آناپورنا

وسیع باش..... و تنها..... و سربه زیر ..... و سخت

گزارشي از صعود زمستانه به دماوند ( يال داغ)

.

روز 18/10/85 ساعت 10 شب به اتفاق دوستان اراكي آقايان بابك حقدادي و پژمان زعفري از اراك سوار اتوبوس شده و راهي جاده هراز ميشويم.

ساعت 5 صبح مورخه 19/10/85 سر جاده ناندل پياده ميشويم و تا ساعت 9 منتظر ماشيني كه از قبل هماهنگ شده مانديم و بعد از سوار شدن و خوش بش با آقاي صالحي عازم منطقه ميشويم. جاده پر برف و لغزنده است و ماشين شيبهاي يخ زده را به سختي بالا ميرود و از همان ابتداي كار دلهره و ترس را در دل ما مي اندازد كه كار بيش از آنچه فكر ميكرديم هست . بالاخره ساعت 11 به ناندل رسيده و بعد از حساب و كتاب و خداحافظي از آقاي صالحي حركت به سمت يال داغ را آغاز ميكنيم. شيبي ملايم و پاكوب از سمت راست رودخانه ولي با برفكوبي بد كه بدترين نوع برفكوبي بود يعني برف رويي يخ زده و زير آن پودري. با اطلاعي كه از گوسفندسراي انتهاي مسير گرفته بوديم ساعت 5/2 بعد از ظهر به آنجا رسيديم. با وجود هواي نيمه ابري و باد از موقعيت گوسفندسرا استفاده كرديم و گوسفند سرا هم كاملا از برف پوشيده شده بود. به زحمت داخل آن شديم و شبي را به راحتي در آنجا سپري كرديم.

فردا 20/10/85 ساعت 8 صبح : به سمت انتهايي ترين يال قبل از يال داغ حركت كرديم. باد ملايمي ميوزيد و حجم برف تا بالاي زانو بود  كم كم شيب هم بيشتر ميشد. بعد از 4 ساعت تلاش روي يال سوار شديم و نهايتا 4 بعد از ظهر به ارتفاع 4300 ميرسيم. با نظر پژمان و بابك چادر دو نفره را روي برف سفتي در يال داغ برپا ميكنيم و شب سردي را پشت سر ميگذاريم. مشغول برف آب كردن و پر كردن فلاسكها و درست كردن سوپ  بوديم در عين حال نگران وضيعت مسير ٬ بد شدن هوا و تيم 11 نفره از همشهري هايمان كه آنها با يك روز عقب تر از ما در حال صعود از مسير شمالشرقي بودند. شب را به سختي به صبح رسانديم . داخل چادر كاملا برفك زده بود.

21/10/85 ساعت 9 صبح : پس از خوردن صبحانه و جمع كردن چادر با وجود سرماي زياد ادامه مسير داديم. عبور از مسير هاي يخ زده ٬ درگيري با سنگ يا شيب بسيار تند شني باعث ميشد به سختي به ارتفاع ما افزوده شود. سرما و باد شديد تر شده بود. بچه ها مشكل خاصي نداشتند و گاهي اوقات فقط از سختي مسير گلايه داشتند كه مسير هاي ديگر خيلي راحتتر است و چرا اين مسير را انتخاب كرده ام. قصدمان امروز صعود قله و شبماني روي قله بود كه عملي نشد و خستگي و سنگيني كوله ها اجازه پيشروي تا بيش از 5400 را به ما نداد. ساعت 5/3 بعد از ظهر مجبور به برپايي چادر ميشويم. هوا بسيار سرد است. ( كمتر از45– درجه). شور و شوق بچه ها براي صعود زياد است فقط حسرت شب ماني روي قله را ميخورند. بعد از خوردن سوپ هنوز گرسنه اند. برنج پخته شده و 2 عدد ران و 1 عدد سينه مرغ هم گرم كرده و با اشتهاي زياد ميخورند و اصرار من مبني بر اينكه در ارتفاع كمتر غذا بخورند فايده اي ندارد. باز هم شب سردي را به صبح رسانده البته داخل كيسه خواب هايمان بيدار بوديم.

