آناپورنا

وسیع باش..... و تنها..... و سربه زیر ..... و سخت

انرژی هسته ای حق مسلم ماست!

اول از همه پيروزی ايران در موضوع انرژی هسته ای را تبريک ميگم.من هم به عنوان يک ايرانی خيلی خوشحال شدم و ميدونم باعث غرور و افتخار همه ايرانی ها شد. البته به شرط اينکه اين شعار؛ انرژی هسته ای حق مسلم ماست!!!؛ همچنان ادامه داشته باشه .

تا الان که برای آمريکايی ها ميگفتيم از اين به بعد به مسئولان. به نظر شما حق مسلممون رو بهمون ميدن ؟ يا مثل پول نفت که اون هم حق مسلم ما بود!! اما معلوم نيست اين وسط چی ميشه.حالا نوبت انرژی هسته ايه. به نظرتون چه طوری بايد حق مسلممون رو بگيريم؟؟

 

اين چند روز تعطيلی برنامه های خوب زيادی بهم پيشنهاد شد. يخنوردی سه روزه در حسن در. آبشار شوی و فرود از آبشارها. بينالود.... اما به علت پاره ای مشکلات همه رو رد کردم و نشستم تو خونه اما جمعه طاقت نياوردم.قولم را شکستم و رفتم توچال.۷:۳۰ شيرپلا. ۱۰:۴۵ قله. بعد برگشتم پناهگاه اميری و دوباره ۱۲:۴۵ قله.

الان دوستان هنوز از برنامه هاشون برنگشتند. و تنها کاری که ميتونم بکنم اينه که به خودم دلداری بدم اگه باهاشون رفته بودم کلی از وقتم هدر ميرفت!!!!!!!!!!  

 

  
نویسنده : آنا ; ساعت ٤:۱٤ ‎ب.ظ روز شنبه ٢٦ فروردین ۱۳۸٥
تگ ها :

نظرتون چيه؟

 

  
نویسنده : آنا ; ساعت ٩:٤۳ ‎ق.ظ روز سه‌شنبه ٢٢ فروردین ۱۳۸٥
تگ ها :

آرامش سبز

  
نویسنده : آنا ; ساعت ۳:۳٩ ‎ب.ظ روز یکشنبه ٢٠ فروردین ۱۳۸٥
تگ ها :

پيچ ساندويچ

پنجشنبه اولين صعودم در سال جديد به توچال در هوايی بهاری و دلپذير.... ساعت ۱۲ به قله رسيدم. دماوند پشت ابرهای سياه پنهان شده بود. حيف نديدمش!!! هميشه وقتی به قله ميرسم فقط با نگاه کردن به عروس کوهها خستگی از تنم بيرون ميرفت.زياد نموندم. انعکاس نور از برفها اذيت ميکرد.همه چيز حتی سنگها وخاک شسته شده و تر و تميز و درخشنده بود.

برگشتم پايين و اولين کاری که کردم به يکی از فروشگاههای معتبر هايدا رفتم و يه ساندويچ حسابی سفارش دادم.اما هنوز دو لقمه نخورده بودم که يه چيزی زير دندونم گير کرد. اول فکر کردم سنگه.بعد فهميدم يه پيچ فلزی گنده تو ساندويچم بوده. حالا بگذريم از اينکه باعث زخم شدن  لثه ام شد و دندونم تا چند دقيقه سر بود.فروشنده هم که عين خيالش نبود. خدا رحم کرده بود يکی از پر مدعا ترين ساندويچ فروشی هاست که زير نظر دانشگاه شهيد بهشتی و وزارت بهداشت فعاليت ميکنه انگار بايد حسابی خوشحال باشم چون اگه يه مغازه بی نام و نشون رفته بودم حتما يه پونزی سوزنی ميخ طويله ای .. تو ساندويچم پيدا ميشد.  حالا فکر کنيد اين اتفاق توی يکی از فروشگاههای مک دونالد در آمريکا پيش ميومد!! طرف اگه چند هزار دلار بابت لثه و دندون و ساندويچ نخورده اش غرامت نميگرفت آروم نمی نشست.

اينم از مملکت ما !!!!!!!

