آناپورنا

وسیع باش..... و تنها..... و سربه زیر ..... و سخت

کيسه خواب

؛؛؛؛؛؛؛؛؛؛؛؛؛؛

حالا که فصل زمستان نزدیک است فکر میکنم مروری بر دانسته هایمان (اینبار کیسه خواب) بد نباشد. اگر قصد خرید کیسه خواب دارید این متن را حتما مطالعه کنید. امیدوارم برایتان مفید باشد.

؛؛؛؛؛؛؛؛؛؛؛؛؛؛

کيسه خواب از وسايل ضروري يک کوهنورد است که بيشتر در برنامه هاي چند روزه که احتياج به شب ماني در کوه دارد استفاده مي شود . خواب يکي از ضروريات انسان مخصوصا براي تجديد قوا مي باشد . بنابراين کيسه خواب راحت و نرم و گرم از اهميت بالايي برخوردار است
کيسه خوابها به دو نوع پر و الياف تقسيم بندي مي شوند . کيسه خوابهاي پر که حاوي پر قو هستند از قديم بسيار مورد توجه بوده اند . تنها نقيصه کيسه خواب پر اينست که اگر خيس شود خشک شدن آن به زمان زيادي نياز دارد و خيس شدن در زمستان نيز برابر با يخ زدگي و يا مرگ است ! براي رفع اين نقيصه الياف جديدي به شکل لوله هاي تو خالي ساخته شده و در ساخت کيسه خوابهاي جديد و حرفه اي از آنها استفاده مي شود . اين الياف با وجود سبکي از حجم بالايي برخوردارند که بسته بندي در کوله را کمي مشکل مي سازد . البته اين نقيصه نيز در الياف جديد به نام ترمو لايت برطرف شده است .

    چون كيسه خواب پر هنوز طرفداران زيادي دارد كمي درباره آن بيشتر توضيح مي دهيم . ميزان پر موجود در كيسه خواب بصورت درصد كرك و ساقه پر بيان مي شود . مثلا پر 60/40 يعني 40 درصد آن ساقه و 60 درصد آن كرك پر است . بدين ترتيب كيسه خوابهاي 70/30 و 80/20 و 90/10 و 95/5 نيز موجود است . كه اين نوع آخر بسيار حرفه اي و مخصوص صعودهاي بلند مي باشد . لازم بذكر است كه هرچه درصد كرك پر بيشتر باشد كيسه خواب گرمتر و سبك تر است
دماي مطلوب كيسه خوابها نيز با سه دماي حداقل و راحت و حداكثر بيان مي شود . مثلا 10و17- و 25- درجه سانتيگراد يعني اين كيسه خواب براي دماي بين 10 درجه بالاي صفر تا 25 درجه زير صفر مناسب است ولي 17- درجه سانتيگراد راحت ترين و مطلوبترين دماي آنست و نزديك به دماي حداقل از گرما و نزديك به دماي حداكثر از سرما اذيت خواهيد شد . دماي حداكثر يا نهايي تنها از يخ زدن اعضاي بدن جلوگيري مي كند و شما خواب خوبي در اين دما نخواهيد داشت . بنابراين در خريد كيسه خواب به دماي حداقل بيشتر توجه شود . ضمنا هرچه كيسه خواب درصد كرك بالاتري داشته باشد دماي متوسط آن به دماي حداكثر نزديكتر مي شود و اصطلاحا
قويتر است .


