آناپورنا

وسیع باش..... و تنها..... و سربه زیر ..... و سخت

آناپورنا

اينم چند تا عکس از آناپورنا.

 

 

 

 

اگه پول و وقتشو داريد و دوست داريد آناپورنای زيبا رو از نزديک ببينيد يه سر به اين آدرس بزنيد:  http://www.aftabtrek.com/htm/himalaya.htm

راستی ميتونيد اطلاعات زيبا و جديدی رو  از آناپورنا در وبلاگ ميثم ببينيد.

  
نویسنده : آنا ; ساعت ۳:٢۸ ‎ب.ظ روز چهارشنبه ۳۱ خرداد ۱۳۸٥
تگ ها :

کل جنون

 

۱۰روز از پيدا شدن محمود ميگذشت. خيلی دوست داشتم برنامه ای به کل جنون داشته باشم و از نزديک محل پيدا شدن او شب مانی گروه ۴ نفره و مسير بازگشتشان را ببينم.بالاخره اين هفته اين فرصت دست داد و به اتفاق پدرم و دو تا از دوستانش  جمعه (۲۶ خرداد)  صبح ساعت ۵  از اراک حرکت کرديم.برنامه يکروزه بود و هيچکدام قصد صعود به قله نداشتند به جز من که داشتم تو ذهنم نقشه های شيطانی ميکشيدم.

 

اين چند ماه پاتوق بابای من و دوستاش اينجا بود در برفچالها شکاف سنگها و دره ها و دامنه ها دنبال محمود ميگشتند که بالاخره هم پيدا شد.ساعت ۶:۳۰ به روستای کمندان رسيديم و کنار رودخانه سحرآميزش صبحانه خورديم.... وااای !!!! چه آب زلالی !!!

رودخانه ای که آب زلال آن صرف تاسيسات هسته ای ميشود!

 

۷:۱۵ از کنار تاسيسات ماهيگيری حرکت کرديم. مسير فوق العاده زيبا پر از گلهای رنگارنگ بود. بعد از طی ۱۰ دقيقه دورنمای قله وحشی و سرکش کل جنون نمايان ميشود.

 

سعی ميکنيم در بين راه توقف نکنيم خصوصا من که سودای قله در سر دارم بايد از اين وقت کم نهايت استفاده را بکنم. ۹:۱۰ چشمه ناصر زير پناهگاه کامران سليمانی هستيم. يکی از دوستان پدرم عينکش رو چشمه بهادر جا گذاشته بود برگشت و ما منتظر او مانديم. کمی از برنامه ريزی ام عقب افتادم. پناهگاه خيلی شلوغ بود.گروه های زيادی تو منطقه بودند. هلال احمر اليگودرز و خرم آباد و کرمانشاه با سگ های تجسس در حال بازگشت بودند. ۲ - ۳ روز قبل تو منطقه بودند فعلا که دست خالی برميگشتند. پيدا شدن محمود به آنها انگيزه دوباره برای جستجوی سه کوهنورد کرمانشاهی داده بود. هلال  احمر اراک برای پيدا شدن محمود شش ميليون خرج کرده بود.( تو مصاحبه تلوزيونی اينو گفتن). با چه اصراری بابا رو متقاعد کردم بريم قله. راه صعود از بالای پناهگاه .  اما مسيری که ما انتخاب کرديم مسيری نامتعارف از سمت چپ پناهگاه (۵۰۰ متر دورتر)  با اينکه طولانی تر بود و زمان بيشتری ميبرد اما ما را به جايی که محمود را پيدا کرده بودند ميرساند. از رفتن به پناهگاه منصرف شديم. به سمت دره دايی حرکت کرديم و پس از طی مسافتی به سمت شيب کوه ادامه داديم تا به ابتدای دهليز برفی رسيديم. آنجا يکی از آقايون از ادامه راه منصرف شد و به پناهگاه بازگشت و ما سه نفر ساعت ۱۰:۲۰ راه پر شيب برفچال موسوم به دره گشاده رو پيش گرفتيم. ديگه مجبور بودم از کلنگ استفاده کنم .خصوصا با اون کفشهای ليز و به درد نخوری که پوشيده بودم. لحظات عبور از يخچالها و برفچالها واقعا برايم نفس گير بود. چون پايين هر کدام از آنها يک پرتگاه وجود داشت و ما بدون هيچ حمايتی!! 

