حادثه در یال داغ
امروز خبری دریافت کردم مبنی بر اینکه آقای کریم نادعلیان یکی از هیمالیانوردان خوب اراکی که روز یکشنبه جهت صعود به قله دماوند از یال داغ به جبهه شمالی عزیمت کرده بودند در مسیرفوق الذکر سقوط کرده و متاسفانه جان باخته است. اینکه علت سقوط باد شدید بوده یا یخزدگی مسیر یا .. هنوز مشخص نیست. پیکر ایشان هنوزدر یال داغ بوده و مقرر است با کمک همنوردان و تیم امداد به زودی به پلور انتقال یابد.
....
کریم نادعلیان در گزارش ماناسلو سال جاری خود را اینگونه معرفی کرده است:
"کریم نادعلیان متولد شهر اراک پنجاه و دو ساله از نوجوانی علاقمند به کوهستان و کوهنوردی بودم ولی متأسفانه بعلت مشغله های مختلف تا سال ۱۳۸۶ موفق به انجام آن نشده و با انگیزه جبران سالهای از دست رفته تلاش برای آموختن کوهنوردی فنی و علمی و تمرینات مورد نیاز را آغاز کرده و سعی نمودم از توانایی های خود و از آموخته های مربیان محترم و دلسوز پیر و جوان که در شهر اراک بسیارند کمال بهره را ببرم "
این ضایعه را به کوهنوردان و جامعه ورزشی اراک تسلیت میگویم.
دماوند و دیگر هیچ !
"دماوند تابستونش یه چیزه! زمستونش یه دنیای دیگه است. هیچ لحظه ای برام قشنگ تر از این نیست که تو سکوت و خلسه اش با هر دم و بازدمی یاد بی نهایت هستی کردم. وقتی دنیا برام تنگ میشه با خودم میگم اون که همیشه تو تنهایی تسبیحشو گفتم الان داره نگام میکنه و لبخند میزنه! همین برام کافیه. ای خدا من که نمیتونم عاشقت باشم. ولی بزار حیرونت باشم. بی سرو سامونت باشم. ای خدا. . . ای خدای دماوند! "

اینها جملاتی بود که دوست بسیار عزیزم "بازیل" بهم گفته بود. حرفهایی که دیروز و پریروز در تمام طول مسیر صعود به آن بالا بلند در ذهنم میچرخید و ناخودآگاه منو از همنوردام جدا میکرد. از طرفی هم دلم پیش بچه های کافه کوه بود. خصوصا لیلی و احسان و پریسا. واقعا انتخاب بین کافه کوه دیدن دوستان باصفا و شور و اشتیاق گام برداشتن روی برف های سپید دماوند برایم دشوار بود. ولی متاسفانه عشق بر معرفت چیره شد و من راهی پلور شدم.
. . . . .

روز جمعه به دلیل بارش سنگین برف و هوای خراب صعود به قله کنسل شد و ما به تهران برگشتیم.
از الوند تا اسپید کمر
هفته گذشته همدان بودم. قله الوند برای صعود مشترک بانوان استان مرکزی جهت بالا بردن سطح کمی و کیفی کوهنوردی بانوان انتخاب شده بود و 27 نفر از بانوان استان از شهرهای اراک تفرش و ساوه در آن شرکت کردند. در این برنامه اصول گام برداری استفاده از باتوم و کلنگ اصول شبمانی و کمپ زدن همچنین پوشاک و کوله چینی توسط مربیان خوب اراک خانمها نادری و عسگری و آقایان علیمحمدی و عابدی و امیری آموزش داده شد. سالها بود اخبار صعودها و فعالیت های بانوان کوهنورد استان های مختلف را در مجله کوه سایت ها و وبلاگهای مختلف میدیدم. از صعود های مستقل گرفته تا برنامه های اکسپدیشن و ... و همیشه تاسفم این بود که بانوان اراک با وجود دارا بودن پتانسیل های خوب و ورزشکاران برجسته یا کار شاخص و جدی انجام نمیدهند یا اگر انجام میدهند در جامعه کوهنوردی انعکاس پیدا نمیکند. به هر تقدیر می بایست از جایی شروع کرد و برنامه الوند نقطه عطفی برای آن شد. امیدوارم با استقبال بانوان و حمایت گروهها و هیئت کوهنوردی استان و حتی فدراسیون این برنامه ها با کیفیت و حساسیت بیشتری تداوم داشته باشد.