و باز هم همان حرف تكراري كه با توجه به برنامه خود كيسه خواب را تهيه كنيد . يعني حداقل بايد دو كيسه خواب داشته باشيد يكي براي بهار و دماهاي بالاي صفر و يكي براي پاييز و زمستان و دماهاي زير صفر . تابستانها هم كه لخت مي خوابيد تا پشه ها دلي از عذا در بياورند  .
كيسه خوابهايي كه در ايران موجود است تا حدود 45- درجه سانتيگراد هستند و جوابگوي آب و هواي ايران هستند . هرچند مي توان با افزايش لباس و پوشيدن البسه پر نيز به گرماي بدن افزود
در مورد طول كيسه خواب حتما از طول بدن شما بلند تر باشد تا در صورت نياز بتوانيد كفش و يا ظرف آبتان را شب در ته آن بگذاريد كه تا صبح يخ نزند  .
در خانه و زماني كه از كيسه خواب استفاده نمي كنيد آن را بصورت باز از چوب لباسي آويزان كنيد تا پر هاي آن پف كند و اصطلاحا نشكند . چون شكستن پر و خوابيدن آنها بر روي هم از دماي كيسه خواب مي كاهد .
نكته : حتما موقع خواب از لباس زير خشك استفاده كنيد . چون اگر تنها زيرپوش شما بر اثر تعرق خيس شده باشد و داخل ده تا كيسه خواب هم كه برويد باز سرما خواهيد خورد  .

 

  
نویسنده : آنا ; ساعت ٩:۱٩ ‎ق.ظ روز سه‌شنبه ٢۸ شهریور ۱۳۸٥
تگ ها :

یک برنامه ناموفق!!

قرار بود بریم گرده آلمانها. بااینکه میدونستم این کار ریسک بالایی داره. برای من که آمادگی و تمرین برای گرده نداشتم و برای همطنابم که اولین بار بود این مسیر را میامد. نه ابزار میانی٬ نه تیم پشتیبانی٬ نه نقشه ای. اما خودمو برای رویارویی با هر خطری آماده کرده بودم. زده بودم به سیم آخر. وضعیت منطقه رو از گوگل ارث دیدم . دوستانم تلفن زدند و وضعیت آب و هوا را برام پرسیدند. بارندگی!!! قرار بود چهارشنبه حرکت کنیم اما یک فورس ماژور پیش آمد که تا آخر شب در گیرش بودم و اینجوری شد که خدا نخواست بریم گرده و کشته بشیم. باشه خدا جون! هرچی تو بگی.

 

