آناپورنا

وسیع باش..... و تنها..... و سربه زیر ..... و سخت

دماوند صعود از یال قرقه
نویسنده : آنا - ساعت ۱٢:٢۳ ‎ق.ظ روز یکشنبه ٢٩ امرداد ۱۳٩٦
 

هدف بعدیم یال قرقه بود. به عنوان یکی دیگر از یالهای  نزدیک به مسیر جنوبی برای دو دختر تنها مناسب ترین مسیر به نظر می اومد.  چون لومر و ملاخوران را صعود کرده بودم و حالا نوبت قرقه بود.

هیچ تصور و پیش زمینه ای ازش نداشتم.  فکر میکردم باید خیلی نزدیک باشد به جنوبی . تا جاییکه اول میخواستم به گوسفندسرای جنوبی بروم و از آنجا تراورس کنم تا به  ابتدای یال قرقه برسم. کاری که در مورد ملاخوران انجام دادم.اما بعدا متوجه شدم تصمیم کاملا اشتباهی میتونست باشه.

شنبه به لطف مراسم تحلیف رییس جمهور  تهران تعطیل بود  و سه روز تعطیلی بهترین فرصت برای اجرای برنامه های کوهنوردی. اولش گفتیم خوب شد بالاخره از این دولت موهبتی به ما رسید! اما با  آمدن جریان هوای ناپایدار و بارش باران و برف و رعد و برق که کنسل شدن صعود پنجشنبه شد، برای هزارمین بار فهمیدیم دلبستن و امیدواری به دولت، سادگی است!  به هر تقدیر بعد از کش و قوس فراوان و کم شدن یکی از نفرات تیم،  تیم دونفره ما  یعنی من و ماهزاده نجار صبح روز جمعه به گوسفندسرا رفتیم. 

حدود ساعت 6 صبح بود که ماشالا کوهستانی ما رو از سر جاده خاکی برد و دوراهی نرسیده به مسجد  جاده خاکی سمت چپ رو ادامه داد. از محلی به نام برکه رد شدیم. اونجا یک گودال آب نسبتا عریض ایجاد شده بود و دو سه تا درخت و چادر و اسکان محلی ها.  از برکه گذشتیم و جاده را ادامه دادیم. کمی جلوتر مسیر به دوراهی میرسید. هر دو مسیر در نهایت به معدن قرقه می رسیدند. معدنی که تا سالهای نه چنان دور فعال بوده و خاک پوکه را که از سری سنگ های آذرین با تخلتخل بالا محسوب میشه کامیون کامیون بار میزدند و از دل دماوند خالی میکردند.  خوشبختانه با پیگیری دوستداران محیط زیست این معدن دو سالی هست که بسته شده و به تبع آن این جاده هم که به خاطر معدن کشیده شده بود تقریبا متروکه و دچار فرسایش شده.  

 جاده سمت راستی سر راست تر بود. اما ماشالا گفت یک قسمتش پرشیبه و به احتمال خیلی زیاد از اونجا ماشین بالاتر نمیره.  مسیر سمت چپ دورتر بود و تپه ای را در واقع دور میزد و به گودال بزرگی به اسم گوسفندسرای قرقه میرسید و در ادامه و نزدیکی های معدن به جاده اول متصل میشد.  ما هم ریسک نکردیم و گفتیم از مسیر چپ که طولانی تر ولی احتمالا صاف تر بود برویم. خوش خیال بودیم که ماشین ما رو تا معدن که در حدود ارتفاع 3700 متری بود میبره و کمی از تایم صعودمون جبران میشه. ولی باز هم زهی خیال باطل. ماشالا کمی جلوتر سمت چپمون لاشه کامیونی رو بهمون نشون داد  که در سالهای فعالیت معدن از اون نقطه  ای که ما بودیم منحرف شده و به ته دره افتاده بود.  با هر پیچ به جاده آسفالت پلور رینه نزدیک و از دماوند دور میشدیم.  وقتی تپه رو دور زدیم کنار گوسفنسرا و دقیقا در دورترین نقطه از دماوند ماشین دیگه بالاتر نرفت و ما  پیاده شدیم و از همونجا کوهنوردی رو شروع کردیم. ساعت از 7 صبح گذشته بود.


گوسفندسرای قرقه


آخرین جایی که ماشین اومد- گوسفندسرای قرقه

راننده  با نگرانی رفت. بعدا هم چند بار تماس گرفت تا از سلامتی ما مطمئن بشه.  درک درستی از موقعیتم نداشتم. حتی دماوند رو هم نمیدیدم. اون شیب لعنتی رو صعود کردیم. بعد بیست دقیقه سر یال رسیدیم. جاده سمت راستی رو به فاصه دویست سیصد متر از خودمون میدیدم و دماوند که خییییلی دور بود. یال جنوبی را سمت راستشمون با فاصله زیاد پیدا کردم و معدن پوکه سمت چپمون که چیزی حدود دو ساعت ازش فاصله داشتیم !!!


بعد از صعود یک شیب تند نمای دماوند از این فاصله برایمان نمایان شد

سعی کردم به اعصابم مسلط بشم و با سرعت نسبتا زیاد راه افتادیم. البته تنها خوبیش این بود که میتونستم بگم یال قرقه رو کامل و از ابتدایش صعود کرده ام.  هم راستا با جاده روی یال به سمت غرب حرکت کردیم. تا رسیدیم به یال قرقه. تصمیم گرفتیم از همانجا  سوار یال بشیم و از رفتن به محیط معدن که الان متروکه و خالی بود صرف نظر کردیم.   اما تا رسیدن به بالای معدن و ارتفاع 4 هزار متر و تمام شدن پوشش گیاهی و نفس راحت کشیدن از ترس چونانها و محلی ها،  مردیم و زنده شدیم.  سعی میکردیم حتی باتوم هم نزنیم که مبادا صداش به گوش چوپانها برسه و  از سایه و پناه سنگها حرکت میکردیم. هرچند مشکلی برای ما پیش نیامد و شاید توهم بود ولی خب تحمل اون استرس کلی از ما انرژی گرفت و واقعا توصیه میکنم خانمها تنها به مسیرهای بکر نروند.


منطقه امن

 


یادگاری از یال قرقه

 

ساعت 10 صبح  تو ارتفاع 4300 وسط یک یال قلوه سنگی نشستیم به صبحانه خوردن و نسیم خنکی از سمت دریاچه لار به صورتمون میخورد و ما از تنهایی و امنیتی که حالا در اطرافمون حس میکردیم ، لذت میبردیم.  سنگهای ماگمایی و آذرین خصوصا از نوع بازالت و سنگهایی با رگه کانیهای رنگی و حتی فسیلی رو میشه به راحتی پیدا کرد. یکیشو به یادگار تو کوله گذاشتم و با خودم آوردم. شارژ ساعت GPS  ام تموم شد و فقط تا اون نقطه رو تونستم ترک بزنم. کلا از ابتدای صعود هیچ نقشه و کروکی ای از مسیر نداشتیم و باتوجه به گزارشها و مشاهده چشمی تا قله،  تقریبا مطمئن بودم که دارم مسیر رو درست میرم.