.
در حاشیه این برنامه هم یادی کنم از دوستان کوهنورد وبلاگنویس (همون دوستان قلمی) که توفیق دیدارشون رو در این برنامه داشتم. خانم آذر هاشمی - آقایان مسعود عسگری و شازده کوچولو.
. . . . . . .
این هفته پنجشنبه بالاخره فرصتی دست داد تا با بیتا (همون همکار و همنورد جدید!) یه برنامه خوب برم: توچال از مسیر اسپیدکمر. هم پنجشنبه بودن و هم بارش روزهای وسط هفته باعث شد از دوراهی اوسون (نزدیک چشمه بالا) تا اسپید کمر و بعد از آن برفکوبی داشته باشیم. باد نسبتا شدید و برفکوبی و سرما در یال اسپیدکمر و وجود همنوردی خوب و قوی این برنامه رو از بقیه صعودهای توچال متفاوت کرده بود. اسپیدکمر جانپناهی بسیار زیبا و دنج واقع در یال معروف به اسپیدکمر که سال 1326 شمسی ساخته شده و در سالهای دور اصلی ترین مسیر صعود به توچال بوده است که به دلیل ریزش بهمن های خطرناک در حال حاضر کمتر مورد استفاده قرار میگیرد. برای رسیدن به قله میبایست یال بالای جانپناه را مستقیم صعود کرده و قبل از ارتفاع 3400 به سمت چپ متمایل شده و به یال تله کابین میپیوندد و بقیه مسیر از ایستگاه هفت به قله می باشد.
(عکس ها به زودی)
از دارآباد تا درازآباد
صعود تیغه های دارآباد تو زمستون همیشه یکی از آرزوهای من بود. وقتی پیشنهادش بهم شد سعی کردم گروه رو بسنجم و اصرار داشتم تعدادمون کمتر از 4 نفر نباشه تا اگر احیانا اتفاقی برای کسی افتاد تیم بتونه همکاری خوبی داشته باشه. اما کسی حاضر نشد این برنامه رو بیاد و نهایتا ما سه نفر تصمیم گرفتیم بریم دارآباد. برنامه اول دو روزه بود ولی بعد با مشورت یکروزه شد. صبح ساعت 4:30 از پارکینگ دارآباد حرکت کردیم. بعد از 10 متر پلیس محترم کوهستان جلوی ما را گرفت به بهانه اینکه آیا برای صعود مجوز داریم یا خیر!!! بعد از کلی توضیح دادن ما و البته گشتن تک تک وسایلمون و نوشتن اسمهامون چون واقعا چیزی پیدا نکردند که بهش گیر بدن اجازه دادند که بریم. ساعت 5:15 حرکت کردیم. هوا نسبتا سرد بود. به آرامی تا روی یال صعود کردیم. هوا روشن شده بود. توی اتاقک نگهبانی استراحتی کوتاه کردیم و ادامه مسیر تا قله دارآباد . . . مسیر تا رسیدن به قله خیلی به نظرم طولانی بود. طولانی تر از همیشه. فکر میکنم درازآباد اسم با مسماتری برای این قله است تا دارآباد!! حدود 9 روی قله بودیم. سقف جانپناه رو تعمیر کردند. صبحانه خوردیم. هوا عاااااااااالی بود. هارنس و کلاه کاسک و کرامپون پوشیدیم و با یک کرده سه نفره مسیر رو ادامه دادیم. واقعا هیجان انگیز بود. چشم انداز و تصاویری که جلوی چشممون بود. حیف که هیچکدوم دوربین نداشتیم وگرنه عکسهایی تو این مسیر میشد گرفت که هرکسی میدید باور نمیکرد هیمالیا نباشه. این موقعیت بی نظیر بهم انرژی بیشتری هم میداد. سرپرست میگفت وقت کمه اما واقعا دوست نداشتم سریع حرکت کنم و از اون لحظه ها بگذرم. بعد از دو ساعت به قله سیاه بند رسیدیم. از آنجا تا تیغه های بعدی دشت پر برفی قرار داشت. وقتی به تیغه های