 قرار شد فردا اگه زود از خواب بیدار شدیم و حال داشتیم بریم دماوند. صبح شده بود نمیدونستیم.. بریم.. نریم ..بریم..... بالاخره کوله بستیم و رفتیم پلور. ناهارهیچی برنداشتم. سر راه تو رودهن یه چیزی خوردیم. برای شاممون هم از همانجا ساندویچ گرفتیم. از سر جاده خاکی  حمیدگفت پیاده بریم. من که اولین بار بود پیاده میخواستم برم. زودتر ازش راه افتادم. همش از بیراهه و میان بر میرفتم. نمیدونستم کجا دارم میرم. اما اثری از جاده و حمید و گرد و خاک یک ماشین دیده نمیشد. انگار گم شده بودم اما زیاد مهم نبود چون بارگاه سوم را از دور میدیدم و میدونستم باید خودمو به ابتدای یال منتهی به بارگاه برسونم. یکساعت و ده دقیقه طول کشید تا به گوسفندسرا رسیدم. اونجا فهمیدم همنوردم که از جاده بالا آمده بود وسط راه سوار یک ماشین شده به خیال اینکه منو جلوتر سوار میکنه اما هرچی میرند اثری از من نمیبینند نگران میشه و دوباره با یه ماشین دیگه برمیگرده پایین. کوهنوردای دیگه حتی چوپانا همه منو صدا میکردند. تعجبم که چرا من هیچی نشنیدم. موبایلمو تا روشن کردم زنگ خورد... - (نفس نفس میزد)..کجایی تو؟؟؟  - (خیلی ریلکس) ..من گوسفندسرام!!!   - چی ی ی ی ؟؟؟!!! مگه دستم بهت نرسه!! و قطع کرد. نیم ساعتی طول کشی تا پیاده  برگرده بالا!!!  آخ  چقدر دلم براش سوخت. البته حقش بود! خیلی دیر شده بود. گوسفندسرا آب نداشت . از بچه ها ی فدراسیون آب گرفتیم و ساعت شش راه افتادیم به سمت یال ملاخوران. آخه قسم خورده بودیم دیگه از مسیر جنوبی صعود نکنیم. کوله ها سنگین بود و راه پاکوب درستی نداشت. بالاخره هوا تاریک شد و ما هنوز به ارتفاع 4000 نرسیده بودیم. در تاریکی یک  سنگچین دیدیم و همانجا را برای شبمانی انتخاب کردیم. شب سردی بود و از نیمه های شب تا صبح باد شدت پیدا کرد. میلیونها ستاره آسمان را روشن کرده بود. خیلی زیبا بود. صبح ساعت 7 راه افتادیم. آبشار یخی اون بالا به ما چشمک میزد. یعنی کی بهش میرسیدیم؟؟؟ اصلا خسته نبودم. اما نمیدونم چرا دلم نمیخواست برم بالا. حوصله نداشتم. همه فکر و ذکرم علم کوه و گرده بود!! حیف شد امسال از دستش دادم. ارتفاع 4500 متر.... برای استراحت به سنگ بزرگی تکیه داده بودم و به آبشار یخی و سنگ مثلث زل زده بودم. اگه صعود میکردم ششمین صعودم در این چهار ماه بود.اما چه فایده؟!! به چه درد میخوره هر هفته سرتو بندازی پایین و مثل ...  بری بالا. اونقدر تند تند بری و نفس نفس بزنی چشمات سیاهی بره سرت گیج بره وقتی برمیگردی هیچی یادت نیست فقط میدونی که قله رو صعود کردی همین!! تصمیم گرفتیم قله نریم چون از نظر زمانی هم وقت کم داشتیم. ساعت 9 بود. از کنار سنگهای بزرگ و یک شیب خیلی تند رفتیم تو کافر دره. با احتیاط. سنگ ها ریزشی و خطرناک بودند. به کف دره رسیدیم حس خوبی دارم میدونم که وقت زیادی برای تفحص این اطراف و شناختن منطقه دارم و نگران دیر رسیدن و خستگی و صعود نکردن نیستم. سعی میکردیم  از سنگها و دیواره های کوتاه بالا بریم. دست به سنک نامطمئن روبرو را بالا رفتیم. به هر سنگی که اشاره میکردیم از جا کنده میشد. ساعت 11 بارگاه سوم هستیم. یکساعت استراحت. برگشتن هم همش از بیراهه اومدیم. ساعت  1:15 گوسفند سراییم. از دماوند و اهالی اش خداحافظی میکنیم شاید تا چند ماه دیگه یا شاید تا سال دیگه اینجا نیاییم. البته اینو میدونم که هر چی خدا بخواد همون میشه!!

....

 

  
نویسنده : آنا ; ساعت ۱۱:۱۱ ‎ق.ظ روز یکشنبه ٢٦ شهریور ۱۳۸٥
تگ ها :

علم کوه و اوراز

.............

