آناپورنا

وسیع باش..... و تنها..... و سربه زیر ..... و سخت

کشف يک غار !

:::::::::::::::::

کشف عمیق ترین غار استان مرکزی 

:::::::::::::::::

به همه کوهنوردان عزیز اراک و خصوصا کاشف این غار آقای مهدی عابدی تبریک میگویم.

گزارش کامل آن را در وبلاگ کانون کوهنوردان اراک خواهیم دید..

..... 

  
نویسنده : آنا ; ساعت ۱۱:٢۳ ‎ق.ظ روز شنبه ٢٩ مهر ۱۳۸٥
تگ ها :

بسوزه پدر مشغله!!

سلام به دوستای خوبم که من و شرمنده میکنند و هنوز به این وبلاگ سر میزنند. راستش این روز ها سرم خیلی شلوغه. نمیدونم با این همه کار چه کار!!! کنم؟!!  خیلی سخته که بخوای هم کار کنی هم درس بخونی هم کوهنوردی کنی هم وبلاگ بنویسی!!

پنجشنبه شب رفتم توچال به همراه مستان و مهتاب و هاله. تجریش تگرگ می آمد و ما برای فرار از خیس شدن به یکی از رستوران ها پناه بردیم .  حلیم سفارش دادیم. در این بین پدر و مادر بچه ها زنگ میزدند و اظهار نگرانی میکردند که هوا خیلی بده برگردید و من میبایست کلی باهاشون حرف میزدم و قانعشون میکردم که مشکلی پیش نمیاد . . . بارون بند نیومد که هیچ شدید تر شد . . .  سیب زمینی سرخ کرده سفارش دادیم. . . حتی آقای مبارکی ( یکی از مربیان هیات) که خبر داشت امشب قصد قله داریم زنگ زد و  به بچه ها تذکر داد و گفت صاعقه فقط مختص ارتفاعات بالا نیست و تو این چند وقت کلی مصدوم و حتی جنازه !! از همون شیب زیر شیرپلا و اطرافش که صاعقه زده شده بودند آوردیم پایین!! اما این حرفها تو کت من نمیرفت . . . بارون همچنان میبارید. . . و ما چاره ای نداشتیم جز اینکه این بار ساندویچ سفارش بدیم!!!!

دو سال بعد!!  . .  فکر کنم بارون بند اومده!! بچه ها زود باشید بریم..

 کوله ها رو برداشتیم رفتیم سربند. هیچ کوهنوردی تو میدون نبود. راه افتادیم تو مسیر هم هیچکس نبود و چند نفری در حال بازگشت بودند. یه چتر هم وسط راه پیدا کردیم. خیلی به درد میخورد وقتی بارون شدید میشد میرفتیم زیر چتر و از ترس همو بغل میکردیم و جیغ میزدیم. ۱۰ شب که رسیدیم شیرپلا حسابی خیس شده بودیم.  به بچه ها گفتم سریع راه بیفتیم بریم اما اونا هم خسته بودند هم خیس!! ضمن اینکه هوا همچنان گرفته بود و هر چند ثانیه رعد و برق میزد. تیم دانشگاه تهران و تربیت معلم اومده بودند خوابگاه جا نبود. اصلا شیرپلا برق هم نداشت اما اصرار من برای رفتن بی فایده بود و تصمیم گرفتیم شب اونجا بمونیم. 

صبح برای سحری دیر بیدار شدیم و هول هولکی یه چیزی خوردیم. هنوز لقمه تو دهنم بود که اذان گفتند. . .

۶ صبح از شیرپلا حرکت کردیم. آهسته میرفتیم که بدنمان به آب احتیاج پیدا نکند. ۸ سنگ سیاه و بعد از استراحتی به سوی قله به را ه افتادیم. وقتی پام به اولین برفهای مسیر خورد آرزو کردم امسال زمستون خوبی برای همه کوهنوردا باشه و این برف خوشگل تا خرداد سال بعد آب نشه!! نزدیک قله مه شدید تر بود و هوا سردتر. ساعت ۹:۴۵ قله هستیم. فرصتی بود تا نیم ساعتی بخوابم. وقتی داشتیم برمیگشتیم گروه های زیادی در حال صعود بودند هوا فوق العاده بود مه باد خنک برف تازه دلم نمیومد این همه زیبایی رو ول کنم و برم به همین خاطر وقتی به سنگ رسیدیم با مشورت مستان دوباره به سمت قله راه افتادیم و بقیه بچه ها برگشتند شیرپلا. بار دوم خیلی بهتر از بار اول صعود کردیم نه خسته بودیم نه گرسنه. سریع برگشتیم پایین . گرچه دلم میخواست این برنامه رو شبونه اجرا میکردیم اما همیشه نباید روی هدف خود پافشاری کرد و باید شرایط محیطی را هم در نظر گرفت. این برنامه هم خوش گذشت و جای همه دوستان خالی بود!!

