آناپورنا

وسیع باش..... و تنها..... و سربه زیر ..... و سخت

کل جنون آخرين صعود قسمت چهارم

 حرفهاي انيس بي احسان ازحادثه تلخ كل جنون

موقع بالا رفتن حميد گوشي همراهش ر ا به من سپرد و از اینکه احســان موبایلش را با خود برده و همراه حمید ،مصطفی ومحمودبود خیالم راحت بود.

 به اصرار علي طاهري شب به منزل ْآنها رفتم آقاي طاهري و خانمشان مدام دلداري ام  مي دادن مرتب پدرو مادر با من تماس می گرفتند واحوال احسان را می پرسیدند. . . .  ادامه...

برگرفته از وبلاگ بیستون

  
نویسنده : آنا ; ساعت ٩:۳۳ ‎ق.ظ روز شنبه ۳۱ تیر ۱۳۸٥
تگ ها :

قابل توجه اونايی که دوست دارند سر قله ها بميرند!

پنجشبنه صبح: وقتی داشتم کوله ام را می دادم به راننده که بزاره بالای لندرور یکی از اهالی بهم گفت فردا قله نرید. امروز و فردا هوا خیلی خرابه. دیروز هم یکنفر اون بالا مرده..!! لبخندی زدم و به خاطر توجه اش ازش تشکر کردم. نمیخواستم مهدیه با شنیدن این حرفها روحیه اش رو این اول کار برای رسیدن به قله از دست بده. من و مهدیه از دوران دبیرستان همکلاسی بودیم اما کوه دوستی ما را قویتر و پایدارتر کرده است. یکسال از کوه و کوهنوردی دور بود و اینبار به پیشنهاد او که دلش هوای دماوند رو کرده بود دوباره آمده بودیم اینجا. ساعت ۱۱ صبح از گوسفندسرا راه افتادیم. مهدیه خیلی خوب بالا می آمد. ۳ بعد ازظهر به بارگاه رسیدیم. این دفعه تعداد زیاد خارجی ها خیلی جلب توجه میکرد. شب تو پناهگاه برنج دودی دم کردیم و چه بو برنگی راه انداخته بودیم. سفره چیده و شام حاضر بود که قوم مغول از راه رسید.( مستان و دوستش). هر دو خسته و گرسنه بودند چون سبک و سرعتی آمده بودند. 

صبح هیچکس حوصله بیدار شدن نداشت همه اونایی که قصد قله داشتند رفته بودند . ساعت ۸ صبحانه خوردیم. میخواستیم گشتی بزنیم گفتیم بریم بالا تا هر جا شد و بعد برگردیم. اما وقتی رفتیم بالا دیگه دلمون نیومد برگردیم. همانطور که گل گشتی بالا میرفتیم یه آقایی که انگار از قله می آمد  ما را که دید بی مقدمه ایستاد و کلی نصیحتمان کرد که برگردیم  اون بالا فشار هوا کمه و ممکنه مویرگهای مغز پاره بشه یا ممکنه که بمیریم. میگفت بدن باید به ارتفاع عادت داشته باشه من که میبینید هر سال میام اینجا اما شما جوونید قبلا باید دو سه بار توچال برید بعد بیاید اینجا و .... شماها از کوهنوردی فقط کرم زدنش رو یاد گرفتید!!  ( جالب اینجا بود که خودش اونقدر کرم زده بود که چهره اش درست دیده نمیشد) او رفت در من در این فکر که چرا بعضی ها اینقدر زود درباره هر چیز قضاوت میکنند!!!  ما که بهش حرفی نزده بودیم.

هوا امروز نسبت به هفته پیش سردتر و باد شدید تر بود. به هرحال آرام آرام اوج گرفتیم و فکر میکنم ۱۱:۵۰ بود که به قله رسیدیم. تو اون هوای سرد تیمم  و نماز شکر یکی از بچه هامون  از دید من که خیلی زیبا و تحسین برانگیز بود. . . این بار مسیر جدیدی رو برای بازگشت انتخاب کرده بودیم از سنگ مثلث به سمت به سمت راستمون رفتیم. شن اسکی فوق العاده ای بود. بعد که مسیر صخره ای شد انداختیم از برفچال اومدیم پایین و با باتوم سخمه میزدیم. خیلی کیف داشت سرسره بازی!! فقط آخرش زیاد جالب نبود. چون یکدفعه شیب زیاد شد. من نفر اول بودم. با هزار بدبختی سرعتم را کم کردم برگشتم که ببینم پشت سرم بچه ها چکار میکنند مستان با سرعت خورد به من و دوباره هر دو شتاب گرفتیم و خوردیم به چند تا سنگ بزرگ و درست روی سنگ ها متوقف شدیم. با اینکه انگشت من در رفت و زانوی چپم داغون شدو بقیه هم همه دست و پای زخمی. اما با این حال خیلی شانس آوردیم و اقرار میکنم که فرود از برفچال و یخچال همانطور که هیجان انگیزه خیلی هم خطرناکه و اگه شما خواستید چنین کاری بکنید حداقل کلنگ با خودتون ببرید. گرچه ما قرار گذاشتیم از این به بعد همش از روی برفها برگردیم!!!!