22/10/85  ساعت 5/8 صبح : امروز هواشناسي دماي هوا روي قله دماوند را 62– درجه اعلام كرده بود. به سختي از چادر بيرون آمديم ولي شدت سرما آنقدر زياد بود كه دوباره به داخل چادر پناه آورديم. چون دستهايمان داخل دستكش يخ ميزند. سريعا گاز را روشن كرده و مشغول گرم كردن خود ميشويم. بالاخره ساعت 5/9 با وجود باد شديد آماده حركت ميشويم. اما حين جمع آوري كمپ٬ باد چادر را از دست پژمان در مي آورد و با خود به ته يخچال ميبرد. پژمان هم به همراه چادر روي يخچال سبز سر ميخورد. ما با داد و فرياد او را منصرف كرديم. او هم چون 200 – 300 متر ارتفاع كم كرده بود يكساعتي طول كشيد تا دوباره به ما رسيد و با تاثر و غم زياد خود به خاطر از دست دادن چادر نگراني ما را بيشتر و البته  مصمم تر براي صعود و بازگشت از بارگاه سوم كرد. با كوله هاي سنگين به راه افتاديم. مسير زير قله سخت تر شده بود. گاهي از روي يخچال كه شيب آن بين 75 تا 80 درجه بود  حركت ميكرديم و گاهي هم دست به سنگ ميشديم  و برايمان جالب بود كه داخل يخچال دست به سنگ ميشديم. البته لازم به ذكر است وجود طناب و تبر يخ و كرامپون الزامي بود اما ما با نبود طناب و تبر يخ ٬ فقط با كلنگ همراه صعود ميكنيم. باد و سرما حركت را كند تر ميكرد و مجبور بوديم دائما انگشت پا و دست را داخل كفش و دستكش حركت دهيم. حتي اشك چشمانمان داخل چشم يخ ميزد. بالاخره ساعت 45/11 به همراه پژمان از روي يك قسمت پر برف منتهي به قله٬ به قله رسيديم كه از مسيري كه بالا آمديم از روي قله يك حالت زين اسبي ديده ميشود. بابك هم بعد از نيم ساعت به ما رسيد و با موبايل خبر سلامتي خود را به دكتر بياتاني ميدهيم. سپس از مسير جنوبي سرازير ميشويم. 300 متر پايين تر از قله استراحتي ميكنيم و دوباره حركت ميكنيم. از داخل يخچال سخمه ميزنيم و نهايتا 5/3 بعد از ظهر به جان پناه ميرسيم.

تيم شمالشرقي هم صعود كرده و دو نفر از آنها آقايان عليرضا سليماني و مهدي عابدي با كوله به بارگاه سوم آمدند. و يكساعت بعد از ما به بارگاه رسيدند. پس از حال و احوال خبر سلامتي و صعود تيم شمال شرقي را هم به خانواده ها و همنوردانمان در اراك داديم و آنها هم خبر بد شدن هوا از فردا را به ما گفتند. شب را در بارگاه سپري كرديم.

صبح 23/10/85 : هوا پيچيده بود. باد شديد و كولاك اجازه خروج از پناهگاه را نميداد. مجبور  شديم تا ساعت  5/1 بعد از ظهر صبر كنيم. هوا صاف شده اما باد همچنان ميوزيد. با مشورت دوستان از پناهگاه خارج شده و به سمت حسينيه راه افتاديم. پس از بريدن چند بهمن ساعت 5/3 بعد از ظهر به حسينيه رسيديم. با آقاي مصطفي لاريجاني  راننده نيسان تماس گرفته و قرار را پاي معدن وسون داخل جاده ميگذاريم. 5/5 بعد از ظهر با خستگي فراوان به معدن رسيده و از آنجا با نيسان به رينه رفتيم و بعد از صرف شام به آب گرم ميرويم تا كه برنامه كامل شود. سوئيتي را آنجا كرايه كرده و شب را سپري ميكنيم.

صبح 24/10/85 : براي رسيدن به  تيم شمالشرقي عازم گزنك ميشويم و پس از صرف ناهار همگي صحيح و سالم به اراك برميگرديم.

رمز موفقيت ما يكدلي بچه ها بود.

......

گزارش از سيد علي حكي (سرپرست برنامه)

......