  
نویسنده : آنا ; ساعت ۱٠:۱۸ ‎ق.ظ روز شنبه ٢٩ مهر ۱۳۸٥
تگ ها :

امامزاده داوود

سلام . امیدوارم نماز روزه هاتون قبول باشه و از این ماه نهایت استفاده رو ببرید حتی توی کوهنوردی. به نظر من تو ماه رمضون کوهنوردی دوباره رونق پیدا میکنه. خوردن افطاری و سحری و صعود های شبانه در توچال هم صفایی داره  که باعث میشه  این برنامه ها همیشه جز خاطره انگیز ترین برنامه ها باشند.

پنجشنبه شب نماز رو تو مسجد سربند خوندم و با یک خرما افطار کردم و نیم ساعتی منتظر علی کوچولو بودم وقتی رسید از سربند حرکت کردیم و ساعت ۹ شیرپلا بودیم. هر چی غذا داشتیم خوردیم. خیلی گرسنه بودم و اصلا فکر بقیه راه رو نکردم. آدمایی رو دیدم که سالها بود ندیده بودمشون همینطور دوستان قدیمی. ۱۰:۳۰ از شیرپلا راه افتادیم. کوهنوردای زیادی تو مسیر بودند. میرفتند.. برمیگشتند... آواز میخوندند. هوا خوب بود. فقط این تکه ابر های بزرگ منو نگران کرده بود. نکنه بارون بیاد؟!!! ۱۲ شب پناهگاه امیری. هیچکس نخوابیده همه در جنب و جوش و آماده شدن برای صعود. بعد نیم ساعت دوباره حرکت در مسیر دوست داشتنی سنگ سیاه تا قله.   باد خنکی میوزید. آهنگ های مورد علاقه ام را که در کوهستان گوش میکنم دیگه از اطرافم بی خبر میشم و میرم تو رویا!! خصوصا با بعضی هاش که دلم میخواد پرواز کنم. برای همین تنها به قله رسیدم  وقتی اینو فهمیدم که علی کوچولو ۲۵ دقیقه بعد رسید!!! یه چند نفری خوابیده بودند اما اصلا به سر و صدای ما غر نمیزدند. بچه های خوبی بودند. بقیه که مثل ما نشسته بودند و بعد از استراحتی بر میگشتند. ما مسیر امامزاده داوود را برای برگشت انتخاب کردیم به همین دلیل از دوستان خداحافظی کرده و به سمت ایستگاه ۷ سرازیر شدیم. باد شدت پیدا کرده بود. اما مهتاب قشنگی بود . با سرعت هر چه تمام تر پیش میرفتیم می خواستیم برای سحری به امامزاده داوود برسیم. اما نشد وقتی به اونجا رسیدیم دیگه هوا روشن شده بود و من برای سحری وقت کردم فقط یک سیب بخورم. بعد از اذان علی که روزه بگیر نبود  جلوی چشم من یه کمپوت آناناسو باز کرد و ناجوانمردانه همشو خورد!!!

امامزاده داوود را اولین بار بود میدیدم که ای کاش نمیدیدم تا تصور قشنگی که از این زیارتگاه کوهستانی و معروف تو ذهنم داشتم با دیدن واقعیت اینطوری خراب بشه!! وقتی وارد روستا شدم اولین و تنها چیزی که همه جا توجه منو جلب میکرد زباله بود و بوی تعفن حاصل از آن. چادر های رنگارنگ زیادی رو میشد تو روستا دید که درست روی آشغالها برپا شده بود.. من  با کمک گوشه روسری ام نفس میکشیدم. کوچه ها بازارچه رودخونه دامنه کوهها  و.. حتی داخل صحن امامزاده پر از آشغال بود!!! وای بزارید دیگه بیشتر از این از فرهنگ چندین هزار ساله این مردم ...  نگم. افسوس!! باید اعتراف کنم منظره زشت اونجا اونقدر منو غافلگیر و متاثر کرد که از خیر زیارت بزرگوار گذشتم. از دور سلام دادم  و. . .    . . فرار را بر قرار ترجیح دادم .

  
نویسنده : آنا ; ساعت ۱:٢٧ ‎ب.ظ روز شنبه ۱٥ مهر ۱۳۸٥
تگ ها :

بانوان کوهنورد دانشگاه آزاد قله موستاق آتا را صعود نکردند !!