برفچال بین مسیر

پاکوب خیلی ضعیفی هم گاهی خودنمایی میکرد. قسمتی از مسیر سنگی بود. نه اونقدر بزرگ که بشه دست به سنگ شد نه اونقدر ریز که زیر پا بغلته. دو ساعتی از روی سنگها می پریدیم. بعد رسیدیم به یک برفچال و دوباره مسیر سنگی سمت راست. یال جناقی و لومر سمت راستمان بود.  دماوند از این رخ خیلی پرهیبت و سیاهرنگ به نظر می رسید.  کم کم با رسیدن به ارتفاع 5 هزار متر از تراکم سنگهای درشت کاسته و مسیر شن اسکی باعث کند شدن سرعت حرکتمون شد. طوری که چند بار برای فرار از شن اسکی به مورنهای کوچک لای صخره ها پناه بردیم که البته صعود از آنها هم احتیاط ومراقبت های خودش را میطلبید.


مورن های پرشیب

 کم کم انرژی مون رو به تحلیل بود  آخرین بار جایی برای استراحت نشستیم . دیگه سمت چپمون یال جنوبی و سنگ مثلث و ابتدای تپه گوگردی و  نفرات در حال فرود و صعود را به وضوح می دیدیم.  نیم ساعت دیگر مستقیم از لابلای سنگها و شن اسکی صعود کردیم تا به آخرین مرحله صعود برسیم.


شن اسکی زیر قله

 

صعود از شن اسکی زیر قله که سخت ترین و نفس گیرترین قسمت  یال بود. تصمیم گرفتم بدون هیچگونه تراورسی دقیقا راه مستقیم را  ادامه بدهم. شنها آنقدر نرم بودند که گاهی تا زیر زانو در آن فرو میرفتیم و بدون لغراق با هر قدم روبه جلو،  دو قدم به عقب برمیگشتیم. حدود یکساعت طول کشید تا سنگهای زرد  زیر قله را لمس کردم. اونقدر خسته بودم که دست زدن به سنگهای گوگردی قله و کثیف شدن دستکشها آخرین چیزی بود که میتوانست اهمیت داشته باشد. پنج دقیقه دیگر جایی بین سنگ جنوبی و غربی، به لب کاسه قله رسیدیم.  ساعت 5 عصر بود. با ماهزاده عکس های یادگاری رو همونجا گرفتیم و سرازیر شدیم.  صعود از یک یال سخت در هوایی عالی با همنوردی توانا و باروحیه بهترین چیزیه که یک کوهنورد میتونه داشته باشه.


آخرین سنگ های منتهی به قله

 


سنگ قله  غربی

 


ماهزاده و من

ابتدا از شن اسکی لومر فرود رفتیم و پایین سنگ مثلث  با یک تراورس به شن اسکی جنوبی رسیدیم. 7 عصر بارگاه سه و 9:30 شب گوسفندسرای جنوبی بودیم.

در این برنامه از نقشه GPS قبلی استفاده نکردیم. خودمون هم  مسیر رو GPS نزدیم. ولی یک فایل مسیر قرقه از اینترنت پیدا کردم. ممکنه برای علاقمندان مفید باشه.

 


در این نقشه گوسفندسرای جنوبی، برکه ، گوسفندسرای قرقه، معدن و یال قرقه کاملا مشخصه

 


 
 
صعود به دماوند از یال ملاخوران
نویسنده : آنا - ساعت ۱:٥٥ ‎ق.ظ روز پنجشنبه ۱٢ امرداد ۱۳٩٦
 

ابتدای مسیر ملاخوران


نمایی از یال ملاخوران از گوسفندسرای جنوبی

صعود از یال های فرعی دماوند همیشه  جز برنامه های مورد علاقه ام بوده اما از اونجاییکه صعود تنها از یالهای  بکر با ریسک هایی همراهه فرصت همراهی  دوستانم رو مغتنم میشمرم و سعی میکنم این فرصتهای نادر رو از دست ندم.

پنجشنبه 15 تیر 96  به همراه بیتای عزیز ساعت 3:30 صبح از تهران  راهی دماوند  برای صعود یال ملاخوران شدیم.  به نظرم انتخاب یک روزه یال فرعی مستلزم آمادگی نسبی و هم هوایی قبلی است. به همین خاطر  هفته قبل به تنهایی  از مسیر جنوبی  قله را صعود کرده بودم.  ولی بیتا که دوهفته مسافرت  کنار سواحل دور و خوش آب و هوا!!  حسابی آب زیر پوستش انداخته بود ، بدون هم هوایی با من همراه شد. البته مطمئن بودم که به خوبی از پسش بر میاد.

ساعت از 6 صبح  گذشته بود  که گوسفندسرا  بودیم و از همانجا برای رسیدن به یال ملاخوران حدود  بیست دقیقه  به سمت شرق ( سمت راست) تراورس کردیم. یال ملاخوران به خاطر هیبت عریض و مرتفعش کاملا مشخصه.   البته  اگر بخواهیم یال ملاخوران را از ابتدایش صعود کنیم تقریبا باید از نزدیکی های دوراهی جاده اسفالت شروع کنیم. ولی همانطور که فعلا رسم است مسیر جنوبی را به جای اینکه از ابتدایش ( یعنی اول جاده آسفالت و پارکینگ) صعود کنند از گوسفندسرا آغاز میکنند، ما هم برای صعود از ملاخوران از همان ارتفاع 3000متر شروع کردیم.

گله های دام ساعتی بود که  به دنبال صبحانه  از این یال به اون یال در حرکت بودند و ما که مسیر مستقیم یال رو بدون تراورس بالا میرفتیم. گذر از تیغه های سنگی و دست به سنگ شدن خیلی برایم لذتبخش بود. حدود ساعت 10 صبح  هم ارتفاع  بارگاه بودیم. یکساعت در پناه سنگی به استراحت و صبحانه مشغول شدیم و سپس ادامه یال.

شاخ های دماوند. یکی از نمادهای مسیر ملاخوران

تنها تایم طولانی استراحت و صبحانه

نمای بارگاه سوم از یال ملاخوران

از یک دشت کم شیب عبور کردیم. باز به تیغه های سنگی رسیدیم و در نهایت هم ارتفاع آبشار یخی به مسیر شن اسکی برخوردیم.  پاکوب بسیار ضعیفی در طول مسیر وجود دارد حتی سنگچین جای چادر. این پاکوب در ارتفاع 5300 متری ما را به سمت راست یک دره برفی کوچک به رنگ مایل به سبز هدایت میکرد. اما به نظر طولانی تر و دورتر از قله بود و ما در مشورتی تصمیم گرفتیم از سمت چپ برفها به صعود خودمون ادامه بدیم. اما این مسیر هم سختی های خودش رو داشت و درگیر شن اسکی و سنگهای درشت روان شدیم. با یک تراورس نیم ساعته میتونستیم خودمونو به سنگ مثلث و مسیر اصلی و نسبتا شلوغ جنوبی برسونیم اما اینکارو نکردیم و تا آخرین لحظه یال خودمون رو ادامه دادیم و در نهایت از وسطهای تپه گوگردی سر در آوردیم. لحظه قشنگی بود و برای من بهترین قسمت برنامه.  شربت آلبالوی خونگی خنک جایزه ای بود که سر قله به خودمون دادیم و بعد از گرفتن عکس یادگاری از مسیر جنوبی فرود آمدیم.


