آناپورنا

وسیع باش..... و تنها..... و سربه زیر ..... و سخت

حق با کيست؟؟؟؟؟

.....

سلام لطفا نظرتون رو راجع به این پست بگید.  ممنون.

.....

اين هفته تصميم گرفتم زندگي گروهي را هم تجربه كنم و با يك گروه اسم و رسم دار تهراني پاشدم رفتم كوه. ضمن اينكه دلم براي توچال يه ذره شده بود.

ساعت 9:30 شب از جلوي درب پارك جمشيديه با ده پانزده نفر ديگر از جمله يك خانم آغاز به حركت نموديم. سرعت حركتمان زياد بود و باعث شد از همان ابتدا تيم دو قسمت شود. من ابتدا در گروه دوم بودم چون اصولا عقب دار بودن را دوست دارم اما ديدم نه! اينجا سرقدم و ته قدم معني نداره. دارم جا ميمونم! گروه اول خيلي جلو بود. اين بود كه از بچه ها جدا شده پيچ و خم هاي تاريك كلك چال را تنهايي طي كردم تا به گروه اول رسيدم. در اين مورد سرپرست كه در گروه دوم بود هيچ تذكري نداد و عين خيالش نبود. به هر حال اولين بار بود مرا ميديد و هيچ شناختي نسبت به كوهنوردي من نداشت.

يكساعته به برج رسيديم و نيم ساعت استراحت كرديم. گروه دوم هنوز نرسيده بود كه ما حركت كرديم. سرپرست برنامه به اون خانم و آقا گفته بود كه شب را برج بمانند. آنها از همراهي با ما بازماندند چون نميتوانستند پا به پاي ما حركت كنند. اين گروه درست برعكس بقيه گروهها عمل ميكرد كه معمولا ضعيف ترين فرد را اول صف قرار ميدهند!! صف ؟!! چي ميگم! اصلا صفي در كار نبود. ساعت 12:30 شب به چشمه پيازچال رسيديم و براي شام يك ساعت توقف داشتيم در هوايي سرد. لباس درست حسابي هم كه نياورده بوديم. بچه ها زير اندازاشونو پيچيده بودن دورشون.

ساعت 1:30 نيمه شب باز قوي ترين فرد جلو افتاد  و قبل از اينكه كل تيم خودشو جمع و جور كنه حركت كرد. هر كي ميتونست خودشو ميرسوند هر كس هم كه جا ميموند مشكل خودش بود!!! كلا تو اين برنامه هيچ كس هدلامپشو روشن نكرد چون استفاده از آن به منزله لوس بودن و آماتور بودن بود! خلاصه خيلي با حال بودند . تا حالا اينجوري شو نديده بودم. منظورم در يك گروه رسمي است وگرنه گروه هاي دوستانه ممكنه زياد از اين سبك (كه نميدونم اسمشو چي بزارم !!) استفاده كنند. راستش بعضي وقتها حرص منو در مياوردن. بعضي هاشون يك غرور الكي داشتند و حتي به من ( به قول خودشون ضعيفه!!!) هم ميخواستند فخر بفروشند. به يكي از پيشكسوتهاي گروه گله كردم و او گفت ما در اين گروه كسي را به خاطر چند نفر ديگر محدود نميكنيم. اينجوري همه احساس آزادي عمل دارند و از تمام توانايي هاشون استفاده ميكنند. اگه كسي بخواد تو گروه ما بمونه بايد خيلي تمرين كنه...  منم تو دلم گفتم: ا !! پس اينجوريه !!! در حالي كه اون آقا همچنان مي خواست از محاسن اين نوع كوهنوردي حرفه اي صحبت كنه٬ من تند كردم و از همه يكي يكي جلو زدم تا رسيدم به نفر اول. ما 4 نفر اول تيم لحظه به لحظه سرعتمان و فاصله مان از بقيه بيشتر ميشد تا جائيكه حتي نفر پنجم را ديگر نه ميديدم نه صدايش را ميشنيديم مگر اينكه داد بزند. سرقدم گفت به بقيه كار نداشته باشيم اونا با هم ميان و ما گروه 4 نفره را تا قله حفظ كنيم. چون بين راه از وسط گله گوسفندا رد شديم و سگ هاي وحشي پاچه خوار ( هفت هشت تا بودند) چه استقبال گرمي از ما كردند!! خيلي زود به خط الراس رسيديم. آنجا سرعتمان بين 6 تا 7 كيلومتر در ساعت بود (با GPS   ) ابتداي يال انتهايي قله نفر چهارم هم جا موند. اما خب انگار اصلا مهم نبود!! ما سه نفر ساعت 3 به قله رسيديم و بقيه يكي يكي رسيدند تا نفر آخر كه ساعت 4:15 به قله رسيد. تيم ما از همون مسير پيازچال قصد بازگشت داشتند اما من ميخواستم برم سنگ سياه و دوباره برگردم بالا. اينو به سرپرست گفتم. تو دلم مطمئن بودم كه اجازه نميده و ميگه گروه بايد با هم برگرده نبايد كسي از تيم جدا بشه و .. از اين حرفا كه هميشه ميشنوم. اما برعكس سرپرست مهربون گفت اشكالي نداره فقط مواظب خودت باشو برام آرزوي موفقيت كرد و اونا رفتند. هوا داشت روشن ميشد آسمون پشت دماوند قرمز خوشرنگ بود. آرام آرام اومدم تا سنگ سياه اونجا استراحت كردم و ساعت 6 صبح دوباره رفتم بالا. 6:50 قله بودم و بعد بدون توقف تا شيرپلا برگشتم. چقدر دلم ميخواست دوباره برگردم بالا. احساس سبكي ميكردم و مطمئن بودم اگه برميگشتم زير 45 دقيقه ميرسيدم قله. با تمام وجود انگار قله منو ميكشيد و نميگذاشت كه برم و منو حسابي با خودم درگير كرده بود كه چكار كنم. اما هوا خيلي گرم شده بود و ديگه نميشد بالا رفت منم مجبور شدم برگردم.

