب فاتح
از عقابان جوان پرسیدیم
که چه باید کرد ؟
همه می دانند
همه می دانند
ما به خواب سرد و ساکت سیمرغان ره یافته ایم
ما حقیقت را در باغچه پیدا کردیم
در نگاه شرم آگین گلی
گمنام
و بقا را در یک لحظه نا محدود
که دو خورشید به هم خیره شدند
سخن از پچ پچ ترسانی در ظلمت نیست
سخن از روزست و پنجره های باز
و هوای تازه
و اجاقی که در آن اشیا بیهده می سوزند
و زمینی که ز کشتی دیگر بارور است
و تولد و تکامل و غرور
سخن از دستان
عاشق ماست
که پلی از پیغام عطر و نور و نسیم
بر فراز شبها ساخته اند
به چمنزار بیا
به چمنزار بزرگ
و صدایم کن از پشت نفس های گل ابریشم
همچنان آهو که جفتش را
پرده ها از بغضی پنهانی سرشارند
و کبوترهای معصوم
از بلندی های برج سپید خود
به زمین می نگرند
(فروغ)
  
نویسنده : آنا ; ساعت ۱٠:۳٦ ‎ب.ظ روز شنبه ۱ آبان ۱۳٩٥
تگ ها :

صعود دوجبهه دماوند در یک روز


نمای بزرگتر عکس

 

 

آنچه به چشم می آمد ساده بود، پر هیاهو بود، همراهی بود و آنچه به دل می آمد وسعت بود، تنهایی بود، سر به زیری بود و سختی. جمله ای که بارها در شرایط ناهموار زندگی انگیزه و تسلی بخشم بوده است: وسیع باش و تنها و سر به زیر و سخت!

سه سال بود که به این برنامه فکر میکردم. هرسال تابستان در تب و تابش می افتادم. هم هوایی ها، تمرین ها، بارگذاری ها و بنرها و تقدیم ها . . .  به چشم برهم زدنی شهریور از راه میرسید و دست طبیعت مانع می شد و من به اقتضایش احترام میگذاشتم.  ولی حس میکردم امسال آخرین فرصتم برای این صعود است. باز شهریور عجول با خبرها و پیش بینی های پربارش از راه رسید. هر روز هوا سردتر میشد و حلقه ی نگرانی بر من تنگ تر. دل رو به دریا زدم و در آخرین لحظات ، روزی رو به عنوان  روز صعودم انتخاب کردم. سه شنبه 16 شهریور 1395.

دوشنبه شب به اتفاق امین و پدرم راهی رینه و خانه مصطفی شدیم و اتاق پرافتخار هشت هزاری ها پذیرای ما شد. کنار کلنگ کاظم فریدیان عکسی به یادگار گرفتیم کلنگی که تکیه گاهی شد برای صعود به سخت ترین قله جهان و تقدیم شد به استاد و پیر کوهنوردی ایران کیومرث بابا زاده  به پاس یک عمر خدمت  به جامعه کوهنوردی. من هم تصمیم گرفته بودم صعودم را ، هرچند در حد و اندازه های خیلی خیلی کوچکتر از K2، تقدیم کنم به همه کودکان ناشنوا. خصوصا کودکان ناشنوای کاشت حلزون شده چون خواهرم کوچک عزیزم. هم او که قبلا  از نقاشی های بارانی اش در این وبلاگ گفته بودم.. صعود دو جبهه دماوند در یکروز..