انتهایی رسیدیم برای ناهار توقف کردیم. همزمان ابرهای سیاه به سرعت از غرب به شرق در حال حرکت بودند. سریع جمع کرده و راه رو ادامه دادیم. اما خیلی نگذشت که کل منطقه با این ابرهای تیره پوشیده شد. تیغه های قبل از لزون واقعا انرژی زیادی از ما گرفت و به نظرم سختترین قسمت مسیر بود. بعضی جاها واقعا خطرناک بود. هم خطر ریزش برف و بهمن داشت و هم دست به سنگ شدن و مسیر سنگی رو با کرامپون و دستکش صعود کردن دشوار بود. به هر تقدیر این مسیر هم طی شد و وقتی به لزون کوچک رسیدیم نفس راحتی کشیدیم. از همانجا به دشت پیازچال سرازیر شدیم. تقریبا دیگه چیزی برای خوردن نداشتیم و ساعت حدود سه یا چهار بعد از ظهر بود به آرامی قله کلکچال را صعود کردیم و بدون توقف به امید رسیدن به مجتمع برج کلکچال و خوردن یه چای گرم سریع فرود امدیم. هوا تاریک شده بود و انرژی ما رو به تحلیل بود. وقتی به برج رسیدیم با در بسته رو به رو شدیم و امیدی که از بین رفت. کرامپون ها و هارنس رو باز کردم. مسیر کلکچال تا پارک جمشیدیه تموم شدنی نبود. بعد از هر پیچ یه پیچ دیگه و باز . . . . ادامه همون دراز آباد بود دیگه! راه رفتن با کفش دوپوش روی سنگها به زانوم فشار می آورد. اما بالاخره ساعت 7 رسیدیم به پارک و اونجا بود که دوباره سه تا ماشین پلیس محترم کوهستان اول ورودی مسیر و دو تا هم جلوی در پارک منتظر ما بودند. اونقدر خسته بودم که فکر نمیکنم قدرت جواب دادن به اونها رو داشتم. برای مواجهه نشدن با اونها بالای پارک منتظر موندیم. یکی از بچه ها رفت پایین ماشین دربست گرفت و اومد ما رو هم سوار کرد تا همونجوری که بی مجوز کوه اومدیم دزدکی هم برگردیم. 
دوستان من در این برنامه : امین معین – مهسا مطیعی
. . . .
به علت نداشتن دوربین این عکس ها که شرایطش شبیه برنامه ما بود از ویکی پاکوب برداشته شده است. گزارش برنامه 3 روزه پیمایش زمستانی تیغه های دارآباد (هادی بهادری). گزارش آن تیم را میتوانید اینجا بخوانید.
جهت اطلاع خوانندگان این وبلاگ
با سلام. دوستان عزیز! ظاهرا مشاهده نظرات بعضی از وبلاگ های پرشین بلاگ دچار مشکل شده است. به همین دلیل تعدادی کامنت در این پست قابل روئیت نیست. و جهت اطلاع دوستانی که از من دلخور شده بودند عرض میکنم نویسنده این وبلاگ هیچ کامنتی را حذف نکرده است. امیدوارم این مشکل به زودی حل شود.
صعود سنبران در آذرماه
9 و 10 آذرماه برنامه صعود به قله زیبای گل گل در تقویم پاییزه گروه کوهنوردی خانه کوهنوردان تهران قرار داشت و من به عنوان مهمان در این برنامه شرکت کردم. طبق قرار قبلی ساعت 10:30 شب همه اعضا تیم خود را به ترمینال جنوب رسانده و با اتوبوس های درود عازم لرستان شدیم. صبح زود به شهر درود رسیدیم و با هماهنگی های قبلی که امین معین (سرپرست این برنامه) انجام داده بود با یک دستگاه مینی بوس که از دوستان کوهنورد درودی ما بودند، به روستای تیون رفتیم. آنجا برای استراحت، صبحانه و عوض کردن لباسها به مسجد روستا رفتیم.