........................

..............

نكته مهم  اتفاقاتي بود كه تو جان پناه افتاد. قله خيلي شلوغ بود و همينطور گروه هاي شبرو كه  با هزار اميد به اينكه تو قله جايي براي چند دقيقه استراحت دارند ميرسيدند با جمعيت زياد داخل جان پناه مواجه ميشدند كه كيپ تا كيپ خوابيده بودند حتي جا براي ايستادن يكنفر هم پيدا نميشد در را هم بسته بودند و به ما كه بيرون ايستاده بوديم و آهسته هم حرف ميزديم غر ميزدند كه ساكت باشيم و اصلا عين خيالشون نبود كه يك عده زياد از جمله چند خانم پشت در دارن از سرما ميلرزند. يكي از بچه ها عصباني شد و رفت تو....!!! نميدونم چي شد بعد از چند دقيقه يك دعواي حسابي بوجود آمد. كاري ندارم به حرفهاي بي منطقي كه رد و بدل ميشد و گاهي فحش هايي كه از شان يك كوهنورد به دور است و جدا باعث تاسف بود. ميگفتند چندين بار همين مساله بين گروه ها ( خصوصا گروه هاي دانشجويي كه در اين زمينه نكش تر هم هستند) باعث درگيري فيزيكي ٬ زد و خورد٬ شكستن شيشه ها و تخريب پناهگاه شده است.

اين موضوع منو به فكر انداخت كه اين وسط حق با كيست؟

من كه هر دو را محق ميدانستم. به هر حال همه مثل هم فكر نميكنند و نميتونند مثل هم رفتاركنند چون توانايي هاي متفاوتي دارند. دو ديدگاه كاملا متفاوت از كوهنوردي اينجا وجود داشت. عده اي كه از ظهر شايدم صبح راه افتاده بودند و چون زودتر رسيده بودند اونجا احساس مالكيت ميكردند و اعتقاد داشتند چون زودتر رسيدند تا صبح بايد اونجا بخوابند كسي هم جيك نزنه مبادا خاطر مباركشون مكدر بشه و بقيه بيرون سرپا بمونند تو سرما!!! آخه يكي نيست بگه همين جماعتي كه نصفه شب اومده بالا اگه تو روز مي آمد كه الان نوبت خودشون بود كه بيرون بساطشونو ولو كنند. اون موقع هم اين حرف و ميزدند؟ضمن اينكه شبماني به اين صورت با كوله دو روزه و وسايل پخت و پز و ... جز توليد زباله و آشغال درون جان پناه نتيجه ديگري ندارد. اين آقايون كه من ديدم كه به همنورداشون رحم نميكردند به محيط زيست و تميزي جان پناه كه اصلا اهميت نميدهند!! و اما گروه دوم كه بنا به خيلي دلايل از نداشتن چادر و كيسه خواب گرفته تا عدم تحمل گرما در روز يا عدم توانايي كوله كشي سنگين شب را براي صعود خود انتخاب ميكنند. بايد جايي باشه تا بتونند چند دقيقه اي استراحت كرده و نيروي لازم براي بازگشت را دوباره بدست بياورند. البته اين گروه ها كه اكثرا هم جوانان هستند (برعكس گروه اول) با ايجاد سر و صدا و شلوغي با اين بهانه كه كوه جاي خوابيدن نيست براي ديگران ايجاد مزاحمت ميكنند. همه بيدار شده بودند و نشسته بودند به بحث و اختلاف نظرات در تعريف جان پناه و پناهگاه و تفاوت بين اين دو. گروه دوم معتقد بود كه جان پناه محلي براي استراحت موقته و براي استفاده در فصل زمستان هم. و اين موقع از سال بايد بيرون جان پناه كمپ زد اما گروه اول گروه دوم را بي تجربه و فاقد شعور ميدانست. دلم براي اونايي كه خواب بودند و حالا بيدار  نشسته بودند ميسوخت. آخه هر لحظه به جمعيت داخل جان پناه اضافه ميشد حالا ديگه اگه ميخواستند هم جاي دراز كشيدن نداشتند. خيلي مظلوم و ساكت بودند. من به اين فكر ميكردم كه توچال با وجود خيل عظيم مشتاقان كوه كه هر روز هم به تعدادشان افزوده ميشود واقعا ظرفيت پذيرش اين همه آدم را ندارد. روز به روز اوضاع بدتر خواهد شد. كاش ده ها سال قبل موقع ساختن اين جان پناه يا دم و دستگاه تله كابين به اين موضوع ساده اما مهم هم كمي فكر ميكردند. كاش سر قله هيچ جان پناهي نبود چه رسد به پناهگاه. آنوقت صعود زمستاني به توچال براي خودش صعودي بود ! و آدمهاي مغرور تازه به دوران رسيده  صعود به توچال را كوچك و حقير نميكردند و فقط اونايي كه لياقتشو داشتندبه قله ميرسيدند. من مطمئنم با ساختن پناهگاه و خوابگاه مشكلات كوهنوردان بيشتر ميشود چون به هر حال خوابگاه هم ظرفيت محدودي دارد. در آرارات چيزي كه خيلي جالب بود اينكه در تمام مسير و كمپ ها يك ساختمان يك متري هم ديده نميشد و براي شبماني فقط از چادر استفاده ميکردند. اونا براي صعود و رسيدن به بلندترين نقطه كشورشان ارزش قائل هستند و با سهل الوصول كردن آن به طرق مختلف ارزش و اعتبار آن را پايين نمياورند. حالا مقايسه كنيم با دماوند كه 9 پناهگاه و جان پناه دارد و به تازگي هم معلوم نيست براي ساخت هتل چندنفر بيگناه ديگر بايد كشته شوند!! براي همين است كه همه حتي ايراني ها صعود به آرارات را با ارزش تر ميدانند در حالي كه دماوند هم زيباتر هم مرتفع تر و هم سخت تر است. اما چه بگويم از مظلوميت دماوند و مظلوميت اين سرزمين !!.....