و قله ...

در کل مسیر ملاخوران طولانی تر و سنگین تر از جنوبیه. طبق  ترکی که قبلا زده بودم مسیر جنوبی از گوسفندسرا تا قله را بین 7 تا 8 کیلومتر  ثبت کرده بود و این بار مسیر یال ملاخوران تا قله بیش از 11 کیلومتر ثبت شد.  با سرعت حرکت متوسط و  توقفهای کوتاه ساعت 4 بعد از ظهر به قله رسیدیم.

ساعت 7 عصر در بارگاه سوم جایی برای چند دقیقه نشستن حتی کف سالن !  و خوردن یه چایی هم نبود!  تورلیدرهای بی ملاحظه تیم های خارجی تعداد زیادی از صندلی ها و  هر گوشه سالن رو تبدیل به انبار و آشپزخونه شخصی تورشون خودشون کرده بودند  این کار البته در روزهای خلوت تر جایزه ولی در همچین روزهایی در اوج شلوغی، بی انصافی به نظر می اومد. 

ساعت 9 شب به گوسفندسرا رسیدیم یکساعتی معطل  اومدن ماشینی که جا برای ما دونفر داشته باشه نشستیم و ساعت 11 و نیم شب تو "کافه کوهستان پلور " نیمروی خوشمزه ای بر بدن زدیم و به سمت تهران براه افتادیم.

 این برنامه به مناسبت روز ملی دماوند اجرا شد. به امید اینکه باآموزش و اطلاع رسانی و همکاری همه ارگانها خصوصا شهرداری رینه!  فدراسیون کوهنوردی، سازمان منابع طبیعی، باشگاه ها و گروه ها و علاقمندان ،  با کوهنوردیِ مسئولانه و  سازگار با محیط زیست یادگار ملی خود - دماوند باشکوه- را حفظ کنیم. 

 


 
 
یک روز . . .
نویسنده : آنا - ساعت ۱٢:٤٧ ‎ق.ظ روز دوشنبه ٢۳ شهریور ۱۳٩٤
 

بر فراز توچال - آخرین روزهای تابستان 94

 

نذر کرده ام

یک روزی که خوشحال تر بودم

بیایم و بنویسم که زندگی را باید با لذت خورد،

که ضربه های روی سر را باید آرام بوسید و بعد لبخند زد و دوباره با شوق راه افتاد ..

 

یک روزی که خوشحال تر بودم

می آیم و می نویسم که

"این نیز بگذرد"

مثل همیشه که همه چیز گذشته است و

آب از آسیاب و طبل طوفان از نوا افتاده است ..

 

یک روزی که خوشحال تر بودم

یک نقاشی از پاییز می گذارم،

که یادم بیاید زمستان تنها فصل زندگی نیست

زندگی پاییز هم می شود،

رنگارنگ، از همه رنگ ، بخر و ببر !

 

یک روزی که خوشحال تر بودم

نذرم را ادا می کنم

تا روزهایی مثل حالا که خستگی و ناتوانی لای دست و پایم پیچیده است

بخوانمشان و یادم بیاید که

هیچ بهار و پاییزی  بی زمستان مزه نمی دهد

و هیچ آسیاب آرامی بی طوفان ..

 

 

"مهدی اخوان ثالث"


 
 
گزارش جالب خبرنگاران ایسنا به دماوند
نویسنده : آنا - ساعت ۸:۱۳ ‎ب.ظ روز دوشنبه ۱٦ شهریور ۱۳٩٤
 

 خوندن گزارش صعود به دماوند از زبان دیگران و شنیدن حس و حالشان همیشه برایم جالب بوده..  این گزارش  به قلم خانم کبریا حسین زاده نوشته شده که تابستان امسال در کنار همکارانش  از خبرگزاری ایسنا به قله دماوند رسیده است :

 

 

ساعت‌ها راه می‌رفتیم و نمی‌رسیدیم. دستانم حتی داخل دستکش هم از سرما نای تکان خوردن نداشت. تشنه‌ بودم ، اما توانایی بیرون آوردن بطری آب از کوله را هم نداشتم. هر قدم را از قدم بعدی با سختی بیشتر برمی‌داشتم. گاهی از اینکه تصمیم گرفته بودم قله 5 هزار و 671 متری ایران را فتح کنم، پشیمان می‌شدم و خودم را نفرین می‌کردم و گاهی هم خودم را دلداری می‌دادم که به عنوان یک زن، عمل تحسین‌برانگیزی انجام می‌دهم.

مجبور بودم به توصیه پزشک طب سنتی‌ام برای پیشگیری از چرب شدن کبد، یک هفته سوپ گشنیز برای ناهار و شام بخورم و مابقی روز هم خودم را با عرق خارشتر سیر کنم. بعد از یک هفته رژیم مسخره‌ای که داشتم، رفتم که دماوند را فتح کنم! وقتی فکر می‌کنم در حالی که رژیم بودم تمرینات صعود را انجام می‌دادم، به حماقت خودم می‌خندم اما باز قدرت بدنی‌ام را تحسین می‌کردم.

طبیعت زیبای دامنه کوه دماوند

با آنکه صبح زود راه افتاده بودیم، غروب شده بود که به ارتفاع 4 هزار و 200 متری رسیدیم. کم کم هوا سرد می‌شد. یکی از هم‌تیمی‌هایمان ارتفاع‌زده شده بود و مابقی هم خسته بودند. به محض اینکه به کمپ سوم رسیدیم، اتاق محل اقامتمان را نشان دادند و هر کدام یک طرف افتادیم. به شدت خوابم می‌آمد اما بهتر بود نخوابیم. مسئول کمپ با چای و نبات، کیک و بیسکویت از ما پذیرایی کرد. این کمپ 4 اتاق و حدود 70 تخت دارد.

جشن سلول‌ها!

طعم سوپی را که صاحب کمپ آن شب مهمانمان کرد تا لحظه مرگ فراموش نمی‌کنم. وقتی کاسه سوپ را سرکشیدم احساس می‌کردم تمام سلول‌های تنم جشن گرفته‌اند. یک آن، فکر جنگ‌زده‌ها و قحطی‌زده‌هایی که مجبورند بدون آب و غذا ساعت‌ها پیاده‌روی کنند از ذهنم گذشت، اما ترجیح دادم فکرم را مثل ابری از بالای سرم پاک کنم و از غذایی که می‌خورم لذت ببرم.