شیب زیر پناهگاه گل گل- روز اول برنامه
ساعت 9:30 صبح از تیون خارج شده و از ارتفاعات روبه روی روستا صعود را آغاز کردیم. هوا ابری بود. خصوصا قله را ابرهای سیاهی احاطه کرده که باعث نگرانی شده بود. برف از نیم ساعت بعد در مسیر حرکتمان وجود داشت و نزدیکی پناهگاه گل گل برفکوبی نسبتا سنگینی داشتیم. ساعت حدود 2 همه اعضا تیم به پناهگاه گل گل رسیده و به استراحت مشغول شدند. سرپرست به همراه یکی از اعضا تیم برای بازسازی پنجره های پناهگاه بیرون رفتند. در پناهگاه هم کنده شده و برای خروج میبایست هر فردی در آهنی را جا به جا کند! کفش خیلی از دوستان خیس شده و مدت زیادی را صرف کندن یخها و خشک کردن کفش ها نموده اما بی فایده بود. شب آرامی را پشت سر گذاشتیم. صبح ساعت 3 بیدار باش و بعد از خوردن صبحانه و بستن گترها و کرامپونها ساعت 4:30 صبح در تاریکی آسمان صعود به کمپ دو (جانپناه چال کبود) را آغاز کردیم. یکی از اعضای تیم به دلیل ضرب دیدگی مچ پایش از ادامه صعود انصراف داد. صعود به قله گل گل مستلزم توانایی فنی و داشتن حداقل لوازم فنی بود. با صلاح دید سرپرست، برنامه نه به دلیل عدم توانایی افراد بلکه به دلیل ضیق وقت و نامناسب بودن تجهیزات خصوصا کفش ها، به صعود قله سنبران (بلندترین قله اشترانکوه به ارتفاع 4076 متر) تغییر یافت. همزمان با صعود ما از یال گرده ماهی خورشید هم از مشرق بیرون می آمد. افراد تیم به نوبت برف کوبی میکردند و نهایتا ساعت 8:30 صبح به چال کبود رسیدیم. بعد از استراحتی کوتاه با کوله های سبکتر راهی سنبران شدیم و از یال برفی رو به روی جانپناه یک قیف برفی را صعود کردیم. برفکوبی روی یال پرشیب و دشوار انتهایی نزدیک قله واقعا نفس گیر بود و نهایتا ساعت 11 همگی افراد تیم به قله رسیدند.
برف کوبی در شیب که بعضی جاها به 60درجه به میرسید
چند قدم مانده تا قله
نمایی از قله های گل گل(سمت راست) و گل گهر (سمت چپ) از روی سنبران
هوا عالی بود. آفتاب بدون لکه ای ابر و وزشی از نسیم! به پیشنهاد آقای مجید نعمت الهی (که به صورت افتخاری تیم ما را همراهی کردند) برای گریز از سقوط بهمن هرچه سریعتر راه بازگشت را پیش گرفتیم. با احتیاط و فاصله از یکدیگر شیب های بهمن خیز را طی کرده و نهایتا 12 ظهر دوباره به چال کبود و سپس حدود 3 بعد از ظهر به گل گل برگشته و البته با استقبال گرم دوستمان که بالا نیامده بود (با چای گرم و آبمیوه خوشمزه) روبرو شدیم.
سنبران از جانپناه چال کبود - مسیر صعود تیم در عکس مشخص است. برای دریافت عکس با سایز واقعی اینجا را کلیک کنید.
ساعت 6 غروب به تیون برگشتیم. متاسفانه اتوبوسهای درود به تهران فقط از ساعت 11 شب به بعد حرکت میکردند. برای همین از ساعت 8 تا 11 شب در هوای سرد شهر درود که به نظر همه سردتر از قله بود!!! شام خوردیم و پیاده تا ترمینال قدم زدیم! 5 صبح شنبه هم به تهران رسیدیم.
برنامه خیلی خوبی بود . به همنوردان خوبم آقا سعید، حامد، مهسا، بیژن، فاطمه، روشن، مریم، فتاح، صادق، احسان و امین خسته نباشید میگم.