 

نمايی از ديواره کل جنون 

بعد از يکساعت به سنگ رسيديم. با شيب ۷۰ - ۸۰ . تقريبا سه چهارم مسير از بالای پناهگاه به اينصورت است و يک چهارم بقيه هم يخچال! تقريبا نقطه ای که بدون خطر و ايمن باشد وجود ندارد. هر جای مسير که باشی از خطر سقوط از ديواره ليز خوردن روی برف و يخ و لغزش روی قلوه سنگهای مسير و اگر زير تيغه ها باشی از ريزش بی امان سنگ از بالا در امان نيستی.  دست به سنگ زيبا و به ياد ماندنی بود. خيلی انرژی ازم گرفت. گلوم خشک شده بود. سه کوهنورد خوب اراکی  هم به ما رسيدند گرچه با ديدن تجهيزات کفش دوپوش و کرامپون و تبر يخشون حسابی خجالت کشيديم اما صعود در کنار آنها برای ما هم دلگرمی بود چون به جز ما شش نفر هيچکس در مسير قله نبود. بالاخره به سنگی رسيديم که محمود را پای آن پيدا کرده بودند. برفهای اين قسمت در عرض يک هفته کاملا آب شده و اثری از آن نبود. يک دقيقه سکوت و فاتحه برای شادی روح محمود قديمی!! درختچه اروس کمی پايين تر بود و محل شب مانی آنها ۵۰ متر پايين تر !!! همانجا که حميد در اتاق برفی منتظر محمود و مصطفی بوده  محمود چند متر بالاتر به علت ضعف شديد و سرما روی برفها می افته و در عرض چند ساعت يک متر برف روشو میپوشونه!! تمام تاسفم از اينه که او خيلی راحت ميتونست خودشو نجات بده اما. . .

 

 

اين عکس متعلق به سه شنبه ۱۶ خرداد. و پيکر بيجان و يخ زده محمود زير سنگ

 

همانجايی که محمود را پيدا کردند اما ۱۰ روز بعد (۲۶ خرداد) ببينيد حجم برفی که آب شده!

 

دوباره حرکت و رسيدن به يک برفچال طولانی ديگر! و پس از آن يک ديواره با شيارها و شکاف های فراوان. کوله ها و کلنگ ها را همانجا گذاشتيم و دوباره دست به سنگ شديم. به بالای اين قله کاذب که ميرسيم قله اصلی را روبرو يمان ميبينيم در حاليکه يک پرتگاه و يال پر شيب برفی بين آنها قرار دارد و به قولی اونجا قدم گاه هيلاريه !!!! با احتياط فراوان يال برفی را رد کردم و بعد از طی کردن تيغه ای سنگی ساعت ۲:۳۰ بعد از ظهر به قله ميرسيم. روبه رو خط الراس معروف اشترانکوه و در پشت سر در آن دور دست ها قالی کوه پر برف !!

بر فراز قله. قله های پيارو دره تخت و سنبران مشخص هستند

 

 هوا عالی بود. راه بازگشت بعد از رسيدن به شصت خدا به چپ رفته و وارد يخچال بزرگ چال سياه شديم که بزرگترين يخچال منطقه به حساب می آيد و دايمی است. با سخمه زدن و سر خوردن ! در عرض چند دقيقه از آن عبور کرديم.

راه بازگشت. يخچال چال سياه.

 

 ساعت ۴ پناهگاه بوديم. من گفتم بقيه مسير را هم از تونل برفی برويم. اما بابا مخالفت کرد و گفت دوستمان تو پناهگاه منتظرمان است. ولی وقتی به پناهگاه رسيديم هيچکس نبود. صدای شلپ شلپ آب را از کفشهام ميشنيدم. اما بدون توقف به سمت پايين حرکت کرديم گرچه ۲ ساعت مسيرمان طولانی تر شده بود ساعت ۷ به کمندان رسيديم و دوست همنوردمان را آنجا ديديم.