 
 
مجتبی ساقیان و 300 صعود به دماوند
نویسنده : آنا - ساعت ٧:۳٠ ‎ب.ظ روز چهارشنبه ۱۱ شهریور ۱۳٩٤
 

مجتبی ساقیان کوهنورد خوب کشورمان و رکورددار دماوند، پنجشنبه 5 شهریور ماه امسال موفق شد سیصدمین صعودش به قله دماوند را با موفقیت انجام دهد. ایشان قصد دارد رکورد خود را با ارائه مدارک کامل در گینس به ثبت برساند. اکثر صعودهای ایشان یکروزه و از جبهه جنوبی بوده است و در فصل تابستان عمدتا دو یا سه بار در طول یک هفته صعود میکرده اند.

به استاد ارجمندم آقای ساقیان این موفقیت (دستیابی به هدفش) رو تبریک میگویم. افتخار داشتم بارها در معیتشان به قله برسم و از ایشان درسهای باارزشی از کوهنوردی، انسانیت و اخلاق یاد گرفته ام. امیدوارم همواره سربلند و سلامت و موفق باشند.

مصاحبه ای  با آقای ساقیان در سال گذشته

 

 

. . .


Damavand 40// 94.6.5

چه تصادف جالبی! 5 شهریور چهلمین صعودم را انفرادی  از جبهه غربی انجام دادم. واقعا حیف که در ان روز ایشان را ندیدم !


 
 
دومین دوره مسابقات اسکای رانینگ هم برگزار شد
نویسنده : آنا - ساعت ٩:٤٦ ‎ب.ظ روز شنبه ٧ شهریور ۱۳٩٤
 

 

دومین دوره مسابقات اسکای رانینگ روز جمعه 6 شهریور در کرج برگزار شد. و باز هم دوست خوبم ماهزاده نجار با شایستگی نفر اول این رقابت گردید.

طول مسیر طراحی شده اینبار برای آقایان و بانوان مشابه بود که جای بسی خوشحالی و امیدواری است.

به شخصه میبینم که استعدادهای بسیار خوبی در این رشته وجود دارد که نیازمند پشتیبانی و حمایت سیستم و جامعه کوهنوردی برای رشد و شکوفایی شان هستند. به امید روزی که این بانوان در عرصه بین المللی نیز بدرخشند.

 

لینک خبر


 
 
نمایشگاه عکس و رونمایی از کتاب برفراز خورشید ... حسن نجاریان
نویسنده : آنا - ساعت ۸:٤۳ ‎ب.ظ روز سه‌شنبه ۳ شهریور ۱۳٩٤
 

 

کتاب "برفراز خورشید" مجموعه تصاویری است از کوهنورد و مربی خوب آقای حسن نجاریان که در اقدامی شایسته آن را به انجمن خیریه حمایت از بیماران مبتلا به سرطان "محک" تقدیم نموده است.

قرار است ساعت 16 روز 27 شهریور این کتاب همزمان با نمایشگاه عکسی از تصاویر این کوهنوردِ عکاس از 27/6/94 الی 1/7/94 در گالری هنرمندان معرفی شود.

آدرس : تهران- بلوار میرداماد - روبروی پمپ بنزین جنب مترو به سمت غرب پلاک 214

مبلغ هر جلد 34 هزار تومان

از کلیه کوهنوردان و خیرین دعوت بعمل می آید ضمن بازدید از نمایشگاه ، به منظور پشتیبانی از این امر خیر خواهانه اقدام به خرید این اثر ارزشمند نمایند.

 

...

منبع خبر سایت فدراسیون کوهنوردی


 
 
مسیر غربی دماوند مسدود است
نویسنده : آنا - ساعت ٧:٥۱ ‎ب.ظ روز شنبه ٢٤ امرداد ۱۳٩٤
 

پنجشنبه 2:30 صبح به قصد صعود یکروزه دماوند از مسیر غربی از تهران خارج شدیم.  در پلور مطلع شدیم جاده خاکی که کوهنوردن را به پارکینک غربی می رساند به دلایل نامعلوم! مسدود شده و می بایست از جاده سد لار استفاده کرد. ولی وقتی به ابتدای جاده رسیدیم دربان سد و مامور محیط بانی آنجا اجازه ورود ندادند. حال آنکه تعداد زیادی کوهنورد طی آن روز و روزهای گذشته وارد منطقه شده بودند. توجیهشان هم این بود که عبور و مروز از ساعت 8 صبح تا 4 بعد از ظهر صورت میگیرد. نمیدانم ساعت 5 صبح با 8 صبح چه فرقی میکند و چه ضرری برای محیط زیست منطقه دارد؟ این قوانین دست و پا گیر و محدود کننده فقط باعث دلسردی میشود و کوهنوردان از انجام صعودی که برای آن برنامه ریزی و هزینه کرده اند باز می مانند. درست مانند ما که مجبور  شدیم برگردیم و از مسیر جنوبی صعود کنیم! ناراحت

مسیر جنوبی این هفته شلوغترین روزهای خود در این فصل را پشت سر گذاشت. خدا رحم کندچشمک

 

تپه گوگردی


Damavand 39// 94.5.22

 همنوردانم بیتا و کاظم


 
 
سفر و صعود تابستان 2015 - قسمت سوم (آخر)
نویسنده : آنا - ساعت ٧:٤٢ ‎ب.ظ روز سه‌شنبه ۱۳ امرداد ۱۳٩٤
 

گذر از شکاف های یخی، تیغه های پر شیب برفی، پرتگاه های عمیق و بادی که گاهی تعادل رو بهم میزنه نظرمو راجع به مونبلان به عنوان یک قله کم ارتفاع بی دردسر عوض کرد. یاد مهدی عمیدی  افتادم که احتمالا همین نزدیکی هاست. یاد اونروزها که تلفن پشت تلفن بهم میزد و من با بدجنسیِ تمام هیچکدام رو جواب نمیدادم. چون فکر میکردم میخواهد راجع به متنی که در انتقاد به نظرسنجی انتخاب رییس فدراسیون نوشته بودم و به نفع او نبود، صحبت کند. بعد ایمیلی ارسال کرد و نوشت که چون نتوانسته با من تماس بگیره ایمیل زده و یک عکس از خودش فرستاده بود دریکی از صعودهای هیمالیایی اش با تصویر لیلا و میخواست در سالگرد صعود و عروجش (لیلا اسفندیاری) در وبلاگم استفاده کنم... وااااای که چقدر شرمنده شدم!!  چقدر از خودم خجالت کشیدم. . .  روحش شاد.