و از آقای محسن یاراحمدی و آقای مجید نعمت الهی و دوستانشان برای هماهنگی ماشین و همراهی این برنامه و مهمانوازیشان تشکر میکنم.
همکار همنورد
90.09.09 برای من روز خاصی بود. شاید چون تو تقویم سه تا صفر و سه تا 9 کنار هم قرار گرفته بودند. شایدم به خاطر اینکه تولد رفیق قدیمیم مستان بود و من برای رسیدن اونروز و زنگ زدن و تبریک گفتن بهش روزشماری کرده بودم. هرچند که آخرش موفق نشدم! اما چیزی که بیشتر از همه این روز رو برای من خاص کرده بود آشنایی با یه دوست جدید بود.
مدتی بود که از ادغام وزارتخونه میگذشت و ما تو یه ساختمون جدید با همکارای جدید مشغول به کار شدیم. همیشه اونو تو راهرو یا دم آسانسور میدیدم و فقط یه لبخند آشنا بود که بین ما رد و بدل میشد. اون خیلی شبیه دوست قبلیم نگار بود. نگاری که خیلی دوسش داشتم اما اونم از پیشم رفت! حس مبهمی بهم میگفت که اون از جنس خودمه!
اونروز تو ساختمون پژوهشکده همایشی برگزار کرده بودیم و کارشناسای استانها برای آشنایی با سامانه جدیدمون اومده بودند تهران. ازدحام کلاس زیاد بود. من و اون دم در ایستاده بودیم. فرصت خوبی برای آشنایی بیشتر بود. بعد از کمی صحبت متوجه شدم که حسم بهم دروغ نگفته بود. من و اون اشتراکات زیادی داشتیم. هر دو تو یه رشته درس خونده بودیم. هر دو فارغ التحصیل یه دانشگاه بودیم. هر دو کوهنورد بودیم!!! لاغر اندام و خوش تیپ بود. برای همین وقتی گفت به کوهنوردی علاقه داره اول فکر کردم از اون دختراییه که میره درکه و دربند و گلابدره ظهرهم برای ناهار برمیگرده پیش مامان و بابا. اما وقتی عشقش رو به دماوند دیدم و گفت سه بار دماوندو صعود کرده که دوبارش یکروزه بوده . . . دیگه هیچی نتونستم بگم! از کوهنوردی هامون حرف زدیم. اصلا یادم رفت که هماهنگ کننده جلسه ایم. فضای کوچیک اون کلاس برای ابراز احساس من کم بود. اما واقعا تو پوست خودم نمیگنجیدم. بعد از شش سال تو ابن محیط کاری خشک، حس آدمی رو داشتم که تو یه جزیره دور، یه هم زبون پیدا کرده.
90.09.09 را فراموش نمیکنم
و به دوستی و همنوردی با دوست جدیدم امیدوارم .
...
...
...
...
...
راستی: (مستان عزیزم تولدت مبارک)
دوست دانا و قانون
جمعه با سه تا از دوستانم توچال بودیم. تا چشم کار میکرد برف بود و آسمان آبی. از تماشای برف های بکری که هنوز نه آلودگی به خود دیده بودند نه ردپایی لذت میبردم که ناگهان وسط اون همه سپیدی و قداست و پاکی چشمم به یه وصله به شدت ناجور افتاد. یه پوست پفک قرمز رنگ! کمی جلوتر یه پوست چیپس و کمی بالاتر پلاستیک های رنگارنگ دیگه!!! حالم بد شد. به دوستم گفتم: ای کاش خدا کاری میکرد هرکی که تو طبیعت آشغال بریزه تا یکساعت دلدرد بگیره. اونوقت دنیا گلستان میشد. اما دوستم گفت : فکر نمیکنم. به نظرم اونوقت همه ی مردم از دلدرد می مردند!
. . . . . . . . . . . .
هنوز باورم نمیشه. توی اینترنت میچرخم. از دوستام میپرسم. به وبلاگها سر میزنم. میخوام مطمئن بشم که شایعه است. اما انگار که حقیقت داره. حالا موندم بخندم یا گریه کنم. دستورالعمل جدید نیروی انتظامی میگه دختران زیر 18 سال حق اسکی ندارند. دختران و زنان بالای 18 سال هم با اجازه پدر یا برادر و شوهر میتوانند به پیست اسکی بروند!