راه بازگشت از آقای باقرپور در باره اون آقایی که چهار شنبه اینجا فوت کرده بود پرسیدم. هفته پیش تو بارگاه دیده بودمش.  فقط یک پیراهن تنش بود. نه لباس گرمی نه کیسه خوابی نه غذایی. همش غر میزد . می لرزید.خیلی استرس داشت. اون موقع هم خیلی دلم براش سوخت فکر میکردم با گروه آمده و ناراحت بودم چرا هیچکس به فکر پیرمرد نیست. او تنها آمده بود و ۷ روز بارگاه بود به امید اینکه قله برود و نذر خودش را ادا کند و بمیرد!  او نذر کرده بود سر قله دماوند بمیرد!!هیچکس از انگیزه او چیزی نفهمید. میگفتند این آدم بیماری داشته (آلزایمر). اسمی نداشت و خانواده اش را نمیتونستند پیدا کنند. او حرف نمیزد و هیچ کمکی نمکرد چون آمده بود که آنجا زندگی اش را تمام کند. او حاضر شده بود با پنجاه هزار تومان با الاغ به قله ببرند. اما در عوض وقتی سوار الاغ شد بردنش پایین و پیرمرد بین راه بارگاه تا گوسفندسرا جان به جان آفرین تسلیم کرد بدون اینکه نذرش را ادا کند. 

  
نویسنده : آنا ; ساعت ٤:۳٤ ‎ب.ظ روز شنبه ٢٤ تیر ۱۳۸٥
تگ ها :

صعود انفرادی به دماوند

  نمیدونم چی شد که یک دفعه کوله ام را بستم و تک و تنها راهی شدم.... همین چند روز پیش بود که دیده بودمش. اما انگار خیلی دلم براش تنگ شده بود خیلی حرفها داشتم که بهش بگم این دفعه با قبل خیلی فرق داشت.دلم میخواست برم پیشش و هر چی تو دلمه داد بزنم... داد بزنم...  کسی مهربانتر و رازدارتر از او سراغ نداشتم.  احساس میکردم دیگه قدرت گذشته رو ندارم چه جسمی و چه روحی. انگار تازه فهمیده بودم من ساده خوش بین چه راه سختی تا رسیدن به قله زندگی دارم. چی میتونست تو این شرایط بهم آرامش بده؟ چه چیزی بهتر از کوه  که عشقش هر روز در وجودم شعله ورتر میشد. آره من رفتم تا خودم رو دوباره پیدا کنم. خدایا تو هم کمکم کن .من تمام تلاشم را میکنم.

 

یک کوهنورد دیگر آمد و نیسان ما را تا گوسفند سرا برد. امروز روز ملی دماوند بود. پلاکارد های این روز را تو مسیر دیده بودم. می خواستم فردا حتما تو برنامه شرکت کنم. خانم های زیادی اونجا بودند.

