آناپورنا

وسیع باش..... و تنها..... و سربه زیر ..... و سخت

طنابکشی مسیرهای کوهنوردی


مون بلان در تابستان


توچال در فصل پاییز و بهار

 

اولی مسیر صعود به قله مون بلان، مهمترین و پر ترددترین قله اروپا با ارتفاع 4810متر  و دارای مسیر فنی و یخچالهای خطرناک

دومی مسیر صعود به قله توچال، پرترددترین کوه ایران با ارتفاع 3960 متر بدون هیچ گونه مسیر فنی و خطرناک

 

قضاوت با شما !!

 

 

 

........

در همین رابطه خواندن نامه آقای رضا زارعی رییس فدراسیون کوهنوردی که خودشان از حامیان و عاشقان این کوه  عزیز (توچال ) بوده و هستند  به عنوان یک فرد باتجربه و آگاه به مسائل کوهنوردی ، خالی از لطف نیست.  امیدوارم دوستداران توچال  که احساسی با این قضیه برخورد می کنند کمی به خود بیایند :

 

 

در میان شهرهای جهان کمتر پایتخت و شهری را می توان یافت که نظیر تهران در دامنه یک کوه نزدیک به 4 هزار متر و یا در دو ساعتی یک قله 5 هزار متری واقع شده باشد! شاید این نیز از مواهب خدادادی است که کمتر مورد توجه اهالی این شهر واقع شده و قدرش را نمی دانند. همانند ده ها موهبت دیگری که بی توجه از کنار آن عبور می‌کنیم. اما همین کوه مرتفع یکی از پرحادثه ترین نقاط طبیعی کشور نیز به شمار می آید و سالانه ده ها مورد مصدومیت و حتا مرگ و میر از شهروندانی بر جای می‌گذارد که به دنبال فرار از مشکلات شهری خود راهی ارتفاع می شوند.

وجود تفرجگاه هایی نظیر تله کابین، قهوه خانه ها و مسیرهای سلامتی نیز بر حضور گسترده تر افراد به دامنه های این کوه افزوده و از بدحادثه هرچه ارتفاعات بالاتر کوه شهری می شود گام های افراد ناآشنا به کوه نوردی بدان سهل تر و البته پرحادثه تر می شود.

در این بین نقش سازمان های امدادی و مشکلات شان برای خدمات رسانی در حالی که متولی این امر نیز نیستند پر رنگ تر و دشوارتر شده است.

وجود پناهگاه ها و جانپناه های مسیر دربند، درکه، کلک چال و دارآباد و البته قرارگیری و تسهیلات پیست اسکی در ارتفاع بالای 3500 متر بویژه در فصول سرد و خشن افراد ماجراجو و ناآگاه از کوه نوردی را راهی ارتفاعات می کند و البته ارتفاع بالا امدادرسانی به حادثه دیدگان را دشوار و دشوارتر کرده و خدمات رسانی را سخت تر و سخت تر. بدیهی است هیات ها، باشگاه ها و گروه ها هر یک بر اساس حس مسئولیت شان سعی در کاهش لطمات و حوادث دارند و به دنبال افزایش امکانات جای پای بزرگ تری را برای افراد شهری باز می کنند. از یکسو با ایجاد ستاد پیشگیری از حوادث به دنبال راهنمایی افراد مبتدی و جلوگیری از صعودشان سختی کار را می پذیرند و از سوی دیگر با تیرک گذاری و طناب کشی مردم بیشتری را تشویق به صعود می کنند!

تجربه چنین خدمات رسانی هایی به عینه در کوه هایی چون دماوند، الوند، علم کوه و سبلان شهادت بر افزایش تلفات می دهد. در مکانی که توفان و ارتفاع خبره‌ ترین افراد را نیز زمین گیر می کند چگونه می توان با شهری تر کردن کوهستان و افزایش تسهیلات مانع ارتفاع و سرما را نادیده گرفت؟!مهم تر از آن بر اساس کدام آمار و ارقامی قصد داریم کم‌حادثه ترین مسیر‌های مان را سهل الوصول تر کنیم!
چرا هر فردی به خود اجازه می دهد با شهری کردن کوهستان، بکری آن را از بین ببرد؟!یکبار سازمان و نهادی بخاطر علاقه مندی کارمندان خود بر فراز کوه جانپناه می سازد. گروهی بخاطر حزب و دسته و قدردانی از جنبش هم پیمانشان اقدام به تعمیر سقف یک جان پناه قدیمی می کنند. سازمانی دیگر بخاطر معاضدت با تفکر پیشینیان سقف جان پناه را از جا در می آورد. نهادی برای رفاه حال دیگران بر فراز قله پی و ریشه ایجاد می کند! نهادی دیگر برای مقابله به سر قله لشکرکشی می کند! و این بار فرد یا افرادی دلسوز برای کاستن از حوادث مسیر را تا ناکجاآباد طناب کشی می کند، گویی کوهنوردان می باید همچون عنکبوت در تار به جان کوهستان بیافتند!

متاسفانه این روزها حال توچال خوب نیست. دوستان توچال نه نیاز به ثبت نما و منظر خود دارد، نه نیاز به ساخت اتوبان و جاده. اجازه دهید کوه نوردان هر یک بر اساس توان شان از این کوه بالا روند. چه ایرادی دارد عده ای تا آبشار دوقلو، برخی تا شیرپلا، گروهی تا سیاه سنگ ها و معدودی به قله دست یابند؟! لطفن بجای سوق دادن آنکه حدش آبشار دوقلو است به سمت شیرپلا و آنکه امکانات سیاه سنگ ها را دارد به سمت قله، اجازه دهیم سرما و ارتفاع کوه نوردان را غربال کند. و اگر دلسوزشان هستیم تنها به راهنمایی آن ها بپردازیم نه رفع حاجات شان.

  
نویسنده : آنا ; ساعت ۱٢:٤٥ ‎ق.ظ روز سه‌شنبه ٢٥ آبان ۱۳٩٥
تگ ها :

روزی... فتح باغ...