آقاي حكي و دوستان همشهري صعود غرورآفرين تان را تبريك عرض نموده و از اينكه گزارش برنامه را جهت انتشار در اين وبلاگ در اختيار بنده قرار داديد سپاسگذارم.

گزارش  تيم اراكي صعود كننده از مسير  شمال شرقي در همان تاريخ

  
نویسنده : آنا ; ساعت ۱٠:٥٦ ‎ق.ظ روز شنبه ٢۸ بهمن ۱۳۸٥
تگ ها :

والنتاين در کوهستان

اینم ذوق و ابتکار بچه های توچال به مناسبت این روز.

  
نویسنده : آنا ; ساعت ۳:۳٧ ‎ب.ظ روز چهارشنبه ٢٥ بهمن ۱۳۸٥
تگ ها :

زمستان ۸۳ . يادش به خير...

ادامه............

آخرين كاري كه از دستم بر مي اومد اين بود كه حقه بزنم. مامان ظهر برگشت خونه. وقتي آشفتگي منو ديد گفت من كاري ندارم اگه بابات اجازه ميده برو (مطمئن بود از بابا) . جلوي مامان زنگ زدم به بابا. بابا با بي ميلي تمام با من حرف ميزد دوباره ازش خواهش كردم كه اجازه بده ولي او گفت حرف من همون حرف ديروزه و عوض هم نميشه و گوشي رو گذاشت!!!!! اما من همچنان شروع كردم با تلفن كه اونور خط هيچكس نبود حرف زدن و يك فيلم حسابي بازي كردم و طوري وانمود كردم كه بابا بالاخره اجازه داد كه برم. مامان هم بر و بر منو نگاه ميكرد. باورش نميشد اما خب به هرحال من اجازه رو از بابا گرفته بودم و حرفي نميتونست بزنه. سريع كوله رو جمع كردم. وقت نكرده بودم ناهار يا غذايي براي اين برنامه تهيه كنم و اجبارا هرچي كنسرو و كمپوت بود چپوندم تو كوله كه باعث شده بود كوله بسيار سنگين شود. بابا حتي يك ريال پول بهم نداد براي اين برنامه منم كه 500 تومن ته جيبم مونده بود. بابا حتي صبح كه ميخواسته بره سر كار تمام نكات امنيتي رو رعايت كرده و موبايل منو هم با خودش برده بود. مهم نبود . مهم اين بود تا قبل از اينكه بابا زنگ بزنه خونه و مامان بفهمه چه كلاهي سرش رفته من از خونه بزنم بيرون. آخرين لحظات انگار مامان دلش به حالم سوخت و يك مشت آجيل و شكلات گذاشت تو كوله ام. (فداش بشم !!!) خانم ترابي و شوهرش اومدند سراغم. با مظلوميت تمام از خونه اومدم بيرون. هيچكس به بدرقه ام نيامد. اشك تو چشام جمع شده بود. حتي وقتي خانم ترابي با احساس و خوشحالي منو بغل كرد و بوسيد حالم بدتر شد.

ترمينال آقاي ترابي با يك سمند تيزرو هماهنگ كرد كه ما را به  رودبارك ببرد. خداحافظي كرديم و ماشين حركت كرد. ساعت 3 بعد از ظهر بود. موقعي كه از اراك خارج شديم نفس راحتي كشيدم. گرچه هنوز باورم نميشد. هوا داشت تاريك ميشد كه نزديكي ساوه بوديم. چه غروب غم انگيزي بود.  بين راه خانم ترابي رفت دو كيلو ميوه و كيك خريد آورد تو ماشين تازه فهميدم كه چقدر گرسنه ام. عجب ذخيره انرژي كرده بودم. ديشب كه به جاي شام همش غصه و گريه خوردم. امروز صبحونه نخورده رفته بودم دنبال بقيه وسايل و ظهر هم بدون ناهار هول هولكي از خونه اومدم بيرون. جز ميوه چيز ديگه اي نداشتيم بخوريم. راننده آقاي حسني مردي ميانسال و به قول خودش معلم مدرسه بود كه براي گذران بهتر زندگي و توانايي پرداخت مخارج دانشگاه ازاد فرزندان مجبور بود بعد از مدرسه بياد ترمينال و با اين سمند كه تازه دو تا از قسط هاشو داده تا آخر شب كار كنه و دوباره صبح بره مدرسه. دلم به حالش ميسوخت.