1 بامداد سه شنبه من و پدر از خواب بیدار شدیم.  کمی پاستا گرم کردم و یک فنجان قهوه خوردیم به عنوان شام... شایدم صبحانه... ساعت 2 مصطفی ما را تا گوسفندسرا برد و ما راس ساعت 3 بامداد صعودمان را آغاز کردیم و چه صعود زیبایی! آسمان پر از ستاره بود. با نور هدلامپ تاریکی و سیاهی را می شکافتیم و پیش میرفتیم. تنها نبودیم. شاپرکها به استقبالمان آمده بودند و خرگوشها و روباه ها از دور ما را می پاییدند. اما فقط سکوت  بود و تنهایی و هرکدام از ما در دنیای خودمان . قبل از 6 صبح به بارگاه سوم رسیدیم. بعد از استراحت از پدر عزیزم که از اراک به خاطر همراهی من تا اینجا آمده بود، خداحافظی کردم و ساعت 7 صبح از بارگاه خارج شدم. با قدم های تندتری راه قله را ادامه دادم. پیش بینی ها درست نبود. باد و سرما خیلی بیشتر از چیزی بود که در سایتها گفته شده بود. شرایط صعود روز به روز سختتر میشود. شهریور است دیگر! شدت باد روی تپه گوگردی گاهی مانع صعود میشد . ساعت کمی  از 10:30 صبح گذشته بود که به قله جنوبی رسیدم. دو گروه روی قله مشغول عکاسی بودند. درآوردن موبایل با دستکش پر و عکس گرفتن با آن غیر ممکن بود. در آوردن دستکش در آن سرما هم کار من نبود. از خیرش گذشتم و راهی قله غربی شدم.  شدت باد به اوجش رسیده بود کمی پایین تر درپناه  صخره ای استراحت کردم. لباسهای بیشتری پوشیدم و با بی سیم به امین اطلاع دادم که حالم خوب است و آماده فرود هستم. ( امین 5 صبح از خانه مصطفی راهی پارکینگ غربی شده و در سیمرغ منتظر من بود. )

ساعت از 11 صبح گذشته بود که در ارتفاع 5500 متری به اولین رگه برفهای یخزده رسیدم. برای رسیدن به شن اسکی باید هفت هشت مترش را  تراورس میکردم ولی گیر کرده بودم. حس کردم مسیری که برای فرود دومم  انتخاب کرده ام برای این برنامه مناسب نبود. میتوانستم از مسیر شمالی که پناهگاه مرتفع تری دارد یا شمالشرقی که دو هفته پیش آنجا بودم استفاده کنم!  با رسیدن به شن اسکی سفت و یخزده و بارها زمین خوردن و تحمل فشار روی زانوها حسم به یقین تبدیل شد که جبهه غربی در روزهای سرد، پرچالش تر از مسیرهای دیگر است. هیچکس جز من و امین آنجا نبود. حتی ردپای روی برفها نشان می داد چندین روز از آخرین تردد در این مسیر گذشته است.  آفتاب بر پهنه وسیع زمین و آسمان می تابید و رو برویم یال طولانی و دشتی وسیع بود که در انتهایش دریاچه فیروزه ای لار می درخشید.

". . . دلتنگی های آدمی را باد ترانه ای می خواند  رویاهایش را آسمان پر ستاره نادیده میگیرد و هر دانه برفی به اشکی نریخته می ماند. سکوت سرشار از سخنان ناگفته است. . ."   شاملو

بر خلاف همیشه مایل به گوش کردن هیچ نوع موسیقی ای نبودم. ای کاش صدای موسیقی طبیعت را هم نمی شنیدم. صدای باد، قدمهایم، نفس هایم، جریان آب و ریزش گاه به گاه سنگ ریزه ها. کاش میتوانستم یک روز در سکوت مطلق و ابدی فرو روم تا شاید فقط گوشه ای از سکوت سنگین زندگی آن بچه ها را حس کنم.  ای کاش میتوانستم اندوه عمیقی را که در چشمهای معصوم این بچه ها دیده ام، تصویر کنم. اما حیف که نمی توانم. هنوز یادم هست شبی از شبهای بی روح تابستان بغض کرده بودی. با گلوی گرفته و زبان تاب خورده ات گفتی : " کاش یک جای دیگه از بدنم از کار می افتاد .. دست و پا نداشتم... ولی گوش سالمی داشتم" ... وقتی از نامهربانی همسالانت دلگیر میشوی... وقتی از همان بچگی، همبازی و رفیقی به خودت ندیده ای ... ناامیدانه "شنیدن" را از خدا و دنیا التماس میکنی. وقتی دستان خسته ات را میگیرم اما هیچ حرفی برای تسکینت و شاکر بودنت پیدا نمیکنم. وقتی نمیتوانم به تو بگویم عزیز دلم! دنیا شبیه نقاشی هایت نیست. همیشه لطیف و بارانی نیست. همیشه دوتا کودک شاد و بازیگوش  جلوی خانه جنگلی دنبال پروانه ها نمی کنند. در این دنیا با مردمان زرنگ و بی حوصله اش جایی برای خنده های کودکانه تو نیست...  اما عزیزکم این را بدان که صبر و بردباری ات در مقابل این محرومیت قابل تحسین است.  روح بیدار و شنوایت را می ستایم و دنبال راهی هستم که مردم دنیا را با تو بیشتر آشنا کنم.  