چهارشنبه 10:30 شب از تهران حرکت کردیم. جاده کمی شلوغ بود خصوصا از کرج تا نزدیکی های سیاه بیشه. یک کامیون خربزه تو جاده چپ کرده بود و تمام خربزه ها و هندوانه هایی که سالم مونده بود را مجانی میدادن به مردم که از اونجا رد میشدند. ساعت 2:30 رسیدیم رودبارک اما قرارگاه همه خواب بودند و هر چی در زدیم کسی درو برامون باز نکرد. ما هم درست پشت در قرارگاه دو تا چادر زدیم و خربزه خوردیم ساعت نزدیک 3:30 صبح بود که رفتیم تو کیسه خوابها و صبح ساعت 6 با صدای بوق ماشین ها که میخواستند از حیاط بیان بیرون از خواب بیدار شدیم. مسئول قرارگاه رودبارک صبح اومد و به عنوان خوش آمد گویی و اظهار تاسف که دیشب به ما جا نداده 600 تومن ازمون گرفت!!  مستان و امیر ساعت 6 با لندرور رفتند گوسفند سرا و از اونجا بارشون رو دادند قاطر تا سرچال. ما (من - حمید - صادق - میثم) کوله هامون رو خودمون بالا بردیم وتا بریر هم پیاده رفتیم البته بین راه  گروه رشتی ها ما رو سوار کردند.ساعت 10:30 راه افتادیم. رودخانه اول آب نداشت اما رودخانه دوم پرآب بود. با توجه به وزن کوله ها سرعتمون بد نبود و ساعت 2:15 به پناهگاه سرچال رسیدیم. برخلاف تصورم پناهگاه خلوت بود توی اتاق پایینی مستقر شدیم. بعد از ما گروه ها تا شب یکی یکی آمدند. اون دو نفری که زود تر از ما راه افتاده بودند امشب رفتند علم چال خوابیدند تا فردا انرژی کمتری برای صعود مصرف کنند. ولی ما مجبور شدیم سرچال بخوابیم.چون بچه ها کیسه خواب و زیر انداز نداشتند. حمید پارسال پاییز اومده بود سرچال بارگذاری کرده بود برای زمستون. خنگول! به قول خودش سی تا کنسرو مائده و بیست تا باطری کمپوت  کیسه خواب زیراندازو ....!! و به امید اونا وسیله و غذای زیادی با خودش نیاورده بود . البته من اینو وقتی که شروع به حرکت کردیم فهمیدم که دیگه کار از کار گذشته بود. وقتی رسیدیم همانطور که فکر میکردم تمام اون بار ها را برده بودند دریغ از یک باطری نیم قلمی!!! آخه اونا رو توی خود پناهگاه زیر یکی از تخت ها بارگذاری کرده بود حالا بعد یکسال اومده بود انتظار داشت همانجا سر جاش باشه!!!! شب هوا صاف و پرستاره بود درست همان موقع که ما درحال تماشای رعد برقهای بیشمار و زیبا روی رودبارک بودیم اون پایین داشت باران می آمد. صبح ساعت 4 بیدار شدیم و بعد از خوردن صبحانه ساعت 5:30 به سمت علم چال حرکت کردیم. از اینجا به بعد را هیچکدام از بچه ها تا به حال نیامده بودند و در واقع من چون قبلا دو بار صعود کرده بودم ( البته نه از سیاه سنگها) راهنما شدم و سرقدم میرفتم. سرعتمون هم بد نبود آهسته و پیوسته و بدون استراحت رفتیم و یکساعت و ربع بعد زیر شیب ریزشی سیاه سنگها دوستانمون مستان و امیر رو دیدیم. کلا هفت نفر شدیم. یک ساعت طول کشید تا شیب اول مسیر و در واقع سخت ترین قسمت مسیر را رد کردیم چون یک گروه بزرگ کرجی جلوتر از ما بودند و مدام سنگ میریختند در نهایت توافق کردیم همه با هم صعود کنیم تا از خطر ریزش سنگ در امان باشیم. قسمت سیم بکسل ها ترافیک درست شده بود. من و دو تا از بچه ها از کنار سیم بکسل ها دست به سنگ بالا رفتیم و چه موقع صعود چه فرود اصلا به سیم بکسل ها دست نزدیم. تو پناهگاه  بیست دقیقه استراحت کردیم . بچه ها همه مصمم بودند به صعود و هوا هم خوب بود حالا دیگه تا قله راهی نمانده بود یک گروه بزرگ تهرانی هم از سمت حصارچال در حال صعود بودند. ساعت 2:30 روی قله ایستادیم. این صعود به پیشنهاد احسان عزیز و به یاد قهرمان ملی کشورمان محمد اوراز انجام شد. یادش گرامی. من که محمد اوراز را ندیده بودم اما از فضایل ایشون زیاد شنیده بودم و این صعود برای زنده نگهداشتن نام و یاد ایشان کمترین کاری بود که از دستم برمی آمد.

