آناپورنا

وسیع باش..... و تنها..... و سربه زیر ..... و سخت

سالروز حادثه کل جنون

یکسال از پرواز غم انگیزشان به آسمانها گذشت و من هنوز باور ندارم رفتنشان را . . .

امروز سالروز حادثه کل جنون است که منجر به از دست دادن پنج تن از عزیزانمان شد.

محمود قدیمی 

احسان شهبازی 

مسعود مولايي 

مهدي مرزباني 

فرشاداحسانپور 

یادشان گرامی!

.............................

این شعر برگرفته از وبلاگ کوهیاد سروده خانم مریم زندی را تقدیم میکنم به این عزیزان:

من امروز باز هم

به چیدن گلهای بهاره رفتم

اما نه برای گیسوانم و نه برای حلقه ای در گردنم

برای یکدوست

برای یک مهربان

برای یک قهرمان

.....

گلهایم را دسته کردم

ودر گلدان بلوری گذاشتم

به یاد روزهای لبریز از شادی

بیاد لذت تصور خورشید در سرما

بیاد پرواز در سپیدی برفها

بیاد قله های مهربان بلند

بیاد دیواره های سخت مغرور

بیاد کرسی های منتظر" آبار"

بیاد کتریهای چای داغ

بیاد شیر پاک سیاه چادرها

بیاد آفتاب خواب آور علف چین

بیاد سوسوی چراغ آبادیها

بیاد نور

بیاد رویای انگور

بیاد اجاقهای گرم پر دود

بیاد جنگل سبز مرطوب و خواندن لالالالا گل آهن

بیاد پناه چادرها

وبیاد  پناهگاهها

......

گلهایم پژمرده شدند

تا کی می توانم آنها را در لیوان آبی نگه دارم

و  در گذشته ام شادی کنم

زیرا که نور

زیرا که آب

زیرا که آتش

در سپیدی بهمنی از مرگ

در کنار پیشقراولها

زیر شصت۱خدا

محبوسند

وغمناک قلب کوچکم

زنده نگه می دارد

خاطره مردی را

که روی دیواره های بلند برایش فال گل مینا گرفتم

و او زندگانیش را به من بخشید

.....................

(1) اصل شعر انگشت خدا در منطقه علم كوه ميباشد كه آنرا به شصت خدا تغيير داده ام. شصت خدا سنگ بزرگي در كل جنون است كه پيكر مرحوم محمود قديمي در نزديكي آن يكسال در عاريه طبيعت بود.

...................

گروه تجسس به دنبال پیدا کردن قربانیان در شکاف یخچال

پیکر بیجان یکی از قربانیان پس از چندین ماه از زیر برفها بیرون آمد.

 

گروه امداد و هلال احمر اراک الیگودرز و ازنا

نسیم... برای حس کردن بوی پدر از این به بعد باید کوله بردارد و به کوههای بلند اشتران برود.

.

 

  
نویسنده : آنا ; ساعت ٢:٠٤ ‎ب.ظ روز یکشنبه ٢٦ آذر ۱۳۸٥
تگ ها :

شوخی با کوهنوردان

............................................................

نميدونم چي بگم. چند روز بعد از پست گزارش كلكچال ايميلي با اين مضمون به دستم رسيد. دوستي ناشناس!!  لطف نموده وقت گذاشته گزارش اين حقير و خونده و با ذوق و ابتكاري دست به نقد اين گزارش زده اند.  فكر كردم شايد براي شما هم جالب باشه.

.................................

 

گزارش صعود به یکی از قله ها

بعنوان يك كوهنورد حرفه اي خيلي دلم مي خواست اون قله ي كذائي رو فتح كنم اين تصميمي بود كه شب موقع خواب تو رختخواب بهش فكر كردم و گرفتم اين بود كه بلافاصله زنگ زدم به دوستم و قرار شد صبح زود كله سحر راه بيفتيم مي خواستم كوله ام رو ببندم اما گفتم ولش كن همون صبح مي بندم و خوابيدم صبح حدود ساعت 10:30از جا پريدم ديد م خواب موندم و الان دوستم تو تجريش كلي منتظرمه با هول زنگ زدم بهش كه بگم خواب موندم الان ميام موبايلشو گرفتم صدائي عصباني دوستم از اونور جواب داد گفتم ببخشيد بخدا الان ميام گفت مر ض و ببخشيد صبح كله سحر زنگ زدي چه مرگته از خواب پريدم گفتم. واسه رفتن به كوه زنگ زدم مگه قرار نبود..كه گفت آهان برو سرقرار منم الان ميام اين دوستم از من خيلي حرفه اي تر بود آخه، پا شدم با عجله كوله رو برداشتم و دويدم نزديك تجريش بودم كه خواهر كوچيكم به موبايل زنگ زد كه داداش كوله مدرسه منو چرا بردي حالا من چه جوري مشقامو بنويسم و من اينجا بود كه به عنوان يك كوهنورد حرفه اي شرمنده شدم.