 
 



آن کلاغی که پرید

از فراز سرما
و فرو رفت در اندیشه آشفته ابری ولگرد
و صدایش همچون نیزه کوتاهی پهنای افق را پیمود
خبر ما را با خود خواهد برد به شهر
همه می دانند
همه می دانند
که من و تو از آن روزنه سرد عبوس
باغ را دیدیم
و از آن شاخه بازیگر دور از دست
سیب را چیدیم
همه می ترسند
همه می ترسند اما من و تو
به چراغ و آب و آینه پیوستیم
و نترسیدیم
سخن از پیوند سست دو نام
و هم آغوشی در
اوراق کهنه یک دفتر نیست
سخن از گیسوی خوشبخت منست
با شقایق های سوخته بوسه تو
و صمیمیت تن هامان در طراری
و درخشیدن عریانیمان
مثل فلس ماهی ها در آب
سخن از زندگی نقره ای آوازیست
که سحرگاهان فواره کوچک می خواند
ما در آن جنگل سبز سیال
شبی از خرگوشان
وحشی
و در آن دریای مضطرب خونسرد
از صدف های پر از مروارید
و در آن کوه غریب فاتح
از عقابان جوان پرسیدیم
که چه باید کرد ؟
همه می دانند
همه می دانند
ما به خواب سرد و ساکت سیمرغان ره یافته ایم
ما حقیقت را در باغچه پیدا کردیم
در نگاه شرم آگین گلی
گمنام
و بقا را در یک لحظه نا محدود
که دو خورشید به هم خیره شدند
سخن از پچ پچ ترسانی در ظلمت نیست
سخن از روزست و پنجره های باز
و هوای تازه
و اجاقی که در آن اشیا بیهده می سوزند
و زمینی که ز کشتی دیگر بارور است
و تولد و تکامل و غرور
سخن از دستان
عاشق ماست
که پلی از پیغام عطر و نور و نسیم
بر فراز شبها ساخته اند
به چمنزار بیا
به چمنزار بزرگ
و صدایم کن از پشت نفس های گل ابریشم
همچنان آهو که جفتش را
پرده ها از بغضی پنهانی سرشارند
و کبوترهای معصوم
از بلندی های برج سپید خود
به زمین می نگرند
(فروغ)
  
نویسنده : آنا ; ساعت ۱٠:۳٦ ‎ب.ظ روز شنبه ۱ آبان ۱۳٩٥
تگ ها :

صعود دوجبهه دماوند در یک روز


نمای بزرگتر عکس

 

 

آنچه به چشم می آمد ساده بود، پر هیاهو بود، همراهی بود و آنچه به دل می آمد وسعت بود، تنهایی بود، سر به زیری بود و سختی. جمله ای که بارها در شرایط ناهموار زندگی انگیزه و تسلی بخشم بوده است: وسیع باش و تنها و سر به زیر و سخت!

سه سال بود که به این برنامه فکر میکردم. هرسال تابستان در تب و تابش می افتادم. هم هوایی ها، تمرین ها، بارگذاری ها و بنرها و تقدیم ها . . .  به چشم برهم زدنی شهریور از راه میرسید و دست طبیعت مانع می شد و من به اقتضایش احترام میگذاشتم.  ولی حس میکردم امسال آخرین فرصتم برای این صعود است. باز شهریور عجول با خبرها و پیش بینی های پربارش از راه رسید. هر روز هوا سردتر میشد و حلقه ی نگرانی بر من تنگ تر. دل رو به دریا زدم و در آخرین لحظات ، روزی رو به عنوان  روز صعودم انتخاب کردم. سه شنبه 16 شهریور 1395.

دوشنبه شب به اتفاق امین و پدرم راهی رینه و خانه مصطفی شدیم و اتاق پرافتخار هشت هزاری ها پذیرای ما شد. کنار کلنگ کاظم فریدیان عکسی به یادگار گرفتیم کلنگی که تکیه گاهی شد برای صعود به سخت ترین قله جهان و تقدیم شد به استاد و پیر کوهنوردی ایران کیومرث بابا زاده  به پاس یک عمر خدمت  به جامعه کوهنوردی. من هم تصمیم گرفته بودم صعودم را ، هرچند در حد و اندازه های خیلی خیلی کوچکتر از K2، تقدیم کنم به همه کودکان ناشنوا. خصوصا کودکان ناشنوای کاشت حلزون شده چون خواهرم کوچک عزیزم. هم او که قبلا  از نقاشی های بارانی اش در این وبلاگ گفته بودم.. صعود دو جبهه دماوند در یکروز..

1 بامداد سه شنبه من و پدر از خواب بیدار شدیم.  کمی پاستا گرم کردم و یک فنجان قهوه خوردیم به عنوان شام... شایدم صبحانه... ساعت 2 مصطفی ما را تا گوسفندسرا برد و ما راس ساعت 3 بامداد صعودمان را آغاز کردیم و چه صعود زیبایی! آسمان پر از ستاره بود. با نور هدلامپ تاریکی و سیاهی را می شکافتیم و پیش میرفتیم. تنها نبودیم. شاپرکها به استقبالمان آمده بودند و خرگوشها و روباه ها از دور ما را می پاییدند. اما فقط سکوت  بود و تنهایی و هرکدام از ما در دنیای خودمان . قبل از 6 صبح به بارگاه سوم رسیدیم. بعد از استراحت از پدر عزیزم که از اراک به خاطر همراهی من تا اینجا آمده بود، خداحافظی کردم و ساعت 7 صبح از بارگاه خارج شدم. با قدم های تندتری راه قله را ادامه دادم. پیش بینی ها درست نبود. باد و سرما خیلی بیشتر از چیزی بود که در سایتها گفته شده بود. شرایط صعود روز به روز سختتر میشود. شهریور است دیگر! شدت باد روی تپه گوگردی گاهی مانع صعود میشد . ساعت کمی  از 10:30 صبح گذشته بود که به قله جنوبی رسیدم. دو گروه روی قله مشغول عکاسی بودند. درآوردن موبایل با دستکش پر و عکس گرفتن با آن غیر ممکن بود. در آوردن دستکش در آن سرما هم کار من نبود. از خیرش گذشتم و راهی قله غربی شدم.  شدت باد به اوجش رسیده بود کمی پایین تر درپناه  صخره ای استراحت کردم. لباسهای بیشتری پوشیدم و با بی سیم به امین اطلاع دادم که حالم خوب است و آماده فرود هستم. ( امین 5 صبح از خانه مصطفی راهی پارکینگ غربی شده و در سیمرغ منتظر من بود. )

ساعت از 11 صبح گذشته بود که در ارتفاع 5500 متری به اولین رگه برفهای یخزده رسیدم. برای رسیدن به شن اسکی باید هفت هشت مترش را  تراورس میکردم ولی گیر کرده بودم. حس کردم مسیری که برای فرود دومم  انتخاب کرده ام برای این برنامه مناسب نبود. میتوانستم از مسیر شمالی که پناهگاه مرتفع تری دارد یا شمالشرقی که دو هفته پیش آنجا بودم استفاده کنم!  با رسیدن به شن اسکی سفت و یخزده و بارها زمین خوردن و تحمل فشار روی زانوها حسم به یقین تبدیل شد که جبهه غربی در روزهای سرد، پرچالش تر از مسیرهای دیگر است. هیچکس جز من و امین آنجا نبود. حتی ردپای روی برفها نشان می داد چندین روز از آخرین تردد در این مسیر گذشته است.  آفتاب بر پهنه وسیع زمین و آسمان می تابید و رو برویم یال طولانی و دشتی وسیع بود که در انتهایش دریاچه فیروزه ای لار می درخشید.