...................

...................من و مستان روی قله ۱۷/۶/۸۵

احسان جای تو هم خیلی خالی بود! و همینطور بقیه دوستانم٬ شقایق٬ میثمو....

 

مستان حمید امیر و میثم اولین بار بود که صعود میکردند. بهشون تبریک میگم و به میثم از همه بیشتر!! توی یکی ازپست هام (باز هم حادثه در دماوند)  آقای بهنام قاضی نوری کامنت گذاشتند و درباره اون فرد آماتور صحبتهایی داشتند که البته حرفشون درست بود اما این میثمی که من دیدم به نظرم یک استثنا است و دوست دارم اینجا اونو به بقیه معرفی کنم چون براش آینده درخشانی پیش بینی میکنم. میثم صابری متولد 1367 قبل از اینکه با ما یکروزه (هشت ساعته) دماوند رو صعود کنه فقط دو سه بار تا بند یخچال رفته بود و البته اونجا هم برای اولین بار که تونیک پوشید مسیر دولفر (آلبرت) رو کامل صعود کرد که باعث تعجب و تحسین همه شده بود. هنوزبه توچال حتی شیرپلا نرفته که دومین برنامه کوهنوردی اش برنامه دو روزه علم کوه و یک صعود موفق از مسیر سیاه سنگها !!! خدا سومی رو به خیر بگذرونه!! براش آرزوی موفقیت دارم و امیدوارم شرایط نامناسب٬ باند بازی ها ٬ بی عدالتی ها و هزاران مشکل دیگر جامعه  کوهنوردی ایران اونو از راهی که انتخاب کرده  پشیمون نکنه.

 

ساعت شش عصر خسته و کوفته به سرچال رسیدیم . فقط یه چیزی خوردیم و کوله ها را جمع کردیم و برگشتیم پایین. نیم ساعت بعد هوا کاملا تاریک شده بود ماه از پشت کوه بالا میآمد و دره  را مه غلیظی پوشانده بود. این مه هم لحظه به لحظه زیادتر میشد. خیلی ترسناک شده بود و بچه ها ی شیطون از فرصت استفاده کرده و همش درباره روح و جن و پری  حرف میزدند و از موجودات عجیبی که توی کوه دیده اند!!! ساعت یازده شب به ونداربن رسیدیم. زمین خیس بود معلوم بود این دو روز اینجا بارندگی بوده. و همون موقع هم باران شروع شد و جاده در میان مه گم شده بود اما ما برای فرار از ترافیک فردا مجبور شبانه به تهران برگردیم ضمن اینکه شنبه هم فرصت کافی برای استراحت داشته باشیم.   

.................

  
نویسنده : آنا ; ساعت ۳:۱٢ ‎ب.ظ روز یکشنبه ۱٩ شهریور ۱۳۸٥
تگ ها :

 

******

زندگي …
آكنده از تلاطم است
شررهاي نااميدي و تنهايي
همه جا را فرا گرفته اند
ساحل آرامش در زير هجوم بيرحمانه ترس
از بين رفته است .
كلبه ام .. بر زير آب است
در اين هياهو چه كنم ؟
...

خدایا !!  مرا از امواج سهمگين تاريكي محفوظ بدار ..

*****

******

  
نویسنده : آنا ; ساعت ٩:٥٩ ‎ق.ظ روز دوشنبه ۱۳ شهریور ۱۳۸٥
تگ ها :

وای بر ما که می ايستيم...مينگريم... و دم بر نمي آوريم!!

مصائب یک کودک !!