کوهنوردانِ صعودکرده در راه بازگشت بودند و عبورشون از کنار ما روی اون تیغه ها -که نیم متر بیشتر عرض نداشت- کار خطرناکی بود. دو هفته بعد شنیدم که متاسفانه جاناتان همنورد یولی اشتک که با او 82 قله مرتفع آلپ را در 80 روز صعود کرده بود، از این اینجا سقوط کرده و جانباخته است. آرام آرام ارتفاع گرفتیم. با هر قدمی که بر میداشتم انگار استخوان قوزکم خرد میشد ولی نفس عمیق می کشیدم و ادامه می دادم. اونقدر پیش رفتیم تا به جایی رسیدیم که دیگه شیبی وجود نداشت. ما روی مرتفع ترین نقطه آلپ ایستاده بودیم. یک سطح برفی بدون هیچ علامت و پرچمی. ساعت،  8:30 صبح به وقت محلی رو نشون میداد.

روبروی مان سوزنی های Aiguille de midi (مسیر دیگر صعود به مونبلان) و دورترها ماترهورن زیبا پیدا است. نگران بازگشت بودم پس بی معطلی بازگشتیم.  کلنگ به دست و با احتیاط کامل تیغه ها را عبور کردیم. هوا گرم شده بود حدود ظهر به گوته رسیدیم. من به دلیل پا درد توقف نکردم و آهسته به راهم ادامه دادم.

از اینجا به بعد دیگر از برف نرم خبری نیست. می بایست با کوله های سنگین دوباره دست به سنگ شویم با این وضعیتِ پاهام بعید می دونستم به پایین برسم.  اگه به خاطر هزینه اش نبود حتما و قطعا با هلی کوپتر برمیگشتم.  دوباره درد در تمام وجودم پیچید.حتی قسمتی از مسیر را ترجیح دادم پابرهنه فرود بیام ولی سرعتمو کم کرده بود. ساعت 4 عصر بود و آخرین ترن راس ساعت 5 حرکت میکرد  و اگه بهش نمیرسیدیم 7- 6 ساعت دیگه باید پیاده می رفتیم. بنابراین عزممو جزم کردم و کفشامو پوشیدم. امین کوله ام را گرفت و روی کوله خودش گذاشت و گفت فقط تا میتونی برو که به قطار برسیم.

آخرین لحظات به ترن که اتفاقا خییلی هم شلوغ بود رسیدم. مامور خط وقتی منو از دور لنگان لنگان دیده بود جلو آمد و به فرانسوی یک چیزایی گفت. اول فکر کردم اشتباه گرفته  ولی بعد فهمیدم اومده منو خارج از نوبت صف ببره توی قطار که بشینم روی صندلی. دیگران هم نه غر زدند و نه اعتراضی کردند. اونجا باز هم اشکام جاری شد ولی ایندفه نه بخاطر درد. بخاطر انسان دوستی و ادب و معرفتشون.

شنبه  ژنو بودیم و خونه ی دوستای مهربونمون استراحت کردیم. وضعیت پاهام باعث شد علی رغم میلم ماترهورن رو کنسل کنم. البته اگه تصمیم گیرنده فقط من بودم قطعا میرفتم. ولی خب اینجور وقتها (البته فقط اینجور وقتها ها!  :))  ) امین عاقل تر از منه.  به جاش دعوت دوست دیگرم هما که توی پاریس زندگی میکرد رو قبول کردیم و برای اونجا بلیت ترن خریدیم.  قبلش هم سری به شامونی زدیم. با هما سالها پیش در مسیر شمالی دماوند آشنا شدم.  دختری زیبا، متفاوت و جسور. درست مانند مسیر شمالی دماوند!

یکشنبه صبح زود با اتوبوس راهی شامونی (Chamonix) شدیم.  اینجا همه کوهنوردند و همه چیز به کوهنوردی ربط داره. از در و دیوار و مجسمه ها و نقاشی های تاریخیِ کوهنوردان بزرگ گذشته گرفته تا موزه ها، برندهای معروف لوازم کوهنوردی،  فروشگاه ها، کافه های پر از گل، حضور بزرگان و پیشکسوتان مطرح دنیا و مسیرهای زیبای کوهنوردی در اطراف و چشم انداز قله همیشه برفگیر مونبلان باعث شده اینجا بهشت کوهنوردان باشه. مکانی خاص و بی نظیر برای تفریح و گردش حتی برای خود اروپاییان. همه آدمهایی که اینجا هستند فارغ از هرنوع ملیت و زبانی، یک راه و روش و یک تفکر مشترک دارند و اون عشق به کوه و طبیعته. به خاطر همین اصلا احساس غریبگی نمیکردم. حضور ما در شامونی مصادف شده بود با برگزاری مسابقات جهانی سنگنوردی. از نزدیک دیدن این مسابقات هم خالی از لطف نبود. هرچند از اینکه فرناز اسمعیل زاده رو ندیدیم غبطه خوردیم. اونقدر راه رفتیم که وقتی 9 شب به هتل رسیدیم، شام نخورده خوابمان برد. دوشنبه صبح خیلی زود بیدار شدیم.  صبح دل انگیز و معطری بود. دهکده ما رو با هوای خنک ، شمعدونی های شبنم زده، مه رقیق و آواز پرنده ها از ایستگاه قطار بدرقه کرد.  پاریس شهر رویاها در انتظارم بود. دو شب مهمان همای نازنین و همسر مهربونش نیکولا بودیم. اونها هم سنگ تموم گذاشتند و حسابی شرمندمون کردند. خوش شانسی این بود شبی که رسیدیم مصادف شده بود با جشن 14 ژوییه و پیروزی انقلاب کبیر فرانسه و آتیش بازی. البته بهترین خاطره ام از پاریس موزه لوور و کلکسیون ایران و تخت جمشید بود که عظمتش در وصف نمیگنجه.  تمدن خیلی از کشورها از جمله یونان و مصر و روم و  چین و ماچین هم بود ولی من تمام مدتی که توی لوور بودم فقط ایران رو دیدم. نمیخواستم جای دیگه برم. نمیتونستم دل بکنم از اونجا. 

پاریس هم با تمام خوشی هایش تمام شد و چهارشنبه عصر با ترن سریع السیر TGV (سرعتی بین 220 الی 300 کیلومتر بر ساعت) به ژنو برگشتیم.

 

 

 

عکس ها:


 مسیر تیغه ای درست در کنار شکافی که سطحش با برف پوشانده شده بود.



باز هم شیب های برفی تند و در سمت راست، شکافها


قله


شامونی و رودخانه اش که به رود ژنو ملحق می شود.


مسابقات جهانی سنگنوردی


تجمع و نمایش موتورسواران هارلی دیویدسون


شامونی و خیابان هایش


پاریس - کلیسای نوتردام - مجمسه سازی از مهمترین هنرهای اروپاییان است.


داخل کلیسا


طاق پیروزی پاریس که درسال 1806 میلادی طراحی شد. دراین بنا مجسمه زنان و مردان جوان و برهنه فرانسوی به نمایش در آمده که با دست خالی در برابر سربازان آلمانی که سراپا زره‌پوش بودند در حال مبارزه هستند.


جشن و آتش بازی  14 ژوییه


پل عشاق و قفل هایی که به نشانه عشق، گره میخورند و کلیدش به رود سن انداخته میشود.