خانم ترابي و آقا حسني كلاردشت و جاده چالوس را درست نميشناختند. در واقع من كه يكبار پارسال با بابا اينا رفته بودم علم كوه الان شده بودم راه بلد. ساعت 9 شبه.  دارم از گرسنگي ميميرم. اما روم نميشه به خانم ترابي چيزي بگم. سقف دهانم آف زده و بدجور زخم شده. هر وقت شديد استرس ميگيرم به اين مرض مبتلا ميشم. بالاخره كنار يك رستوران تو جاده چالوس توقف ميكنيم. هوا خيلي سوزدار و سرده. درست برعكس دل آتشين من. چه كيفي داشت زمزمه شعر هاي اخوان ثالث در اون فضا. آقاي حسني سيگاري چاق كرد و به اصرار ما اومد كه با ما يه لقمه غذا بخوره. قيمت غذا خيلي زياد بود. ما سه نفر هم به دو پرس نيمرو  راضي شديم. نبايد زياد خرج ميكرديم. دوباره راه افتاديم. آهنگ سياوش قميشي منو از دنياي اطرافم كنده بود. چشمهاي نيمه بازم به سفيدرود خيره شده بود و به دنيا و قيد و بندهاي مسخره اش و به ازادگي گم شده ام فكر ميكردم. هم غصه بخون با من تو اين قفس بي مرز لعنت به چراغ سرخ لعنت به چراغ سبز.... خوابم برد. ساعت 11 شب. قرارگاه را به سختي پيدا كرديم. چون نه پلاكاردي زده بودند نه سر دري داشت تا ما كه اولين بار بود ميخواستيم بريم اونجا سردرگم نشيم. در بسته بود اما هر چي در زديم انگار فايده اي نداشت. با سنگ با كلنگ نزديك بود در آهني بشكنه اما هيچكس نيومد بگه شما چكار داريد چرا داريد در و ميشكنيد؟؟؟تمام اطراف ساختمان را دور زدم بلكه جايي رو پيدا كنم كه از ديوار بكشم بالا اما نشد. آقاي حسني هم نميرفت ميگفت اول مطمئن ميشم كه ميريد تو بعد ميرم. آخرش يه آقاي چشم آبي كرت كرت كنان  از ته حياط اومد و گفت چه خبره؟ خودش هم كوهنورد بود (خسرو از كرج) و بيرون توي تراس خوابيده بود. كليد رو نداشت و ميگفت مسئول اينجا در و باز نميكنه بيخود زحمت نكشيد وقتي بخوابه بمب هم بيدارش نميكنه. كوله هاي سنگين رو از بالاي ميله ها داديم خسرو. حالا نوبت خودمون بود به خانم ترابي گفتم پاشو بزاره رو شونه من و كمكش كردم تا از بالاي ميله ها بپره تو حياط. بيچاره خانم ترابي فكر كنم تو عمرش از اين گانگستر بازي ها نكرده بود. خوشبختانه دست و پاش نشكست. حالا نوبت من بود. اولش خيلي ادعام ميشد فكر ميكردم ميتونم از ميله ها بالا برم اما انگار بلند تر از اون چيزي بود كه فكر ميكردم. مونده بودم چه كار كنم كه آقا حسني به دادم رسيد اومد بالاي ميله ها دستشو گذاشت رو شونه اش و گفت بيا پا تو بزار اينجا و برو بالا. من قبول نميكردم از طرفي مونده بودم. خسرو هم كه حسابي سردش شده بود زير لب غر ميزد بيا ديگه لعنتي حالا كه خودش حرفي نداره.. منم با شرمندگي زياد كفشهاي گلي ام را گذاشتم رو كت تميز و اتو كشيده اش و پريدم اونور. خدايي آخر مرام بود. آقاي حسني رفت كه احتمالا 5 صبح برسه اراك و 7 صبح هم ميبايست بره مدرسه!!