ساعت 12:30 بود دوستم رسيد گفت با يه كله پاچه توپ بعنوان صبحانه كه موافقي منم چون دوستم حرفه اي تر از من بود قبول كردم و جا تون خالي يه مغز زبون و دو دست پاچه با يه پياله آب عجب حالي داد.بالاخره ساعت 2 بعد از ظهر بود كه راه افتاديم دانه هاي برف بي صدا بر زميني پوشيده از گل و لاي مي نشست و ترنم بوق ناهنجار ماشينها گوشها را نافرم مي نوازيد تا به بالاي دربند رسيديم و دوستم گفت فكر نمي كني قبل از صعود توي اين هوا به اين تميزي يه چاي قليون دبش بچسبه خدائيش حال مي ده ها منم چون دوستم حرفه اي تر از من بود قبول كردم جاتون خالي عجب چسبيد آن هنگام كه پيچش دود لا به لاي بارش برفي كه زيبائي رو به تصوير ميكشيد به اين مي انديشيدم كه براستي چرا مردم ما به كوه و اين همه زيبائي نمي انديشند چرا منتظر برف فراديند برف امروز را درياب فردا را بارشي ديگر و صعودي بلندتراست كه دوستم گفت پاشو داره دير ميشه بايد زودتر صعود كنيم سر راه از دامن طبيعت يك پيت حلبي  برداشته كمي زغال و چند عدد سيب زميني خريديم. دوستم مي گفت توي صعود سيب زميني كبابي خيلي مي چسبه و من هم قبول كردم چون اون از من حرفه اي تر بود كمي از دربند بالاتر رفته بوديم دوستم گفت زودتر آتيش رو روشن كن داره شب ميشه  ومن زود اينكارو كردم و سيب ز ميني هارو هم انداختم داخل پيت حلبي و بعد نشستيم و جاتون خالي خورديم و ميديدم كه برفها نرسيده به آتش چگونه آب مي شوند و آب در سرزمين يخي چه نعمتي كميابست در همين افكار بودم كه دوستم گفت بايد سريعتر برگرديم  اين بود كه صد متر پايين تر يك ماشين در بست گرفتيم و راه افتاديم و من خوشحال از اينكه اينبار هم قله اي را با يك حرفه اي ديگر صعود كردم(بارش برف شديدتر شده بود و بدور از شيطنت هاي باد آرام  با سكوتي سنگين ميباريد . رقص دونه هاي درشت برف زير نور چراغ هاي خيابون چقدر رويايي بود. جون ميداد براي اينكه تا تجريش هم پياده قدم بزني و به صعود فكر كني)اين آخر نوشته تو پرانتز برام آشناست انگار اينو آنا گفته بود! 

................................................... 

 

  
نویسنده : آنا ; ساعت ۱:٢٩ ‎ب.ظ روز شنبه ٢٥ آذر ۱۳۸٥
تگ ها :

قله کلکچال

.....................