ساعت 1 بعد از ظهر به سیمرغ رسیدم. امین به استقبالم آمد با یک قهوه تلخ حسابی سرحال شدم.  کتلت بسیار خوشمزه ای که بیتا برایم درست کرده بود جانی به بدنم داد و آماده صعود دوم شدم.  قبل از ساعت 2 بعد ازظهر آرام و آهسته پشت سر امین به راه افتادم. نیم نگاهی به آفتاب داشتم و از اینکه هنوز خیلی فرصت دارم نفس راحتی میکشیدم. حس میکردم از پس اینکار به راحتی بر می آیم. قدم به قدم به ارتفاع 5 هزار رسیدیم. در افکارم غرق بودم. به این فکر میکردم که من ده ها بار از مسیرهای مختلف و شرایط مختلف این قله را صعود کرده ام. همیشه آنهمه سختی را به جان خریدم که بتوانم احساسم را در بالاترین نقطه در آغوش بگیرم. احساسی که به من قدرت میداد. حسی که ترس ها و ضعف هایم را به سخره میگرفت و مرا با خود تا اوج لذت می برد.  اگر این جانسختی را در راه رسیدن به قله های زندگی میگذاشتم  الان کجای این دنیا بودم؟!  بعضی آدمها با اینکه پایی برای دویدن ندارند سریعتر و چابکتر از من  در حال حرکتند... شاید این صعود در درجه ی اول بتواند نقطه عطفی در زندگی خودم باشد. شاید !

به قسمتهای سخت آخر مسیر رسیدیم و درگیر سنگهای ریزشی و برف شدیم.  در یک آن، حس کردیم هوا تاریک شد. شوک  زده برگشتیم پشت سرمان را نگاه کردیم. گل  خورشید در افق ناپدید شد!!!   کی هوا تاریک شد که نفهمیدیم؟! ساعت 7 عصر بود. با نگرانی سعی کردم قدمهایم را تند تر کنم. باد جنوب غربی با شدت هرچه تمام تر به ما خوشامد میگفت... ما به قله رسیده بودیم.. فضا وهم انگیز بود... شارژ ساعت جی پی اس مان تمام شد. امین اصرار داشت که هرچه سریعتر برگردیم و من اصرار داشتم حداقل یک عکس در قله بگیریم. کلی جمله آماده کرده بودم که در این لحظه بگویم ولی نشد و ما به سمت شن اسکی جنوبی دویدیم. 

مسیر جنوبی بسیاااار زیبا بود... آسمانی سیاه و پرستاره... نور روستاهای رینه، پلور، نوا، نیاک  و حتی تهران سوسو میزد  و لحافی از مه غلیظ  که از پشت قله پاشوره به سمت ما می آمد  و دلشوره ما را بیشتر میکرد.  هد لامپ ها را روشن کردیم... هم ارتفاع سنگ مثلث بودیم.  در خلا و بی حسی عجیبی فرود می آمدیم... این بار شن اسکی  با زانوهایمان مهربان بود  و با نرمی و ظرافت زیر پاهایمان می غلتید.  آنقدر سریع پایین می آمدیم که تخمین زدیم نیم ساعت دیگر به بارگاه میرسیم. ولی نه. انگار این راه قرار نیست تمام شود. . . .  آدمی هیچگاه از سختی ها جدا نیست و تا زمانی که سختی‌هایش را می‌فهمد، زنده است. ولی وقتی سختی‌های دیگران را درک می‌کند آن وقت یک انسان است. نعمت سلامتى مبدا همه نیازها ست و انسان بودن مقصد همه نیازها. . . 