......

...

.

 

 

  
نویسنده : آنا ; ساعت ٩:۱۳ ‎ق.ظ روز دوشنبه ۳٠ امرداد ۱۳۸٥
تگ ها :

آرارات . . . سه (قسمت آخر)

........

8:05 به قله رسيديم و بر ستيغ بلند آرارات فرياد پيروزي سر داديم. كوله ها را گذاشته و شيب يخي را پايين رفتيم تا به يال يخ زده روبرو رسيديم. من اولين نفر بودم و با احتياط اما سريع پاكوب ميكردم. مطمئن بودم اگه هوا فقط چند درجه سردتر بود اين يال كاملا يخ ميزد و بدون كرامپون نميشد از آن عبور كرد چون شيب زيادي هم داشت. تاج ها و نقاب ها ي برفي زيبايي بوجود آمده بود. كمي جلوتر كه رفتيم درست عكس مسير ما يعني مسير جنوبي يخچال بزرگي وجود داشت. از اون بالا شكاف ها و نقاب ها كاملا مشخص و مهيب بودند. جمعه ميگفت آنجا دره جهنم است. مسير صعود آن در خاك تركيه نيست. از آنجا ارمنستان و نخجوان و دور دستها ايران عزيز هم پيدا بود. پشت سرم قله رو به رو هم بد جور به من چشمك ميزد. علي رغم خستگي با سرعت به سمت آن دويدم. اين يكي برعكس اون دوتا برف نداشت به علت چشمه هاي گاز گوگرد. چشم اندازش بي نظير بود قله آرارات كوچك خيلي به ما نزديك بود. بوي محسوس گوگرد منو ياد دماوند انداخت. با اينكه اينجا زيباترين نقطه قله بود اما شارژ موبايلم تموم شد و نتونستم عكس بگيرم. دوباره با حالت دو برگشتيم. خيلي خسته شديم اما ارزشش رو داشت. وقتي آمديم تيم چند دقيقه اي بود كه رسيده بود و همه در تكاپوي گرفتن عكس يادگاري. ساعت 9:30 تيم ايران پيروزمندانه قله را ترك كرد. در بازگشت هم برخي آقايان تكروي و اكثريت با گروه برگشتند. تنها اتفاق بد در راه بازگشت ليز خوردن يكي از آقايان تيم كرمان و سقوط ايشان از روي يخچال بود. علت آن هم تنها برگشتن٬ از تيم جدا شدن٬ راه رفتن روي يخچال بدون ابزار و كرامپون و گم كردن عينك طبي مسلما نتيجه اي جز سقوط ندارد.  البته ايشان خوشبختانه جان سالم به در بردند اما مجبور شدند بقيه راه را با قاطر برگردند. من كه از پشت سر حاج خانم تكون نخوردم. ساعت 12:30 در كمپ دو استراحتي و ناهاري.. كمپ را جمع كرديم و كل تيم ساعت 2 به سمت پايين حركت كرد. باز بار تيمها را قاطر برد. امروز واقعا روز خسته كننده اي بود و ميبايست تا قاطرسرا برويم. راهي كه سه روزه آمده بوديم حالا نصفه روزه بايد برگرديم. انگشتام ديگه مال خودم نبود و كتفم تير ميكشيد.ساعت 5 سوار كاميونت هايي شديم كه بار گوجه زده بودند . به چه درشتي!! ما هم كلي گوجه نوش جان كرديم. چسبيد. حالا ديگه موقع وداع بود. آرارات چقدر آرام بود. برعكس چند روز گذشته. چه روزهاي خوب و به ياد ماندني را به انبوه خاطراتم افزودم. كاش تموم نميشد. بدجور دلم گرفته بود.. در غروب دلگير دوبايزيد به هتل رسيديم. سريع دوش گرفتيم و رفتيم بيرون. مهمون حاج خانم بودم بستني قيفي! دونه اي 650 تومن. ميگفتند خيلي خوشمزه است و اينجا بستني هاش معروفه. اما به نظر من كه خيلي معمولي بود. شب تو جلسه هم شركت نكردم و خيلي زود خوابيدم. فرداش تا ظهر براي خريد مهلت داشتيم. دوبايزيد شهر گراني بود و اكثرا گرانتر از تهران بود. از ايگدير شهر نزديك آنجا تعريف ميكردند كه همه چي داره و ارزون. ماشين خطي هم داره براي ايگدير نفري 4 لير. 40 كيلومتر مسير٬ نيم ساعت راه بود. خلاصه اونجا هم رفتيم. اما اونجا هم به نظر من اصلا جالب نبود حتي ارزش رفتن نداشت. خودمو بی انگیزه تر از همه میدیدم .به نظرم تنها چیز باارزش اونجا همون قله آرارات بود و بس!! ظهر هتل را ترك كرده و به سمت مرز حركت نموديم و ساعت 3 بعد از ظهر ناهار را در رستوراني در ايران عزيز خورديم. همچنان تا كيلومتر ها (تا نزديك خوي) آرارات ديده ميشد. و من از پشت شيشه اتوبوس تا جايي كه ميشد نگاهش كردم. . . . . !!

...

..

............

..........

...............

..............

.............

..............

...

  

نویسنده : آنا ; ساعت ٦:۳٠ ‎ب.ظ روز شنبه ٢۸ امرداد ۱۳۸٥
تگ ها :

آرارات. . . دو

.

