آناپورنا

وسیع باش..... و تنها..... و سربه زیر ..... و سخت

زندگي

...

گذشته من چه بود؟

حال من چه هست؟

آينده من چه خواهد شد؟

....

خسته ام  ...  خسته

....

اين وبلاگ به دلايل شخصي تا اطلاع ثانوي آپديت نخواهد شد. با آرزوي موفقيت براي دوستان عزيزم.

تا درودي ديگر بدرود

....

  
نویسنده : آنا ; ساعت ۱٠:٥۸ ‎ق.ظ روز سه‌شنبه ۱٢ دی ۱۳۸٥
تگ ها :

بازی يلدا

شقایق عزیزم منو به این بازی دعوت کرد. منم میدونم که یلدا گذشته اما بازی جالبیه و البته متنشو خیلی وقته اماده کرده بودم که تا الان نشد که بزارمش تو وبلاگ. حالا میشه اسمش رو بازی کریسمس هم گذاشت. کریسمستون هم مبارک!!

اینم دسته گل های من :

0-   (ابتدايي): وقتی سوم ابتدایی بودم کله گنده بچه های محل من بودم هیچکی بدون اجازه من حق نداشت جم بخوره منم در عین اينكه كه با پسر ها کشتی میگرفتم و مچ می انداختم٬ قانون گذاشته بودم هرکی دم غروب نیاد مسجد کانون و نماز جماعت نخونه حق نداره تو خاله بازی شرکت کنه. اونوقت بود که کوچولوهای بیچاره که دلشون بازی میخواست و بلد نبودند نماز بخونند گریه کنان  مامانشونو میاوردند پیش من وساطت که بازی شون بدم!! 

1-   (راهنمايي ): راهنمایی هم که بودم با اینکه مدرسه مون چادر اجباری بود من چادر که نمیپوشیدم هیچ با اون کفشهای آهنی و شلوار جین ریش ریش شده (اونوقتها رپ خیلی رو بورس بود) همیشه از تو کیف من نوار قرآن و کتاب قرآن بزرگ میگرفتند. کتاب قرآنم اونقدر بزرگ و سنگین بود که جا برای کتاب دفترام نمیموند و وقتی خانم معلم داشت ریاضی حل میکرد من و دوستم ته کلاس زیر میز قرآن میخوندیم اون هم با صوت! من قهرمان وسطي بازي تو مدرسه بودم و وقتي ناظممون همه توپ ها رو توقيف كرده بود. ما هم تو كيسه پلاستيك برگ درخت ميريختيم  و خودمون توپ درست ميكرديم گوشه حياط یواشکی وسطي بازي ميكرديم.

2-   (دبيرستان): وقتی بزرگتر شدم تو دبیرستان عاشق بروسلي شدم. عكسشو ميخريدم ميزدم به اتاقم و هر وقت وارد اتاق ميشدم يا چشمم بهش ميخورد فورا تعظيم ميكردم.چون به تقليد از فيلمي كه ديده بودم او استاد بزرگ من بود كه روحش ميومد به خوابم و به من كونگ فو ياد ميداد. حسابي رفته بودم تو نخ كاراته و جودو و تكواندو. اين يكي ديگه با مخالفت بسيار شديد خانواده ام همراه بود و من موقعي كه ميخواستم برم  باشگاه لباس جودو ام زير مانتو شلوار ميپوشيدم و از خونه ميرفتم بيرون و به همه ميگفتم دارم ميرم كتابخونه درس بخونم.

3-   (پشت كنكور): هميشه عشق رانندگي داشته و دارم. يكبار وقتي مامان و خواهرم رفته بودند اردو و بابا و برادرم رفته بودند برنامه شمالي دماوند (اونوقت ها من هنوز كوهنورد نشده بودم) ماشين و ورداشتم و رفتم شهرصنعتي دنبال دوستم مهسا و خلاصه حسابي خوش گذرونديم اما آخرش يك تصادف  كوچولو كردم و چراغ عقب ماشين شكست. البته ما فرار كرديم چون گواهينامه نداشتم. اما پول تعويض يك چراغ موند رو دستم. بابا هم هرچي ميگفت من مطمئنم يكي به ماشين دست زده؟ يه طوري شده؟اصلا به روي خودم نياوردم!!

4-   (دانشگاه): با مستان رفته بوديم پارك جمشيديه پشت صحنه يك فيلم سينمايي رو ببينيم آخه خيلي عشق سينما داشتيم.مستان بيشتر. اما حوصله مون سر رفت گفتيم بريم اون جاده مشجر  رو كه ميگفتند آخرش يك برج بزرگ داره ببينيم. تا حالا كلك چال نرفته بوديم. زمستون بود و برف و جاده ليز. صدبار خوردم زمين و زيره كتوني هاي چيني نازنينم به كل از رويه كفشم جدا شد اما من از رو نرفتم و با يك كيسه فريزر و تيكه گوني پاره دور كفشم گره زدم كه كفي بهش وصل باشه و تاتي تاتي خودمو به برج رسوندم. موقع برگشتن با جوراب راه ميرفتم و كفشمو انداختم دور.    

حالا شما از دسته گل ها تون بگيد دوستاي گلم  شهره ٬ اكرم٬ سهيلا٬ ري را  و  افسانه و مليكا  و از آقایون سیاورشن سیاوش نوید بهنام مهدی.م و شهرام و بچه های تاریانا رو دعوت ميكنم.  نمیشه اسم همه رو بنویسم . بقيه  هم بازي اند.(البته اگه مسجد رفته باشيد) خيلي خوشحال ميشم خاطرات بچگي مونو دوباره با هم مرور كنيم. چه اينجا چه تو وبلاگ خودتون.