موزه لوور - یک حس قریب در سرزمینی غریب


تابلوی مونالیزا پرطرفدارترین دیدنیِ این موزه به حساب میاد. ازدحام جمعیت اجازه نزدیکتر شدن رو نمیداد.


حسن ختام سفر پاریس با بستنی مخصوص فرانسوی و دوستان نازنینم. (هرچند بازهم تاکید میکنم بستنی سعادت خوشمزه تره :))

 

 عاشق راه های نرفته ام... مقصدهای نا آشنا... سفرهای بی انتها...  خاطره های هزار رنگ و هزار برگ... هرچند زندگی همه ما یک سفرِ بی بازگشت و  تکرار نشدنیه ولی بعضی سفرها چون اولین هستند تو ذهن و قلب آدم برای همیشه حک میشن. کاش میشد همیشه تو سفر بود.  کاش تموم نمیشد.

چی میشد شعر سفر بیت آخری نداشت                                                   

                                                             .    .    .   ...!


 
 
سفر و صعود تابستان 2015 - قسمت دوم
نویسنده : آنا - ساعت ٩:۱۳ ‎ب.ظ روز شنبه ۱٠ امرداد ۱۳٩٤
 

کفشهایی که در این برنامه استفاده کردم قرضی بود و درست شب قبل از پرواز به دستم رسیده بود. اگر این کفش رو قبول نمیکردم باید دوپوشم را می پوشیدم. چون کفش دیگری که به اصطلاح کرامپون خور باشه نداشتم. ولی اشتباه بزرگی کردم. این کفش مناسب پای من نبود از همان ابتدای کار اذیتم می کرد. خب تجربه ای بود.

مقصدمان برای شبمانی، گوته (Gouter) بود. در راه از سه پناهگاه دیگر عبور میکنیم که مهمترینشان تتقوس  (Tete ruosse) درست در میانه راه است. تا تتقوس مسیر کوهپیمایی ساده است ولی از آنجا یک شیب برفی را صعود میکنیم و بعد یک تراورس خطرناک از دهلیزی که ریزش مدام سنگ بهمراه دارد و می بایست حتما کلاه کاسک استفاده کرد.  سپس وارد مسیر دست به سنگ می شویم. اگر طنابهای ثابت فلزی در مسیر نباشد بعضی جاها درجه سختی به 5.9 هم می رسد.  اکثر کوهنوردان همین مسیر را نیز در حمایت صعود میکنند تا به پناهگاه قدیمی قبل از گوته برسند.  از آنجا تا پناهگاه جدید فقط یک تراورس برفی راه است.  ساعت 5 عصر به گوته زیبا رسیدیم. پناهگاهی بزرگ و مجهز در ارتفاع 3800 متری از سطح دریا با 120 نفر ظرفیت که شمایلی چون سفینه های فضایی دارد و توسط سوییسی ها روی سکوی فلزی و درست لب صخره ساخته شده است. حمل بار و زباله ها  توسط هلیکوپتر انجام می شود. در تمام مدتی که در کوهستان بودیم انواع و اقسام طیارک ها بالای سرمان چرخ میزدند و آماده  کمک رسانی بودند.

به محض ورود به پناهگاه کفش ها را درآورده و همراه لوازم فنی و باتوم و کلنگ همانجا آویزان کردیم. نه کمدی بود نه قفلی اما به وفور، اعتماد بود. "اینجا همه کوهنوردند. کسی به وسایل دیگری دست نمیزند!"  این جوابی بود که یکی از مسئولان پناهگاه در ابراز نگرانی ما از احتمال گم شدن وسایلمان داد!

از قفسه دمپایی برداشتیم و فقط با وسایل شخصی و لاینر (Liner) - که اجباری بود و بدون آن از اقامت کوهنوردان جلوگیری میشد - وارد پناهگاه شدیم. این سیستم در اکثر کوه های  آلپ اجرا میشود.

برای اقامت در این پناهگاه گرانقیمت و تمیز می بایست از قبل رزرو انجام شود.  هزینه خواب و یک وعده شام برای هرنفر شبی 110 یورو است. محلی برای پخت و پز کوهنوردان تعبیه نشده و رستورانش تابع قوانین خاصی است. شام آنشب شامل سوپ کدو با پنیر+ ماهی سالمون و سبزیجات+ دسر میوه ای بود که به ترتیب توسط پیشخدمتها در ظروف چینی سرو شد. جالب اینجاست که اجازه کمپینگ تا شعاع بزرگی در اطراف داده نمی شود. نمیدانم این پناهگاه زیر نظر فدراسیون کوهنوردی فرانسه است یا خیر. به هرحال با این سیستم حسابی درآمدزایی کرده و مونبلان را تبدیل به یک صعود لوکس و پرهزینه کرده اند. 

ولی مونبلان در مقایسه با دماوند زیبا، با وجود هزینه زیاد و ارتفاع نه چندان بلند و سختگیری های محدود کننده، همچنان طرفدران زیادی دارد. ما برای رزرو خوش شانس بودیم که سه تخت خالی گیر آوردیم اون هم وسط هفته!

جمعه صبح ساعت 2:30 بیدار شدیم. ظاهرا دیرتر از همه بیدار شده بودیم! چون اکثر کوهنوردان راه افتاده بودند و رستوران برای صبحانه تعطیل کرده بود و ما مجبور شدیم ساندویچ هامونو توی راه پله بخوریم. چون اجازه خورد و خوراک در خوابگاه را نداشتیم.  3:30 نیمه شب از گوته خارج شدیم و در یک کرده سه نفره با کرامپون و کلاه کاسک صعود را آغاز کردیم. چراغ پیشونی کوهنوردان تا دوردست ها یک خط نورانی متحرک درست کرده بود که تاریکی شب را می شکافت و به سوی قله ای که دیده نمیشد پیش میرفت. هوا سرد و زمین یخزده بود و . . . کفش هایم اذیتم می کرد.

در تاریکی درک درستی از محیط نداشتم فقط حواسم به مسیر بود و طنابی که به نفر جلویی وصل بود. باید سرعتم را با او هماهنگ میکردم. کار سختی بود. اما نه این و نه تماشای منظره دوردستها و سوسوی چراغهای شامونی و روستاهای اطراف هیچکدام باعث نمیشد درد پامو فراموش کنم.  سرعتم کند میشد آهی میکشیدم و به راهم ادامه میدادم چون تصمیم گرفته بودم تحملش کنم. بعد از یکساعت امین برای استراحتی مختصر ایستاد. وقتی رسیدم صورت خیس از اشک منو دید فهمید واقعا مشکلم جدیه ولی میدونست که اصرارش برای برگشتنم به پایین بی فایده است. سعی کرد بهم روحیه بده.  وقتی هوا داشت کم کم روشن میشد به جانپناهی کوچک و دنج به نام والوت (Vallot) در ارتفاع 4360 متری رسیدیم که بعضی کوهنوردان به جای گوته، از آنجا برای شبمانی و چادر زدن استفاده می کنند و مزیتش این است که هم به قله نزدیکتر است و هم از هزینه اقامت خبری نیست. هوا سرد بود و کمی استراحت برای همه مون لازم بود.  به داخل جانپناه خزیدیم و  امین به وضعیتم رسیدگی کرد و پاهامو گرم کرد و چسب ضدتاول بهش زد. دوباره راه افتادیم از آنجا تا قله جدی ترین قسمت صعود است.