كمپ اول زميني صاف و پوشيده از چمن داشت. سه چهار تا چادر بزرگ و كوچك به صورت دايمي آنجا برپا بود و در اختيار كساني قرار ميگرفت كه چادر به همراه نداشتند. البته تو دماوند هم چادر به كوهنوردان ميدن با اين تفاوت كه تو ايران بايد چادر را كرايه كني اما اينجا استفاده از چادر مجاني و توي هر چادر دو زير انداز و چاي كيسه اي و قند هم بود. در واقع به جاي ساختن پناهگاه يا جان پناه چادر زده بودند . البته دستشويي صحرايي خوبي هم داشت و مسئولين اونجا نسبت به ريختن آشغال حتي خرده نان حساس بودند و با عرض شرمندگي چند بار به تيم ما در اين مورد تذكر دادند. صندلي تاشو صندلي پلاستيكي هم به تعداد زياد براي استفاده عموم وجود داشت. همه تا شب دور هم جمع شده بودند و از خاطرات خوبشون تعريف ميكردند و آواز ميخوندند و مي خنديدند.

.

دامنه هاي آرارات در مسير بازگشت

.

 من كه اصلا از چادر بيرون نرفتم و گوشه عزلت گزيده بودم. فقط يكبار يك ساعتي تنها رفتم تا بلندي هاي اطراف و از كمپ دور شدم. احساس ميكردم در وطن خودم هستم و آرارات را خيلي شبيه دماوند ميديدم. دنبال بقاياي كشتي نوح بودم. هر سنگي كه ميديدم احساس ميكردم تكه اي از اون كشتي افسانه اي است كه حالا سنگواره شده. همه سنگ ها و صخره ها با من حرف ميزدند. كم كم داشتم ديوونه ميشدم برگشتم به كمپ تا براي شب آشپزي كنم. راستي كمپ يك آب نداره و آب را در بطري هايي كه قبلا آب معدني توش بوده و استفاده شده ميفروشند چند؟ هر بطري يك و نيم ليتري سه هزار تومن!!! در حالي كه از دوبايزيد هر بطري اونم آكبند 500 تومن بود. البته جناب سرهنگ پيشگر ( از گروه كرماني ها كه قبلا هم دوبار به آرارات صعود داشته) گفت همين نزديكي ها يك چشمه است كه تركها روشو با سنگ پوشوندن تا ديده نشه و ما آب نداشته باشيم مجبور بشيم از آب اونا بخريم. نامردا !! جناب سرهنگ در توصيف اون شب اينطور برام نوشتند:  شب براي استراحت در چادرها اتراق نموديم كمپ فاقد آب است آسماني پرستاره ٬  سكوتي دلنشين و صخره هايي سياهرنگ٬ نسيمي نوازشگر و سپيدي چادر نو عروس قله آرارت در پرتو مهتاب پريده رنگ شوق ما را در وصال به قله افزونتر ميساخت. . .   

صبح بيدار شديم و كوله ها و چادر رو جمع كرديم و دوباره هر كس كوله اش را بار قاطر كرد و ساعت 9 بعد از صحبت هاي كارواندار گروه٬  آقاي خليفه سلطان٬  سرپرست تيم اصفهان در توضيح چگونگي راه و مسيراز سمت راست حركت آغاز گرديد. اين مسيررا كه شيبي ملايم داشت 4 ساعته پيموديم. امروز تعداد كوهنوردان خارجي كه تو مسير ميديدم خيلي بيشتر بود از ايتاليا٬  آلمان٬ چك٬ اتريش و خيلي جاهاي ديگه.به 4000 كه رسيديم يك كمپ شيك و پيك نارنجي با ميز و صندلي٬ مرتب٬ فلاسك بزرگ چاي آماده . كلي ذوق كرديم فكر كرديم اينجا كمپ دوم است اما نگو كمپ نروژي هاست!! طفلكي ها خيلي تحويلمون گرفتند و بهمون چاي شيرين دادند. ما 35 نفر مثل قوم مغول ريختيم اونجا. البته من چون هميشه دوست دارم كاري كه ديگران ميكنند نكنم و كارايي كه اونا انجام نميدن و انجام بدم اونجا نياستادم و رفتم بالا. بالاخره به كمپ دوم در ارتفاع 4200 متر رسيديم. نسيم خنكي ميوزيد و آب حاصل از ذوب يخچالها به كمپ دوم صفايي بخشيده بود. از 200 متر بالاتر مه غليظي  كل منطقه را گرفته بود. كمپ دوم بر عكس كمپ اول سنگلاخي بود. اما به طور پراكنده براي جاي چادر زمين را صاف كرده و دورش هم سنگ چين كرده بودند. احتمالا زمستون اينجا در معرض بادهاي شديدي قرار ميگيره.  اينجا هم چندين چادر متعلق به فدراسيون كوهنوردي تركيه براي استفاده كساني كه چادر نداشتند٬ وجود داشت. امشب پلو با ماهي قزل آلا و سوپ خيلي چسبيد. چادر ما درست روبروي آرارات كوچك (ارتفاع سه هزار و پانصد) بود. باز شب هوا صاف شد و قله رو راحت ميشد ديد.  شب سر ساعت حركت فردا اختلاف وجود داشت. آقاي خليفه سلطان روي ساعت 4 تاكيد داشتند و جمعه ( راهنما) روي ساعت دو.  آخرش گفتيم نه قم خوبه نه كاشون . . . ! ساعت سه صبح حركت كنيم. مهتاب زيبايي بود. شب را راحت نخوابيدم چون زيرم يك سنگ بزرگ بود. هوا سردتر از ديشب بود.

كوله ام را آماده كردم. كوله حمله من شامل دو كرامپون ( يكي از آقايون بيرجندي دو تا كرامپون آورده بود و  يكي شو داد به من ) فلاسك چاي 4 تا راني و تنقلات و پوشاك اضافه. من و حاج خانم دو تايي يك كوله برداشتيم.

.