". . . دلتنگی های آدمی را باد ترانه ای می خواند  رویاهایش را آسمان پر ستاره نادیده میگیرد و هر دانه برفی به اشکی نریخته می ماند. سکوت سرشار از سخنان ناگفته است. . ."   شاملو

بر خلاف همیشه مایل به گوش کردن هیچ نوع موسیقی ای نبودم. ای کاش صدای موسیقی طبیعت را هم نمی شنیدم. صدای باد، قدمهایم، نفس هایم، جریان آب و ریزش گاه به گاه سنگ ریزه ها. کاش میتوانستم یک روز در سکوت مطلق و ابدی فرو روم تا شاید فقط گوشه ای از سکوت سنگین زندگی آن بچه ها را حس کنم.  ای کاش میتوانستم اندوه عمیقی را که در چشمهای معصوم این بچه ها دیده ام، تصویر کنم. اما حیف که نمی توانم. هنوز یادم هست شبی از شبهای بی روح تابستان بغض کرده بودی. با گلوی گرفته و زبان تاب خورده ات گفتی : " کاش یک جای دیگه از بدنم از کار می افتاد .. دست و پا نداشتم... ولی گوش سالمی داشتم" ... وقتی از نامهربانی همسالانت دلگیر میشوی... وقتی از همان بچگی، همبازی و رفیقی به خودت ندیده ای ... ناامیدانه "شنیدن" را از خدا و دنیا التماس میکنی. وقتی دستان خسته ات را میگیرم اما هیچ حرفی برای تسکینت و شاکر بودنت پیدا نمیکنم. وقتی نمیتوانم به تو بگویم عزیز دلم! دنیا شبیه نقاشی هایت نیست. همیشه لطیف و بارانی نیست. همیشه دوتا کودک شاد و بازیگوش  جلوی خانه جنگلی دنبال پروانه ها نمی کنند. در این دنیا با مردمان زرنگ و بی حوصله اش جایی برای خنده های کودکانه تو نیست...  اما عزیزکم این را بدان که صبر و بردباری ات در مقابل این محرومیت قابل تحسین است.  روح بیدار و شنوایت را می ستایم و دنبال راهی هستم که مردم دنیا را با تو بیشتر آشنا کنم.  

ساعت 1 بعد از ظهر به سیمرغ رسیدم. امین به استقبالم آمد با یک قهوه تلخ حسابی سرحال شدم.  کتلت بسیار خوشمزه ای که بیتا برایم درست کرده بود جانی به بدنم داد و آماده صعود دوم شدم.  قبل از ساعت 2 بعد ازظهر آرام و آهسته پشت سر امین به راه افتادم. نیم نگاهی به آفتاب داشتم و از اینکه هنوز خیلی فرصت دارم نفس راحتی میکشیدم. حس میکردم از پس اینکار به راحتی بر می آیم. قدم به قدم به ارتفاع 5 هزار رسیدیم. در افکارم غرق بودم. به این فکر میکردم که من ده ها بار از مسیرهای مختلف و شرایط مختلف این قله را صعود کرده ام. همیشه آنهمه سختی را به جان خریدم که بتوانم احساسم را در بالاترین نقطه در آغوش بگیرم. احساسی که به من قدرت میداد. حسی که ترس ها و ضعف هایم را به سخره میگرفت و مرا با خود تا اوج لذت می برد.  اگر این جانسختی را در راه رسیدن به قله های زندگی میگذاشتم  الان کجای این دنیا بودم؟!  بعضی آدمها با اینکه پایی برای دویدن ندارند سریعتر و چابکتر از من  در حال حرکتند... شاید این صعود در درجه ی اول بتواند نقطه عطفی در زندگی خودم باشد. شاید !

به قسمتهای سخت آخر مسیر رسیدیم و درگیر سنگهای ریزشی و برف شدیم.  در یک آن، حس کردیم هوا تاریک شد. شوک  زده برگشتیم پشت سرمان را نگاه کردیم. گل  خورشید در افق ناپدید شد!!!   کی هوا تاریک شد که نفهمیدیم؟! ساعت 7 عصر بود. با نگرانی سعی کردم قدمهایم را تند تر کنم. باد جنوب غربی با شدت هرچه تمام تر به ما خوشامد میگفت... ما به قله رسیده بودیم.. فضا وهم انگیز بود... شارژ ساعت جی پی اس مان تمام شد. امین اصرار داشت که هرچه سریعتر برگردیم و من اصرار داشتم حداقل یک عکس در قله بگیریم. کلی جمله آماده کرده بودم که در این لحظه بگویم ولی نشد و ما به سمت شن اسکی جنوبی دویدیم. 

مسیر جنوبی بسیاااار زیبا بود... آسمانی سیاه و پرستاره... نور روستاهای رینه، پلور، نوا، نیاک  و حتی تهران سوسو میزد  و لحافی از مه غلیظ  که از پشت قله پاشوره به سمت ما می آمد  و دلشوره ما را بیشتر میکرد.  هد لامپ ها را روشن کردیم... هم ارتفاع سنگ مثلث بودیم.  در خلا و بی حسی عجیبی فرود می آمدیم... این بار شن اسکی  با زانوهایمان مهربان بود  و با نرمی و ظرافت زیر پاهایمان می غلتید.  آنقدر سریع پایین می آمدیم که تخمین زدیم نیم ساعت دیگر به بارگاه میرسیم. ولی نه. انگار این راه قرار نیست تمام شود. . . .  آدمی هیچگاه از سختی ها جدا نیست و تا زمانی که سختی‌هایش را می‌فهمد، زنده است. ولی وقتی سختی‌های دیگران را درک می‌کند آن وقت یک انسان است. نعمت سلامتى مبدا همه نیازها ست و انسان بودن مقصد همه نیازها. . . 