ساعت 3 بعد از ظهر از گوسفند سرا حرکت کردم. هوا خیلی گرم بود و به خاطرآب شدن برف ها و  بارندگی های چند روز اخیرجویبارهای موقتی در مسیر درست شده بود و از هر طرف آب زیادی روان بود. جالب اینجا فرداش موقع بازگشت (همون ساعت) همه آن جویبارها خشک شده بود.سرخی شقایق ها خیلی به چشم می آمد که با تابش نور خورشید به گلبرگ هایشان واقعا زیبا شده بودند. دلم نیومد عینک بزنم میخواستم طبیعت رو با رنگ واقعیش ببینم. خیلی ها در حال بازگشت بودند. بعد از دو ساعت و بیست دقیقه کوله کشی سنگین ساعت 5:20 به بارگاه رسیدم.میگفتند امروز هوا خیلی سرد بوده و سر قله باد شدیدی میوزیده که میخواسته کوهنوردا رو از جا بکنه. آقای مشایخ را دیدم از دست اندر کاران همایش.  در مورد نامگذاری این روز برایم توضیح داد از بعضی سازمانها گله و شکایت داشت واز طرف بعضی دیگر که تصورش را هم نمیکردند و شاید ربطی به کوهنوردی نداشتند مورد لطف و قدردانی قرار گرفته بودند. آقای مشایخ از من خواست فردا حتما خودمو به مراسم برسونم و به عنوان نماینده بانوان کوهنورد مقاله ای درباره دماوند بخونم. با اینکه خیلی غیر منتظره و ناگهانی بود اما قبول کردم به خاطر دماوند میخواستم منم تو این کار سهمی داشته باشم.

ساعت نزدیک 8 شب بود که سر وصدایی از بیرون شنیدم. همه دور یک چادر جمع شده بودند خانمی به نام فرشته امروز ساعت3 بعد از ظهر با چند نفر دیگر راهی قله میشوند و پس از صعود در راه بازگشت ..!! نمیدونم بعضی ها میگفتند دچار ادم مغزی شده بعضی هم میگفتند بیهوشه یا ضعف شدیده.. خوشبختانه تیم دانشگاه علوم پزشکی اونجا بودند و خانم ها و آقایون پزشک همه دور چادر را گرفته بودند. به هر حال تجربه خوبی براشون بود بیماری ارتفاع و کوه گرفتگی از آن دسته بیماری هاییست که به ندرت در مطب  یا بیمارستان با آن مواجه میشوند. دختر بیچاره در وضعیت بدی بسر میبرد و مرتب بیهوش میشد. شبانه با برانکارد او را به پایین منتقل کردند.

ساعت 2 بامداد. شب زیبایی بود . میلیونها ستاره در آسمان٬ کوه و دشت را روشن کرده  و هوا عالی بود.  کوچکترین بادی وجود نداشت و من که بی خوابی به سرم زده بود اطراف پناهگاه قدم میزدم. ستاره ها را میشمردم. با کوه حرف میزدم.  کوه مثل همیشه ساکت بود. صدای آب یخچال ها تنها صدایی بود که این سکوت را میشکست. حیف اگه هد لایت درست حسابی داشتم همون موقع میرفتم بالا....

صبح کوله حمله ام را بستم . چه کوله حمله ای! کیسه خواب را هم با خودم بردم!! ساعت 4:45 استارت حرکت را زدم با گام های آهسته و همانطور که ارتفاع میگرفتم تا جایی که به نفس نفس نیفتم به سرعتم اضافه میکردم. برنامه سنگین هفته پیش حسابی منو رو فرم آورده بود. بین راه اصلا توقف نکردم فقط ده دقیقه زیر تپه گوگردی استراحت کردم. آهسته و پیوسته میرفتم اما فکر کنم از همه جلو زدم چون از آبشار به بعد هیچکس  را ندیدم من بودم و قله. هوا خیلی سرد شد با اینکه سه تا دستکش پوشیده بودم انگشتام از سرما بی حس شده بود. اما واقعا صعود لذت بخشی بود اصلا وجود گوگرد را احساس نمیکردم. ساعت 8 صبح روی قله دماوند ایستادم. خدایا شکر که کمکم کردی. دو کوهنورد آشنا روی قله چادر زده بودند. آقای لطفی و آقای جوانبخت . از همان گروه تحقیقاتی بودند. ساعت 9 میبایست دم و دستگاه آزمایشهاشونو  در بیارن وفشار هوا٬ میزان گوگرد٬ دما٬ رطوبت و ..... را اندازه گیری کنند و از من خواستند  در حال انجام وظیفه و تحقیق با اون ژست دانشمندی ! ازشون عکس بگیرم. گوگرد سبز فسفری بعد از چند دقیقه در لوله آزمایش زرد رنگ میشد که نشاندهنده سمی بودن آن بود. میگفتند دیروز چند نفر از جمله یک خانم با وضع بدی اون هم دیر وقت به قله رسیدند. دختر تا رسید خودشو انداخت تو چادر و آنها نگران بودند تو اون ارتفاع اتفاق بدتری براش نیفته. با کفشهای کتونی چینی نا مناسب  و پوشاک کم.  نمیدونم چه اصراری داشتند با اون شرایطشون به قله برسند. اگه زود به دادش نمیرسیدند ممکن بود تموم کنه. اون وقت مقصر کی بود؟

نتونستم از یخچال برگردم کلنگ نداشتم. خیلی یخ زده بود . حتی خاک و شن اسکی و مسیر پاکوب هم یخ زده بود. از مسیر عادی برگشتم و بعد از یکساعت استراحت آهسته آهسته اومدم پایین در حالیکه از سنگ و خاک و خل و گل و بلبل عکس میگرفتم.