 

جمعه 13 مرداد 85 ساعت 2 بامداد بيدار شده و 3:20 سحرگاهان حركت با 33 نفر آغاز شد. پيچ و خم كوهستان را با آهنگ هاي شاد و بعضا حماسي خانم ها و آقايان همنورد٬ در نورديديم. 33 چراغ روشن از دور مانند يك نخ روشن دل سياهي را ميشكافت و رو به سوي بالا داشت. ابتداي مسير شيب نسبتا تندي دارد و تا يكساعت به اينصورت است. وقتي آرام آرام خورشيد بالا ميامد شيب هم ملايم تر ميشد. هوا آرام٬ صاف و كمي سرد بود. سرانجام 7:30 صبح در ارتفاع 4800 به اولين توده بهم پيوسته برف و يخچال سراسري آرارات رسيديم.

.

مسير برفي تا قله

.

.

با توقفي 15 دقيقه اي وضيعت برف آزمايش شد. نيازي به كرامپون نبود و بيخودي 5 كيلو بار اضافه آورده بوديم تا بالا. كاروان به راه افتاد. اما اينبار من و راهنما و جناب سرهنگ با اجازه سرپرست بر سرعت خود افزوديم و به سمت قله پيشتازي كرديم. البته اصلا نميخواستيم كه زود تر از بقيه برسيم بلكه قصدمان اين بود تا بتوانيم سه قله آرارات را صعود كنيم. چون قله سه دندانه اي است. اولين قله بلندتر از بقيه است و چون مطمئن بوديم گروه چنين كاري نميكند تصميم گرفتيم از تيم جدا شويم. گرچه با اين كار من كه تا اون موقع در اخلاق نمره بيست را كسب كرده بودم با اين تكروي هر سه نفرمون نمره صفر گرفتيم. جناب سرهنگ دو تا صفر چون مسير كمپ اول را هم تكروي كرده بود.

8:05 به قله رسيديم و بر ستيغ بلند آرارات فرياد پيروزي سر داديم.

.

نعيمه نديميان( گروه احد خراسان) و من بر بلنداي آرارات

.

.

..ادامه دارد. . . .

.

  

نویسنده : آنا ; ساعت ٢:٤٢ ‎ب.ظ روز سه‌شنبه ٢٤ امرداد ۱۳۸٥
تگ ها :

باز هم حادثه در دماوند

دیروز جمعه۲۰مرداد رفتم دماوند و یکروزه جنوبی را صعود کردم. چند تا از بچه های دیگه هم همراهمون بودند که یکی شون اولین بارش بود کوه می آمد حالا یکروزه آمده بود دماوند تا قله هم آمد!!! خیلی عالی بود. یک گروه از بهترین و قویترین کوهنوردان کشور (اکثرا بچه های خانه کوهنوردان تهران بودند) تصمیم گرفته بودند بعد از ماهها تمرین بالاخره این هفته برنامشون یعنی صعود یکروزه دماوند از چهار جبهه رو عملی کنند. خیلی هاشون رو میشناختم که تمرینات سختی هم انجام داده بودند و در چهار جبهه تو مسیر از قبل بارگذاری کرده بودند. ساعت ۱۰ شب پنجشنبه از گوسفندسرا راه افتادند. ما صبح ساعت ۵:۱۰ از گوسفندسرا حرکت کردیم. هلی کوپتر مدام میرفت و می آمد و آهن میبرد. آلودگی صوتی ایجاد کرده بود و ما ناراحت بودیم که تا قله باید صداشو تحمل کنیم. بچه ها مسخره میکردند میگفتند هلی کوپترش قدیمیه مال آلمانیها بوده تو جنگ جهانی اول انداخته تو دریا ایرانی ها گرفتن تا جون داره استفاده کنند. من میگفتم اون چیه بهش آویزونه بچه ها هم به مسخره میگفتند جسد !!!!

به هر حال ساعت  ۷:۲۵ رسیدیم به بارگاه و من که یکساعتی خوابیدم درست و حسابی صبحونه نخورده بودم  اما چیزی هم به اون صورت برای خوردن نداشتیم. ساعت ۹:۲۵ از بارگاه راه افتادیم. خیلی شلوغ بود. اما هوا عالی بود باد وجود نداشت و صدای هلی کوپتر هم اذیت نمیکرد. ساعت ۱:۴۰ ظهر اولین نفر به قله رسیدم. یکساعتی اونجا موندیم تا همه بچه ها یکی یکی رسیدند. از گروه چهار جبهه هم ۲ نفر با یک جبهه ۱ نفر با سه جبهه و بقیه با دو جبهه رضایت دادند و اعلام انصراف کردند تا همچنان نام جلال رابوکی به عنوان فاتح چهار جبهه دماوند بر تارک بلندترین نقطه ایران بدرخشد. خدایی هم هنوز رو دست آقا جلال کسی نیومده روحش شاد! آقای باقر پور آنجا بود و برای بار دوم یک خبر ناگوار به ما داد و گفت اون هلی کوپتری که تجهیزات هتل دماوند رو میبرده صبح سقوط کرده و همه سرنشینانش فوت کردند.  حادثه ناگوار و ناراحت کننده ای بود و شیرینی این صعود را برایم مبدل به تلخی کرد. کاش بودند و ما صدای گوشخراششون رو تحمل میکردیم ولی این اتفاق نمی افتاد!! روحشان شاد! آقاجانی و همه فدراسیونی ها هم تا بعد ازظهر خودشونو به پلور رسونده بودند. 

 

بقیه گزارش آرارات رو بعدا مینویسم. 

 

  
نویسنده : آنا ; ساعت ٢:۳٩ ‎ب.ظ روز شنبه ٢۱ امرداد ۱۳۸٥
تگ ها :

آرارات . . . يک

سلام به همه دوستان خوبم. هفته گذشته من بالاخره  با تلاش و سماجت تونستم  به يكي ازهزاران اهداف كوچك زندگي ام يعني رفتن به آرارات برسم. واقعا جاي همه شما خالي بود نميخواستم باز با گزارشهاي طولاني خستتون كنم اما ديدم نوشتن جزييات اين برنامه براي اونايي كه مي خوان به آرارات برن شايد مفيد به فايده باشه.  به هرحال هر قصوري و كمي در نوشتن اين برنامه را بر من ببخشاييد و اگه چيزي از قلم افتاد حتما به من بگيد.