 

خدا را شکر ميکنم که کمکم کرد که برای سومين بار به اين قله زيبا برسم. کل جنون واقعا کوه بزرگی است. جدا از مسير های بکر و زيبايش تمام فکر و روح کوهنورد را به مبارزه ميطلبد.  اين صعود را تقديم ميکنم به روح همنورد پر تلاش و پر توان مان محمود قديمی و  احسان شهبازی و تمام جان باختگان حادثه کل جنون.

 

  
نویسنده : آنا ; ساعت ٥:٥٥ ‎ب.ظ روز یکشنبه ٢۸ خرداد ۱۳۸٥
تگ ها :

دماوند

 

دماوند هميشه برای من يک رويای شيرين بوده است. رويايی که تابه حال سه بار آن را به واقعيت تبديل کرده ام اما اگر هزار بار هم به واقعيت تبديل شود باز برای من همان شيرين ترين رويای کوهنوردی است. خيلی وقت بود دلم براش تنگ شده بود. از آخرين باری که ديدمش ۱۰ ماه ميگذشت!! تصميم گرفتم اين بار با برنامه ای متفاوت از هميشه همراه با همنورد و همپای عزيز من در صعود به اکثر قله ها ٬ مستان آنرا اجرا کنيم. يک برنامه کاملا مستقل و فمينيستی !!  اين برای هر دوی ما هيجان زيادی داشت. تمام برنامه ريزی ها ٬ هزينه ها و مشکلات برنامه به دوش خودمان بود والبته تجربه خوبی برایمان بود. گرچه آمادگی مناسبي نداشتيم ولی محک خوبی برای سنجيدن توانايی ٬ روحيه و عملکرد صحيح ما در کوه و احساس ما از کوه بود و اينکه بعد از ۴ - ۵ سال کوهنوردی از کوه چی ياد گرفتيم!  مطمئنا درک و احساسی که زنان از محيط طبيعت و کوه و قله ها دارند متفاوت از مردان است. 

 

امروز شنبه سيزدهم خرداد ساعت ۷:۳۰ من و مستان در محوطه ترمينال شرق هستيم. بليت های آمل را از قبل تهيه کرده بودم. کوله هامون فوق العاده سنگين هستند و علتش بطری های آب معدنی است که بار کوله ها کرده ايم نميخواهيم  با تغذيه و آب نا سالم باعث بوجود آمدن مشکلاتی بشيم که منجر به عدم صعودمون بشه. گرچه در اين چند سال کوهنوردی معده من به خوردن آت آشغال و آب کثيف رودخونه ها و ميوه های نشسته عادت کرده اما حالا فرق داره. کار از محکم کاری عيب نميکنه. در تمام طول مسير از تهران تا رينه زمانبندی و برنامه ريزی اين صعود را در ذهنم مرور ميکردم. ساعت تقريبا ۱۰ دوراهی رينه پياده شديم و از آنجا بعد از کلی معطلی با تاکسی تا قرارگاه کوهنوردی.  نيسان آقا مصطفی (راننده صميمی و آشنای اکثر کوهنوردان در مسيرهای مختلف دماوند) با سه کوهنورد انگار منتظر ورود ما بودند تا با ما ٬ ظرفيت تکميل شده و هر چه زود تر به گوسفندسرا برسيم. آنجا همانطور که منتظر قاطر چی بوديم صبحانه را خورديم. اينکه خودمان کوله هايمان را ببريم برايم غير قابل تصور بود. گرچه در اين چند سال فعاليت کوهنوردی ام چنين کاری نکرده ام و اين اعتقاد قلبی ام است که يک کوهنورد واقعی بايد خودش کوله اش رو حمل کنه در غير اينصورت آن صعود هر چند موفقيت آميز باشه نه دلچسبه نه باارزش !