  

نویسنده : آنا ; ساعت ۳:٢٦ ‎ب.ظ روز سه‌شنبه ٥ دی ۱۳۸٥
تگ ها :

شهباز

جمعه هفته گذشته به همراه پدرم ساعت 8:30 در يك هواي مه آلود صبحگاهي به قصد صعود قله شهباز (بلندترين ارتفاع استان مركزي 3۲۴۲ متر) از اراك راهي شازند و روستاي سورانه شديم. از اراك تا شازند با ماشين شخصي نيم ساعت و از آنجا تا روستاي سورانه و امامزاده عبدالله (مبدا صعود) ده دقيقه راه است كه به علت مه فوق العاده شديد و عجيبي كه جاده را پوشانده بود بارها در جاده هاي فرعي و اصلي گم شديم و نهايتا  ساعت 10 به امامزاده رسيديم.  ۱۰صبح براي صعود يكروزه قله شهباز حتي در تابستان هم خيلي دير است. آسمان آفتابي و صاف شده بود. پيش بيني هوا اين بود كه از بعد از ظهر هوا رو به خرابي ميگذارد و تمام سعي ما اين بود كه خود را به پناهگاه رسانده و با سنجيدن موقعيت هوا و زمان اقدام به صعود كنيم. شهباز با وجود ارتفاع كم قله آساني نيست. مسافت زياد مبدا حركت تا پناهگاه و تيغه اي  بودن مسير پناهگاه تا قله و بي آبي منطقه بر دشواري صعود مي افزايد. دو تيم كه قبل از ما و ساعت 8 صبح راه افتاده بودند خوشبختانه مسير را پاكوب كرده و اين باعث بالا رفتن سرعت ما شده بود. طوري كه ساعت دوازده ظهر٬ ده دقيقه بعد از گروه اول به پناهگاه رسيديم. برف زيادي كل دشت و دامنه هاي كوه را پوشانده بود. از امامزاده يك شيب نسبتا تند و مستقيم به سمت بالا وجود دارد كه به يك تپه كم شيب و گسترده منتهي ميشود و به سمت راست (غرب) ميرود و در منتهي اليه خود كه اين تپه خاكي با دامنه سنگي شهباز تلاقي پيدا ميكند مسير به سمت چپ ادامه پيدا ميكند (يك تراورس طولاني) تا به پناهگاه شهباز در يك زمين نسبتا صاف (گوسفندسرا) ميرسد.

استراحتي كرديم. تيم پنج نفره  کانون از صعود انصراف داده و بازگشت. البته چندین نفر از اعضا کانون از مسیر دیگری در حال صعود بودند. باد شدت  و دمای هوا افت زیادی پیدا کرد. هنوز مردد بوديم. تصميم گرفتيم تا هر جا كه توانستيم بالا برويم. ساعت 12:45 دقيقه هرچه لباس داشتيم پوشيديم و به راه افتاديم. كم كم با ارتفاع گرفتن ما٬ هوا بهتر شد. مسير پاكوب نشده بود برف پودري و نرم حدود 80 سانت كه روي آن سفت بود چه در صعود و چه در فرود گام برداري را مشكل كرده بود. كم كم به ابتداي تيغه رسيديم و روكش دستكش ها را براي صعود اين قسمت كه دست به سنگ اجتناب ناپذير دارد درآورديم. توجه شود صعود زمستانه از مسير شرقي (تيغه) صد در صد نيازمند طناب و ابزار حمايت است و صعود بدون حمايت ريسك بسيار بالايي دارد و اصلا پيشنهاد نميشود.  ساعت 3 استراحت پنج دقيقه اي داشتيم و دوباره حركت ساعت حدود 4 بعد ازظهر به قله رسيديم. قله های اطراف را مه گرفته بود و شرایط بدی را خبر می داد. سریع از همان مسيري كه صعود كرده بوديم فرود آمدیم. البته نه از سنگها بلكه با كمك برفهايي كه بين شكاف سنگها  انباشته شده بود. چون سطح رويي برف سفت بود به صورت تخته اي ميشكست  و سر ميخورد. خيلي از جاها برف روي حفره ها را پوشانده و بايد مراقب آنها بود. یکبار هم پای من در شکاف بین دو سنگ که زیر برف بود گیر کرد و زانوی چپم آسیب دید که البته جدی نبود. ساعت 5 به پناهگاه رسيديم و بدون فوت وقت و استراحت راه پايين را پيش گرفتيم و اين بار هم از شيب بالاي پناهگاه ميانبر زديم به تپه بالاي امامزاده . از صبح ساعت ده تا 6:۳0 شب در مجموع 45 دقيقه استراحت كرديم. تمام گروه هايي كه امروز براي صعود يا تمرين يخ و برف تو منطقه بودند٬ رفته بودند. يكساعتي از تاريكي كامل هوا ميگذشت كه با استقبال گرم شغالها به امامزاده و پاي ماشين رسيديم.

//

اين صعود به مناسبت يادبود زنده ياد محمود قديمي و جان باختگان حادثه كل جنون اجرا شد و چون بعد از ظهر فرصت نشد كه در مراسم شركت كنيم٬ بلافاصله پس از رسيدن به اراك جهت عرض تسليت و همدردي به منزل حاج آقا قديمي رفتيم.

// 

متاسفانه به علت فشرده بودن زمان برنامه فرصتي براي خوردن ناهار يا تنقلات نداشتيم چه رسد به عكاسي در مسیر تیغه ها..  و اين هم چند عكس از برنامه آنروز توسط گروه كانون گرفته شده و از وبلاگ كانون برداشت شده است.

 

 

 

 

....................................................................................................

  
نویسنده : آنا ; ساعت ٥:۳٥ ‎ب.ظ روز شنبه ٢ دی ۱۳۸٥
تگ ها :