دوشنبه شب  با بدرقه عزيزان و دوستان خوبم با اتوبوس راهي تبريز شدم. 7 صبح به تبريز رسيدم. اولين بار بود اين شهر بزرگ و زيبا را ميديدم. از ترمينال سير و سفر تا ترمينال اصلي شهر(محل قرار گروه) بيست دقيقه اي راه بود و فرصتي كوتاه براي ديدن شهر. تا وارد ترمينال شدم مسئول شركت و يك كوهنورد ديگر به استقبال من آمدند. يكساعت بعد گروه 8 نفره اصفهان و گروه 9 نفره كرمان گروه دو نفره بيرجند و خانم ماهيگير از بروجرد كه تنها آمده بودند همه جمع شديم صبحانه خورديم و بعد از توضيحاتي كه رئيس شركت كوهنوردي دادند سوار اتوبوس شديم. من كه از وضعيت  صعود به آرارات در اين فصل اطلاع چنداني نداشتم و وقتي با رئيس گروه مشورت كردم ايشون گفتند با همون وسايل و پوشاكي كه به دماوند ميروي بيا. اما حالا ميديدم همه كرامپون وكلنگ و طناب انفرادي و كارابين و صندلي و روكش كوله و گتر دارن و من هيچكدوم رو ندارم. فقط اميدوار بودم به اين لوازم نيازي پيدا نكنيم گرچه از نظر من و رئيس شركت زياد هم مهم نبودند. جلوي فرودگاه گروه خراساني ها هم به جمع ما پيوستند و گروه 34 نفري شامل 8 خانم سفر خود را آغاز كرديم. ساعت 4 بعد از ظهر بود كه به مرز بازرگان رسيديم و پس از گذراندن مراحل اداري بالاخره وارد خاك تركيه شديم. ماشين ها يك كيلومتر دور تر از ما بودند. نميدونم چرا اجازه ندادند كه بيان داخل و ما با اون همه وسايل و بار و بنديل مجبور شديم اين مسافت را پياده طي كنيم كه خيلي انرژي ازمون گرفت.هر كدوم از نفرات به جز كوله بزرگ و يك كوله يا ساك كوچك يك گوني بزرك هم داشتند كه من مونده بودم تو اين گوني ها چي ريختند!! به هر حال من كه سبكبار بودم و هيچ وسيله اضافي نياورده بودم اما خب بايد به بقيه دوستان كمك ميكردم. سوار ماشين شديم و 35 كيلومتر جاده اي مستقيم به اولين شهر مرزي يعني دوبايزيد ( دوغوبايزيد) ميرسيد. هوا ابري بود و در بدو ورود نتوانستيم قله آرارات را ديده و سلامي عرض كنيم. در عوض رنگين كمان زيبايي آسمان را رتگين كرده بود. دو بايزيد شهري كوچك و نظامي بود پر بود از سرباز و ديده بان. تانك ها مثل تاكسي تو خيابونها گشت ميزدند!! بلافاصله در هتل آرارات كه شركت ما با آنجا انگار قرارداد داشت مستقر شديم. هر دو نفر تو يك اتاق. من و حاج خانم هم اتاق شديم. در واقع تو اين مسافرت من يك دوست خوب پيدا كردم هم چادر هم بوديم. حاج خانم يك زن 57 ساله كه تنها از بروجرد اومده بود و انرژي و انگيزه فوق العاده اي داشت و براي من و ساير اعضاي تيم هم انگيزه ايجاد ميكرد. او يك دختر داشت به اسم آنا و همش ميگفت تو مثل آناي من ميموني من هم مامي صداش ميكردم و خيلي ها تو گروه فكر ميكردند ما مادر و دختر هستيم خلاصه باعث شد اصلا احساس تنهايي و غريبي نكنم. مغازه هاي شهربه جز رستوران ها نهايتا يكساعت بعد از غروب آفتاب همه بسته ميشدند ما ميبايست آب معدني براي فردا ميخريديم. اصلا آب لوله شهري آنجا قابل خوردن نبود و فقط براي شست و شو استفاده ميشد. سه سال پيش هم كه به تركيه (يك شهر ديگر) و سوريه رفته بودم همين بساط بود و باعث ميشد بيشتر قدر ايران خودمون رو بدونيم.كوله ها را براي فردا آماده كرديم و خوابيديم.

قاطرسرا

 صبح چهارشنبه بيدار شديم قرار بود ساعت 7 حركت كنيم اما باران شديدي شروع شد و طوري كه سطح خيابانها جوي اب درست شده بود ما مجبور شديم تا كاهش شدت باران صبر كنيم. يك كيسه زباله بزرگ خريدم كه اگه لازم شد با اين شرايط به جاي روكش كوله ازش استفاده كنم. ساعت 9 از جلوي هتل با كاميونت هاي كثيف (خيلي ببخشيد مخصوص حمل گاو و گوسفند!!! البته راهنما به ما گفت به جز اين ماشين ها ماشين ديگه اي نيست و آمريكايي ها را هم سوار اينا ميكنند) حركت كرديم. هر چند نم نم باران مي آمد وهمچنان آرارات زير ابر پنهان بود. فاصله هتل تا قاطر سرا 14 كيلومتر بود و ما ساعت 10:30 به آنجا رسيديم. يك ساعتي طول كشيد تا كوله ها بار قاطرشد. هر قاطر 100 دلار ميگرفت (يعني 150 لير)  و بيشتر از 3 كوله بار نميكرد. ما هم نامردي نكرديم همه كوله ها را سنگين كرديم. البته در اين گروه تنها كسي كه كوله اش را خودش بالا آورد من بودم. خيلي ها  گفتند بارمو بدم به قاطر و ريسك نكنم چون ممكنه تمام انرژي بدنم تحليل بره و براي روزهاي بعد كم بيارم  اما من به خودم ايمان داشتم و با كوله  كشي هاي سنگين تو دماوند خودمو بهتر از هر كسي ميشناختم در عين اينكه اصلا به اين نوع كوهنوردي كه همه چيز آماده و مهيا باشه اعتقادي ندارم.  