 

بقيه کوهنوردا که از آمدن قاطرچی نااميد شده بودند با دلخوری کوله هايشان را برداشتند و راه افتادند. در آخرين لحظات يکی از چوپانان محلی به نام آقا خيرالله گفت که با قاطر پيرش کوله هايمان را تا مسيری مياورد. خيلی خوشحال شديم. ساعت ۱ بعد از ظهر بود که حرکت کرديم. هوا آفتابی و صاف ٬ آسمان آبی ٬ دشت پر از شقايق های سرخ و دامنه ها سرسبز بود.گروه هايی در حال بازگشت بودند و همگی از ازدحام جمعيت در پناهگاه و کمبود جا خبر ميدادند.اين قضيه از قبل منو نگران کرده بود . چون هر چی اين در و اون در زديم نتونستيم چادر تهيه کنيم. بايد عجله ميکرديم قبل از رسيدن گروههايی که رفته بودند قله به بارگاه برسيم. علی رغم ميل باطنی ام سعی کردم آقا خير الله را متقاعد کنم کوله ها را تا بارگاه بياورد اما او گفت مدتی است در اين منطقه سر و کله يک گرگ پيدا شده و هيچکس پيش گوسفنداش نيست. کمی بالاتر از کفی دوم نرسیده به اولين تابلو کوله ها را زمين گذاشت و رفت!!  و کوله کشی سنگين ما آغاز شد. از آنجا آهسته و پيوسته حرکت کرديم تا اينکه ساعت ۵ به بارگاه رسيديم و خوشبختانه تونستيم تو بارگاه مستقر شيم. و استراحتی!!

 

غروب زيبای خورشيد رابالای پناهگاه روبروی درياچه لار و خط الراس دوبرار به تماشا نشستيم و دماوند با عظمت پشت سرمان که با غرور ما را به خود ميخواند. چه جوششی در دلهای ما انداخته بود!!

 

ساعت ۷ ناهار و شام را با هم خورديم و خوابيديم.

صبح ساعت ۴ بعد از خوردن صبحانه ای نه چندان مفصل و آماده کردن يک کوله حمله ساعت ۵:۳۰ صبح حرکت کرديم.مستان سر قدم بود. مسير براش آشنا بود و مشکلی از اين جهت نداشتيم.

 

اطلاعات کامل هوا را مستان جون از اينترنت زحمت کشيده بود و تقريبا همانطور بود که پيش بينی شده بود. شدت باد ۱۵ و دما ۷+ تا ۱۳- . در کل مسير دوبار استراحت بيست دقيقه ای داشتيم. ساعت ۷ در ارتفاع ۴۴۰۰ متری و ساعت ۹ در ۴۸۰۰ متری زير آبشار يخی. مستان بعد از طی اين مسير نسبتا پر شيب و سخت  با کوله ای سنگين که بر دوشش بود عرق ريزان از راه رسيد. او مشغول استراحت و عکاسی با همنوردان ديگر از درياچه لار بود.    Mp3 مستان را  گذاشتم تو گوشم كوله رو برداشتم و راه افتادم و ديگه تا قله استراحت نكردم. مستان هم بلافاصله بعد از من حركت كرد.   باورم نميشد هرچي به قله نزديك تر ميشديم انرژي مان  بيشتر ميشد. شايد علتش شوق رسيدن به قله بود شديدا گرسنه بودم در طي راه به جز كمي آبميوه چيزي نخورده بودم. چون شدت باد كمتر از روزهاي ديگر بود گاز گوگرد كمتر توسط باد جابجا ميشد و اطراف تپه گوگردي واقعا تنفس مشكل بود. در اين مواقع استفاده از دستمال يا ماسك مرطوب و سير و سركه كمك موثري است كه در آن لحظه از آن غافل بوديم و بهترين راه را رسيدن به قله مي ديديم. براي همين با سرعت به سمت قله حركت كردم. به خاطر گوگرد اشك از چشمانم سرازير بود و من و مستان  چشم بسته ساعت 10:50 به قله رسيديم. براي ديدن مسير شمالشرقي و شمالي در اطراف كاسه قله تفرجي كرديم. 2 نفر را از مسير شمالشرقي در حال صعود ديديم. وقتي به قله رسيدند متوجه شديم مبدا صعودشان بارگاه سوم جنوبي بوده و ميگفتند براي فرار از گاز گوگرد تپه گوگردي را دور زده اند !!! البته من هنوز هم نميدونم چطوري از اونور سر در آوردن! گروههاي زيادي از شهر هاي مختلف زاهدان تبريز اروميه كرج و .... به قله رسيدند. چيزي حدود 2 ساعت روي قله توقف داشتيم. جوي بسيار صميمي به وجود آمده بود. انگار نه انگاردر ارتفاع 5671 متري هستند و بايد زودتر برگردند. شايد علت تعلل در بازگشت وجود گاز گوگرد بود هيچكس دوست نداشت دوباره در آن فضا قرار بگيرد. اما به هر حال راه بازگشت از اين طرف بود همانطور كه راه صعود از اين  ميان جهنم گوگردي رد ميشد و اين هم يكي از سختي هاي زيباي مسير بود.