 

عکس ها:


همزیستی مسالمت آمیز انسان و حیوان -  در این سفر بارها دیدم که برخلاف کشور خودمون حیوانات و پرندگان از انسانها نمی ترسند و بهشون خیلی نزدیک میشن


مسیر تا قبل از تتقوس


پناهگاه تتقوس - اینجا یک فلاسک آب جوش گرفتیم 4 یورو!!


مسیر دست به سنگ بعد از تتقوس بعد از دهلیز ریزشی. گوشه عکس تتقوس پیداست


و باز همان مسیر - بدون استفاده از طناب های ثابت و با وجود کوله های سنگین صعود قسمتهایی از مسیر برای کوهنوردان عادی مشکل است.


پشت سر : پناهگاه گوته


ورودی پناهگاه و کفشکن!


بعد از یکروز فعالیت، هیچی بهتر از تماشای مناظر بی بدیل اطراف زیر گرمای لذتبخش بعد از ظهر نیست.


صبح سرد روز صعود و طلوع آفتاب - جانپناه والوت


بعد از والوت، دلهره ی تیغه ها هم خواب را از چشمانم میزداید و هم درد پا را !

 

 


 
 
سفر و صعود تابستان 2015 - قسمت اول
نویسنده : آنا - ساعت ۱٠:۱٥ ‎ب.ظ روز چهارشنبه ٧ امرداد ۱۳٩٤
 

"درود. به خاطر طولانی بودن مطالب و عکسها این سفرنامه رو طی سه پست منتشر میکنم. "
. . .

 

وقتی از سال قبل برنامه سفر به اروپا رو تنظیم میکردیم، یک بخش مهمش صعود و کوهنوردی بود و خب طبیعتا "مون بلان" به عنوان بلندترین قله رشته کوه های آلپ جذابیت زیادی برامون داشت. بعدها با دیدن عکسهای ماترهورن عاشق این قله زیبا شدم و علیرغم میل امین که صعودِ کمتر و گشت و گذارِ بیشتر رو می پسندید، صعودش رو جز اصلی برنامه سفر قرار دادم. صعود دو تا قله و ویزای ده روزه باعث شد از سفر به فرانسه و ایتالیا صرفنظر کنیم و تنها مقصدمون سوییس باشد.

 سوئیس در فرهنگ امروز ما ایرانیها یک الگوست.  الگوی سرسبزی، تمیزی و استاندارد بالای زندگی. وقتی بخواهی از سوئیس صحبت کنی، قبل از هرچیز حتی از ساعتها و شکلاتها و پنیر معروفش، صلح را در ذهن انسان متجلی میکند. امید به دوستی و آشتی در ذره ذره این خاک ریشه دوانده. اینجا مردم با کسی سر دعوا ندارند، آرامش در تمام لحظات این کشور جاریست، اینجا حق و حقوق همه به کمال رعایت می شود. زندانها، دادگاه ها و ادارات پلیس کم کار و خلوت هستند. با اینکه برای مسافرت کشور گرانی محسوب می شود اما دیدنش یکی از بایدهاست.

به دعوت یک زوج دوست داشتنی سه شنبه  16 تیر  تهران را به مقصد ژنو ترک کردیم.  به محض ورود با هوای گرم و شرجی غافلگیر شدیم.  گفته شد از سال 2004 تا به حال در اینجا چنین گرمایی بی سابقه بوده است. البته دمای هوا حدود 39 درجه بود!! عصر به دیدن دریاچه ژنو (لمان) و فواره معروفش رفتیم. زلالی رودخانه ای که از وسط شهر میگذشت و قابل روئیت بودن سنگهای کف آن باور نکردنی بود.  رودی که به پاکی اشک چشم بود و آب شرب ساکنان شهر را نیز فراهم میکرد، درست از شلوغ ترین بخش شهر میگذشت. گوشه های رودخانه و زیر معابر و پلها دنبال بطری آب و پلاستیک و امثالهم میگشتم اما حتی دریغ از یک برگ خشک!

چهارشنبه به گشت و گذار و خرید گذشت. نکته قابل توجه دوچرخه سواران و دوندگانی هستند که به وفور در سطح شهر،  در پیاده رو ها و پارکها و کنار اتوبان ها درحال فعالیتند و به مراتب تعدادشان از ماشینها و موتورها بیشتر است. تمام خیابان های اصلی  لاین مخصوص عبور دوچرخه دارند که هنگام ترافیک های سنگین هم وارد این لاین نمی شوند!  ورزش همچون خوردن و خوابیدن جزئی غیر قابل چشم پوشی در زندگی روزمره مردم است.

پنجشنبه صبح زود به همراه دوستمان که اتفاقا یکی از کوهنوردان خوب این شهر هم هست، راهی دهکده مرزی فَیِت (Fayet) در خاک فرانسه شدیم.  (ژنو شهری است که از سه طرف با فرانسه هم مرز است و فقط از شمال به سوئیس متصل است. مردم برخلاف غالب شهرهای این کشور به فرانسوی تکلم میکنند.  معماری و بافت شهر و فرهنگ شان نیز کمابیش فرانسوی است) از فیت سوار بر یک تراموا که مسیر کوهستانی دامنه های مونبلان را بالا میرود، در عرض چهل دقیقه  هزار و پانصد متر ارتفاع گرفتیم. مناظر اطراف فوق العاده دیدنی است و هیجان مرا برای رفتن و رسیدن دوچندان میکند. ساعت حدود 12 ظهر آخرین ایستگاه به نام  Mid de Egle  یا همان آشیانه عقاب پیاده شدیم و از آنجا با کوله های 15 الی 18 کیلویی صعودمان را آغاز کردیم.

عکس ها:


فواره معروف دریاچه ژنو


انواع تفریحات سالم کنار دریاچه بدون دریافت هیچ هزینه ای


نام خیابان های ژنو


تقریبا چیزی به نام تاکسی درخیابان وجود ندارد. تمام شهر توسط این ریل ها خط خطی شده است. وسیله حمل و نقل عمومی اتوبوسهای برقی هستند. بدون ایجاد کوچکترین آلودگی.


رودخانه دورنگ در حاشیه شهر که حاصل بهم پیوستن دو رود ژنو و مونبلان است. اولی از چشمه می آید و زلال است و به رنگ آبی و دومی از  یخچالهای دامنه کوه می آید و کدر. جالب است تا چند کیلومتر این دو آب با هم مخلوط نمی شوند.