انگار خستگی و کم آبی بیشتر از بدنم، ذهنم را درگیر کرده بود چون در تعیین موقعیتم دچار تردید شده بودم و جائیکه نور هدلامپ امین هم از دیدگانم دور شد خود را یک یال آنطرف تر از بارگاه دیدم. امین برای آماده کردن چای و گرفتن سراغی از پدرم زودتر رفته بود. با یک تراورس ساعت 10 شب به بارگاه رسیدم. پدرم را دیدم که چند ساعتی بود که از قله برگشته بود.

پاهایم توان راه رفتن داشت ولی به شدت خواب آلوده بودم. یادم آمد که 21 ساعت است که بیدارم و 19 ساعت است که بی وقفه در حالت قعالیت هستم. چشم هایم میسوخت که علتش نداشتن عینک هنگام فرود از تپه گوگردی (به خاطر تاریکی هوا) بود.  گرد گوگرد تماما روی صورت و لباسهایمان نشسته بود. خیلی دلم میخواست مسیر را تا گوسفندسرا ادامه دهم. ولی هم من خسته بودم ، هم پدرم و امین.  با چای چشم هایمان را شستیم و با کمک قطره بی حسی توانستیم پلک برهم بگذاریم و دقایقی بخوابیم. 

 
 در نمای بزرگتر

 


Damavand 47-48 // 1395.6.16
قله غربی بعد از دومین صعود

 

 فایل جی پی اس این برنامه

.  .  .  .  .

 

درباره کاشت حلزون:

حدود بیست سال پیش و قبل از آن هیچ راه حلی برای ناشنوایی های مادرزادی نبود و اغلب این بیماران ناچار بودند برای تمام عمر ناشنوا و معلول باقی بمانند. خوشبختانه پیشرفت تکنولوژی سبب اختراع پروتزهای شنوایی گردید که به واسطه آن ناشنوایان می توانند شنوایی خود را بازیابند. حلزون پروتزی است که پشت گوش کاشته میشود و تحریکات الکتریکی ضعیفی را در نزدیکی عصب شنوائی ایجاد کرده و از طریق تحریک عصب شنوائی باعث انتقال صوت به مغز میگردد. این اصوات توسط مغز شناسائی شده و در نتیجه باعث درک شنوائی میشود. سالانه 2000 الی 2500 کودک مبتلا به کم شنوایی یا ناشنوایی مادرزادی در ایران متولد می شوند که از این تعداد، حداقل 600 مورد با انجام عمل کاشت حلزون از نعمت شنوایی برخوردار می شوند.

اگر از عوارض و قیمت بالای این عمل، ماندن در صف انتظار عمل و از دست دادن سن طلایی آن و غیره بگذریم، این فقط روی خوش سکه است که ناشنوایان قادر به شنیدن هستند. ولی من میخواهم راجع به روی دیگر آن صحبت کنم. تعداد این کودکان در مقایسه با کل کودکان کشور و حتی در مقایسه با جامعه ی ناشنوایان خیلی کم است. ناشنوایان در کل دنیا از حمایت سمن ها، ان جی او ها و سازمانهای دولتی و خصوصی برخوردارند و از امکانات ویژه خود از قبیل زبان اشاره، مدارس ویژه، سازماندهی در همه ارکان تحصیلی ورزشی و غیره بهره می برند. اما کودکان کاشت حلزون شده بعد از عمل و گذراندن یک دوره صد ساعته گفتار درمانی که فقط در تهران برگزار میشود با این تصور که قادر به شنیدن هستند - پس ناشنوا نیستند - در جامعه به حال خود  رها میشوند.  خانواده ها عموما توانایی لازم برای ساپورت موثر کودکان خود را ندارند و این کودکان به خاطر عدم نظارت و تمرین کافی قادر به تکلم طبیعی و ایجاد ارتباطات کلامی نیستند. بدیهی و آشکار است که مهمترین راه برقراری ارتباط انسان‌ها، ارتباط کلامی است و به همین دلیل این افراد دچار دوگانگی و ناهنجاری در زندگی میگردند. چون در نه گروه ناشنوایان قرار دارند و نه در گروه افراد عادی.  در مدارس عادی ثبت نام میشوند. تا چندسال محدود، یک مربی از سوی اداره آموزش و پرورش برای آنها انتخاب می شود که هفته ای چند ساعت به مدرسه این کودکان رفته و جدا از سایر دانش آموزان سعی میکند مباحث درسی را بار دیگر به کودک دیکته کند. مربیانی که عموما تخصصی در زمینه شناخت و آموزش  این کودکان ندارند و عموما ( و نه همگی آنها ) نیروی مازاد آموزش و پرورش محسوب می گردند.  مربیانی که هیچ کارایی و مزیتی برای این کودکان محسوب نمیشوند.  این کودکان که از ذهن و روانی کاملا سالم و طبیعی برخوردارند ،  در محیط مدرسه هر روز منزوی تر و تنهاتر ،  و عموما به اختلالات عصبی و روانی درنتیجه ی تحمل استرس ناشی از بی مهری و بی محبتی همسالان و اطرافیان خود دچار می شوند.  حال آنکه محیط مدارسِ مخصوص ناشنوایان اینگونه نیست. به علت اینکه آنها همگی از یک جنس و یک زبان هستند،  محیطی شادتر و دوستانه تر دارند.