انگار خستگی و کم آبی بیشتر از بدنم، ذهنم را درگیر کرده بود چون در تعیین موقعیتم دچار تردید شده بودم و جائیکه نور هدلامپ امین هم از دیدگانم دور شد خود را یک یال آنطرف تر از بارگاه دیدم. امین برای آماده کردن چای و گرفتن سراغی از پدرم زودتر رفته بود. با یک تراورس ساعت 10 شب به بارگاه رسیدم. پدرم را دیدم که چند ساعتی بود که از قله برگشته بود.

پاهایم توان راه رفتن داشت ولی به شدت خواب آلوده بودم. یادم آمد که 21 ساعت است که بیدارم و 19 ساعت است که بی وقفه در حالت قعالیت هستم. چشم هایم میسوخت که علتش نداشتن عینک هنگام فرود از تپه گوگردی (به خاطر تاریکی هوا) بود.  گرد گوگرد تماما روی صورت و لباسهایمان نشسته بود. خیلی دلم میخواست مسیر را تا گوسفندسرا ادامه دهم. ولی هم من خسته بودم ، هم پدرم و امین.  با چای چشم هایمان را شستیم و با کمک قطره بی حسی توانستیم پلک برهم بگذاریم و دقایقی بخوابیم. 

 
 در نمای بزرگتر

 


Damavand 47-48 // 1395.6.16
قله غربی بعد از دومین صعود

 

 فایل جی پی اس این برنامه

.  .  .  .  .

 

درباره کاشت حلزون:

حدود بیست سال پیش و قبل از آن هیچ راه حلی برای ناشنوایی های مادرزادی نبود و اغلب این بیماران ناچار بودند برای تمام عمر ناشنوا و معلول باقی بمانند. خوشبختانه پیشرفت تکنولوژی سبب اختراع پروتزهای شنوایی گردید که به واسطه آن ناشنوایان می توانند شنوایی خود را بازیابند. حلزون پروتزی است که پشت گوش کاشته میشود و تحریکات الکتریکی ضعیفی را در نزدیکی عصب شنوائی ایجاد کرده و از طریق تحریک عصب شنوائی باعث انتقال صوت به مغز میگردد. این اصوات توسط مغز شناسائی شده و در نتیجه باعث درک شنوائی میشود. سالانه 2000 الی 2500 کودک مبتلا به کم شنوایی یا ناشنوایی مادرزادی در ایران متولد می شوند که از این تعداد، حداقل 600 مورد با انجام عمل کاشت حلزون از نعمت شنوایی برخوردار می شوند.

اگر از عوارض و قیمت بالای این عمل، ماندن در صف انتظار عمل و از دست دادن سن طلایی آن و غیره بگذریم، این فقط روی خوش سکه است که ناشنوایان قادر به شنیدن هستند. ولی من میخواهم راجع به روی دیگر آن صحبت کنم. تعداد این کودکان در مقایسه با کل کودکان کشور و حتی در مقایسه با جامعه ی ناشنوایان خیلی کم است. ناشنوایان در کل دنیا از حمایت سمن ها، ان جی او ها و سازمانهای دولتی و خصوصی برخوردارند و از امکانات ویژه خود از قبیل زبان اشاره، مدارس ویژه، سازماندهی در همه ارکان تحصیلی ورزشی و غیره بهره می برند. اما کودکان کاشت حلزون شده بعد از عمل و گذراندن یک دوره صد ساعته گفتار درمانی که فقط در تهران برگزار میشود با این تصور که قادر به شنیدن هستند - پس ناشنوا نیستند - در جامعه به حال خود  رها میشوند.  خانواده ها عموما توانایی لازم برای ساپورت موثر کودکان خود را ندارند و این کودکان به خاطر عدم نظارت و تمرین کافی قادر به تکلم طبیعی و ایجاد ارتباطات کلامی نیستند. بدیهی و آشکار است که مهمترین راه برقراری ارتباط انسان‌ها، ارتباط کلامی است و به همین دلیل این افراد دچار دوگانگی و ناهنجاری در زندگی میگردند. چون در نه گروه ناشنوایان قرار دارند و نه در گروه افراد عادی.  در مدارس عادی ثبت نام میشوند. تا چندسال محدود، یک مربی از سوی اداره آموزش و پرورش برای آنها انتخاب می شود که هفته ای چند ساعت به مدرسه این کودکان رفته و جدا از سایر دانش آموزان سعی میکند مباحث درسی را بار دیگر به کودک دیکته کند. مربیانی که عموما تخصصی در زمینه شناخت و آموزش  این کودکان ندارند و عموما ( و نه همگی آنها ) نیروی مازاد آموزش و پرورش محسوب می گردند.  مربیانی که هیچ کارایی و مزیتی برای این کودکان محسوب نمیشوند.  این کودکان که از ذهن و روانی کاملا سالم و طبیعی برخوردارند ،  در محیط مدرسه هر روز منزوی تر و تنهاتر ،  و عموما به اختلالات عصبی و روانی درنتیجه ی تحمل استرس ناشی از بی مهری و بی محبتی همسالان و اطرافیان خود دچار می شوند.  حال آنکه محیط مدارسِ مخصوص ناشنوایان اینگونه نیست. به علت اینکه آنها همگی از یک جنس و یک زبان هستند،  محیطی شادتر و دوستانه تر دارند.

تاکنون هیچ نهاد یا سازمان رسمیِ حمایت، نوتوانی یا توانبخشی برای کودکان یا بزرگسالان کاشت حلزونی شده معرفی نگردیده ‌است. اغلب آنها نیز فقط به صورت دوره‌ای، برای برنامه ریزی و تنظیم پردازشگر گفتار کاشت حلزونی ویزیت می‌شوند. افزایش رو به رشد تعداد ناشنوایان کاشت حلزون شده ایجاب می‌کند تا درمانگران به طراحی برنامه‌های مؤثرتر توانبخشی اقدام نمایند. ضمناً شنوایی‌شناسان، گفتار درمانگران و مربیان آموزش‌های ویژه نیز باید دوره‌های لازم برای نوتوانی و توانبخشی کودکان و بزرگسالان کاشت شده را ببینند و مهارت‌های لازم در این زمینه را کسب کنند.  همچنین لازم است مسئولان  نگاه مسئولانه تری به این مقوله داشته باشند. خصوصا مسئولان وزارت آموزش و پرورش در تربیت و آماده کردن معلمان مدارس و دانش آموزان عادی در مواجه با این دانش آموزان خاص.  زیرا بیشتر این کودکان از هر نظر سالم هستند و نقص شنوایی نباید باعث ایزوله شدن و طرد شدن آن ها از جامعه شود. تعاملات خانوادگی و اجتماعی حق هر انسانی است و این دسته از کودکان نباید از خانواده کنار گذاشته شوند. بیشتر این کودکان متاسفانه منزوی، خجالتی و گوشه گیر می شوند و از نظر روحی به شدت لطمه می خورند.