من این سنگ روخیلی دوست دارم. کاش قصه و سرگذشت این سنگ رو میدونستم.

 

 متاسفانه نتونستم به همایش برسم. دیر شده بود. خیلی حیف شد.

نمیدونم اون انرژی که میخواستم از دماوند گرفتم یا نه. متاسفانه اونقدر که دلم میخواست فرصت فکر کردن پیدا نکردم. اما الان احساس میکنم کمی بهترم.  کاش میشد دو هفته تموم تنهایی تو یک کلبه ته جنگل زندگی میکردم یا کنار دریایی که پای هیچ آدمیزادی به ساحلش نرسیده یا تو یک اتاق برفی که تا سرتو میاری بیرون یک دره بسیار عمیق مه گرفته برفی جلوت ببینی یا توی یک غارگرم  پر از استلاکمیت های درخشان که آخرش به یک دریاچه زلال ختم بشه !!!  وای چه رویایی ! فکر کن!    

 

 

   

پنجشنبه صبح ۱۵ تیر از ترمینال با اتوبوس های شمال تا سر رینه و از آنجا با تاکسی های خطی تا قرارگاه کوهنوردی.  مه غلیظی که صبح کل منطقه را پوشانده بود کم کم از بین رفت و من منتظر چند کوهنورد دیگر که تعداد زیاد تر شود وتا گوسفند سرا برویم. اما این انتظارکمی طولانی شد و هیچکس نیامد. البته فرصت خوبی برای من فراهم کرد تا با کوهنوردان بزرگ و پیشکسوت آقای محمود افغان و آقای مریخی آشنا شوم و از هم صحبتی با ایشان بسیار لذت بردم و چیزهای زیادی یاد گرفتم. من تا اون موقع نمیدونستم یک گروه بزرگ ٬ تحقیقات  منظم و دقیقی را در کوهها انجام میدهند. آقای افغان میگفتند چندین سال است که از این دست کارها انجام میشود. روش کارشان را برایم توضیح دادند. چند صد نفر این چند روز درارتفاعات و جبهه های مختلف دماوند مستقر هستند تا با فاکتور های زیادی مورد آزمایش قرار بگیرند.از جمله میزان گوگرد در ساعات مختلف شبانه روز ٬ میزان تاثیر گوگرد بر دستگاه تنفسی انسان و ...خیلی موارد دیگر که اگر از راه علمی جواب درست و دقیقی به آن داده شود خیلی راحت تر به کوه میرویم این که چه ساعتی از شبانه روز حرکت کنیم و چه ساعتی به قله برسیم تا با حداقل گوگرد مواجه شویم. و هزاران سوال دیگر در ذهن ما وجود دارد که اگر پاسخی علمی برای آن بیابیم چه تحول و پیشرفتی در ورزشمان شاهد خواهیم بود. در آینده نزدیک نتایج این تحقیقات در سایت علوم پزشکی منتشر خواهد شد.

  
نویسنده : آنا ; ساعت ۱٢:٠۸ ‎ب.ظ روز یکشنبه ۱۸ تیر ۱۳۸٥
تگ ها :

دماوند شمالی به جنوبی

 

تيرگان اشك چشم مردماني است كه از تير آرش و

 

نجات ايران گريه شوق سر دادند

 

چون آب ٬ پاك

 

چون آرش ٬ بي باك

 

و چون ايران ٬ جاويد باشيد

 

تيرگان خجسته باد...

 

امروز جشن تيرگان و روز ملي دماوند است اين روز بزرگ را به همه كوهنوردان ٬ طبيعت دوستان٬ ايرانيان و ايران دوستان تبريك ميگويم . بهانه خوبي است براي نوشتن گزارش برنامه اي كه هفته گذشته به همراه چند تن از دوستان براي ديدار مجدد دماوند و رسيدن بر بلنداي بام ايران اجرا كرديم.