 

در عرض كمتر از 5 دقيقه خودم را به سنگ مثلث رساندم. يك توده مه غليظ  به سرعت از پايين به سمت بالا در حركت بود. . حالا ديگر آرام و با احتياط از ميان مه رو به سوي پايين دستها داريم. بانوان زيادي را در حال صعود ميبينم. اين باعث خوشحالي و غرور من ميشود و نشاندهنده اين است كه زنان ايراني هم در كوهنوردي حرفي براي گفتن دارند همانطور كه در صعود به اورست ثابت كردند. با اينكه خيلي ها سعي كردند ارزش صعود زنان به اورست را كوچك كنند اما حتي 3 ماه زندگي در شرايط سخت كوهستاني و در آن ارتفاع براي زنان كه به هر حال آسيب پذير تر از مردان هستند خود  كار مهمي بود و تحمل بالايي ميطلبيد. و در مقابل هم  زنان قدرتمندي را ميشناسم كه شايد خيلي ها توان همپا شدن با آنها را هم نداشته باشند اما در اين جامعه همچنان  ناشناخته  مانده اند. به هرحال

4 بعد از ظهر در بارگاه سوم هستيم. از ديدن چادر هاي رنگارنگ فراوان اطراف بارگاه شوكه شدم. تقريبا دو برابر ديروز.جمعيت بيشتري آمده بودند تا فردا شانس صعود به قله را امتحان كنند. با اينكه امكان برگشتن به تهران را داشتيم و چند تا از دوستان كه با وسيله هاي خودشون برميگشتند جاي خالي داشتند اما ما امشب را در پناهگاه مانديم چون ميخواستيم اين برنامه رو متكي به هيچكس نباشيم.

نصف شب از گرماي كلافه كننده پناهگاه خوابم نميبرد به اتفاق مستان از پناهگاه زديم بيرون و در مسير بالا رفتيم سوز سردي بود!ما بوديم و يك هد لايت! بعد از دو ساعت دوباره برگشتيم.

 صبح زود بيدار شديم و با تهيه تدارك يك صبحانه مفصل  صعود ديروز را جشن گرفتيم. و بعد از بستن كوله و تميز كردن پناهگاه  راهي گوسفندسرا شديم. اصلا احساس خستگي نميكنم. بر عكس دلم ميخواد دوباره برگردم بالا. طبيعت طبق معمول براي من دلبري ميكند . خدايي هم عقل و هوش از سر من برده است خصوصا با خواندن ترانه  اي ايران ايران  (محمد نوري). دوست دارم پرواز كنم. دوباره با نيسان به رينه برگشتيم. با تاكسي تا سر جاده هراز. جمعيت زيادي منتظر ماشين بودند تا قبل از ساعت  3 و يكطرفه شدن جاده به سوي آمل  خودشان را به تهران برسانند.  بايد قيد اتوبوس را ميزديم . با صرف هزينه بيشتري دربست گرفته و ساعت 2 ميدون ونك بوديم و اين برنامه هم به يكي از خاطرات خوب  كوهنوردي تبديل شد.