صبح ساعت 6:30 ميدون قدس با فرشته قرار داشتم اما صبح وقتي بيدار شدم 6:40 دقيقه بود. سريع بهش زنگ زدم دعا ميكردم اونم مثل من خواب مونده باشه!! اما گفت كه از 6:15 اينجاست. قرار شد خودش بره تا برج و اونجا منتظر بمونه تا من برسم. مثل برق و باد حاضر شدم و رفتم تجريش. تموم راه به همون موضوعي فكر ميكردم كه تمام ديشب نگذاشت بخوابم. به اون ويولون عتيقه گرون قيمتي كه الان معلوم نيست تو كدوم اتوبان افتاده و از ديشب تا حالا چندبار ماشينها از روش رد شدند و تن نازنينش رو له كردند. باز اعصابم بهم ريخت. رسيدم ميدون قدس. ساعت 8:30 بود. خيلي بد شد. آخه اولين بار بود كه ميخواستم با فرشته برنامه برم اگه ببينه اينقدر بي برنامه هستم شايد ديگه باهام نياد. از طرفي همنوردي با او برام خيلي مهم بود فرشته كوهنورد خيلي قوي و خوبي بود و اين شايد اولي قدم بسوي تحقق آرزوهايم كه همان تشكيل يك گروه كوهنوردي فمينيستي قوي است. پارك جمشيديه و بعد مسير فوق العاده ليز و شلوغ كلك چال. حوصله شلوغي رو نداشتم بعد از يك ربع راهپیمایی از مسير اصلي خارج شدم و از مسير به اصطلاح ميانبر  ساعت 9:50 خود را به پناهگاه بزرگ كلكچال رساندم. اولش از شلوغي بيش از حد آنجا يكه خوردم و چند دقيقه ميخكوب!! من هميشه  كلك چال را وسط هفته و به عنوان تمرين مي آمدم كه از اينهمه جمعيت خبري نبود.  فرشته رو پيدا كردم . صبحانه خورديم و استراحتي. با گروه صميمي و خوب فراز آشنا شديم كه ما را مورد لطف خود قرار دادند و كيك فوق العاده خوشمزه تولد يكي از آقايون تو پناهگاه به ياد ماندني بود. گترها رو بستيم و به راه افتاديم. ساعت 10:40 .خيلي دير شده بود. ميدونستم كه به قله توچال نميرسيم اما به فرشته چيزي نميگفتم چون كله مو ميكند. راه تا سر گردنه پاكوب و مشخص بود اما از آنجا به بعد يك راه غير مطمئن (جاي پاي يك نفر)  به پايين دره و احتمالا بسمت شيرپلا ميرفت و پاكوب سمت راست به قله كلك چال ميرسيد. مه خيلي غليظ و ديد تقريبا كور بود. ما مسیر وسط را با برفكوبي آغاز كرديم ميخواستيم از مسير تابستانه كلكچال به توچال به چشمه پيازچال برسيم.

از اينجا به بعد من و بودم و فرشته و هيچكس اين مسير را نيامده بود. ميدونستم اين مسير تا چشمه بهمن هاي خطرناكي دارد. گاهي تا بالاي زانو و چندبار تا كمر در برف فرو ميرفتيم اما برفكوبي لذت بخشي بود ما هم كه سرگرم صحبت و بي خيال زمان! انگار رسيدن به قله زياد برامون اهميت نداشت. ساعت 1:30 بعد از ظهر بود نزديكي چشمه بوديم و روي يكي از پل ها. حجم برف بطرز عجيبي زياد شده بود و ديگه نميشد حتي يك قدم ديگه برداشت. هرطرف كه نگاه ميكردي برف ميديدي. يك چيزي خورديم و تصميم گرفتيم برگرديم. تا قله با اين شرايط 6 ساعت راه داشتيم. درآخرين دقايق دو سايه سياه را ديديم كه فاصله 200 متري ما ابتداي يال به سمت پيازچال در حركت بودند. هر چه صدا كرديم اهميتي ندادند. ما هم نميتونستيم بهشون برسيم چون بين ما و اونا درياي برف بود. اونا احتمالا از قله كلك چال به اونجا رسيده بودند. برگشتيم. اونقدر مه و برف زياد بود كه نميشد از عينك استفاده كرد. سر يال كه رسيديم تصميم گرفتيم به جاي برگشت به اردوگاه قله كلكچال را صعود كنيم. گرچه خوشحال نبوديم اما به هر حال با توجه به اينكه تا به حال هيچكداممان اين قله نرفته بوديم صعود به اين قله باعث ميشد امشب با آسودگي بخوابيم! مسير خوشبختانه پاكوب بود. خيلي سريع بالا رفتيم.  خيلي زود به جاي مسطحي رسيديم فكر كردم قله آنجاست اما پاكوب ادامه پيدا ميكرد و در مه گم ميشد كفي را رد كردم و ديدم دوباره يك راه پرشيب برفي ديگر روبرويم سبز شد. اين شيب را يك نفس تا قله ادامه دادم. از مشخصات مسیر متاسفانه نمیتونم اطلاعاتی بدم چون جلوی پامو به زور میدیدم. چه رسد به اطراف. بالاتر از ما بچه هاي كلوب دماوند هم در حال صعود بودند. حدودا ساعت3 بعد از ظهر به قله رسیدم. بعد كلوبي ها و فرشته با هم به قله رسيدند و سرود اي ايران را سر دادند. ما دونفر از همون راهي كه امده بوديم برگشتيم. در اردوگاه استراحتي كوتاه داشتيم چندتا از بچه هاي خانه هم قله اسپيلت را صعود كرده بودند. دوباره از راه ميانبر پايين آمديم و با تاريكي هوا خود را به پارك رسانديم. بارش برف شديدتر شده بود و بدور از شيطنت هاي باد آرام  با سكوتي سنگين ميباريد . رقص دونه هاي درشت برف زير نور چراغ هاي خيابون چقدر رويايي بود. جون ميداد براي اينكه تا تجريش هم پياده قدم بزني و به صعود فكر كني.