این کودکان تشنه ی ارتباط و دوستی های پایدار با همسالان خود هستند.

 

 

  
نویسنده : آنا ; ساعت ٦:٥٤ ‎ب.ظ روز شنبه ٢٧ شهریور ۱۳٩٥
تگ ها :

چند خبر خوب و بد از دماوند

خبر خوب:


با توجه به اعتراض فدراسیون مبنی بر حضور غیرقانونی شهرداری رینه در محل ورودی گوسفندسرا و اجاره این مکان، استفاده غیر مجاز از آرم فدراسیون بر روی خودروهای عبوری خود و اخذ وجه از خودروها، حمل مسافر از طریق وانت بارهای سرباز و فاقد بیمه و اخذ وجه از باربران منطقه مقرر شد ایشان تنها تا پایان شهریورماه سال جاری حضور یافته و از سال 96 شهرداری رینه اجازه دخالت در امور دماوند را نداشته باشد.
همچنین ضمن هماهنگی های به عمل آمده  با باربران منطقه قیمت حمل بار تاپایان سال 96 هر کیلو ٢٠٠٠ تومان از گوسفند سرا به بارگاه وبلعکس منظور گردید که پس از وزن کردن با نظارت نماینده فدراسیون در محل قابل اجرا می باشد.
 فدراسیون کوهنوردی از کوهنوردان گرامی تقاضا دارد در صورت مشاهده هرگونه تخلف در این زمینه مراتب را به اطلاع مسئول قرارگاه این فدراسیون مستقر در قرارگاه پلور برسانند.

 

 

 

خبر خوب:


هفته گذشته بخش قابل توجهی از زباله های به جا مانده در مسیر شمالشرقی دماوند توسط ستاد حفظ محیط زیست کوهستان فدراسیون کوهنوردی جمع آوری و به پایین کوه انتقال داده شد.

از نکات منفی این جبهه، اطلاع رسانی ضعیف و عدم نظارت بر منطقه، در خصوص محیط کوهستان، قابل توجه است. چرا که حتی وجود آگاه کننده هایی در خصوص روشهای دفع پسماند از طبیعت کوهستانی، می تواند در دماوندِ پاکیزه تر موثر باشد.
پس از رسیدن به جانپناه تخت فریدون ستاد سریعا برای پاکسازی منطقه پناهگاه به اتفاق همیاران، وارد عمل شده و اقدامات جمع آوری پسماند خشک، تا فرارسیدن شب، پیگیری شد. در همین حال، اقدامات اطلاع رسانی، توزیع بروشور ستاد و کیسه زباله بین گروههای حاضر در منطقه نیز مد نظر قرار داشت.
قدمت بسیاری از زباله ها، چندین ساله بود که حاکی از بی توجهی به این جبهه از دماوند در خصوص مدیریت پسماند است.
با توجه به عدم وجود سرویس بهداشتی و عدم دسترسی به روشهای اصولی دفع پسماند انسانی، ضمن توجه به جمعیت فراوانی که هر هفته به منطقه وارد می شوند، آلودگی میکروبی ناشی از این مساله و وجود بطری ها و دستمال های بهداشتی، به شدت چشمگیر و تاسف بار است.
زباله های منطقه پس از جمع آوری در کیسه های زباله، بسته بندی وکیوم شده و در گونی های از پیش پیش بینی شده قرار گرفته و در روز پایانی، با قاطر و توسط گروه ستاد، به پایین انتقال داده شد و اعضاء ستاد با بار زدنِ آن به نیسان، تا اولین منطقه شهری، زباله ها را از منطقه خارج نمودند.
پیش از رسیدن اعضاء ستاد به جانپناه تخت فریدون، عده ای به آتش زدن زباله ها اقدام نموده بودند که با رسیدن اعضاء ستاد، ضمن جلوگیری از توسعه ی این اقدام، نسبت به آگاه سازی های لازم به گروهها اقدام شد و زباله ها جمع آوری و بسته بندی گردید.

 

 

خبر بد:

طبق اطلاع واصله بخشی از جبهه شمال شرقى دماوند روبروى گردنه سر حدود  ٢٠تا ٢۵ هکتار طعمه حریق شده است. هنوز علت اصلی این آتش سوزی مشخص نشده است.

 

 

 

 

منبع:  کانال کارگروه محیط زیست کوهستان

  
نویسنده : آنا ; ساعت ۱٠:٠٧ ‎ب.ظ روز چهارشنبه ۱٠ شهریور ۱۳٩٥
تگ ها :

صعود یکروزه شمالشرقی دماوند

Damavand 46 // 1395.5.29

پنجشنبه 29 مرداد 95 به همراه دوستانم بیتا و کاظم صعودی یکروزه به دماوند از یال شمالشرقی داشتم.   گزارش در ادامه مطلب:

 

 

 

ادامه مطلب   
نویسنده : آنا ; ساعت ٧:۳٠ ‎ب.ظ روز یکشنبه ۳۱ امرداد ۱۳٩٥
تگ ها :

وندال های مذهبی !

صعود:

جمعه 22 مرداد صعودی یکروزه به دماوند از جبهه جنوبی داشتم. 7 صبح از گوسفندسرا حرکت کرده و 13:15 به قله رسیدم. جهت باد طی این چند روز شرق به غرب بود. به همین دلیل  از پاکوب شرقی و شمالی تپه گوگردی خود را به قله رساندم:


Damavand 45 // 1395.5.22

 

 

 

حواشی دماوند:

وضعیت نظافت پناهگاه و البته تابلویی که سر در بوفه نصب شده جالب است:

 

و این سنگ نوشته ها کار همین هفته است.. کاملا جدید و به تعداد زیاد که این عکسها فقط نمونه هایی از دسته گل جدید کوهنوردنماهاست... این بار وندالهایی از نوع مذهبی.. آخه آدم چی باید بگه؟ 

  
نویسنده : آنا ; ساعت ٩:۳٢ ‎ب.ظ روز یکشنبه ٢٤ امرداد ۱۳٩٥
تگ ها :

پیشنهاد تئاتر و موسیقی

به گزارش سایت خبری تئاترآقای خاتمی برای تماشای نمایش "راپورت های شبانه دکتر مصدق" به تالار وحدت رفته بود که ماموران دادستانی مانع از حضور وی در سالن شدند. مجموعه‌ای از محدودیت ها علیه ایشان در سالهای اخیر ایجاد شده است.