تراموای مون بلان که از Fayet آغاز میشود و بعد از گذر از 5 ایستگاه به ارتفاع 2380 متری می رسد که ابتدای مسیر صعود است.


به خاطر مناظر فوق العاده اطراف، ترامواگردی هم خودش یک تفریح و تفرج عالی به حساب می آید. دو سوم مسافران تراموا غیر کوهنورد بودند.


آخرین ایستگاه معروف به آشیانه عقاب


 
 
همان قصه ی تکراری
نویسنده : آنا - ساعت ۱٢:٥٠ ‎ق.ظ روز دوشنبه ٥ امرداد ۱۳٩٤
 

داستان همان قصه ی تکراری است ... صحبت از دماوند است ... اولین اثر طبیعی ملی ایران. صحبت از کوهنوردان است که عاشق طبیعتند و حرمتش را نگاه میدارند و تلاش میکنند با حفظ محیط کوهستان دین خود را برآن ادا کنند.

صحبت از تولید زباله در کوهستان است و بنرهایی که با سختی و مشقت زیاد به قله رسانده میشوند که جاه طلبی و خودنمایی صاحبشان را به نمایش بگذارند. اما با بی مسئولیتی و بی شخصیتی همان صاحبشان در کوه رها میشوند.

درصعودی که جمعه 2 مرداد به دماوند داشتم سر قله با این صحنه روبرو شدم:

عکس با وضوح بیشتر اینجا

. . . .

باز هم نمیتوان سکوت کرد و چیزی نگفت. شاید نشان دادن زشتی ها و شناساندن  عاملین زشتی ها کمی فقط کمی تاثیر در کاهش آن داشته باشد. تصمیم گرفته ام از این پس فارغ از هرگونه ملاحظه ای آنها را در وبلاگم معرفی کنم. لطفا اگر با این افراد یا گروه ها ارتباط دارید پیام مرا به آنها برسانید. 

"شمایی که از کوه  انرژی و شادابی و طراوت و سلامت میگیرید، قدرشناس باشید و با تولید زباله دلش را نخراشید. به خود و به کوهستان احترام بگذارید."

. . .

. . .

. . .

 

Damavand 38// 94.5.2

در صعود یکروزه و انفرادی به دماوند - از مسیر جنوبی

واقعا دوست ندارم دیگه جنوبی و شمالی و غربی برم. دلم میخواد مسیرهای فرعی دماوند رو صعود کنم. اگر کسی برنامه داشت و برنامه اش هم یکروزه بود به من هم اطلاع بده.

پیلیز

 افسوس


 
 
یه پاتو بردار
نویسنده : آنا - ساعت ٦:٥۸ ‎ب.ظ روز سه‌شنبه ۳٠ تیر ۱۳٩٤
 



توی سال هایی که "روایت فتح" شب‌های جمعه پخش می شد، یه خاطره از یه رزمنده پخش شد و داستان اینجوری بود که دو تا قایق کنار هم ایستاده بودن که یکی پشت جبهه می رفت یکی سمت عملیاتی بی بازگشت !! راوی می گفت : دو دل بودم؛ یه پام تو این قایق بود یه پام تو اون قایق. یه شهید (که اسم اش خاطرم نیست) به راوی می گه: یه پا تو بردار!

حالا هم یکی باید پیدا بشه تا به بعضی از ما بگه یه پاتو بردار !

تویی که حاضری یکماه از سال شونزده هفده ساعت روزه بگیری و گشنگی و تشنگی رو تحمل کنی اما مابقی سال حاضر نیستی پنج دقیقه نماز بخونی. یه پا تو بردار !

تویی که می‌گی اسلام مال ۱۴۰۰ سال پیشه ولی ارثیه خواهرت رو نصف میدی، یه پاتو بردار!

آهای خانم! تویی که هم می‌خوای امتیاز زن شرقی رو داشته باشی و مهریه‌ات رو بگیری و به جای مشارکت در تولید توی خونه بشینی و هم از مزایای زن غربی بهره مند باشی و فریاد فمینیسم سر بدی، یه پا تو بردار !

داداشم! نمی تونی یه زن باربی بگیری که هر روز برات میزانپیلی کنه و در عین حال بوی قرمه سبزی تو راهروی خونه‌ات بپیچه و بدون اجازه‌ات خرید نره ولی با هم بشینید اندر وصف سکوت سمفونی بتهون صحبت کنید. یه پاتو بردار !

دانشجوی عزیز! نمی‌تونی برای رسیدن به دوره‌ی تحصیلی بالاتر، جزوه هات رو از هم اتاقیت قایم کنی و تو شبکه های اجتماعی در وصف خساست ایرانی ها و open بودن خارجی ها سر به فیس بوک بکوبی. تو هم یه پاتو بردار !

روشنفکر امروز! تویی که به ذهن سکولار و مدرنیته خود می بالی ولی در لحظات بحرانی دست به کتاب دعا میشوی، یه پاتو بردار!

استاد گرامی، پژوهشگر ارجمند ! شما هم نمی تونی تابلوی ( قلم علما افضل من دما شهدا) رو روی دیوار خونه‌ی ۴۰۰ متریت بکوبی، در حالی که افزایش حقوق استاد تمومیت، از مقالات دانشجوهات بدست اومده، با عرض پوزش شما هم یه پاتو بردار!

حاجی بازاری دیروز و بیزینس ‌من امروز، تویی که عمرا بتونی رادیکال ۴/۲ رو حساب کنی، اما میخوای از احترام یک دانشگاهی و فرهیخته برخوردار باشی  شما حتما یه پاتو بردار!

نماینده‌‌ی عزیز ! تویی که پول تبلیغات میلیاردیتو "هِبِه" گرفتی؛ نمی‌تونی بعدا رانت ندی و عضو کمیته حقیقت یاب اختلاس باشی! اگه بهت بر نمی‌خوره شما هم یه پاتو بردار!

آدم هایی که می‌خوان تو هر دو تا قایق باشن، کارشون مثل راننده خودرویی می مونه که هم راهنما به چپ می زنه هم به راست  و پشت سریه حتما می‌فهمه حال راننده خوب نیست.

ما خیلی وقتا حالمون خوب نیست!  تضاد و دوگانگی در شخصیت نهایتا باعث سقوطش می شود. فقط با خودمان صادق باشیم. واقعا مهم نیست اینطرفی یا آنطرفی. اما اگر میل به پیشرفت داریم و درپی رفع عیوب خود هستیم باید سعی کنیم این نقیصه را برطرف کنیم. بسیاری از ضعف های شخصیتی ما به همین نکته ریز گره خورده. برای حل این مشکل هرگامی که برداریم خواهیم دید که گره های دیگری از کلاف سردرگم شخصیتمون خود بخود باز میشه. این یک کلید است. اما اگر همین یک کلید را در دست داشته باشیم شاید همه ی قفل ها با همین باز شدن. کسی چه میدونه !

(منبع : اینترنت با کمی ویرایش)


 
 
← صفحه بعد