آناپورنا

وسیع باش..... و تنها..... و سربه زیر ..... و سخت

کوه

 کوه به من میگی راز زندگی تو 

                                    داستان  بزرگ  پایندگی تو

نزدیکی به آسمان دوستت دارند

                                  چون تو پاکی سر رو فرشت میزارند

تو سکوت عاشقا رو می شکنی

                                   درد  دلهای  همه رو  میشنوی

سنگ  صبور  همه دلها  توئی

                                   نو  نجیبی تسکین غمها توئی

نمیگی به من به آبشار چی میگی

                                  به درختهای با هم یار چی میگی

داری از سرکشی عقاب میگی

                                   یا سکوت بره ی بی تاب میگی

صدای  آهو  که  فریاد  میزنه

                                   از ترس شکارچی هی داد میزنه

شادی بزهای شیطون و میگی

                                   یا  غم آدم  بی نون  و میگی

تو مکان  امن  بی پناه  باشی

                                   پرده داری واسه بی گناه باشی

هر چقدر پا میخوری ساکت تری

                                   درس افتادگی تو به ما یاد میدی

میدونی وقتی رو تو پا میزارم

                                  به  عظمت  تو  ایمان  میارم

می بینم تو رو دلم آروم  میشه

                                  دیدن  خلوت  تو   آرامشه

تو  نمای  کاملی  از  قدرتی

                                  گوشه ای از رمز و راز خلقتی

........................... 

شعر از:  حمیدرضا ثابتی 

 

  
نویسنده : آنا ; ساعت ٩:٢۳ ‎ق.ظ روز سه‌شنبه ٢٥ اردیبهشت ۱۳۸٦
تگ ها :

از کوهنوردان گمشده توچال ...

به قول یکی از دوستان این دو کوهنورد

... محمد مرد برف بود. مرد کولاک! مرد سرما !!

و شیرین دختری که بار ها و بارها  قله های سترگ و بلند را مغرورانه به زیر پا کشانده بود!!

 .. و این بود تقدیر الهی برای این دو کوهنورد بزرگ....  .

چهارشنبه دوستان و همنوردان این عزیزان به چشمه نرگس رفته و پیکر بی جانشان را به پایین منتقل کردند.

دیروز عصر هم مراسم یادبودی برای این عزیزان در پارکینگ دارآباد برگزار شد.

عکسهایی از چهارشنبه و پیدا شدن کوهنوردان گمشده توچال

منبع عکس ها : خانه کوهنوردان تهران

.................

  
نویسنده : آنا ; ساعت ۱٢:۱٩ ‎ب.ظ روز یکشنبه ٢۳ اردیبهشت ۱۳۸٦
تگ ها :

جمعه نوزده ارديبهشت یکهزار و سيصد و ....!! ساعت پنج بعد از ظهر!!

..

چه لطیف است حس آغازی دوباره،

و چه زیباست رسیدن دوباره به روز زیبای آغاز تنفس...

 و چه اندازه عجیب است ، روز ابتدای بودن!

 ..

زندگي با سراسر لحظات تلخ و شيرينش،با همه ي غم ها و شادي هايش، با همه ي بيم ها و اميد هايش، با فراز و نشيب هايش، با رنج و راحتش ،و با كام ها و ناكامي هايش،پنجره اي ست در اتاق جان تو، گشوده بر جهان ،پنجره اي كه از آن صداي جهان را مي شنوي و آواي جهان در قلبت پژواك مي يابد، پنجره اي كه تنها پل پيوند ميان تست و روشنايي، پنجره اي كه بر جهان مي گشايي و از آن فروغ جانت در آيينه ي جهان بازتاب مي يابد و روشنايي آفتاب بر تو ميتابد، پنجره اي كه پناهگاه تست.

خانه به من می گوید :  " رهایم مکن که این جا سرای گذشته های توست . "

 جاده به من می گوید :  " در پی من بیا که فردای توام . "

من به هر دو می گویم : " مرا نه گذشته ای و نه  آینده ای است .

             اگر بمانم ,

                                  در ماندنم،   رفتنی است

                  و اگر راهی شوم , در رفتنم , ماندنی است .

                         تنها در عشق  و  مرگ  تغییر و حادثه ای است . "

                                                 جبران خلیل جبران

.....

  
نویسنده : آنا ; ساعت ٢:٢٤ ‎ب.ظ روز چهارشنبه ۱٩ اردیبهشت ۱۳۸٦
تگ ها :

کوهنوردان گمشده پیدا شدند

همین چند ساعت پیش پیکر بیجان همنوردانمان شیرین فرهی و محمد سعادتی که به شخصه امیدی زیادی به بازگشتشون داشتم پس از یازده روز پیدا شد.