 

 

 

و این آخری ممنوع الاتماشای تئاتر!چشمکعینک

 

 

من و امین شب قبل از این اتفاق به همراه سه دوست بسیار عزیز به تالار وحدت رفته و به تماشای این تئاتر نشستیم. برای من تجربه و فرصت خوبی بود. از بین اینهمه نمایش کمدی موزیکالی که جدیدا خیلی هم مد شده مثل باجناقهای کله پوک و داماد دیوانه و  عشق آفلاین و غیره و غیره ، دیدن یک نمایش  با درون مایه ی  تاریخی سیاسی، اون هم با موضوع کمتر بحث شده و کمتر دیده شده ای چون مصدق ، واقعا حال آدم رو خوب میکرد.  اگه به نمایش هایی از این دست علاقمند هستید پیشنهاد میکنم ببینید. هرچند به نظر می اومد برخی از شخصیتها و حوادث مهم و تاثیرگذار حذف شده بودند.  کارگردان دلیلش رو محدودیت زمانی تئاتر عنوان میکنه ولی مخاطب ممکنه احساس کنه تعمدی هم در کار بوده. خصوصا وقتی میبینه که سعی شده از بعضی جریانات در رابطه با کودتای 28 مرداد، چهره ای غیرواقعی نشون داده بشه.

 

 

 

 

.   .   .

پیشنهاد موسیقی

 

پی نوشت:   پیشنهاد فستیوال موسیقی که استاد گرانقدرم بهم پیشنهاد دادند. گفتم شما هم از این پیشنهاد خوب  با خبر بشید:

فستیوال موسیقی بارانا در کاخ نیاوران: روز سه شنبه کنسرت شهداد روحانی و پنج شنبه لوریس چکناواریان

 

 

ممنون استاد قلب

  
نویسنده : آنا ; ساعت ٧:٥٠ ‎ب.ظ روز شنبه ٢۳ امرداد ۱۳٩٥
تگ ها :

بالابلندترین انسان دنیا

 

کوهراه پیچید به چپ . پیچید به راست . بالا رفت . پایین آمد . دوباره شیب تند و صخره را گرفت و رفت. ازنفس افتاد . ایستاد . نفس تازه کرد . چند قلپ آب نوشید و کوله اش را به دوش کشید . قدم آهسته رفت . شتری رفت. گام از پی گام .

 

 قله ، بلند بود . نوک اش ، دل ابرها را پاره می کرد .

کلاه اش را محکم کرد که باد ، نبردش .

کوه نورد، دربلندترین نقطه ی قله ایستاده بود .

یک متر و 75 سانتی متر ، یک متر و . . . 

بلندتر از بلندترین قله ی دنیا بود !

 

 

 

 

 

(سهراب مهدی پور)

  
نویسنده : آنا ; ساعت ۸:٠٢ ‎ب.ظ روز دوشنبه ۱۸ امرداد ۱۳٩٥
تگ ها :

پیگیری فدراسیون در رابطه با راهبند مسیر جنوبی دماوند

همانطور  که در پست قبلی راجع به زنجیر کشی اول جاده خاکی دماوند و اخذ ورودیه ، توضیح دادم و اعتراض خودم رو به این موضوع مطرح کردم، امروز متن نامه سرگشاده آقای زارعی رو دیدم خطاب به ریس شورای عالی استانها در رابطه با همین موضوع  :

 

جناب آقای دکتر چمران رئیس محترم شورای عالی استان ها 

با سلام و احترام

ضمن سپاس از توجهات و عنایات همیشگی جناب‌عالی، به استحضار می‌رساند؛ با توجه به گسترش ورزش کوه‌نوردی و گردشگری ورزشی در سطح کشور طی سال‌های اخیر، متأسفانه شوراهای اسلامی روستایی به منظور کسب درآمد از این صنعت، خودسرانه اقدام به وضع قوانینی چون اخذ وجه از گردشگران و کوه‌نوردان در مبادی ورودی روستا می‌نمایند که در تضاد با گسترش ورزش همگانی بوده و طی ماه‌های اخیر منجر به اعتراض و حتی گاهاً برخوردهای فیزیکی میان این افراد و عوامل شوراها در مبادی ورودی روستاها گردیده است.

نمونه چنین رفتاری در حضور غیرمسئولانه و کاسب‌کارانه شهرداری شهر رینه در مبداء ورودی کوه دماوند که کیلومترها خارج از حوزه اختیاری شهرستان رینه قراردارد، هر هفته با اعتراضات گسترده کوه‌نوردان همراه می‌باشد. لذا از آن مقام محترم تقاضا می‌شود دستورات لازم را جهت جلوگیری از ایجاد راه‌بندهای غیرقانونی این افراد صادر نمایید. پیشاپیش از بذل عنایت و دستور مساعدتان کمال تشکر و امتنان را دارم. 

 

   رضا زارعی رئیس فدراسیون   رونوشت: ​   ـ بخشداری محترم لاریجان؛ جهت استحضار ​   ـ کارگروه پناهگاه‌ها ​   ـ ریاست محترم شورای اسلامی شهر رینه؛ جهت استحضار ​   ـ جناب آقای دکتر غلامرضا شعبانی‌بهار، معاون محترم توسعه ورزش همگانی؛ جهت استحضار ​   ـ جناب آقای دکتر شجیع؛ ریاست محترم دفتر محیط زیست و توسعه پایدار وزارت ورزش و جوانان؛ جهت استحضار

 

  
نویسنده : آنا ; ساعت ۱٢:٢۱ ‎ق.ظ روز چهارشنبه ۱۳ امرداد ۱۳٩٥
تگ ها :

تذکر فدراسیون در مورد نصب پلاکارد روی قله

***

برنامه صعود این هفته من به دماوند از مسیر جنوبی و انفرادی بود. با تایم همیشگی ولی استراحت های کمتر...  به علت تکراری بودن موضوع فقط به ذکر تایم های برنامه به صورت تقریبی میپردازم. این برنامه و مسیر را توسط جی پی اس ثبت کرده ام و ظرف یکی دو روز آینده تایم های دقیق را با آن اصلاح خواهم کرد.