دوباره در ساختمون و گرفتيم به مشت و لگد اما هيچ فايده اي نداشت. هوا فوق العاده سرد بود اما چاره اي نبود مجبور بوديم ما هم مثل خسروخان تو تراس بخوابيم. حوصله چادر زدن نداشتيم. زير انداز و كيسه خواب و پهن كرديم و خوابيديم. نصف شب از كوله بالاي سرم صداي خش و خش ميومد. سرمو از كيسه خواب در آوردم بيرون. درست بالاي سرم يك سگ گنده نشسته بود و با چشمهاي ور قلمبيده اش منو نگاه ميكرد. نزديك بود سنكوب كنم. دوباره كله ام و كردم تو كيسه خواب. مثل بيد ميلرزيدم. آخه من از سگ هاي علم كوه خاطره بدي دارم  وحشي تر از اونا نديدم. آقا سگه براي خودش تو كوله من سير و صفا ميكرد. من كه جرات نداشتم تكون بخورم. خوابم هم نميبرد. ساعت سه نصف شب بود كه صداي داد و بيداد خانم ترابي رو شنيدم. اي واي چي شده. از كيسه خواب اومدم بيرون ديدم بله يه تيم از اصفهان تازه رسيدن. انگار قبلا تلفن زده بودند  و مسئول محترم اومده در و براشون باز كرده و دارن ميرن تو . خانم ترابي هم خيلي عصباني بود و ميگفت كه ما بيرون خوابيديم. تو اين سرما. حالا چون غريب بوديم و نه شماره اي داشتيم نه آدرس و بلد بوديم كه زودتر برسيم بايد اينطوري با ما رفتار كنيد؟ خلاصه تمام وسايلمونو مثل آواره هاي كوزوويي گرفتيم زير بغلمون و رفتيم تو ساختمون. حالا كجا بخوابيم؟ تمام اتاقها قفل بود به جز يك اتاق كه 10 – 15 نفر از بچه هاي تهراني توش خوابيده بودند. مسئول گفت الا و بلا بايد شما هم بريد اونجا و من اجازه ندارم در بقيه اتاقا رو باز كنم. ديگه كفرم داشت بالا ميومد. آخه شما كه اينقدر بي برنامه هستيد ... ميكنيد فراخوان ميديد. نزديك صبح بود. بالاخره اون گوشه كنارا يه جايي پيدا كردم كه يكساعت بخوابم . چه خوابي!! از صداي جير و جير در كمد مگه خوابم ميبرد؟

صبح وقتي با چشم هاي قرمز و پف كرده براي ثبت نام رفتم پايين از سردرد و سرگيجه داشتم ميمردم.

  

نویسنده : آنا ; ساعت ٤:٤٠ ‎ب.ظ روز دوشنبه ٢۳ بهمن ۱۳۸٥
تگ ها :

زمستان ۸۳ . يادش به خير!!

....

خانم عبدي (رئیس هیات ) زنگ زد خونمون گفت:" كجايي؟ امروز بايد تست آمادگي جسماني بدي فردا هم نفرات انتخاب شده بايد برن رودبارك!!" تصورش رو بكن. فردا بايد راه بيفتم در حالي كه هنوز هيچ وسيله اي ندارم نه كفش نه كيسه خواب. تو هيات هم كسي منو نميشناخت. منم روم نميشد بهشون چيزي بگم. وقتي نگاهي به وسايل كوهنوردي ام انداختم اول خنده ام گرفت و بعد از ته دل آهي كشيدم... مهم تر ازهمه اينكه هنوز پدر و مادرم نميدونند كه من براي اردو انتخاب شدم راستش هنوز جرات نكردم بهشون بگم. چه رسد به اينكه اجازه بدهند كه برم. همش تو فكر و خيال بودم موقع راه رفتن مدام به در و ديوار ميخوردم. داشتم ديوونه ميشدم. انگار به بن بست رسيده بودم.خيلي فكر كردم. من كه پارسال تنهايي خلنو رو پاييز و سركچال رو زمستون با همين وسيله ها رفتم. زياد هم سخت نبود با شلوار و كاپشن و كفش تاناكي و كيسه خواب سه كيلويي 8 درجه و .... كي بودم ؟ چي شدم؟ تبديل شدم به يك آدم ترسوي بزدل كه با ديدن وسايل و تجهيزات ديگران زود خودمو باختم. من بايد خودم باشم. همون آناي قوي كه هيچ باد و بوراني در زمستانهاي سخت توچال نتونست منو حتي يك بار از رفتن به قله منصرف كنه. آره  بايد برم با همين وسيله هاي خودم. لباس پوشيدم و رفتم هيات. خيلي شلوغ بود. همه در جنب و جوش بودند. كفشهاي پاره ام رو نشون آقاي اميني دادم و گفتم اگه بشه تا فردا برام بدوزه و آماده كنه. اما آقاي اميني گفت اين كفش مناسب برنامه فردا نيست و اونجا اجازه نميدن با اين كفش بري برنامه و برت ميگردونند!! دوباره دلم هري ريخت كه آقاي جلالي به دادم رسيد و گفت من يك جفت دوپوش قديمي دارم و فكر ميكنم به پات بخوره. خيلي خوشحال شدم. از اونطرف آقاي اميني هم گفت فردا برات كيسه خواب ميارم. خلاصه هر كي يه چيزي بهم داد. احساس غرور ميكردم با داشتن چنين همنورداني!! كاش ميتونستم محبتهاشونو جبران كنم.