عكس‌هاي ارسالي از سوي يك وب‌سايت به نام www.gohardasht.org حاكي از آن است كه يك معركه‌گير سنگدل، با سوءاستفاده از احساسات مذهبي مردم و يك كودك مظلوم، در جنوب شهر تهران و برخي از شهرهاي اين استان، شيادي مي‌كند.

نكته تكان‌دهنده در اين ماجرا، آنجاست كه اين شياد سنگدل با ادعاي اين كه كودك همراهش نظركرده حضرت ابوالفضل(ع) است، يك اتومبيل را از روي دست وي رد مي‌كند!

آنچنان كه در تصاوير اين معركه‌‌گيري دلخراش، نشان مي‌دهد، طفل خردسالي كه قرباني اين معركه‌گيري است، بايد هر روز چندين بار، وزن يك پيكان را روي ساعد خود تحمل كند و اين در حالي است كه پس از هر بار رد شدن اتومبيل، صداي ضجه و ناله اين كودك نيز به آسمان مي‌رود.!

شگفت‌آور آن‌كه هنوز از برخورد با اين معركه‌گير كه دست‌كم جرم كودك‌آزاري وي مشهود و مكرر است، گزارشي به دست نيامده است!

اين در حالي است كه برخي از ناظران اين صحنه، معتقدند كه اين كودك، اجاره‌اي است و در ازاي بهاي اندكي توسط اين معركه‌‌گير پليد اجاره شده است.

به نقل از سایت بازتاب

  
نویسنده : آنا ; ساعت ۱۱:٤٥ ‎ق.ظ روز یکشنبه ۱٢ شهریور ۱۳۸٥
تگ ها :

پست ناسیوناليستي

........

ري را همش از بيستون مطلب مينويسه و عكس ميزاره.

افسانه از گنو و از جنوب مينويسه.

احسان هم با فتوبلاگ جديدش هي عكسهاي سبلان و اروميه و .... رو به رخ ما ميكشه.

خب منم بهم برميخوره!!

فعلا يك عكس غير حرفه اي از زيباترين كوه ولايتمون!! رو پست ميكنم. اميدوارم خوشتون بياد و حتما تشريف بياريد.

..............................

................................

چهارشنبه  با باباجون و داداش جون و شوهرخاله جون رفتيم اسكون و از اونجا چندتا عكس گرفتيم. البته از همون پايين يك صعود چشمي هم به قله داشتيم و بعد برگشتيم. اينم از گزارش برنامه اين هفته كه هي نگيد گزارش برنامه ات كو!!!

راستي توضيحات درباره اين كوه زيبا رو نمينويسم چون همشهري عزيزم علي قادري قراره بزودي درباره اون تو وبلاگش مطلب بزاره. پس منتظر باشيد (البته اگه صبر ايوب داريد)....

...

..

  
نویسنده : آنا ; ساعت ۱۱:٥٦ ‎ق.ظ روز سه‌شنبه ٧ شهریور ۱۳۸٥
تگ ها :

بي تو هميشه كوه مرا تشنه ميكند

 

 .......

سنگين تر است از نفس من هواي كوه

حس ميكنم كه له شده ام زير پاي كوه

 

بي تو  هميشه  كوه  مرا  تشنه  ميكند

فرق است در زلال تو و چشمه هاي كوه

 

در دره اي كه عطر تو از آن گذشته است

اين هق هق من است يا هاي هاي كوه؟

 

سنگ است و با تلنگر غم خرد ميشود

اين شعر  را چگونه  بخوانم  براي  كوه

 

پژواك اگر نميشنوي زخمه اي  بزن

بغض مرا٬ كه قفل زده بر صداي كوه

 

از قله ام  بخوان كه مرا باز بشنوي

از هر كجاي دره و از هر كجاي كوه

 

شعر از  محمد علی بهمنی

...........

  

نویسنده : آنا ; ساعت ۱٢:٢٥ ‎ب.ظ روز دوشنبه ٦ شهریور ۱۳۸٥
تگ ها :