  
نویسنده : آنا ; ساعت ٤:٥٧ ‎ب.ظ روز شنبه ۱٩ فروردین ۱۳۸٥
تگ ها :

تقديم به عزيز مهربانم

 

تو نيستی که ببينی ،

چگونه عطر تو در عمق لحظه ها است.

چگونه عکس تو در برق شيشه ها پيداست.

چگونه جای تو در جان زندگي سبز است !

هنوز پنجره باز است،

تو از بلندی ايوان به باغ می نگری.

درخت ها و چمن ها و شمدانی ها،

به آن ترنم شيرين،

                          به آن تبسم مهر،

به آن نگاه پر از آفتاب می نگرند.

تمام گنجشکان ،

که در نبودن تو ،

مرا به باد ملامت گرفته اند ؛

ترا به نام صدا می کنند !

هنوز نقش ترا از فراز گنبد کاج،

کنار باغچه ،

                 زير درخت ها ،

                                      لب حوض،

درون آينه پاک آب می نگرند !

  
نویسنده : آنا ; ساعت ۱٢:٤۸ ‎ب.ظ روز چهارشنبه ۱٦ فروردین ۱۳۸٥
تگ ها :

چند خاطره از سال ۸۴

سال 84 هم با تمام خوبي ها و بدي هايش گذشت. يک هفته ای هست كه به سال 85 سلام كرده ايم و با اميد به آينده اي روشن همچنان كوره راه هاي زندگي را مي پيماييم تا شايد روزي به قله آن برسيم . نوروز هم مثل پناهگاهي در بين راه است. اندكي درنگ ميكني ٬ به راه هاي پيموده و راه هاي نرفته مينگري ٬ گاهي از دره هاي تاريك و گاهي از روي خط الراس های بادگيرعبور كرده اي. زندگي پر از فراز و نشيب هاست. چه قله ها كه صعود نكرده آن را تراورس كردي!! چه مناظر بديعي كه نديده پشت سر گذاشتي! آخه عجله داشتي زودتر برسي.به خاطر همين به جز جلوي پاهات جاي ديگه اي رو نميديدي. حيف! اما ديگر راه بازگشت از اين طرف نيست تو بايد بروي!

سعي ميكني خودت را عوض كني . با اميد و تصميم درست براي آينده كوله بارت را پر ميكني و راه مي افتي.

گرچه سال 84 براي من مثل سال 83 پر از اتفاقات مهم نبود و كمابيش آرام سپري شد اما نگاهي به گذشته و مرور آنچه رخ داده شايد بتواند در بهتر پيمودن بقيه راه كمك موثري باشد.

پارسال بزرگ ترين موفقيتم پيدا كردن يک شغل بود تا از سردرگمي و بيكاري رها بشم و شايد از خيلي جهات كار كردن برام مهم بود.خصوصا اين كه تمام امور زندگي ام را خودم بايد مديريت كنم.

امسال در دنياي كوهنوردي كه تنها عشق و علاقه من در زندگي است ٬ فعاليت چشمگيري نداشتم به جز يه برنامه  دماوند در تابستان با پدر عزيزم اجرا كرديم.قله رو خيلي راحت و بدون مشكل صعود كردم.حتي يكساعت زودتر از پدرم و همه صعود كننده هايي كه زودتر از ما راه افتاده بودند به قله رسيدم. اما شب موقع بازگشت از جاده هراز دچار برفكوري شديدي شدم. تا رسيدن به خونه خيلي بي تابي و بابا جونمو خيلي اذيت كردم!! خيلي وحشتناك بود!! صندلي عقب ماشين دراز كشيده بودم اما به در و ديوار و سقف ماشين لگد ميزدم و داد ميكشيدم. جدا از سوزش غير قابل تحملش فكر ميكردم چشمهامو از دست ميدم. بعد هم تا دو روز با چشمهاي بسته بستري بودم.و تا يه هفته صورتم بدجوري پوست انداخت!! اما به هر حال صعود به دماوند آنقدر شيرين بود كه حاضر بودم به خاطرش همه اين سختي ها رو تحمل كنم.