خانم عبدي اسم من و تهمينه و خانم ترابي رو داده بود به اداره تربيت بدني كه مجوز بگيره برامون. ديگه همه چيز قطعي شده بود. خانم ترابي سرپرست ما بود و قصد رفتن به اورست را نداشت. منم نداشتم. اما تهمينه از ما دو تا اميدوارتر بود. بعدها فهميدم تهمينه دو سال پيش عضو تيم ملي كوهنوردي جوانان بوده و همراه اون تيم آرارات رو صعود كرده. كار فني اش هم تو اراك از همه بهتر بود.  شوهرش كوهنورد زبده اي بود و از هر نظر شرايط بهتري نسبت به من داشت كوهنورداي بزرگي چون دكتربياتاني و جلالي و عليمحمدي و ... بودند كه از نظر وسيله و كار و تجربه و از همه مهمتر روحيه ساپورتش ميكردند. درست برعكس من كه از همه اينها محروم بودم.

با يك بغل وسيله اومدم خونه. تازه يادم افتاد كه هنوز بزرگترين پروژه مونده... رضايتنامه!!

با اينكه مامان و بابا ميدونستند كه دارم ميرم و وسيله هامو ديده بودند اما هيچ حرفي نميزدند تا من خودم زبون باز كنم و اجازه بخوام و اونا هم مخالفت كنند... همين هم شد. چقدر صلوات فرستادم. نذر و نياز كردم و به بابا گفتم كه من و دو نفر ديگه از طرف هيات انتخاب شديم و .... اما بابا با خشم و عصبانيت گفت حق نداري بري . ميخواي آبروي منو تو شهر ببري؟؟ (جالبه ديگران به من ميگفتند ما به تو افتخار ميكنيم و باباي من شركت در اردوهاي تيم ملي رو آبروريزي ميدونست!) كاش پام ميشكست و تو رو علم كوه نميبردم كه الان براي من اينقدر پر رو نشي!! بچه تيم ملي چيه؟ تو كجا تيم ملي كجا؟ اينا همش سياه بازي! همين مونده تو رو وردارن ببرن اورست!! فلاني تا خودش مونده تو بفرسته جلو؟ چقدر ساده اي؟ چقدر خري؟؟

خلاصه او گفت و من ساكت بودم. دلم نميخواست باباجونمو اذيت كنم اما اين حرفها هم تو كتم نميرفت. من از الان مطمئن بودم كه اردوي اول خط ميخورم اما اصلا برام مهم نبود. ميخواستم برم تا تجربه كسب كنم. در راه كوهنوردي يك گام به جلو بردارم . با بهترين هاي كوه نوردي آشنا بشم. خودمو باهاشون مقايسه كنم ببينم در چه سطحي هستم. اما بابا زير بار نميرفت و درس و امتحانات منو بهونه كرده بود. راست ميگفت يكماه ديگه كنكور داشتم در شرايطي كه دوستانم روزي 8 ساعت درس ميخوندند اما من؟!! . اما خب سه روز كه به جايي برنميخورد!! به بابا قول مردونه دادم كه اگه براي اردوي بعدي انتخاب هم بشم٬ نرم.