 

چهارشنبه ساعت 4:30 از تهران حركت كرده و ساعت 6:45 به ابتداي جاده خاكي ناندل رسيديم.طبق قرار قبلي آقاي صالحي ميبايست بين ساعت 6 تا 6:30 براي بردن ما آنجا باشد اما خبري نبود. 7 -8 نفر ديگر هم كنار جاده منتظر ماشين بودند. بعد از نيم ساعت انتظار بالاخره يه وانت دلش براي ما سوخت و با اينكه از اهالي ميان ده بود ما را تا ناندل رساند و نفري هزار تومن هم بيشتر نگرفت!!!

وقتي به ناندل رسيديم هوا تاريك شده بود.و صداي اذان از مسجد روستا به گوش ميرسيد و اشتياق مرا براي ديدن مسجد كه دوستان خيلي تعريف ميكردند بيشتر ميكرد. مه غليظي روستا و كوچه پس كوچه هايش را پوشانده بود ٬ گلهاي زيبا و خوش بويي كه از ديوار خانه ها به كوچه آويزان بود ٬ سوسوي چراغهايي كه دور و نزديك بالا و پايين به چشم و ميخوردند فضاي اسرار آميزي بوجود آورده بود به نظر ميرسيد ناندل بايد روستاي بزرگ و آبادي باشد و من كه از قدم زدن در آن فضا واقعا لذت ميبردم چون منو ياد فيلم ارباب حلقه ها مي انداخت !!!

بالاخره به خانه آقاي صالحي رسيديم و همونطور كه شنيده بودم ما را با گرمي پذيرفتند و شب در خانه كوهنورد ناندل مستقر شديم. كوهنوردان ديگري از دانشگاه شيراز هم آمده بودند و براي من آشنايي با دوست خوبي به نام ليلا فرماني كه تك وتنها 4 روز را مي بايست آنجا ميماند تا دوستان خارجي اش  كه به منطقه رفته بودند باز گردند٬ بسيار دلنشين بود.

 

صبح زود بعد از خوردن صبحانه ساعت 6 عباس آقا صالحي با نيسان دم در منتظر ما بود. حركت كرديم و من براي اولين بار نماي شمالي دماوند را از ناندل مي ديدم.  چقدر زيبا و با شكوه بود و چه دشت سرسبزي زير پايش پهن بود. عباس آقا دل پري داشت و در بين راه كلي از وضعيت بد جاده و ريزش هاي جديد عدم پاكسازي مسير سرويس دهي و امكانات كم اينجا درد و دل كرد و ناراحت بود. يكساعت و ده دقيقه بعد به سنگ استراحت ( سنگ سلامت) رسيديم.

7:15 استارت حركت را زديم و از چمن بن راهي پناهگاه اول شديم. كوله من هم كه طبق معمول سنگين تر از بقيه كوله ها تمام سعي ام را ميكردم انرژي ام را درست و بجا استفاده كنم. مسير پاكوب مشخصي نداشت و هر كس به تنهايي از هر جا كه دوست داشت حركت ميكرد. بعداز دو ساعت و نيم كوهپيمايي در شيب نسبتا كم  به چهار هزار رسيديم و استراحت كرديم به جز هواي گرم و حشرات موذي كه واقعا آدمو كلافه ميكردند مشكل ديگه اي تو اين مسير وجود نداشت.

ساعت 1 بعد ازظهر دوباره حركت كرديم و همه با هم يك تيم شديم و به لطف داشتن سر قدمي خوب  اين مسير را خيلي نرم و بدون احساس خستگي ساعت 4 به پناهگاه پنج هزار رسيديم. ناندل زير ابر سنگيني پنهان بود و غروب خورشيد چه زيبا...

 

صبح زود ساعت 5 تمام وسايل و كوله هايمان را برداشتيم و به راه افتاديم. صبح دل انگيزي بود زير پايم ابرها آنقدر وسوسه انگيز بودند كه دلم ميخواست وسطشون شيرجه بزنم.

