آناپورنا

وسیع باش..... و تنها..... و سربه زیر ..... و سخت

بیست و یک بهمن

سیبهایم را می شویم

من به بهشت رفتم و باز گشتم!
اینجایم، در زمین،
در میان همان دلهره ها و تپش ها و تردیدهایی که در آنجا انگار رنگ می بازند

....

دلم پر میکشد

برای همه عهدهایی که دلم بست،
برای احساس سبکی و رهایی پس از باریدن ها،
برای تو
و برای اشتیاق سوزان با تو بودن که در آنجا رنگ تازه می گرفت،

پاسخی از راه میرسد و دستی مهر پایان می نهد این همه اشک و زاری و غصه و قصه را.

باز گشتم و به دلم وعده دادم که هیچ کس از کنار چشمه آفتاب تشنه باز نمی گردد..

و کاش هرگز باز نمی گشتم!

اشک ماند و من و درد و تنهایی و بی تابی .....

هنوز هم امیدوارم به فردا و فرداها....

به سیبهایی که نشسته ام ، به لحظه هایی که بیدار نبوده ام!

نمی دانم چه قدر خاک گرفته و تیره است این سیبها که هیچ کس حتی نگاهی هم به آنها نمی اندازد....

اما من می شویمشان

بی نهایت خسته ام؛
کم کم نفسم دارد بند می آید؛ دیگر نمی توانم ادامه بدهم....

فانوست را دوباره به دستم بده؛  دعایم کن...  دعا

........

  
نویسنده : آنا ; ساعت ٤:۳٠ ‎ب.ظ روز یکشنبه ٢۱ بهمن ۱۳۸٦
تگ ها :

زمستان ۸۳ يادش به خير ... ۳

6 صبح بيدار شديم. حالا چهره تهراني هاي مغرور را ميديدم. چند تاشونو ميشناختم. ليلا بهرامي. نرگس شيري ... . از ديدن نرگس  خوشحال شدم. ولي احساس ميكردم اونا خيلي قوي تر از من هستند. يكي شون به اسم پريسا نوبري با دو تا انگشت بارفيكس ميرفت و همين نرگس كه توي توچال جلوش كم آورده بودم. بگير و برو تا بقيه !!
رفتيم اتاق بغلي پيش كرجي ها. رئيسشون پروين ايماني شبيه دخترهاي روس بود. بهش ميخورد آخر كوهنورد باشه. بقيه شون هم از نظر وسيله عالي بودند. واي چه كفش هايي!! من كه روم نميشد كفش هاي قرضي اي ام  رو بپوشم. بند پوش داخلي كفش هم پاره بود. فقط بند رويي رو محكم ميبستم. ضمن اينكه اولين بار بود تو عمرم كفش دوپوش پام ميكردم. نميتونستم از پله ها پايي برم. خيلي با حال بود.
من و خانم ترابي دو نفر بوديم با يك چادر 4 نفره سنگين. من چون جوون تر بودم قاعدتا بايد من چادر رو ميآوردم. خانم ترابي هم قبول كرد كه زير انداز و كرامپون هاي من و بياره.
ساعت 9 صبح ثبت نام آغاز شد. سالن پايين خيلي شلوغ بود.  پوريا پرچمي يكي يكي وسايلمونو چك كرد.