ساعت 5 صبح حرکت از تهران به سمت پلور

ساعت 8 صبح حرکت از گوسفندسرا  و 10 صبح بارگاه سوم

نیم ساعت استراحت در بارگاه

10:30 حرکت از بارگاه و 2 بعداز ظهر قله  

ساعت 4 عصر بازگشت به بارگاه سوم و 20 دقیقه استراحت

6:30 بازگشت به گوسفندسرا

9 شب تهران


 Damavand 44 // 1395.5.7

 

و اما در مورد مسائل و مشکلات همیشگی دماوند:

***

همه میدانیم دو سال است که از ورود ماشین های شخصی به دامنه دماوند جلوگیری میشود. نرخ کرایه مصوب ماشین از پلور به گوسفندسرا نیز توسط فدراسیون تعیین میگردد. امسال همان 90 هزارتومان برای مسیر جنوبی است.  ولی گرفتن مبلغ 15 هزار تومان ورودی برای گذشتن از زنجیر اول جاده خاکی چه بدعتی است؟ نمیدانم!  این ورودی با مجوز چه ارگانی داده میشود؟ اگر شهرداری رینه که آنجا حریم شهر نیست! اگر فدراسیون که باید اعلام شود و یا روی نرخ کرایه ها محاسبه شود.. دریافت جداگانه ی آن چه معنی دارد؟  یادم می آید سال گذشته این مبلغ را رانندگان پرداخت میکردند... درستش هم همین است.  مثل این  می ماند که آزانس یا اتوبوس مسافری، پول عوارض جاده ای اش را از مسافر بگیرد!  ولی امسال علنا این پول از خود مسافران دریافت می شود. یعنی علاوه بر 90 هزار تومان 15 هزار تومان هم بابت حق ورودی!  خیلی عجیب  و  ناعادلانه است..
امیدوارم فدراسیون محترم و مسئولان قرارگاه کوهنوردی هرچه سریعتر فکری به حال این موضوع نمایند و اگر قرار است پولی دریافت شود از راننده گرفته شود نه مسافر! متاسفانه بی قانونی و چپاول کوهنوردان در مسیر جنوبی دماوند بیداد میکند!

همچنین توضیح دهند پول کلانی که سال گذشته از همین طریق به جیب زده اند خرج کجا و چه کاری شده است! بهانه پاکسازی مسیر جاده بی معنی است چون وقتی ماشینی از آن مسیر تردد نکند زباله ای هم تولید نمیشود... اگر هم خرج پاکسازی مسیر صعود شده پس چرا همچنان شاهد انبوه زباله در مسیر و بارگاه هستیم؟؟؟

مسئولان محترم! لطفا توضیح دهید.

 

 

***

به یمن سه روز تعطیلی، حمعیت بسیار زیادی در منطقه بودند... روز پنجشنبه علیرغم هوای سرد و باد 60 کیلومتر،  ازدحام صعود کنندگان در تپه گوگردی و قله زیاد بود. وقتی خودم را به قله رساندم دیدم تابلوی هما (همون بانوی شهر فرشته ها )  روی زمین افتاده و افراد، بی توجه روی آن پا میگذارند.  میدونستم به یک هفته نمیکشه که فرشته های دماوند از راه میرسند و اونرو برمیدارند ولی افسوس که این فرشته ها هیچوقت بیکار نخواهند بود چون دو تابلوی جدید درست همان روز روی قله نصب شده بود. این بار محکم کاری کرده و هر تابلو رو  با 9 میخ به سنگ کوبیده بودند.  یکی شهرداری هرات که مسببین اش  میگفتند برای اینکار از شهرداری مجوز گرفته اند و دیگری لوازم خانگی درسا !!!  بازار عکس یادگاری با بنرها هم داغ بود...  به همه خسته نباشید گفتم و گفتم از اینکه بنرهاتونو با خودتون پایین میبرید ازتون مچکرم و بعد با سنگ و باتوم افتادم به جون تابلو ولی فقط یک میخش رو تونستم از جا در بیارم. جالبه همون هم با تعجب و اعتراض عده ای مواجه شد!  بهشون گفتم قله جای تبلیغات نیست... خوشبختانه عده ای هم تایید کردند ولی هیچکس برای کندن تابلو بهم کمک نکرد... منم این وظیفه رو مثل همیشه به فرشته های دماوند سپردم و برگشتم.

 

 خوشبختانه فرداشب در کانال فدراسیون کوهنوردی این متن رو  دیدم.. ممنونم از رییس فدراسیون و کارگروه محیط زیست آن که تمام تلاششون رو برای حفظ شأن دماوند انجام می دهند :

پیرو اعلام فدراسیون مبنی بر برخورد جدی با نصب و جاگذاری پلاکارد و بنر در مناطق مختلف قله ی دماوند از جمله بارگاه سوم و قله، کارگروه حفظ محیط کوهستان همچنین از تمامی اشخاص حقیقی و حقوقی درخواست دارد از نصب تابلو های فلزی بر روی قله یا دیگر نواحی کوه دماوند جدا خودداری کنند.

گفتنی است این کار باعث آلودگی دیداری مناطق طبیعی خواهد شد.

*زیبایی دماوند در بکر بودن طبیعت آن نهفته است.

*قله دماوند محل تبلیغات نیست.

  
نویسنده : آنا ; ساعت ۸:۳۸ ‎ب.ظ روز یکشنبه ۱٠ امرداد ۱۳٩٥
تگ ها :

عباس مولایی

آخر هفته گذشته با خبر شدم دوست قدیمی و همنورد روزهای خوب توچال  عباس مولایی دار فانی را وداع  گفت. با عباس نیمه اول  دهه هشتاد  در توچال آشنا شده بودم.. مثل همه کوهنوردان آن دوره با صفا و عاشق توچال بود. تقریبا هر پنجشنبه شب به همراه دوستانش تابستانها و  زمستانها در امیری و قله شبمانی میکردند. با روحیه، خوش برخورد و فداکار بود. سالها عباس را ندیدم تا اینکه سال گذشته شنیدم بر اثر بیماری نادر و لاعلاج  als  زمین گیر و خانه نشین شده است. تصمیم جدی گرفته بودم در اولین فرصت به دیدارش بروم ولی. . . چه زود دیر شد  و توچال یک یار مهربان دیگرش را هم از دست داد.

مراسم سوم این عزیز روز یکشنبه 10 مرداد ، ساعت ۶ تا ۷:۳۰
آدرس: میدان رسالت، خ هنگام، م الغدیر، تکاوران شمالی، سی متری اول، مسجد جامع الزهرا

 

روحش شاد و یادش گرامی

 

عکس ارسالی از آقای خاکسار- دریاچه گهر دومین صعود قلم

 


عکس ارسالی از مستان - برنامه توچال به شهرستانک در یکی از سخت ترین زمستانهای توچال سال83
نفر اول عباس. نفر سوم میکاییل. نفر ششم مستان

 

.  .  .