    

 

 

  
نویسنده : آنا ; ساعت ۳:٠۸ ‎ب.ظ روز دوشنبه ٢٢ خرداد ۱۳۸٥
تگ ها :

کل جنون آخرين صعود

با اجازه ری رای عزيز:

کل جنون آخرین صعود

 

 

 نوشته انیس شهبازی و زهرا جلیلیان(ری را)

ویژه دومین همایش گزارشهای کوهنوردی کانون کوهنوردان ایران

 

زندگی یعنی خطر،

زندگی یعنی خطر پذیری ،

زندگی یعنی رفتن از شناخته به ناشناخته

ازقله ای به قله ی دیگر،

صعود به قله های بکر ،

حرکت برپهنه ی دریای ناشناخته بی هیچ نقشه ای

بی هیچ راهنمایی

تنها در این هنگامه است که زندگی

پرشوری خواهی داشت

و تنها در این گیر و دار است که در خواهی یافت زندگی چیست؟

و مـا ، در جستجوی معنای زندگی ، کوه را برمی گزینیم می خواهیم پایــمردی، استواری و صلابت را از کوه بیاموزیم.

دستی آشنا  ما را در گرمای تابستان و در سرمای جانفرسای زمستان تا قلــه های کوه می برد.آن  بالا انگار عالـم دیگری است.آنجا تمام دغدغه ها را از یاد می بریم و آرامش از دست رفته مان را همچون کودکی کـه از مادرش دور بوده در آغوش کوه باز می یابیم.

آری می خواهیم معنای زندگی را در کوه بیابیم و همواره دیدار او را در سر داریم.

می گوند مرگ به زندگی زیبایی می بخشد احسان و محمود  در جستجوی معنای زندگی به زندگیشان زیبایـــــی بخشیدند.

و مهدی، فرشاد و مسعود هم در جستــــجوی زنده دیدن همنوردانشـــــــان در دل اشترانکوه به نحوی دیگر به زندگیشان زیبایی بخشیدند.

آری آنها رفتند و با رفتنشان توانستند زندگی را زندگی کنند.

 

این نگاشته تنها بخشی از حادثه ای است  که برای عزیزانمان رخ داد.

ماندگاری آنها نه به این تلاشهـا و نگاشته های کوتاه ونــه در اذهان میرای مــاست. آنچه کردیم باشد بــــرای تسلای خودمان و شادی ارواح آنها. که حق آنها بر ما بیش از این  یادها وخاطره هاست.

یکی از زیبا ترین صعودهای هر کوهنـوردی صعود زمستانی به یکی از دشوارترین کوههــای مورد علاقـــــه اش است و شاید آرزوی خیلی از کوهنوردان ایرانی در فصل زمستــان صــــــــعود به خط الرأس اشترانکـــوه باشد. 

در روز 25 آذر 85 سه کوهنورد کرمانشــــــــاهی بنامهای حمید امیری احسان شهبازی و خواهرش همراه با کانون کوهنوردان اراک و چند تن از دوستان تهرانی خود به سمت کله جنود در اشترانکوه رهسپـــــــــــــار می شوند در آنجا به دلیل شرایط جوی نامساعد  

تصمیم گرفته می شود که تیم به سمت قله حرکت نکند و به سه گروه تقسیم شوند:

گروه اول در پناهگاه می مانند.

گروه دوم که قصد تمرین یخ و برف داشتند و گروه سوم متشکل از : محمود قدیمی ، حمید امیری ، احسان شهبازی و مصطفی عباسی  در ساعت 11پناهگاه کامران سلیمــــــــــانی را به سمت قله ترک می کنند.

تیم صعود حدود  ساعت 2ظهر  به قله می رسند که در آنجا با کولاک شدید مواجه می شوند که باعث کاهش دید آنها شده

و راه برگشت را گم می کنند.

و دوباره به سمت بالا حرکت کرده تا راه اصلی را پیدا کنند اما به یک پرتگاه می رسند و بدلیل تاریک شدن هوا و کولاک تصمیم می گیرند شب را همانجا می مانند.