 ...

  
نویسنده : آنا ; ساعت ۱:٠٩ ‎ب.ظ روز دوشنبه ٢٠ آذر ۱۳۸٥
تگ ها :

خواهد آمد روزی که ...

..

دير زماني نمانده است ،خواهد آمد روزي كه كوهها و قله هاي بالاتر نه بدست تو كه بدست ماشين فتح شود و در بالاي قله ها نه پرچم فتح كه نشان مي دي ان...فلان كشور نصب شود.

مگر همين ديروز نبود كه بر نمك آبرود همين رفت و مردم آن ديار صعود با پاي پياده را فراموش كردند و پيشتر كوههاي امامزاده داود ، يادت هست؟ ديگر كسي يونجه زار و شيب تند كوتل خاكي را به ياد ندارد ديگر سوسوي چراغ قوه ها در پيچاپيچ و كشاكش و سينه كش كوهها چشمانت را نمي نوازد و لبخند فتح يك قله را در چشمان زائران امامزاده داود نمي بيني و دستان سترگي كه ضريح به تنگ گيرند . جز غرش ماشين صدايي از طبيعت نمي شنوي.
 همين كنارمان توچال چگونه با دكلهاي تله كابين تنش سوراخ سوراخ شده و عنقريب تا قله هم پيش روند و دير نخواهد بود كه اينان به دماوند هم خواهند رسيد.
روزي خواهد آمد، دير نيست كه ديگر صبحگاهان مردمي نمي بيني كوله بدوش با چهره اي خندان تر از هميشه پاي بر تن كوه گذارند و به هر همنوردي كه مي رسند سلامي و خدا قوتي و نقش لبخندي بر لب و تا رسيدن به همنورد ديگر اين نقش بر لب ماندگارتر.
ديگر نخواهي ديد چهره ي غبار گرفته اي در رود خانه دركه روي بشويد و كام تشنه اي به زلالي آبي سيراب شود و نخواهي ديد لخ لخ تن كوهنوردان را در فرود و خستگي اما با روحي به بلنداي قله و به گوش نيايد كسي در فراز و فرود سرود كوهستان را زمزمه كند چه رسد به وبلاگ آن، آواز كوه بيگانه اي خواهد شد، و ميخ هاي دكل تله كابين چگونه جراحت را به تن آزاد كوه خواهند نشاند و صاحب وبلاگش ديگر از خيرالله و نان برقي برايمان نخواهد گفت و از ننشستن پاي جعبه جادو وانداختن ريسماني بر دوش... و ديگر چشمان را به عكسي نوازش نخواهد داد و آخرين عكسي كه توانست بگيرد پرنده اي بود نشسته روي كابل هاي دكل تله كابين ،تنها سر فرو برده در سينه و ديگر هيچ... و كوهنوشت ، خبري از كوه برايم نخواهد داد و لينكي براي وبلاگي نخواهد داشت. ديگر در ايران كوه نخواهي ديد شعار با كوهستان دوست باشيم و كسي آن پايين نيست تا زباله ها را ازتارك كوه بر چيند و مردم تا مي توانند از پنجره تله كابين زباله ها را بر سر طبيعت فرود مي آورند و كوه قاف باز هم افسانه باقي خواهد ماند و خواهيم ديد آرموتورهاي برج ميلاد 2 بر سينه  برج سينا وآنا پورنا...و او هم ديگر برايم نمي نويسد نه از كلون بستك نه از..تا من فهم كنم لذت فتح يك قله در زمستان و تابستانش يعني چه
 