شهر هرت که میگویند همینجاست دیگه. وقتی آدم حسابیاش میزارن و میرن از این مملکت دیگه . . . .! این قانونه؟ یا یک جوک تلخ؟ تلخ . تلخ.
امروز ورود دختران مجرد به پیست اسکی ممنوع اعلام میشه. فردا ورودشون به کوه و لابد پس فردا هم برای رانندگی کردن و مدرسه رفتن و غذا خوردن و دستشویی و نفس کشیدن هم اجازه ولی قانونی لازمه!
امسال با شوق زیادی وسایل اسکی مو کامل کردم وا قرار شد جدی تمرین کنم. یکی از آرزوهام اینه که دماوند رو اسکی کنم. خب آرزوئه دیگه. فعلا که حق آرزو کردن رو ازمون نگرفتند. به دوستم گفتم: باید بگم هر هفته بابا و داداشم از شهرستان بیان تهران و منو ببرن پیست اسکی در غیر اینصورت باید دورشو خط بکشم! و دوستم گفت: خب یه قلاده بندازن گردنمون و بدن دست صاحبمون راحت بشیم دیگه!
اما کمی دیر این فکر به ذهنش رسید چون قانونگذاران عزیز زودتر بهش رسیدند و دستورالعملش رو هم صادر کردند. قلاده اش هم همین قانونه. همین قانونی که برای آرامش و آسایش و امنیت هموطنان وضع شده. به قول تابناک برای نلغزیدن پای نیمه دیگر جامعه! قانونی که میگه وقتی نمیتونی مساله رو حل کنی آسونترین راه پاک کردن صورت مساله است.
دانشگاه و برف پاییزی
دیدیم همه از برف دیروز عکس گرفتن و گذاشتن تو وبلاگشون. گفتیم ما هم از قافله عقب نمونیم
ولی چه برفی بود. چش نخوره ایشالا. دیروز عصر وقتی از اداره دراومدم فهمیدم چترمو جا گذاشتم. برای همین تا خونه یکساعت و نیم پیاده رفتم. جای همه خالی.
سه شنبه صبح( 17 آبان) دانشگاه شهید بهشتی:
عکاس: نسرین جبارپور
این آدم برفیه هم منم ! 
"شاه بابای ورزش ایران" کیست؟
گرچه موهایش سفیدگشته و لرزش دستانش گواهی بر کهولت سن او دارد اما چهره گرم وصمیمی او همچون یک رزمنده پرشور و انرژیست. وقتی درکنار تندیسش ایستاد تا عکس بگیرد متوجه شباهت تواضع و اقتدار او همانند حالت مجسمه اش شدیم، شاید مقایسه چهره او برای شما جالب باشد ولی برای ما باورش سخت بود.
اگرشما هم سری به دربند زده باشد حتماً مجسمه ای او را دیده اید. آری او گروهبان امیر شاه قدمی است که در کنار مجسمه خود عکس یادگاری می گیرد. او متولد 1309 و عضو مربیگری کوهنوردی، چتربازی و مربی ممتاز اسکی است. مردی که مجسمه اش 48 سال است در میدان سربند تهران نصب شده است. این مجسمه با ارتفاع حدود سه متر، نماد کوهنوردان شناخته میشود.

شاه قدمی معروف به شاه بابا علاوه بر فتح قله های مختلف، به دلیل همکاری در عملیات مربوطه به نجات یک فروند هواپیمای آمریکایی سقوط کرده در قله زردکوه بختیاری به ارتفاع 3870 متر در سرمای 30 درجه زیر صفر در سال 1340 که موفق به نجات افراد آن گشته از طرف رییس جمهور وقت آمریکا (کندی) مدال لیاقت نیز دریافت کرد.