وسایر اعضا تیم که پناهگاه بودند بنا بر تصمیم مسئولان تیم به سمت اراک حرکت کرده و اصرارهای خواهر احسان مبنی بر ماندن در پناهگاه و منتظر برگشتن تیم صعود   راه به جایی نبرده و به اجبار او را همراه با سایر اعضا تیم به اراک می رسانند.

و شب سرپرست تیم به انیس شهبازی (خواهر احسان) خبر می دهد که بچه ها پناهگاه هستند و جای نگرانی نیست!!!

 

اما غافل از اینکه آنها هنوز بالا هستند و راه را گم کرده اند.

 

 ميتوانيد ادامه اين گزارش را در وبلاگ بيستون دنبال کنيد.

 

  
نویسنده : آنا ; ساعت ۱٢:٥۸ ‎ب.ظ روز شنبه ٢٠ خرداد ۱۳۸٥
تگ ها :

جسد کوهنورد مفقود شده اراکی پيدا شد

ديروز محمود قديمی کوهنورد اراکی پس از ۱۷۵ روز در ارتفاعات کول جنون توسط يک گروه که قصد صعود قله را داشتند پيدا شد.

اين افراد بلافاصله به پايين باز گشته و مراتب را به مسئولين اطلاع ميدهند و سريعا يک تيم از ازنا و اليگودرز و اراک به محل مورد نظر حرکت ميکنند. طی آخرين تماسی که امروز صبح با افراد حاضر در آنجا داشتم در حال بسکت کردن و انتقال آن به پايين هستند.

لازم به ذکر است که محمود قديمی آذر ماه سال گذشته در معيت يک تيم شانزده نفره از اراک به کول جنون رفته و به همراه سه کوهنورد مصطفی عباسی حميد اميری و احسان شهبازی پس از صعود قله در راه بازگشت با بارش شديد برف و کولاک مواجه ميشوند که منجر به فوت احسان شهبازی و مفقود شدن محمود قديمی ميشود..

اين حادثه در کل پنج کشته به همراه داشت.  

  
نویسنده : آنا ; ساعت ٩:۱٩ ‎ق.ظ روز چهارشنبه ۱٧ خرداد ۱۳۸٥
تگ ها :

علم کوه

منطقه علم کوه تابستان ۸۴

عکاس: احمد نظام آبادی - کانون کوهنوردان اراک

  
نویسنده : آنا ; ساعت ۱٠:٢۸ ‎ق.ظ روز سه‌شنبه ۱٦ خرداد ۱۳۸٥
تگ ها :

فقط پولدارها کوهنورد بشن

در طول يكسال تقويم كوهنوردي همه چشم ها دوخته ميشه به دو تاريخ يكي 15 خرداد و يكي 22 بهمن. و هر گروهي سعي داره برنامه بهتري اجرا كنه. حالا هم كه 14 – 15 خرداد نزديكه و همه كوهنوردها در تب و تاب يك برنامه درست و حسابي. نميدونست چه كار كنه . خيلي دوست داشت بره دماوند اما مشكلات زيادي براي رفتن به دماوند داشت. مثل اكثر كوهنوردها مشكل او هم ريالي بود !!اگر مي خواست وسايلي كه نداشت و حتما بايد تهيه ميكرد رو ليست ميكرد اول كفش بود. بعد كيسه خواب!!حتي زيرانداز و دستكش ضد آب هم نداشت.  پس منطقا بايد قيدشو ميزد. پارسال زمستون براي هزارمين بار كفش هاشو برد تعمير. آقاي شاهپسند ديگه از دستش  شاكي شده بود و ميگفت ديگه اين كفش ها رو نيار اينجا براي تعميرو بندازشون دور!اما او كه گوشش به اين حرفها بدهكار نبود. كيسه خواب٬ زيرانداز٬ اجاق گاز و باتوم هاشو بخشيده بود به نفر ديگه. چون بيشتر از اون بهش احتياج داشت. به جز هزينه وسايل هزينه برنامه ها هم سرسام آور بود و کم از پول وسيله ها نداشت. تا حالا هر چی پول در می آورد خرج کوه ميکرد. هيچی پس انداز نداشت. در آينده چطور می خواست زندگی خودش و چند نفر ديگه رو اداره کنه؟  