برجها و دكلها تا سينه كش كوهها پيش رفته اند فرصت اندك است بايد هر چه زودتر آخرين صعودم را انجام دهم قله ي بكري بايدم جست...
..
كوله بردار وقت تنگ است
 
  
نویسنده : آنا ; ساعت ۸:٥٦ ‎ق.ظ روز شنبه ۱۸ آذر ۱۳۸٥
تگ ها :

باغ من

با تشكر از استاد خوبم اونقدر اين شعر قشنگ بود كه دلم نيومد اينجا نگذارمش. با اجازه ازايشان.

.......................................

آسمانش را گرفته تنگ در آغوش

ابر ؛ با آن پوستین سرد نمناکش .

باغ بی برگی ٬

روز و شب تنهاست ٬

با سکوت پاک غمناکش .

ساز او باران ٬ سرودش باد .

جامه اش شولای عر یانی ست .

ور جز ا ینش جامه ای باید ٬

بافته بس شعله زر تار پودش باد .

گو برو ید ٬ یا نرو ید ٬ هر چه در هر جا که خواهد ٬ یا نمی خواهد .

باغبان و رهگذاری نیست .

باغ نومیدان ٬

چشم در راه بهاری نیست .

گر زچشمش پرتو  گرمی نمی تابد ٬

ور برو یش برگ لبخندی نمی رو ید ؛

باغ بی برگی که می گو ید که زیبا نیست ؟

داستان از میوه های سر به گردن سای اینک خفته در تابوت

                                                                                 [ پست خاک میگو ید .

باغ بی برگی

خنده اش خو نیست اشک آمیز .

جاودان بر اسب یال افشان زردش میچمد در آن

پادشاه فصلها پا ییز ............. 

شعر از مهدي اخوان ثالث.

از وبلاگ آواز هاي كوه

  
نویسنده : آنا ; ساعت ٥:٥۱ ‎ب.ظ روز سه‌شنبه ۱٤ آذر ۱۳۸٥
تگ ها :

کلون بستک

چه نقشه هايي كه براي آخر هفته نريخته بودیم. به هر حال به خاطر خرابي هوا تمام برنامه ها دقيقه نود كنسل شد و تصميم گرفتيم بريم كلون بستك به سركچال! ساعت 2 از تهران خارج شديم. اما متاسفانه راننده كه البته شوهر خاله يكي از بچه ها هم بود وسط راه ما رو پياده كرد و گفت زنجير چرخ نداره جاده خيلي خطرناكه و برعكس ما زن و بچه اي داره كه منتظر برگشتش هستن. خلاصه زير بارش برف بارها را روي زمين گذاشتيم و بالاخره يه وانت دلش برامون سوخت و ما را تا فشم رسوند.  بعد دوباره پياده شديم يه ماشين ديگه دربست گرفتيم تا ما را به گردنه ديزين برسونه. پيكان بيچاره اونقدر رفت كه ديگه بيشتر از اون نميتونست. جاده مثل شيشه ليز و لغزنده بود. دوباره پياده شديم. چادر طناب و وسايل فني رو بين كوله ها تقسيم كرديم و به راه افتاديم. بعد نيم ساعت  دوباره يك پاترول دلش برامون سوخت و ما رو سوار كرد و تا دوراهي رسوند. ساعت 5 غروب حركت را آغاز كرديم و نيم ساعته به ايستگاه راديو تلوزيون رسيديم. آنجا هدلامپها رو روشن كرديم و اولين پرچم قرمز را زديم و راه افتاديم. از همون ابتداي راه برفكوبي سنگيني داشتيم. با اين شرايط به گوسفند سرا نميرسيديم و  كمي بالاتر از ايستگاه يك جاي مسطح 4 متري پيدا كرديم كه هر دو طرفش مشرف به دره بود. چادر را برپا كرده و همونجا مونديم. شب هوا خيلي سرد و بارش برف آغاز شد. چندين ساعت مداوم برف باريد. صبح از سنگيني ابرهاي سياه آسمون خيلي دير روشن شد. هوا همچنان مه آلود بود. چندين سانتي متر برف روي چادر نشسته و داخل آن برفك زده بود. مطمئن بوديم تو اين شرايط خط الراس عملي نيست و همون قله رو اگه صعود كنيم شاهكار كرديم. اما با اين حال ريسك نكرده و تمام وسايل و چادر را جمع كرده٬ تونيك ها را پوشيديم و ساعت هشت صبح در حالي كه هممون تو حمايت بوديم به راه افتاديم. مسير ما درست از روي تيغه ها بود.