به نقل از کوهنوشت:

چندی پیش به تاریخ 85/06/12خبری در رسانه ها از جمله خبرگزاری جمهوری اسلامی ایران با این عنوان منتشر شد ؛ ایرنا: بانوان كوهنورد دانشگاه آزاد قله موستاک آتا هيماليا را فتح كردند که درهمین کوه نوشت هم پست شد . مطلع شدیم خبراین صعود توسط افراد مطلع تکذیب شده ....

..................

گزارش کامل این خبر در کوهنوشت آمده است اما خلاصه ماجرا اینست که تیم سه نفره حمله متشکل از آقایان احسانی و اسکویی و خانم نعمتی ساعت ۱۱:۳۰ پنجم شهریور ۸۵ به قصد صعود کمپ سه را ترک میکنند و به علت سرمای بیش از حد از ارتفاع ۷۰۴۰ متری باز میگردند. و فردای آنروز از ساعت ۱۲ ظهر تا ۴ بعد از ظهر به بی سیم پاسخی نمیدهند و موقعی که به کمپ اصلی میرسند وانمود میکنند قله را صعود کرده اند در حالی که تجربه صعود های قبلی نشان میدهد زمان صعود بین ۵ الی ۶ ساعت است. آن هم در هوایی مناسب نه در این فصل که شرایط هوا هم نامناسب و حجم برف زیاد بوده است.

این خبر ( البته اگه واقعا راست باشه!! حرفهای خود صعود کننده ها رو که نشنیدم.) برای من که تصمیم  داشتم تازه  تو  تیم کوهنوردی دانشگاه بطور جدی فعالیت کنم بسیار ناراحت کننده بود نمیدونم باید شرمنده بشم یا پشیمون. فقط میدونم حسابی ناامید شدم. یعنی صعود به یک قله عادی هفت هزاری اونقدر ارزش داره که با خبر دروغین صعود تمام آرمانهای با ارزش ورزشمان را زیر پا له کنیم و از یاد ببریم که کوهنوردی اول از همه درس زندگی درس اخلاق درس راستگویی و حقیقت گویی است. 

  
نویسنده : آنا ; ساعت ۱۱:٥٥ ‎ق.ظ روز دوشنبه ۱٠ مهر ۱۳۸٥
تگ ها :

معرفی وبلاگ

خیلی وقت بود که میخواستم راجع به یکی از بانوان کوهنورد اراکی که اخیرا فعالیت های بسیار چشمگیری داشته با شما صحبت کنم. مژگان صوفی  دوست و همنورد نازنین من  امسال با صعود دیواره علم کوه نشون داد بانوان کوهنورد اراک هم حرف های زیادی برای گفتن دارند. صمیمانه این صعود شیرین را به او و هم تیمی هایش تبریک میگویم و برایش آرزوی صعود های بزرگتر و زیباتر دارم.

..........................

وبلاگ کانون کوهنوردان اراک نیز به تازگی راه اندازی شده که منعکس کننده فعالیت های این گروه در اراک میباشد. میتونید گزارش صعود دیواره مسیر لهستانی های ۵۲ توسط مژگان صوفی و پژمان زعفری را در این وبلاگ ببینید:

.... ساعت 5/15 به اتفاق پژمان در کارگاه اول ایستادیم طول اول طولی طبیعی با درجه بالا بود پژمان سرطناب و من ته طناب صعود میکردیم .این طول را به راحتی صعود کردیم. پس از انتقال میانیها به پژمان طول دوم را شروع کرد در این طول دو کلاهک وجود داشت و همه میانیهای این طول میخ بودند میخهای کاردی انیورسال و...این طول را هم صعود کردیم ویاد حرف مربی ارجمندمان آقای حکی افتادیم که میگفتند پس از صعود یکی دو طول استرستان تخلیه میشه همین طور بود ولی 2 روز قبل از صعودما کوهنوردی از همدان از همین مسیر سقوط کرده و جان باخته بودو تصویر او از ذهن ما پاک نمیشد.....

ادامه مطلب

.........................

سپهر عنوان وبلاگی بسیار آموزنده علمی و آموزشی از همنوردان گرامیم جناب آقای سعید صبور و خانم مینو ضابطیان میباشد که سابقه ای طولانی و درخشان در این عرصه و اطلاع رسانی کوهنوردی دارند .  ترجمه مقالات ارزشمند  گزارش برنامه های دقیق به همراه عکسهای زیبا معرفی کتاب و شخصیت های مطرح و فعال کوهنوردی ایران از ویژگی های این وبلاگ میباشد.