از طرفی در سال۱۳۳۷، حسن وجدانخوش، از کوهنوردان با سابقه کشور، پیشنهاد نصب یک مجسمه کوهنوردی را ارائه کرد که مورد تأیید سایر کوهنوردان قرار گرفت. وجدان خوش پیشنهاد خود را نزد رئیس فدراسیون کوه نوردی، سرهنگ بیات، برد. این پیشنهاد تایید شد و مهام، شهردار وقت تهران، هزینه ساخت آن را قبول کرد. سرهنگ بیات که رئیس مرکز آموزش کوهستانی ارتش نیز بود، امیر شاه قدمی، گروهبان ارتش و مربی کوهنوردی مرکز آموزش کوهستانی و مربی اسکی کشور را به عنوان مدل به استاد رضا لعل ریاحی، استاد دانشکده هنرهای زیبا، مجسمهساز و سرهنگ ارتش معرفی کرد و شهرداری مبلغ ۱۰۰۰۰ تومان هزینه ساخت مجسمه را پرداخت.
درسال ۱۳۳۸، مدل گچی آن آماده و در میدان سربند نصب و طی مراسمی از آن پردهبرداری شد. متأسفانه در زمستان همان سال، به علت بارندگی و یخزدگی، دست و قسمتی از بدنه مجسمه خرد شد. این قسمت مدتها با پرچم ایران پوشانده شده بود. درسال ۱۳۴۱، با پیگیری استاد رفعتی افشار، رئیس وقت فدراسیون، مجسمه سیمانی آماده شد و خلیل میلانی و عبدالحسین امین از طرف فدراسیون مأمور نصب آن شدند. این مجسمه هنوز پا برجا است. در آبانماه سال۱۳۵۰، بنا به پیشنهاد فدراسیون کوهنوردی ایران و موافقت انجمن شهر و شهرداری تهران، نام میدان سربند به میدان کوهنوردان تغییر یافت.
ماجرای ساخت تندیس دربند را از زبان "شاه بابای ورزش ایران" در ادامه مطلب بخوانید :
ادامه مطلب
آسمانکوه
"آسمان کوه" زیباتر و جذابتر و سخت تر از اون چیزی بود که تصورش رو میکردم. هرچند آماده نبودن و تمرین نداشتن من هم به سختیش اضافه شده بود. به هرحال برنامه از 4 صبح تا 12 شب طول کشید و ما 13 ساعت بی وقفه کوهنوردی کردیم.

آسمانکوه (3850متر) تک قله ای زیباست که وسط دشت لار قرار گرفته. هیجانزده ام. شاید به خاطر اینکه اولین باره پامو تو این منطقه میگذارم. بعد از طی کردن جاده خاکی و دشت لار به سمت شمال غرب به چشمه ای بزرگ رسیدیم. دیگه از دنج بودن اونجا و سکوت و سنگینی فضاش چیزی نمیگم و یکراست میرم سراغ چشمه دوبرار. این دشت کلا چشمه های جوشان زیادی داره. اما این یکی. واااااااااااااااااای. نمیدونم چی باید بگم. صحنه ای که میدیدم برام باور کردنی نبود. چیزی که اصلا در یک عکس نمیشه زیباییش رو به تصویر کشید. باید اونجا باشی و حسش کنی. چشمه ای به اون بزرگی. با آب خنک و گوارا میجوشید و میخروشید و به شکل یک رود نسبتا پر آب در این دشت بی همتا جاری میشد. نمیدونم چند دقیقه محو تماشای اون چشمه بودم. مسیر صعود تا خود قله، گرده سنگی زیبایی بود و سمت چپمان پرتگاه. قبل از رسیدن به قله اصلی یک قله فرعی وجود دارد که روی آن تابلو فلزی نصب شده و خیلی ها آنرا به عنوان قله اصلی میشناسند که پس از رسیدن به اینجا و گرفتن چند عکس باز میگردند. در حالیکه از آنجا تا قله اصلی آسمانکوه یکی دو ساعتی راهه. اون هم مسیر دست به سنگ که باید با احتیاط طی بشه. صعود زمستانی این مسیر واقعا با ارزشه. حدود 12:30 ظهر به قله رسیدیم و از پشت قله و کمی بعد به سمت راست فرود آمدیم. اما هدف نوشتن این پست گزارش برنامه نیست بلکه انتقادی به نحوه مدیریت و سرپرستی در این برنامه است. برمیگردیم به اول صبح:
ادامه مطلب
پروانه کاظمی آمادابلام را صعود کرد

طی تماس تلفنی با خانم پروانه کاظمی مطلع شدیم امروز ۳/۸/۹۰ ساعت ۱۲:۴۵ دقیقه به وقت محلی این بانوی هیمالیا نورد ایرانی موفق شده قله رفیع و زیبای آمادابلام به ارتفاع ۶۸۵۶ متر را در کشور نپال صعود کند.