 بعد از يكساعت براي چند دقيقه مه كنار رفت و بالاخره قله را ديدم كه هنوز خيلي راه مونده بود. به نظر من هوا خوب بود با اينكه سوز داشت و مه آلود  اما باد نداشت و اين بزرگترين شانس ما چون روي اون تيغه ها اگه باد هم شديد باشه كه خيلي خطرناكه. به يك كفي نسبتا بزرگ رسيديم و بالاتر از آن استراحت كرديم. هوا چند دقيقه صاف ميشد و بعد دوباره ميگرفت و تا قله اين وضعيت ادامه داشت. بعضي جاها واقعا ميبايست باتوم و تبريخ و كنار بزاري و روكش دستكش و در بياري و دست به سنگ بشي. البته فكر كنم اين سرپرست محترم از كم تجربگي من سو استفاده كرده و از هر مسيري دلش ميخواست ميرفت. حجم برف خيلي زياد بود. چندين بار صداي ريزش بهمن را از دره هاي اطراف ميشنيديم. حتي يك بار شكسته شدن يك نقاب و ريزش آن كه پشت سرش بهمني هم ايجاد كرد خيلي جالب بود. نقاب هاي  زيبايي سمت راست ما ايجاد شده بود كه سرقدم يه جا تا بالاي كمر درست روي نقاب تو برف گير كرد نزديك بود سقوط كنه و همه ما رو هم با خودش به ته دره بكشه به هر حال اين تنها قسمت هيجان انگيز برنامه بود.

نقاب ها سمت چپ  

 ساعت 12:30 به قله كلون بستك رسيديم. امروز روز تولد دو تا از دوستانم (مستان و سعيد) و يكي از انگيزه هاي من براي صعود بود. و اكنون با اينكه خيلي ناچيز و حقير اما اين صعود را تقديم ميكنم به اين دو دوست عزيز. اميدوارم هميشه برفراز قله هاي زيباي زندگي محكم و استوار بايستند.

قله کلون بستک و خط الراس سرکچالها

راه بازگشت را به علت خطرناك بودن مسير صعود تغيير داديم و از دره اي برفي و بهمنگير يكراست فرود آمديم. تنها بد شانسي ما اين بود كه درست هم زمان با فرود هوا دوباره اما با شدت زيادی مه آلود شد. ديد نداشتيم و فقط فرود ميرفتيم. ميدونستم كار خطرناكيه اما ديگه خيلي ارتفاع كم كرده و نزديك جاده بوديم. آخرين قسمت فرود يك مسير پرشيب سنگي و ديواره اي بود كه به جاده ختم ميشد راه ديگه اي نداشتيم. اول تصميم گرفتيم كارگاه بزنيم و فرود بيايم  اما بعد برعكس شد اون طنابي كه تا اون موقع تو حمايتش بوديم رو هم باز كرديم و اين مسير رو هم دست به سنگ اومديم پايين. برگشتمان شايد دو ساعت طول كشيد. قدم زدن تو اون جاده برفي زيبا خيلي عالي بود.

مسیری که فرود آمدیم

....................................................................