اگه بخواهيم درست و حسابي كوهنوردي كنيم بايد حداقل وسايل استاندارد رو بخريم كه اون هم كمتر از 500 هزار تومان نيست. عموم كوهنوردي را به عنوان  يك ورزش سبك ٬ كم هزينه و سالم ميشناسند كه با يك جفت اسپرتكس 3 هزارتومني و يك كوله مدرسه ميشه اجراش كرد. البته اين نوع كوهنوردي همونيه كه ما بهش ميگيم كوه روي يا پيشرفته ترش كوه پيمايي ! اگه يكي از اين كوه رو ها بخواد كمي جدي تر كوهنوردي كنه يا سري به فروشگاه هاي بي انصاف لوازم كوهنوردي بزنه يا از آمار تلفات جاني كه هر ساله اتفاق مي افته مطلع بشه شايد براي هميشه كوهنوردي رو كنار بگذاره يا به همون پياده روي اكتفا كنه. حقيقت اينه كه كوهنوردي در ايران با اينكه هنوز به سطح پيشرفته و حرفه اي در دنيا نرسيده اما يكي از گرانترين و پر خطر ترين ورزش هاست. (هر چه حرفه اي ترو فني تر فعاليت كنيد خطرات آن هم بيشتر ميشود) مثلا سنگنوردي به نظر بعضي ها يك ورزش لوكس و ظريف است و سنگنوردان بچه مايه دارهاي مرفه بي درد كه براي تنوع و ايجاد هيجان در زندگي شون به ديواره ها و سنگ ها روي آورده اند. در حالي كه ميدونيم اينطور نيست و به خاطر تهيه يك وسيله كوچولو چقدر بايد تلاش كنيم !! كاش به كوهنوردها وام مي دادند. مثل وام خريد مسكن و خريد خودرو و خريد جهيزيه و ....  به ما هم وام خريد لوازم كوهنوردي بدون بهره!!  خيلي خوب ميشد! فكر كن!!!!

آخه هيچكس ماها رو درك نميكنه و ما با صبوري تمام مشكلات را تحمل ميكنيم. از قرض كردن وسايل گرفته تا استفاده از همون وسايل قديمي و به درد نخورو در نهايت سرمازدگي انگشتان٬ قطع آنها يا . . . !!البته خيلي هم خوشحال و راضي هستيم و همين كه برنامه اجرا شده برامون كافيه.

پارسال يك جفت كفش سالامون را نشون كرده بود.مدتي طول كشيد تا پولاشو جمع كرد ورفت سر وقتش .  براي يك برنامه مهم زمستوني كه از مدتها انتظارشو ميكشيد لازمش داشت و آدمي نبود كه وسيله از كسي بگيره.  اما فروخته شده بود. كل بازار از كفش سالامون و غير سالامون خالي شده بود. او هم نتونست برنامه اش رو اجرا كنه و مثل بچه خوب نشست تو خونه. يك فروشنده بهش گفت يكي از اين ادارات دولتي با بودجه دولتي اومده و براي تكميل تجهيزات كوهنوردي شون هر چي كفش تو بازار بوده خريده براي صعود سراسري به يك قله 4000 متري. از قضا دورادور آن گروه را ميشناخت و بعدا مطلع شد برنامشون اجرا نشده به هر علتي. نميدونم شايد به خاطر عدم توانايي اعضاي تيم براي صعود به يك قله 4000 متري !!!!!

حالا اون كفش ها تو انبار اون اداره داره خاك مي خوره و معلوم نيست دفعه بعد كه بخوان يك صعود سراسري ويرانگر اجرا كنند چند سال طول ميكشه.

 

 

  
نویسنده : آنا ; ساعت ۱۱:٤٢ ‎ق.ظ روز دوشنبه ۸ خرداد ۱۳۸٥
تگ ها :