حالا مسير پر شيب تر شده بود حتي قسمتي از مسير دست به سنگ كوتاهي داشت كه تمام خستگي را از تن آدم بيرون ميكرد. محلي ها ميگفتند امسال برف كمتري تو منطقه نشسته يخچال سيوله هم كوچكتر از سال گذشته بود از بالا شكستگي داشت و از پناهگاه 5 هزار چندين بار شاهد ريزش سنگهاي بزرگ بودم (قابل توجه اونايي كه ميخوان برن سيوله)

هرچه بالاتر ميرفتيم مه غليظ تر ميشد و همراه با نسيم خنك و آواز هاي زيبايي كه دوستان ميخواندند فضايي فراموش نشدني به وجود آورده بود . يك گروه از شمالشرقی بالاتر از ما در حال صعود بودند كه بعد از چند دقيقه در ميان مه محو شدند. نتيجه تلاش ما اين شد كه همگي با هم ساعت 10 صبح روي قله ايستاديم اصلا احساس خستگي نميكردم. به نظرم اين طرف راحت تر از جنوبي  بود. يك گروه از كلوپ دماوند ديشب از شمالشرقي آمده و روي قله كمپ زده بودند. بعد از سلام و احوالپرسي با آنها به سمت جنوبي رفتيم. حدودا يكساعتي روي قله بوديم و 11 به سمت پايين به راه افتاديم. تمام مسير تپه گوگردي را براي فرار از گوگرد دويديم و بقيه مسير راهم از يخچال سمت راستمان با سرعت آمديم پايين طوري كه وقتي تو بارگاه سوم ساعت پرسيدم 12:15 بود.

از دور٬ نماي بارگاه شبيه يك جزيره رنگارنگ بود چقدر چادر رنگي اطراف بارگاه برپاشده بود و چه ولوله در بين چادرها.

خدا را شكر ميكردم باورم نميشد بتونم به اين راحتي اين برنامه رو اجرا كنم. الحق كه جبهه شمالي مسير فوق العاده ايست. تعريف جبهه غربي و درياچه لار را هم زياد شنيده ام ايشالا اگه طلبيد حتما آن مسير راهم يه روز ميرم.

امروز كلا هوا ابري و مه آلود بود . وقتي به رينه و سر جاده رسيديم كه باران و سوز سردي شروع شد و ديگر نتوانستم دماوند را ببينم و ازش خداحافظي كنم . ايشالا به زودي دوباره ميبينمش.   

 

 

 

  
نویسنده : آنا ; ساعت ٥:٤٥ ‎ب.ظ روز سه‌شنبه ۱۳ تیر ۱۳۸٥
تگ ها :

نمايشگاه عکس های همنوردمان آرش کريمی

اين نمايشگاه با نام  در جستجوی زيبايی و نگاه به طبيعت  شنبه در نگار خانه شفق افتتاح خواهد شد. برای آگاهی از زمان و مکان دقيق نمايشگاه به اين آدرس سر بزنيد.با تشکر از آقای صبور.

من که حتما بازديد ميکنم. بهتره شما هم اين فرصت رو از دست نديد.

 

 

  
نویسنده : آنا ; ساعت ۱٢:٥٥ ‎ب.ظ روز سه‌شنبه ۱۳ تیر ۱۳۸٥
تگ ها :

شانه هايم چه غريبانه می لرزد ...

.

امشب باران به ميهمانی چشمانم آمده ...

خسته ام خسته از همه کس و همه چيز حتی از نفس کشيدن...

امروز عقربه های ساعت حادثه را برايم به تصوير کشيدند ...

اکنون من با خاطرات نفس گرفته ام زندگی را با آه سردی می نوازم .

.

 

  
نویسنده : آنا ; ساعت ۱:٤٠ ‎ب.ظ روز یکشنبه ۱۱ تیر ۱۳۸٥
تگ ها :

پايان جام جهاني!

جام جهانی ۲۰۰۶ آلمان هم برای من به پايان رسيد. اين پايان تلخ و فراموش نشدنی را به همه دوستداران آرژانتين تسليت ميگويم.

 ديروز هنوز از كوه برنگشته بودم و به راديو هم دسترسی نداشتم كوهنوردها هم كه انگار اهل فوتبال نيستند به همين دليل خوشبختانه نتونستم مستقيم شاهد اين تراژدی دردناك و غم انگيز باشم. هنوز خوشحال بودم  و تو فكر فينال و رقيب آرژانتين كه با ديدن اس ام اس های تسليت و ترحم برانگيز دوستان فهميدم چه بلايی سرمون اومده و . .

خلاصه امروز حسابی ناراحتم. ميخواستم گزارش برنامه ديروز شمالی جنوبی دماوند رو بنويسم اما اصلا حال و حوصله ندارم.

تا بعد

  
نویسنده : آنا ; ساعت ٩:٥٦ ‎ق.ظ روز شنبه ۱٠ تیر ۱۳۸٥
تگ ها :