تاکنون هیچ نهاد یا سازمان رسمیِ حمایت، نوتوانی یا توانبخشی برای کودکان یا بزرگسالان کاشت حلزونی شده معرفی نگردیده ‌است. اغلب آنها نیز فقط به صورت دوره‌ای، برای برنامه ریزی و تنظیم پردازشگر گفتار کاشت حلزونی ویزیت می‌شوند. افزایش رو به رشد تعداد ناشنوایان کاشت حلزون شده ایجاب می‌کند تا درمانگران به طراحی برنامه‌های مؤثرتر توانبخشی اقدام نمایند. ضمناً شنوایی‌شناسان، گفتار درمانگران و مربیان آموزش‌های ویژه نیز باید دوره‌های لازم برای نوتوانی و توانبخشی کودکان و بزرگسالان کاشت شده را ببینند و مهارت‌های لازم در این زمینه را کسب کنند.  همچنین لازم است مسئولان  نگاه مسئولانه تری به این مقوله داشته باشند. خصوصا مسئولان وزارت آموزش و پرورش در تربیت و آماده کردن معلمان مدارس و دانش آموزان عادی در مواجه با این دانش آموزان خاص.  زیرا بیشتر این کودکان از هر نظر سالم هستند و نقص شنوایی نباید باعث ایزوله شدن و طرد شدن آن ها از جامعه شود. تعاملات خانوادگی و اجتماعی حق هر انسانی است و این دسته از کودکان نباید از خانواده کنار گذاشته شوند. بیشتر این کودکان متاسفانه منزوی، خجالتی و گوشه گیر می شوند و از نظر روحی به شدت لطمه می خورند.

این کودکان تشنه ی ارتباط و دوستی های پایدار با همسالان خود هستند.

 

 

  
نویسنده : آنا ; ساعت ٦:٥٤ ‎ب.ظ روز شنبه ٢٧ شهریور ۱۳٩٥
تگ ها :

چند خبر خوب و بد از دماوند

خبر خوب:


با توجه به اعتراض فدراسیون مبنی بر حضور غیرقانونی شهرداری رینه در محل ورودی گوسفندسرا و اجاره این مکان، استفاده غیر مجاز از آرم فدراسیون بر روی خودروهای عبوری خود و اخذ وجه از خودروها، حمل مسافر از طریق وانت بارهای سرباز و فاقد بیمه و اخذ وجه از باربران منطقه مقرر شد ایشان تنها تا پایان شهریورماه سال جاری حضور یافته و از سال 96 شهرداری رینه اجازه دخالت در امور دماوند را نداشته باشد.
همچنین ضمن هماهنگی های به عمل آمده  با باربران منطقه قیمت حمل بار تاپایان سال 96 هر کیلو ٢٠٠٠ تومان از گوسفند سرا به بارگاه وبلعکس منظور گردید که پس از وزن کردن با نظارت نماینده فدراسیون در محل قابل اجرا می باشد.
 فدراسیون کوهنوردی از کوهنوردان گرامی تقاضا دارد در صورت مشاهده هرگونه تخلف در این زمینه مراتب را به اطلاع مسئول قرارگاه این فدراسیون مستقر در قرارگاه پلور برسانند.