برای آقای صبور و خانم ضابطیان نیز  آرزوی بهروزی و موفقیت دارم. 

.....................

  
نویسنده : آنا ; ساعت ۱٢:٤۸ ‎ب.ظ روز یکشنبه ٩ مهر ۱۳۸٥
تگ ها :

خلنو ... آخرين برنامه تابستان

............

صبح ساعت 6 بود كه از تهران خارج شديم. در زاگور (البته درستش زاگون و درست ترش زایگان)!! نون تازه خريديم و در لالون در هوايي فوق العاده سرد صبحونه خورديم. 7:45 از كنار رودخونه راه افتاديم و باز هم در اين برنامه من تنها كسي بودم كه قبلا اين مسير رو رفته بودم و مسئوليت راهنمايي بالاجبار با من بود.  نميدونم چرا اين روزا همش اينطوري ميشه. اصلا از پذيرفتن مسئوليت در برنامه هاي كوهنوردي كه خطرات زيادي داره خوشم نمياد. آدم همش استرس داره و نميتونه اونجور كه بايد از برنامه اش لذت ببره. يكي از بچه ها كه اسكي باز بود و زياد كوهنوردي نميكرد هم با ما بود من هم كه  خستگي برنامه هاي پي در پي هنوز تو تنم بود. به همین دلیل آرام تر حرکت میکردیم. كنار چشمه تلخاب استراحت كرديم و دوباره ادامه مسير تا بالاي آبشار..دوباره استراحت. ساعت 12 بود كه به ابتداي يال رسيديم. بعد از كمي استراحت !! دوستمون از ادامه صعود انصراف داد و همانجا منتظر ما موند. اينبار  تيغه هاي ژاندارك را براي صعود انتخاب كردم. خيلي زود به قله برج رسيديم. بعد تيغه ها را ادامه داديم. مسير دست به سنگ هاي خوبي داشت و خستگي رو از تن بيرون مي آورد. خلنو كوچك را از پشت تراورس كرديم و ساعت 1:30 به خلنو بزرگ رسيديم. هوا خوب بود و ميشد قله هاي اطراف را به خوبي ديد. دماوند آزادكوه علم كوه و خيلي قله هاي ديگه. همون جا برنامه بعدي مون رو انتخاب كرديم. يك خط الراس بسيار طولاني از يك قله نزديك ما (سمت چپمون) ادامه پيدا ميكرد تا قله اي نزديكي دماوند. عجب خط الراسي بود. چه برنامه اي ميشه. حيف كه كسي نبود آنجا تا اون قله ها رو به ما معرفي كنه.

برگشتيم پايين. ساعت 4 اون يكي همنوردمون هم به ما ملحق شد. تصميم گرفتيم بريم تو  يخچالي كه رودخونه  از زيرش رد ميشد. ميخواستيم اگه بشه از اونطرفش در بيايم . گورتكس ها رو پوشيديم و رفتيم تو . . . !! (نميدونم اسمش چيه؟!) مثل غار بود. ديواره ها و سقفش يخي و گل آلود همش آب چكه ميكرد و حسابي خيس شده بوديم. حدود بيست متر كه رفتيم به سمت راست متمايل ميشد كه اصلا ديد نداشت و حسابي تاريك بود. البته ما يك هد لامپ داشتيم و به خاطر همون هد لامپ از رو نميرفتيم و هي چند قدم به جلو... اعتراف ميكنم اولش كه وارد اونجا شدم هيبتش منو گرفت يه كم ترسناك بود. هر چي جلوتر ميرفتيم تونل باريك تر ميشد تا جاييكه عرض تونل تقريبا اندازه رودخونه بود. فشار آب خيلي زياد بود و ما صداي هم و  نميشنيديم. كوچكترين لغزش پا همان و افتادن در رودخونه همان. به همين خاطر برگشتيم. خيلي بد شد. دفعه بعدي با وسايل ايمن تر ميايم و حتما تا  ته اش ميريم. موقع بازگشت پلي كه صبح از روش رد شده بوديم خراب شده بود. گروه هاي قبلي رد شده بودند و انداخته بودنش. جالب بود چون دفعه قبل هم كه اومده بودم راه رفتن پل وجود داشت و موقع بازگشت اثري از پل نبود.

......................

نمایی از تونل یخی از بیرون

......................

نمایی از تونل یخی از داخل

......................

 میگفتند این دریاچه کوچک محل زندگی خرس هاست.

.................

  

نویسنده : آنا ; ساعت ٢:۱۱ ‎ب.ظ روز شنبه ۱ مهر ۱۳۸٥
تگ ها :