این قله که در منطقه یخچال خمبو (هیمالیا) و در نزدیکی قله اورست واقع شده ،یکی از قله های فنی و یخچالی منطقه محسوب می شود و تا کنون هیچ بانوی ایرانی نتوانسته پای بر چکاد آن بگذارد.
پروانه کاظمی این قله را به سبک سرعتی (آلپی) و بدون هم هوایی،در طی ۳ روز صعود کرده است.
ایشان همینطور طی تماس تلفنی از روی قله این صعود را تقدیم لیلا اسفندیاری دیگر بانوی هیمالیا نورد ایرانی که اخیرا در قله گاشربروم سقوط کرد و ناباورانه در گذشت،تقدیم نمود.
(از سایت باشگاه کوهنوردی اسپیلت)
..........................
"به دوست خوبم پروانه کاظمی صمیمانه تبریک میگویم"
آسیب دیدگی های جزئی را دست کم نگیریم
دیروز دست سرنوشت منو رو در کسوت یک پزشک قلابی کشوند به همایش آسیب های ورزشی که توی یکی از بیمارستانهای تهران برگزار شد! ماجرا از این قرار بود که رفیق دکتر-کوهنورد ما فرصت نمیکرد بیاد تهران برای شرکت در دوره ای که براش اجباری بود و از من خواست به جاش برم تو این همایش شرکت کنم. سعی کردم با کسی هم صحبت نشم تا گندش درنیاد! به همین خاطر جایی دور از بقیه نشستم.
دوستم بهم وعده میوه و شیرینی و شربت داده بود و گفت دو ساعت که نشستی بیا بیرون. اما وقتی برگه سوالات رو جلوم گذاشتند متوجه شدم باید آخر کلاس بر اساس مطالب سخنران ها امتحان بدم.
به دوستم اس دادم که نامرد! این قرارمون نبود. همین الان میام بیرون. اونم التماس که تو رو خدا بمون.هر چی به ذهنت رسید بنویس. اگه برگه سوالات رو پر نکنم گواهی این دوره رو صادر نمیکنند. خب چاره ای نبود. موندم و مثل خر که به نعل بندش نگاه میکنه پاورپوینت های تماما انگلیسی اساتید رو نگاه میکردم و به خودم فشار آوردم تا حرفهای قلمبه سلمبه شونو، که از هر سه تا دو تاش اصطلاح پزشکی بود، بفهمم!
اما درنهایت با پرویی تمام از 100 نمره 75 گرفتم. و اونجا بود که فهمیدم اصلا من از اول یک پزشک بالفطره بودم و اشتباهی رفتم ریاضی خوندم!! 
مطالب اون کلاس اینجا قابل ارائه نیست چون خیلی تخصصی بود. یعنی فقط به درد پزشکها (مثل من!) میخوره نه ورزشکارها.
دیروز متوجه شدم شادی، یکی از دوستای خوبم که یک سنگنورد تمام عیاره و دیواره علم و ... صعود کرده و تو سنگنوردی داخل سالن مقامهای زیادی کسب کرده به خاطر آسیب دیدگی جزئی ی انگشت سبابه، که بعد از گذشت یکسال هنوز بهبود پیدا نکرده، مجبور شده در سن 24 سالگی و در اوج آمادگی سنگنوردی رو کنار بزاره و فقط به مربیگری بپردازه! این برای من واقعا نگران کننده بود. برای همین تصمیم گرفتم تجربه خودم از یک آسیب دیدگی حین کوهنوردی رو براتون تعریف کنم. شاید به کار عده ای بیاد:
ادامه مطلب
← صفحه بعد
نظرات ()