دست و پام ميلرزيد. نه.  تمام بدنم ميلرزيد. بابا كوتاه نمي اومد هيچ! كم كم جدي تر هم ميشد. هر چي بيشتر التماس ميكردم بيشتر عصباني ميشد. چه استرسي داشتم اون شب!! خانم عبدي زنگ زد خونمون (قبلا با هم هماهنگ كرده بوديم) با بابا خيلي حرف زد كه همه اميد ما آنا ست و من خيلي تعريفشو شنيدم و ... . ولي بابا حتي روي خانم عبدي رو هم زمين گذاشت و گفت دوست ندارم دخترم مثل خودم تو اين راه بيفته و از زندگي عقب بمونه. حالا ديگه ساعت از 1 نصف شب بود بابا رفت كه بخوابه و گفت اگه يك بار ديگه اسم كوه را بياري از خونه پرتت ميكنم بيرون. البته اين فقط يك تهديد بود ولي مشخص شد كه تا چه حد روي حرفش ايستاده و ديگه اصرار فايده اي نداره. بايد فردا برم تمام اون وسايل رو پس بدم. ديگه حالم داشت بهم ميخورد از بس التماس كرده بودم. رفتم زير زمين و زار زار گريه كردم. قلبم تير ميكشيد و نفسم به شماره افتاده بود. واقعا نزديك بود سكته كنم. روياهامو نابود شده ميديدم. هيماليا٬ اورست٬ حداقل بهش فكر كه ميتونم بكنم؟ رويام كه ميتونه باشه؟ اما الان مهم تر از يخچال خمبو و رد شدن از برج هاي يخي و قدمگاه هيلاري راضي كردن بابا بود. اورست را خيلي دور ميديدم خيلي دور !! به بدشانسي ام فكر ميكردم و نميتونستم جلوي اشكهامو بگيرم.

صبح مامان و بابا هر دو رفتند سركار و من مردد و مغموم و سرخورده. از يكطرف هم خانم عبدي و خانم ترابي زنگ ميزدند كه ساعت دو بعد از ظهر ميايم دنبالت. وسايلتو جمع كردي؟ غذا درست كردي؟ چادر و امتحان كردي؟ كرامپوناتو فيكس كردي؟ ؟؟  

چطوري بهشون بگم؟ داشتم ديوونه ميشدم. 

ادامه دارد ....... 

  
نویسنده : آنا ; ساعت ۱۱:۱٥ ‎ق.ظ روز یکشنبه ۱٥ بهمن ۱۳۸٥
تگ ها :

تصاویری از اولين اردوی هيماليانوردی بانوان - توچال

................................

............................................

  
نویسنده : آنا ; ساعت ۸:٥٥ ‎ق.ظ روز چهارشنبه ۱۱ بهمن ۱۳۸٥
تگ ها :

او هم در يخچال های علم کوه ماندگار شد

........   .......   .......    

 دیگر سراغ او را نگیر شماره گوشی همراه او را از لیست تلفن‌های خود پاک کن نه قبل از آن اول شماره‌اش را بگیر و ناامیدانه به صدای بوق آزاد گوش کن و رد صدای او را توی گوش‌هایت لمس کن و خنده‌هایش را.

تن گم‌شده‌ی او در میان یخچال‌های علم‌کوه از دور نا‌امیدت می‌کند. دیگر دنبال او نگردید هرگز؛ و هوای مانده دفتر را استنشاق کنید شاید چیزی از حضور او را آن جا در آن دفتر و نه این جا در کالبد خشک و یخ‌زده میان یخچال‌ها بیابید.

وقتی اولین بار نبودن این انکار بزرگ این هرگز نخواهی دید دردناک را لمس کردم نتوانستم در مقابل اشتباه یا انکار فکر از قبول رفتن همیشگی مقاومت کنم.

او نیست؛ شاید خیلی‌های دیگر هم نیستند، عده‌ای بار سفر بستند و رفتند و عده‌ای دیگر در لابلای مشکلات روزمره خود را هم گم کردند چه رسد به دوستان؛ اما هیچ‌کدام این نبودن‌ها به لمس هجوم یک انکار بزرگ روی ذهن شباهتی ندارد.