صعود به علم كوه از گرده آلمانها و تخت سليمان و سياه سنگان هم برنامه خوب ديگري بود كه تابستون اجرا كردم و آشنايي با كوهنوردان زبده اي كه تا اون موقع نميشناختمشون. و پيدا كردن دوستان خوبي كه ازصعود قله هم مهمتر بودند.

تنها خاطره تلخ امسال گم شدن يكي از همنوردان و دوستان پدرم بود كه در حادثه كوله جنون مفقود شده و هنوز پيداش نكردن.راستش من هنوز هم باور نميكنم كه آقاي محمود قديمي ديگه پيش ما نيست !!

وقتي سال 83 براي اولين بار گرده آلمانها رو صعود كردم ايشون سرطناب گروه بود و وقتي ميخواستم تو اردوهاي اورست 84 ٬ مفلسانه!! ٬ شركت كنم چقدر كمكم كرد! متاسفانه اون حادثه به صلاح ديد فدراسيون انعكاس خبري ضعيفي داشت.خيلي كم به علت اصلي حادثه و نقد و بررسي آن پرداختند و حالا هم كه كشته شدگان آن حادثه غريبانه فراموش شده اند. آقاي قديمي تو زندگي مشكلات زيادي داشت. با وجود زن و بچه(نسيم كوچولو ) و  روزی ۱۲ساعت كار در کارخانه ٬ دانشگاه آزاد هم درس مي خوند و هر وقت فرصت ميكرد با ميني بوس پدرش كار ميكرد و كمك پدرش بود بابا ميگفت دو سوم حقوقش قسط بود.اما با اين همه مشكلات آخر هفته هرگز كوه را فراموش نميكرد و با انرژي فوق العاده اي كه داشت ميتونست خيلي پيشرفت كنه اما انگار همه چيز دست به دست هم داد تا او نتونه به اونجا كه ميخواد برسه.

خيلي سعي كردم از علت حادثه آگاه بشم. حتي با آدمايي كه تو اون حادثه حضور داشتند مستقيما صحبت كردم.ميدونم كه از دست هيچكس كاري برنمي اومد. همه هرچه قدر تونستند تلاش كردند اما در نهايت سرنوشت اونجور كه خدا مي خواد پيش ميره.تقصير هيچكس نبود. حتي نميشه گفت او بي احتياطي كرد چون با قدرت و تجربه اي كه در او سراغ داشتم بعيد بود دست به كار احمقانه اي بزنه. انسان هر چه قدر هم قوي باشه از طبيعت قوي تر نيست. لااقل ما كوهنوردا اينو خوب ميدونيم كه وقتي طبيعت خشمگين ميشه فقط بايد فرار كرد. سرسختي و لجاجت ممكنه به قيمت جونمون تموم بشه.

كاش ميشد كاري كرد تا آقاي قديمي برگرده ! شايد به خاطر نسيم كوچولو!

تو برنامه كركس (يه هفته قبل از حادثه ) اصلا حال و حوصله نداشت و خيلي تو خودش بود. موقع برگشت از قله  گفت كه زودتر برمي گرده و  از گروه جدا شد. اما من و مژگان و پژمان و عليرضا گفتيم كه ما هم زود برميگرديم. و 5 تايي اومديم تا پناهگاه. ولي  از اونجا به پايين همراه ما نيومد و گفت منتظر بقيه گروه مي مونه. ما برگشتيم اما بعد از نيم ساعت ديديم تنها اومد. اون موقع متوجه نشديم شايد ميخواست تنها باشه.

يه عروسك كوچولو همراش بودو به من نشون داد و گفت اينو نسيم به زور گذاشته تو كوله ام با خودم ببرم كوه. بچه ها بعدا گفتند تو كوله جنون هم اون عروسك همراهش بود. عروسكي كه بر عكس٬ اين بار برايش بد شانسي آورد.

او كوهنورد فوق العاده اي بود! قوي و جسور!

يادش گرامي و روحش شاد !!

 

 

 

 

  
نویسنده : آنا ; ساعت ۱:۱٤ ‎ب.ظ روز دوشنبه ٧ فروردین ۱۳۸٥
تگ ها :