 

 

 

اگر خاطره ای از عباس دارید خوشحال میشویم اینجا بخونیم و بشنویم

 

  
نویسنده : آنا ; ساعت ٦:٢۱ ‎ب.ظ روز یکشنبه ۱٠ امرداد ۱۳٩٥
تگ ها :

دماوند و هما! بانوی شهر فرشته ها !!!!!

صعود این هفته پنجشنبه من و دوستانم (بیتا، فرهاد، علیرضا، مجید) به دماوند از یال جنوبی و تایم های برنامه به شرح زیر بود:

3:30 صبح حرکت از تهران

2 بعد از ظهر قله

و 11 شب تهران


Damavand 43 // 1395.4.31

Me and Bita

.................

نکته این برنامه جمع آوری بنرهای به جا مانده از سالهای گذشته زیر فنسهای اطراف بارگاه بود. قسمتی از برنامه پاکسازی ستاد محیط زیست که الحق خیلی خوب کار کرده بودند.

ولی گویا معضل یادگاری نویسی ما ایرانیان در مکانهای مهم، حساس و ارزشمند و تاریخی و . . .  اصلاح شدنی نیست و این بار نوبت نسیم و هما بود. یکی رها شده روی سنگ های بارگاه سوم و دیگری روی قله و پیچ شده به سنگ مقدس روی قله!

کسی که اینکارو انجام دادی! درسته .. باشه.. هما برای تو عزیزه.. نه.. اصلا خییییییییییلی عزیزه و صعود دماوند برای تو کار خیلی مهم و شاقی بوده ولی اینو  بدون که همه ماها عزیزانی در زندگیمون داریم، عزیزتر از هما! و ممکنه خیلی بیشتر، بهتر و سریعتر از تو قله را صعود کنیم. آیا درسته که از این هفته نفری یک تابلو دستمان بگیریم و روی قله نصب کنیم؟؟؟  به نظرت چه اتفاقی می افته؟ چرا فکر میکنیم فقط خودمون هستیم که حق زندگی داریم؟ و هرکاری دلمون خواست میتونیم انجام بدیم؟!

خنثی

 

و همچنین کماکان از بارگاه تا خود قله پر بود از بطری های آب و قوطی های نوشابه!!

 

 

  
نویسنده : آنا ; ساعت ۱۱:۳٩ ‎ب.ظ روز دوشنبه ٤ امرداد ۱۳٩٥
تگ ها :

از طرف کاظم فریدیان به کیومرث بابازاده

جمعه اول مرداد در رینه و خانه مصطفی لاریجانی مراسمی به راه بود. افتتاح یک سوئیت کوچک و زیبا در گوشه حیاط خانه به اسم "خانه هشت هزاری ها".  مصطفی تصمیم گرفته بود این سوئیت را  به کارش اختصاص دهد در ضمن با قاب کردن عکسهایی از ایرانیان صعود کرده به هشت هزارمتری ها یاد و نام آنها را زنده نگه دارد.. این کار مصطفی قابل تقدیر است.. هرچند من بهش پیشنهاد داده بودم به جای هشت هزاری ها، یادبودها و عکسهایی از کوهنوردان و صعودهای شاخصی که طی این پنجاه سال روی دماوند انجام شده رو قاب کنه. به زبان فارسی و انگلیسی از بیوگرافی افراد. هرچی باشه اینجا دماونده و خیلیها دوست دارند بدونند این کوه زیبا چه خاطره هایی داره و چه صعودها و حتی مرگهایی رو به چشم خودش دیده!

ولی مصطفی قبول نکرد. یک لیست بلند بالا از شماره تلفن این افراد تهیه کرده بود و تک تکشون زنگ زده بود که به آنجا بروند.  از جمله آقای بابازاده، فریدیان و نجاریان این دعوت را لبیک گفتند و همزمان با مراسم روز دماوند، این سوئیت افتتاح شد .

( درباره مصطفی لاریجانی )

 

آنچه در زیر میخوانید یادداشتی است که کاظم فریدیان -اولین ایرانی صعود کننده به K2 - در حاشیه این مراسم نوشته است:

 

 


به باور من
آقای کیومرث بابازاده
سرآمد کوهنوردان ایران است
حاضرم با هر کوهنورد ایرانی دیگری که کسی معرفی کند باذکر دلیل و مدرک و آمار و رکورد ایشان را مقایسه کنم

از همان ساعت که زنده به بیس کمپK2 رسیدم، تصمیم گرفتم کلنگ این صعود را به ایشان تقدیم کنم
طرح این شد که عکس روی قله را به نسبت یک به یک و کلنگ هفت گوهر و همان پرچمهای روی قله را روی شاسی نصب کرده و به استاد تقدیم کنم.
متاسفانه این طرح تا روز گزارش برنامه آماده نشد
با خودم قرار گذاشتم در حاشیه یک مراسم کوهنوردی یا گزارش مناسب که برازنده ایشان باشد این هدیه را تقدیم کنم
اما طی این سالها هر مراسمی که برای اینکار در نظر گرفتم به دلیلی نشد و نشد که نشد!!!
تا اینکه آقای مصطفی_لاریجانی خبر داد که اطاقی را در خانه اش به هشتاد_هیمالیانورد ایرانی که حداقل یک هشت هزاری صعود کرده اند اختصاص داده و در روز یکم مرداد ماه روز دماوند آنرا افتتاح خواهد کرد
از مصطفای عزیز و دوست داشتنی خواستم فرصتی به این آرزوی دیرینه من اختصاص دهد تا در حضور هیمالیانوردان اینکار به انجام برسد اما دریغ از یک نفر از همالیانوردان که دعوت مصطفا را اجابت کرده باشد!!!
حدود ساعت 3 عصر وقتی آقای بابا زاده تشریف آوردند به ایشان گفتم
حدود هشت سال این هدیه معطل است اما مثل اینکه قسمت نیست در مراسم بزرگ و درخور نام شما خواسته من به سرانجام برسد
اجازه دهید در همین محفل خودمانی و با دست خودم و با بیشترین احترام و تواضع کلنگ صعود به قلهK2 را تقدیم شما کنم.

                                                                      کاظم فریدیان

  
نویسنده : آنا ; ساعت ۱٢:٠۳ ‎ق.ظ روز یکشنبه ۳ امرداد ۱۳٩٥
تگ ها :

← صفحه بعد