  
نویسنده : آنا ; ساعت ۸:٥٤ ‎ق.ظ روز یکشنبه ۱٢ آذر ۱۳۸٥
تگ ها :

دماوند

پنجشنبه صبح از تهران خارج شديم.ساعت 9:30 رينه هستيم. هوا سرد و سوزدار است. اما آفتاب كه به برف ها ميخوره چشم رو بدجور ميزنه. همه جا درخشان و زيباست. از سقف همه خونه ها قنديل هاي يخي آويزونه. رفتيم خونه مصطفي لاريجاني. راننده نام آشنا و دوست كوهنوردان. خودش ديرتر اومد. با استقبال گرم مادر و خواهرش روبرو شديم. صبحانه خورديم. مصطفي باز ما رو شرمنده كرد يك كارابين قدیمی كه روش حك شده بود بوناتي و يك قطب نما متعلق به يك اسپانيايي به ما هديه داد. بعد ما رو تا ابتداي مسير رسوند. ساعت 11:45 به راه افتاديم. چقدر طبيعت زيبا و هوا دل انگيز بود!!! قله آرام بود و دود سفيدي كه از سرش بلند ميشد آدم تصور ميكرد يكي داره اون بالا آشپزي ميكنه!! دو ساعت و ربع طول كشيد تا به مسجد رسيديم. حجم برف قابل ملاحظه بود و خوشبختانه مسير تا بارگاه پاكوب شده بود چون يك گروه روسي ديروز به منطقه آمده بودند. دو كوهنورد آشناي ديگر هم در گوسفندسرا به ما ملحق شدند و پنج نفري به سمت بارگاه به راه افتاديم. مسير زمستاني يك يال نسبتا سنگي و سمت راست مسير عادي بود. گرچه توسط باربرهای افغاني گروه روسي پاكوب شده بود اما باز با كوله هاي سنگين و كفش دوپوش راه رفتن روي اون سنگها  سخت بود. با تاريك شدن هوا سرما بيشتر و سرعت حركت ما هم كندتر شد. 8 شب به پناهگاه رسيديم. مسير سه ساعت و نيمه٬ هشت ساعت طول كشيد. مشغول استراحت شديم. چند تا از دوستان كه از برنامه ما مطلع شده بودند شبانه خود را به رينه رساندند و راه افتادند و موقعي كه ما خواب بوديم ساعت 2 نيمه شب 4 نفر ديگر از دوستان هم از راه رسيدند. به جز ما 9 نفر 5 خارجي و دو راهنماي ايراني هم اونجا بودند. ساعت 4:30 با صداي گريه و ناله يكي از كوهنوردان روسي كه از بعد از ظهر حال خوشي نداشت از خواب بيدار شديم. بيچاره خيلي ترسيده بود. يكي ميگفت ادم شده و بايد هرچه زودتر ببرنش پايين. هردو پا و دست راستش از كار افتاده بود و نيمه هوشيار بود. فرامرزپور آمد و گفت امروز هوا خراب ميشه قله نريد و در عوض به ما كمك كنيد اين و ببريمش پايين. البته قبل از اينكه اين تقاضا رو از ما بكنه علي قادري همنورد خيلي خوب ما كه يكي از بهترين بچه هاي گروه بود خيلي قاطع و مصمم تصميم گرفت به كمك آنها برود و از صعود به قله صرف نظر كرد. آفرين به كوهنورد فداكار. من كه در خودم چنين جوانمردي سراغ ندارم. علي تمام وسايلش از طناب گرفته تا موبايل در اختيار تيم قرار داد. چند تا از تخته چوبهاي پناهگاه رو كندند و باهاش برانكار درست كردند. ساعت 8 آلكس رو بردند پايين و ما شش نفر رفتيم بالا. خيلي دير شده بود. زياد ارتفاع نگرفته بوديم كه باز سرما انگشتان آسيب ديده مرا اذيت كرد طوري كه از خير باتوم گذشتم اونا رو بستم به كوله و دستامو گذاشتم تو جيب كاپشنم. گرچه تعادلم را بهم ميزد اما بهتر از سرمازدگي بود. هفته گذشته هيچكس صعود نكرده بود. مسير برفكوبي نشده بود به خاطر همين سرعت حركتمان كند بود. هر چند دقيقه يكي از بچه ها انصراف ميداد و برميگشت. در نهايت مونديم سه نفر. ساعت 12 به آبشار رسيديم. دومين بار سر برگشتن بحث كرديم و دوباره تصميم گرفتيم ادامه بديم. بالاتر از آبشار كه مسير سنگي ميشود براي فرار از باد غربي به سمت راست يعني كافر دره تراورس كرديم. گرچه شيب زياد و برف عميقي آنجا را پوشانده بود. اما وقتي نصف راه را پيموديم متوجه شديم به يخ سفت و محكمي رسيديم و راه بازگشت هم خطرناك بود. به هر حال يك و نيم ساعت طول كشيد تا به كفي زير سنگ مثلث رسيديم.  باز استراحت و بحث سر برگشتن و مخالفت من و دوباره حركت. . . از اينجا به بعد برفها يخزده و سفت بود باد شديدتر تهران و قله هاي اطراف مه آلود و ابري و دستهاي من همچنان تو جيب كاپشنم بود!!  از سر قله ابرها با سرعت حركت ميكردند. براي استراحت بعدي نشسته بوديم. يكساعت تا قله راه بود. رفتم پشت يك سنگ بادگير. ميخواستم اين كوله 70 ليتري مسخره رو همينجا بزارم و براي حمله نهايي كرامپون هايم را ببندم. ديدم بچه ها دارن درباره مسير برگشت صحبت ميكنند. ديگه بيشتر از اين اصرار و پافشاري فايده اي نداشت. هوا تا دو ساعت ديگه تاريك ميشد و همه جا را مه گرفته بود. اونا كوهنورداي خوبي بودند خيلي قوي تر از من و مطمئنا دليل بازگشتشان ضعف بدني نبود. منم به تجربه شون احترام گذاشتم و از ارتفاع تقريبا 5400 برگشتيم. همه مون ناراحت بوديم. اگه زودتر راه افتاده بوديم حتما صعود ميكرديم.