 

 

 

خبر خوب:


هفته گذشته بخش قابل توجهی از زباله های به جا مانده در مسیر شمالشرقی دماوند توسط ستاد حفظ محیط زیست کوهستان فدراسیون کوهنوردی جمع آوری و به پایین کوه انتقال داده شد.

از نکات منفی این جبهه، اطلاع رسانی ضعیف و عدم نظارت بر منطقه، در خصوص محیط کوهستان، قابل توجه است. چرا که حتی وجود آگاه کننده هایی در خصوص روشهای دفع پسماند از طبیعت کوهستانی، می تواند در دماوندِ پاکیزه تر موثر باشد.
پس از رسیدن به جانپناه تخت فریدون ستاد سریعا برای پاکسازی منطقه پناهگاه به اتفاق همیاران، وارد عمل شده و اقدامات جمع آوری پسماند خشک، تا فرارسیدن شب، پیگیری شد. در همین حال، اقدامات اطلاع رسانی، توزیع بروشور ستاد و کیسه زباله بین گروههای حاضر در منطقه نیز مد نظر قرار داشت.
قدمت بسیاری از زباله ها، چندین ساله بود که حاکی از بی توجهی به این جبهه از دماوند در خصوص مدیریت پسماند است.
با توجه به عدم وجود سرویس بهداشتی و عدم دسترسی به روشهای اصولی دفع پسماند انسانی، ضمن توجه به جمعیت فراوانی که هر هفته به منطقه وارد می شوند، آلودگی میکروبی ناشی از این مساله و وجود بطری ها و دستمال های بهداشتی، به شدت چشمگیر و تاسف بار است.
زباله های منطقه پس از جمع آوری در کیسه های زباله، بسته بندی وکیوم شده و در گونی های از پیش پیش بینی شده قرار گرفته و در روز پایانی، با قاطر و توسط گروه ستاد، به پایین انتقال داده شد و اعضاء ستاد با بار زدنِ آن به نیسان، تا اولین منطقه شهری، زباله ها را از منطقه خارج نمودند.
پیش از رسیدن اعضاء ستاد به جانپناه تخت فریدون، عده ای به آتش زدن زباله ها اقدام نموده بودند که با رسیدن اعضاء ستاد، ضمن جلوگیری از توسعه ی این اقدام، نسبت به آگاه سازی های لازم به گروهها اقدام شد و زباله ها جمع آوری و بسته بندی گردید.

 

 

خبر بد:

طبق اطلاع واصله بخشی از جبهه شمال شرقى دماوند روبروى گردنه سر حدود  ٢٠تا ٢۵ هکتار طعمه حریق شده است. هنوز علت اصلی این آتش سوزی مشخص نشده است.

 

 

 

 

منبع:  کانال کارگروه محیط زیست کوهستان

  
نویسنده : آنا ; ساعت ۱٠:٠٧ ‎ب.ظ روز چهارشنبه ۱٠ شهریور ۱۳٩٥
تگ ها :

صعود یکروزه شمالشرقی دماوند

Damavand 46 // 1395.5.29

پنجشنبه 29 مرداد 95 به همراه دوستانم بیتا و کاظم صعودی یکروزه به دماوند از یال شمالشرقی داشتم.   گزارش در ادامه مطلب:

 

 

 

ادامه مطلب   
نویسنده : آنا ; ساعت ٧:۳٠ ‎ب.ظ روز یکشنبه ۳۱ امرداد ۱۳٩٥
تگ ها :

وندال های مذهبی !