وقتی معصوم را از دست دادیم  که تنها خواهر حسن نجاریان کوه‌نورد نبود بلکه خواهر هر کسی بود که حتا برای اولین بار او را می‌دید، بیش از آن که ممکن بود از مرگ خواهر خودم آشفته شوم، آشفته شدم.

این آشفتگی ذهن ناشی از مقاومت آن در مقابل مفهوم هیچ وقت نبودن آن تبسم، آن اشتیاق به زندگی و آن همه انرژی متمرکز در یک کالبد بود.

بارها شنیدم که می‌گفتند باورشان نمی‌شود که فلانی دیگر نیست و دیگر هیچ‌وقت نخواهد بود اما درک نمی‌کردم و درک نمی‌کردم چرا وقتی کسی از خنده‌های آدمی حرف می‌زند که دیگر نیست با تبسمی عجیب روی لب‌هایش مبهوت می‌ماند.

نبودن مهدی عزیزی و دیگر هرگز نبودن او، باز هم انگار تعجب و عصیان ذهن از درک عمق مساله را برمی‌انگیزد. باز هم دلتنگی به سراغم می‌آید.

چرا مهدی عزیزی؟ چرا او که خوب می‌دانست چگونه روی دیواره فرز باشد، چگونه میانی‌ها را کنترل کند، چگونه در بدترین شرایط کارگاهی مطمئن بزند. او که فقط یک هم‌نورد خوب نبود بلکه یک فنی‌کار خوب هم بود که به هم‌نوردش اطمینان می‌بخشید.

او و این همه اشتباه؟ او و این همه سماجت بی‌دلیل؟ 

بارها در پاندول میان سقوط  و صعود به خودم خندیده‌ام که مگر می‌شود کالبدی که در آن این همه انرژی دمیده‌اند متلاشی شود؟ و حالا فکر می‌کنم او هم وقتی در یخ‌بندان زیر 40 درجه میان یخ‌های سرسخت گرده آلمان‌ها قصد فرود داشته، چنین فکر کرده، نه این بار نه ... شاید بار دیگر زمین را زیر پایش احساس کند و چه احساس شعفی می‌دهد کف صاف یخچال پس از ساعت‌ها تلاش روی دیواره ... 

باز هم ذهن به چرخه هرز چراها می‌غلتد و در مقابل یک علامت سوال بزرگ متوقف می‌شود:

 آیا او هم مثل آن دیگران در میان یخچال‌های علم‌کوه ماندگار شد؟

نه نه نه ...

...

..

نویسنده : مهری جعفری

برگرفته از وبلاگ بی هیچ ترسی از جاذبه زمین

پی نوشت:

نمیخواستم حالا حالا ها آپدیت کنم اما این اتفاقی که اخیرا در علم کوه افتاد منو خیلی متاثر کرد. احساس کردم باید وظیفه خودمو به عنوان یک همنورد هرچند در حد دو سه برنامه ادا کنم.   جمعه دو روز قبل از اینکه بچه ها به رودبارک برن برای آخرین بار دیدمشون. تو مسیر دربند با طناب و کرامپون و تبر یخ و ... فهمیدم که دارن میرن شروین  تمرین کنند . میشد حدس زد دارن خودشون آماده میکنند برای یک برنامه سنگین. پیرزنی ناتوان با سختی در تلاش بود تا درب آهنی سنگین مغازه اش را بالا بکشد. مهدی و علیرضا سریع بطرفش رفتند و کمکش کردند. اون صحنه همون موقع هم منو تکون داد و احساس شرم از خودم که همیشه با سرعت و مغرور بدون توجه به اطرافم فقط به سمت بالا حرکت میکنم. اونا رفتند بند در حالی که هنوز صدای مهدی را میشنیدم که بلند بلند از برنامه ای که در پیش رو داشتند حرف میزد و چقدر امیدوار بود!!  من راهی قله شدم ولی اکنون که از زیر آن طاق و از کنار آن کافه میگذرم و چهره آن پیرزن را میبینم به یاد بچه هایی می افتم که پیکر بیجانشان را در لابه لای سنگ ها ی پر خاطره ی سرد  رها  و به بلند ترین افقها پرواز کردند.

روحشان شاد.    

...

  
نویسنده : آنا ; ساعت ۱:٥٧ ‎ب.ظ روز یکشنبه ۱ بهمن ۱۳۸٥
تگ ها :