صندلي هاي قرارگاه رو مثل سالن سينما چيدند و آقاي آقاجاني سخنراني كرد و گفت : اخلاق براي ما از فني بودن مهمتر است. كوهنوردان بزرگي هستند در كشورمان كه خدمتهاي زيادي هم به كوهنوردي كرده اند آدمهاي بزرگ گمنامي كه هيچوقت نامي از آنها برده نميشود. .... براي رسيدن به هدف بايد تلاش كرد. خيلي ها سعي كرده اند به انواع مختلف با كوچك جلوه دادن صعود اورست ارزش اين كار بزرگ را كم كنند اما همه ما ميدانيم اورست بلندترين نقطه جهان كوه با عظمتيست كه صعودش هرگز آسان نخواهد بود. شما بايد استقامت زيادي براي مقابله با شرايط سخت داشته باشيد ..... و آنجا در كمپ اورست نگيد مهرم حلال جونم آزاد و برگرديد....!! (همه خنديدند!)
بعد از سخنراني رئيس فدراسيون نفرات اصلي و مربيان و پزشك تيم معرفي شدند. آدمهايي كه اسمشون رو تو مجله كوه و روزنامه ها و ... زياد شنيده بودم. ديدنشون برام خيلي جالب  بود. ازجمله آقاي افلاكي , زارعي, چشمه قصاباني و ....
مهشيد هم تو اين اردو شركت كرده بود. مطمئنم كه اون يكي از بهترين هاست. . ساعت ده دقيقه به دوازده ظهر در قالب سه گروه 23 نفره كوهپيمايي در هوايي مه گرفته آغاز شد. من تو گروه آقاي افلاكي بودم و خانم ترابي تو گروه آقاي چشمه قصابان. كوله ام خيلي سنگين بود از همون اول راه بد قلقي ميكرد.  كم كم ارتفاع ميگرفتيم. در حالي كه مه لا به لاي درختان جا خوش كرده بود 69 زن كوهنورد به همراه چندين همراه آقايون با لباسهاي رنگي در طول كوهستان پيش ميرفتيم.روكش كوله طاهره رو كشيده بودم رو كوله ام. يك كلنگ بي مصرف هيات (قارتال) هم بسته بودم به كوله كه دو برابر بقيه كلنگ ها وزن داشت. باتوم هاي مهديه خيلي كمكم كرد. وقتي فكر كردم ديدم من به جز عينكم و كلاه هيچ وسيله اي از خودم ندارم. تو گروه ما يه پيرزن شجاع و قوي بود به اسم پوران بوذري. همه ميشناختنش. پارسال با تيم ملي رفته بود هيماليا. بهش ميخورد از مامان من خيلي بزرگتر باشه. اما خيلي قوي. منو ياد ميكائيل تو توچال مي انداخت. اهل كلاردشت بود و علم كوه توچالش بود. آقاي افلاكي مرد شوخ و با مزه اي بود. هر وقت براي استراحت توقف ميكرديم من ترجيح ميدادم كوله ام را باز نكنم چون ديگه نميتونستم بلندش كنم. يه جا از مسير شيب زياد شد. گفتند همين جا كرامپون هاتونو بپوشيد. اي بابا عجب گيري كرديم. اصلا كرامپون لازم نداشت. خيلي راحت ميشد عبور كرد اما اينا قرتي بازيشون گل كرده بود. افلاكي ميگفت هر كي كرامپون نداره خط ميخوره. منم كه كرامپون هام دست خانم ترابي تو يه گروه ديگه بود. ... بالاخره 4:30 رسيديم به جايي بايد كمپ ميزديم. كنار كلبه هاي چوبي. آقاي زارعي اصول برپايي چادر را توضيح داد. شيب بالاي سرمون خطر بهمن نداشت چون علائم طبيعي پيدا بود. و چادر بايد طوري نصب بشه كه درش در جهت مخالف باد نباشه.  چادر خانم ترابي قلق داشت و فقط خودش بلد بود. حالا هر چي ميگشتم پيداش نميكردم. نگو خانم ترابي به همراه چند تا خانم ديگه سه ساعت پيش برگشتند به قرارگاه  و از ادامه اردو انصراف دادند!!! چي ي ي؟!! حالا اين چادر گنده به جهنم. پس كرامپون هام چي ميشه؟ زير اندازم؟ آقاي زارعي در سوت خود دميد و همه براي چادر زدن حمله كردند.
تنهايي نميتونستم. باد يكطرفشو ميبرد هوا. زارعي وقتي فهميد دست تنهام دو تا از آقايون رو فرستاد كمكم. حميد ناصري و يكي ديگه. اونا چادر رو خيلي تميز نصب كردند.به جز 4 تا چادر آقايون 13 تا چادر خانم ها در كمپ 1 برپا شد كه اون وسط چادر من بزرگترين شان بود. بر عكس آدمهاي  اند بي خيالي هم بودند كه بدون چادر و تجهيزات اومده بودند. آقاي زارعي به من گفت تنهايي؟ گفتم آره. گفت اشكالي نداره دو نفر بيان با تو؟ گفتم نه. و اون دو تا بي خيال اومدند تو چادر من. يكي شون خانم رستمي بود. هم سن مامان بزرگ من. تپل چاق قد بلند. اهل شمال. او برعكس خانم بوذري يك كوهنورد معمولي بود. كه البته دماوند و سبلان و صعود كرده بود اما نميدونم كي بهش گفته بود بياد تو اردوهاي تيم ملي شركت كنه!! در حد و اندازه اين كارها نبود. گرچه همونش هم خيلي خوب بود وقتي با  خانم ها ديگه مقايسه اش كردم. ديدم چه اراده اي داره و من در مقابلش چقدر ضعيفم. همين باعث ميشد احترام زيادي براش قائل باشم. زير انداز نياورده بود فقط يه مشماي بزرگ مثل سفره و يك پتوي نازك يا بهتره بگم شمد كلفت. اين همه امكانات براي برنامه زمستونه علم كوه. آخرش بود. نفر دوم دختري بود به نام پ. خانم رستمي رفته بود تو كيسه خواب و به شدت ميلرزيد. من يه لباس خشك بهش دادم بپوشه . پ هم جوراب پرشو داد بهش. اما هر كاري كرديم با ما شام نخورد. فقط به زور يه ليوان چايي ريختم تو گلوش.  خانم رستمي به شدت ميلرزيد و ميترسيد. ميترسيد تا صبح دووم نياره و از سرما بميره. هي تو موبايلش عكس نوه ها و بچه هاشو نگاه ميكرد و ميگفت عجب غلطي كردم اومدم... ما هم دلداريش ميداديم. پ رفت بيرون و دكتر تيم رو آورد. دكتر تا ديد ما سه نفر فقط يك زير انداز داريم زير انداز خودشو كه از اون خوب خوبا بود آورد .انداختيم زير خانم رستمي و يه قرص داديم خورد خوابيد. منم كيسه بيواكم رو پهن كردم به عنوان زير انداز!!!.  موقع خواب بود.پ گتر هاشو بست و با گتر خوابيد. ساعت 12 شب بود كه صداهايي از بيرون شنيدم. رضا زارعي بود كه با خشونت هر چه تمام تر به چادر ها ميكوبيد و فرمان خروج  ميداد. يكي داد ميزد. بهمن!! بهمن!!. زود باشيد بياييد بيرون. خيلي هيجان انگيز بود. خشم شب شروع شده بود....