صعود:

جمعه 22 مرداد صعودی یکروزه به دماوند از جبهه جنوبی داشتم. 7 صبح از گوسفندسرا حرکت کرده و 13:15 به قله رسیدم. جهت باد طی این چند روز شرق به غرب بود. به همین دلیل  از پاکوب شرقی و شمالی تپه گوگردی خود را به قله رساندم:


Damavand 45 // 1395.5.22

 

 

 

حواشی دماوند:

وضعیت نظافت پناهگاه و البته تابلویی که سر در بوفه نصب شده جالب است:

 

و این سنگ نوشته ها کار همین هفته است.. کاملا جدید و به تعداد زیاد که این عکسها فقط نمونه هایی از دسته گل جدید کوهنوردنماهاست... این بار وندالهایی از نوع مذهبی.. آخه آدم چی باید بگه؟ 

  
نویسنده : آنا ; ساعت ٩:۳٢ ‎ب.ظ روز یکشنبه ٢٤ امرداد ۱۳٩٥
تگ ها :

پیشنهاد تئاتر و موسیقی

به گزارش سایت خبری تئاترآقای خاتمی برای تماشای نمایش "راپورت های شبانه دکتر مصدق" به تالار وحدت رفته بود که ماموران دادستانی مانع از حضور وی در سالن شدند. مجموعه‌ای از محدودیت ها علیه ایشان در سالهای اخیر ایجاد شده است.

 

 

 

و این آخری ممنوع الاتماشای تئاتر!چشمکعینک

 

 

من و امین شب قبل از این اتفاق به همراه سه دوست بسیار عزیز به تالار وحدت رفته و به تماشای این تئاتر نشستیم. برای من تجربه و فرصت خوبی بود. از بین اینهمه نمایش کمدی موزیکالی که جدیدا خیلی هم مد شده مثل باجناقهای کله پوک و داماد دیوانه و  عشق آفلاین و غیره و غیره ، دیدن یک نمایش  با درون مایه ی  تاریخی سیاسی، اون هم با موضوع کمتر بحث شده و کمتر دیده شده ای چون مصدق ، واقعا حال آدم رو خوب میکرد.  اگه به نمایش هایی از این دست علاقمند هستید پیشنهاد میکنم ببینید. هرچند به نظر می اومد برخی از شخصیتها و حوادث مهم و تاثیرگذار حذف شده بودند.  کارگردان دلیلش رو محدودیت زمانی تئاتر عنوان میکنه ولی مخاطب ممکنه احساس کنه تعمدی هم در کار بوده. خصوصا وقتی میبینه که سعی شده از بعضی جریانات در رابطه با کودتای 28 مرداد، چهره ای غیرواقعی نشون داده بشه.

 

 

 

 

.   .   .

پیشنهاد موسیقی

 

پی نوشت:   پیشنهاد فستیوال موسیقی که استاد گرانقدرم بهم پیشنهاد دادند. گفتم شما هم از این پیشنهاد خوب  با خبر بشید:

فستیوال موسیقی بارانا در کاخ نیاوران: روز سه شنبه کنسرت شهداد روحانی و پنج شنبه لوریس چکناواریان

 

 

ممنون استاد قلب

  
نویسنده : آنا ; ساعت ٧:٥٠ ‎ب.ظ روز شنبه ٢۳ امرداد ۱۳٩٥
تگ ها :

بالابلندترین انسان دنیا

 

کوهراه پیچید به چپ . پیچید به راست . بالا رفت . پایین آمد . دوباره شیب تند و صخره را گرفت و رفت. ازنفس افتاد . ایستاد . نفس تازه کرد . چند قلپ آب نوشید و کوله اش را به دوش کشید . قدم آهسته رفت . شتری رفت. گام از پی گام .

 

 قله ، بلند بود . نوک اش ، دل ابرها را پاره می کرد .

کلاه اش را محکم کرد که باد ، نبردش .

کوه نورد، دربلندترین نقطه ی قله ایستاده بود .

یک متر و 75 سانتی متر ، یک متر و . . . 

بلندتر از بلندترین قله ی دنیا بود !

 

 

 

 

 

(سهراب مهدی پور)

  
نویسنده : آنا ; ساعت ۸:٠٢ ‎ب.ظ روز دوشنبه ۱۸ امرداد ۱۳٩٥
تگ ها :

← صفحه بعد