ساعت 11:45 تحت سرپرستي راهنماي ترك به نام جمعه حركت آغاز شد در حالي كه هر 50 دقيقه 10 دقيقه استراحت داشتيم. اين مسير تا رسيدن به كمپ اول شيب بسيار كم اما طولاني داشت. بچه هاي عشاير كرد هم به استقبالمون ميآمدند و از ما شكلات و كرم ميخواستند. يادتون باشه اگه رفتيد حتما يك بسته شكلات به نيت اين بچه ها ببريد. با عشاير خودمون خصوصا منطقه لرستان كه مقايسه ميكردم خيلي تميزترو بهداشتي تر بودند. ساعت 4:30 بعد از ظهر به كمپ اول در ارتفاع 3350 متر رسيديم. البته كمپ اول اصلي در ارتفاع ۳200 متر برپا بود و ما 150 متر بالاتر در يك كمپ كوچكتر چادر زديم.

کمپ اول ۳۳۵۰ متر 

...ادامه دارد... .

  
نویسنده : آنا ; ساعت ۱٢:٠٧ ‎ب.ظ روز چهارشنبه ۱۸ امرداد ۱۳۸٥
تگ ها :

الوند

يازده شب پنجشنبه 5 مرداد ترمينال بيهقي سوار اتوبوس شديم. باز هم يك برنامه دو نفره جمع و جور. باز شور و شوق آغاز يك سفر و هيجان رسيدن به قله اي كه تا به حال نديده ايم.

توي اتوبوس اصلا خوابم نبرد. ساعت پنج صبح به همدان رسيديم. من كه قبلا ده دوازده بار با خانواده ام آمده بودم همدان اما مستان اولين بارش بود. دلم ميخواست برنامه زود تموم ميشد و وقت كافي براي ديدن جاهاي ديدني اين شهر تاريخي داشتيم. بعد از خوندن نماز تو نمازخونه ترمينال يك دربست ما را تا گنجنامه برد. از ماشين كه پياده شدم دور تا دور ميدون٬ كوهنوردها و مشتاقان كوهنوردي و طبيعت گردي را ديدم. مسير هم خيلي شلوغ بود. ما كه از اينهمه شور و شوق و علاقه مردم همدان به كوهنوردي شوكه شده بوديم. راس ساعت شش صبح از ميدون حركت كرديم. براي هر دو ما اين منطقه تازگي داشت و هر 10 دقيقه مسير را از راهپيمايان ميپرسيديم تا مبادا اشتباه بريم. بين راه چند تا از همكلاسي هاي همداني مستان رو ديديم و چند دقيقه ايستاديم براي سلام و احوالپرسي. بيچاره ها كوهنورد نبودند فقط چون فهميده بودند ما امروز ميريم الوند خانوادگي آمده بودند تا ما رو ببينند. خانواده سرپوش خيلي مهمون نواز بودند. گرچه خيلي بهشون خوش گذشته بود و قرار گذاشتند هفته بعد هم بيان كوه... و هفته هاي بعد!! با اين حال 6:44 به پناهگاه ميدان ميشان رسيديم.

جاتون خالي حليم تو پناهگاه خيلي چسبيد. رفتم بيرون و بين چهره ها و تيپ ها شانسي دنبال يك نفر ميگشتم كه معلوم باشه كوهنورد قديمي و با سابقه است. بالاخره يكي رو پيدا كردم و كلي اطلاعات راجع به قله هاي اطراف و مسير و زمان رسيدن به الوند ازش گرفتم. بعد از يكساعت استراحت رفتيم سمت پناهگاه اول. چه دشت زيبايي بين اين دو تا پناهگاه بود!! سبز! و چقدر چادر گوشه و كنار برپا بود و سمت چپ يك بناي طبيعي فكر كنم يه چيزي تو مايه هاي تپه نورالشهدا كلكچال وجود داشت.

undefined

میدان میشان

 ساعت 8:15 راه افتاديم به طرف تخت نادر. بيست دقيقه بعد تخت نادر بوديم. يك فضاي بزرگ سبز و زيبا و با وجود آب چراگاه مناسبي براي گوسفندان بود. با راهنمايي كوهنوردان فهميديم از دو مسير ميتونيم بريم اول مسير سمت راست يك جاده خاكي و مشخص با شيب كم كه به پشت قله ميرسيد. دوم مسير مستقيم روبرو كه ميگفتند شيبش زياده و دست به سنگ داره اما نزديكتره. خب مسلما راه دوم را انتخاب كرده و راه افتاديم.اولش مسير خاصي را پيدا نميكردم فقط ميدونستم بايد به هفتي روبرويم برسم. از آنجا راه پاكوب كم شيب بدون دست به سنگ !! تا قله وجود داشت. ديگه ميشد سنگ بزرگ قله الوند رو كه تا حالا همش تو عكس كتابها و وبلاگها ديده بودم از نزديك ديد و سر و صداي صعود كننده ها كه با ساز و دهل پايكوبي ميكردند. ساعت 9:25  به سنگ هاي قله رسيديم. البته اونجا نيم ساعت معطل شديم. در واقع تو صف ايستاده بوديم تا گروههاي صعود كننده بيان پايين تا ما بتونيم بريم بالا. آخه اون بالا ظرفيت اون همه آدم رو يكجا نداشت و فضاش خيلي كم بود. بالاخره چند نفر رضايت دادند اومدند پايين و ما رفتيم بالا.  حالا ما روي قله الوند بوديم.