... ادامه دارد

...

  

نویسنده : آنا ; ساعت ٤:٠۸ ‎ب.ظ روز یکشنبه ۱٤ بهمن ۱۳۸٦
تگ ها :

مرور خاطرات

پارسال دو تا پست نوشته بودم با عنوان  "زمستان 83 يادش به خير..." كه خاطرات تلخ و شيرين من بود وقتي تصميم گرفتم براي اولين بار در اردوهاي تيم ملي شركت كنم. هدف اصلي ام از نوشتنشان  نشان دادن گوشه اي از مشكلات  فراواني  بود كه كوهنوردان جوان خصوصا بانوان درگيرش هستند يعني مخالفت يا عدم حمايت خانواده ها از فعاليت هاي كوهنوردي فرزندانشان كه تاثيري منفي بر عملكرد  فرد ميگذارد. چندي پيش  شايعه اي مبني بر برگزاري اردوهاي هشت هزاري براي بانوان و آقايان توسط هيات كوهنوردي استان تهران انگیزه ای شد به نوشتن ادامه آن داستان ترغيب شوم. البته بعد مشخص شد اردو فقط مخصوص آقايان برگذار ميشود و خانم ها دوباره و طبق معمول هميشه  .... !! که این هم جای بحث دارد. هنوز از اردوهايي كه پارسال و امسال فدراسيون برگزار كرد براي قله موستاق آتا خيلي نگذشته و هنوز معلوم نيست حق و حقوق كساني كه در اين اردوها انتخاب شدند و هرگز نامشان منتشر نشد چه ميشود ؟

بگذريم. با اين حال تصميم گرفتم ادامه اش را بنويسم.  از همينجا از همه اساتيد و دوستان و همنوردانم كه نامشان را بدون پيشوند و پسوند آقا و خانم  مي آورم  و همچنين از نوع نوشتاري ساده و نگاه  آماتوري نويسنده به كوهنوردي عذر خواهي ميكنم و سعي كرده ام در انتقال صحيح  آن از دفتر خاطراتم به اينجا امانت دار خوبي باشم و در آن دخل و تصرفي نكنم

...

اين هم دو پستي كه ادامه اش را خواهم نوشت.

.

زمستان  83 يادش به خير 1

خانم عبدي (رئیس هیات ) زنگ زد خونمون گفت:" كجايي؟ امروز بايد تست آمادگي جسماني بدي فردا هم نفرات انتخاب شده بايد برن رودبارك!!" تصورش رو بكن. فردا بايد راه بيفتم در حالي كه هنوز هيچ وسيله اي ندارم نه كفش نه كيسه خواب. تو هيات هم كسي منو نميشناخت. منم روم نميشد بهشون چيزي بگم. وقتي نگاهي به وسايل كوهنوردي ام انداختم اول خنده ام گرفت و بعد از ته دل آهي كشيدم. مهم تر ازهمه اينكه هنوز پدر و مادرم نميدونند كه من براي اردو انتخاب شدم راستش هنوز جرات نكردم بهشون بگم. چه رسد به اينكه اجازه بدهند كه برم... 

.

زمستان  83 يادش به خير ۲

آخرين كاري كه از دستم بر مي اومد اين بود كه حقه بزنم... ادامه... 

..

  

نویسنده : آنا ; ساعت ۱:٠۳ ‎ب.ظ روز دوشنبه ۸ بهمن ۱۳۸٦
تگ ها :