بارگاه هيچكس نبود همه رفته بودند. هوا تاريك شده بود و برف ميباريد. هيچ لباس گرم و خشكي نداشتيم كه بپوشيم. مختصر غذايي خورديم و با تعريف خاطرات جالب كوهنوردي مون سعي كرديم ناكامي امروز را فراموش كنيم .

اين اولين تجربه صعود زمستاني ام به دماوند بود. اميدوارم با تجربه هايي كه تو اين برنامه كسب كردم بتونم در برنامه آينده به دماوند موفق تر عمل كنم. تو اين برنامه اشتباهات زيادي داشتم كه همشون با هم منجر به عدم صعودم شد. بايد از تهران زودتر حركت ميكردم تا قبل از تاريكي هوا به بارگاه برسم. شب زود ميخوابيدم و به تغذيه ام هم يه كم اهميت ميدادم. فلاسك چاي را هم دفعه بعدي بايد حتما با خودم ببرم و يك دستكش قويتر و يك كوله حمله سبك.. .

صبح شنبه پس از خوردن صبحانه و تميز كردن پناهگاه و سوزاندن زباله ها به سمت پايين به راه افتاديم. هوا آفتابي و گرم بود 12 ظهر به سر جاده رسيديم مصطفي و علي منتظرمون بودند. علي خسته و آفتاب سوخته تعريف كرد ديروز 10 ساعت طول كشيد تا كوهنورد روسي را پايين بردند. هلي كوپتر هم به خاطر باد نتونست بشينه و برگشت. از نزديكي مسجد يكي از اهالي رينه با قاطرش بيمار را تا سر جاده برد و ششصد هزار تومان ناقابل هم گرفت!!!!! حتي تمام اون شرپاها و سرپرست كه تو امداد كمك كردند هم ذينفع بودند به جز كوهنورداي فداكاري كه به خاطر وظيفه انساني شون كمك كرده بودند. اين كوهنورد از ديروز بعد از ظهر حالش بد بود و امداد هم از اينموضوع با خبر بود چون تلفني باهاشون در تماس بوديم. اما براي بردنش به پايين سهل انگاري كردند تا اينكه طرف اونقدر حالش بد شد كه ديدند اگه بيشتر اونجا بمونه ممكنه بميره. داشتم فكر ميكردم اگه اون كوهنورد خارجي نبود و بيمه تور تمام هزينه هاشو پرداخت نميكرد و از شانس اونروز آدمهاي جوانمرد پيدا نميشدند كه كمك كنند چي ميشد؟!

به رينه برگشتيم و در منزل گرم و صميمي خانواده مصطفي ناهار خورديم. امروز چه هوايي بود. باز سر قله مراسم آش پزون بود!! چه دودي از ديگ آش ها بلند ميشد!

............

این عکس از پلور گرفته شده.

 ...........

  
نویسنده : آنا ; ساعت ۳:۱٠ ‎ب.ظ روز دوشنبه ٦ آذر ۱۳۸٥
تگ ها :