قله الوند 

 يادم رفت آرزو كنم. برگشتيم پايين از هر كي ميپرسيدم كلاغ لانه كدومه ميگفتند همين پشته. يك ربع راهه. ما هم راه افتاديم اون مسير تك و توك كوهنورد ميديدم. قله رو برو را صعود كرديم . بعد قله سنگي بعدي و بعدي!!!! من سه تا قله سنگي كه همشون هم دست به سنگ داشت رو صعود كردم اما هر بار مي فهميديم كه اون كلاغ لانه نيست و كلاغ لانه همچنان اون پشته!! درست آدرس نميدادند. ما هم كمي سردر گم شده بوديم.در گيري با اون سنگها كمي خسته ام كرده بود .اونقدر رفتيم تا از دور يك پناهگاه رو پايين دست ديديم. يك گروه هم از اون به سمت ما ميامدند. مستان ازشون پرسيد كلاغ لانه كجاست؟ و اونا قله روبرو را نشونمون دادند.  واي!! خاك وچوك ! اون كه خيلي دور به نظر ميامد!! پس چرا به من گفتند از الوند تا اونجا يك ربع راهه؟ ما تشنه بوديم و پناهگاه هم آب نداشت. چاره اي نبود بدون استراحت رفتيم تا رسيديم به سنگهاي اول كار. كوله ها رو گذاشتيم همون جا و يا علي در گير سنگ ها شديم. بايد بهترين و ايمن ترين راه رو انتخاب ميكردم. دو بار مسير رو تا جايي رفتم كه به شيب منفي رسيدم و مجبور شدم برگردم و يك راه ديگه رو امتحان كنم. تا در نهايت متوجه يك مسيرروي سنگ ها شدم. ادامه شو گرفتم و رفتم بالا تا رسيدم به قله. فكر ميكنم ساعت 11:30 بود قله جالبي بود.

قله کلاغ لانه

برگشتيم.  ساعت دو پناهگاه ميدان ميشان بوديم. از خوردن ناهار هم صرف نظر كرديم و اومديم پايين و پس از ديداري كوتاه از آبشار و گنجنامه و كتيبه ها به منزل خانواده سرپوش پیش سمیرا جون رفتیم و اونا حسابی ما رو شرمنده کردند با محبت هاشون و در نهایت ما رو به ترمینال رسوندند و ما با یک دنیا خاطره جدید به تهران بازگشتیم.

  

نویسنده : آنا ; ساعت ۱۱:٤٧ ‎ق.ظ روز دوشنبه ٩ امرداد ۱۳۸٥
تگ ها :

گوشه ای از مشکلات خانم ها

سلام. امروز می خوام از اتفاقی که پنجشنبه برام افتاد بگم و قسمت خیلی کوچکی از مشکلاتی که خانم های کوهنورد ما با اون ها صبورانه دست و پنجه نرم میکنند. واقعا کوهنوردی با شرایطی که ما داریم سخت تر و مشکلتر از آقایونه. پنجشبه صبح رفته بودیم سه سیم (تو میدون سربند). همه چیز خوب پیش میرفت. راه رفتن روی یک سیم نازک در اون ارتفاع هم هیجان خاص خودش رو داشت وسط مسیر کارگاه بسته شد و من رفتم که فرود برم رو سقف تاکسی های دربند تجریش! که یکدفعه چشمتون روز بد نبینه!!! یه کم باد میامد و روسری منو تکون میداد و باعث شد با یک لحظه غفلت گوشه روسری تو هشت گیر کنه و من يك ربع تلاش ميكردم درش بيارم كه بي فايده بود. فرود آمدم اما روسری ام از حرارت ذوب شده انگار انداخته بودنش تو آتیش. اما مجبور بودم همون روسری سوراخ سوراخ رو سرم کنم و برگردم خونه!!  اونقدر از دست خودم عصبانی بودم که دفعه دوم که رفتیم رو سه سیم برای ریختن طناب به ایستگاه اول که رسیدم اومدم حمایت رو از ایستگاه رد کنم اون موقع فهمیدم واای!!!! من اصلا حمایت ندارم!! یادم رفته بود حمایتم را بزنم . برای یه لحظه پام شل شد. اما سعی کردم خودمو کنترل کنم . چون دیگه تا کارگاه چند قدم بیشتر فاصله نداشتم. به هر حال تجربه ای بود تا :

۱- دیگه موقع فرود جهت باد و وزش باد رو در نظر داشته باشم.

۲-  حتی الامکان کلاه سرم کنم. اما اگه هوا خیلی گرم بود و کلاه غیر فابل تحمل لااقل روسری رو (از دستش که نمیتونم راحت بشم)  پشت سرم (مثل کلفت ها!!) گره بزنم

۳- و در هر حالتی و هر جایی اول خود حمایتم رو چک کنم.

  

نویسنده : آنا ; ساعت ۱٢:٢۸ ‎ب.ظ روز شنبه ٧ امرداد ۱۳۸٥
تگ ها :

شقايق و داستانهای شيرينش از کوه...

چهار بعد از ظهر بود که راه افتادیم.15 نفر که اکثرشون رو می شناختم ولی خیلی هم آشنا نبودم باهاشون،توی برنامه های مختلف دیده بودمشون.از خودمون من و داداشم بودیم و مژگان و کیوان و مصطفی و داداشش.آقای پ هم اومد که صبح تا دیدمش گفتم خاک وچوک! اینم مگه هست؟!

مقصد قله ی سیردون بود که گفته بودن صبح راه می افتیم و تا ظهر پایینیم.من اینقدر این برنامه رو سبک فرض کرده بودم که حتی یه دونه شکلات هم با خودم نبرده بودم.تقریبا همه مون همینطور بودیم.شبیه برنامه ی پارسال روش حساب می کردیم با این تفاوت که ارتفاع کمتره و دیگه از اون کوله کشی سنگین هم خبری نیست.فصل هم مناسب تره و از اون یخچالهای وحشتناک نخواهیم داشت.

.... ادامه.....

.

برگرفته از وبلاگ دریای سرخ سرخ

.

  
نویسنده : آنا ; ساعت ٤:٢٠ ‎ب.ظ روز یکشنبه ۱ امرداد ۱۳۸٥
تگ ها :