فردی که امروز در اطراف و بالای شیرپلا کوهنوردی میکرد جنازه دو نفر را پیدا کرد در حالی که کنار هم به حالت چمباتمه نشسته بودند تا خود را از سرما حفظ کنند.

آنها نزدیک دره زیر چشمه نرگس پیدا و گویا دچار صاعقه زدگی شده اند.

هنوز کسی اجازه نزدیک شدن به اجساد را ندارد تا فردا به شیرپلا و احتمالا از آنجا با هلی کوپتر به پزشکی قانونی منتقل شوند. فردا کوهنوردان و دوستان این دو عزیز صبح زود راهی شیرپلا خواهند شد.

روحشان قرین شادی و رحمت باد.

  

نویسنده : آنا ; ساعت ٧:٠٠ ‎ب.ظ روز سه‌شنبه ۱۸ اردیبهشت ۱۳۸٦
تگ ها :

از دانشگاه تا ...

دانشگاه . پنجشنبه ساعت 2 بعد از ظهر. سر كلاس فرآيند . خميازه .  تو فكر فردا. جمعه . كجا برم؟ كجا نرم؟  دينگ دينگ !! اس ام اس.  "مياي دماوند؟" "كي؟" "ساعت 5 .مياييم دانشگاه دنبالت"

"چي ي ي ي !!! پس كوله؟ وسيله؟ من چه جوري بيام؟" " مستان همه وسايلتو جمع كرده خوراكي هم سر راه ميخريم"

ساعت 5 هنوز باورم نميشه فكر ميكردم بچه ها دارن مسخره بازي در ميارن اما اومدم دم در ديدم بله همه با كوله هاشون تو ماشين نشستن !! منم با كيف و كلاسور و جزوه  رفتم دماوند.

6:30 از تهران خارج شديم. اونقدر عجله داشتيم كه يادمون رفت بنزين بزنيم. براي همين تو جاده آخرين قطره هاي بنزين هم تموم شد و ماشين متوقف !! خلاصه ... ساعت 9 رينه بوديم. قرارگاه نسبتا شلوغ بود. تيم اتريشي ها با راهنمايي آقاي پ ديروز تو منطقه اسكي كرده بودند. حالا دور يه ميز نشسته بودند و چاي ميخوردند. كوله ها و وسايل و جمع و جور كرديم و آقا مسعود با پيكانش ما رو تا دوراهي رسوند. با اينكه جاده خشك است اما هنوز ماشين ها از دوراهي تا مسجد تردد نميكنند چون برف و باران زمستان جاده را ناهموارتر كرده است. ساعت 10 شب حركت كرديم.  هوا عالي بود مهتاب تمام دشت را روشن كرده بود و با تمام توان نورش را بر سر دماوند و خطر الراس هاي رو بروي دماوند ميپاشيد. چه فضايي!! حيف كه ميبايست سريع بريم تا هر چه زود تر برسيم. 11:20  شب گوسفندسرا بوديم. به نظرم خيلي زود رسيديم. براي من كه نيم ساعت به نظر رسيد!! تو مسجد پنج شش نفري بودند. حميد باقرپور هم بعد از چند ماه از كرمانشاه دوباره به دماوند برگشته بود كه تا آخر تابستون اينجا بمونه. تا شام خورديم و آماده خوابيدن شديم شد ساعت 1 نصفه شب. ... نفهميدم كي صبح شد.  5:30 بيدار شديم. صبحونه نفري سه تا تخم مرغ نيمرو (من كه سير نشدم)  ساعت 7 راه افتاديم رفتيم بالا. هوا خيلي گرم بود.  خيلي هم دير شده بود. يادمه تابستون كه ميخواستيم يكروزه صعود كنيم 5 از گوسفندسرا راه افتاديم كوله هامون هم سبك تر از الان بود. به هر حال!! عده اي در حال تمرين يخ و برف بودند. اين اتريشي ها برف صاف و دست نخورده تو منطقه نگذاشته بودند. رد اسكي هاشون همه جا بود!!

اون روز اصلا به كفش دو پوش نيازي نبود. گرچه مسير تابستانه هنوز زير برف پنهان بود و ما مجبور بوديم در مسير پر سنگلاخي زمستانه حركت كنيم. من و م بهتر حركت ميكرديم و ح به خاطر كفش هاش كند تر . م 9:30 رسيد بارگاه و بدون استراحت و بدون اينكه منتظر ما بمونه رفت سمت قله !!! نامرد!! من ساعت 10 رسيدم. شديدا گرسنه بودم مجبور شدم به خاطر غذايي كه تو كوله ح بود  يكساعت منتظرش بمونم. هومن بقایی و حامد بداغی هم بودند یک عکاس فرانسوی رو اورده بودند بالا. بالاخره ساعت يازده رسيد و من يه چيزي خوردم (اما هنوز گرسنه بودم!!)  و ساعت 11:45 از بارگاه راه افتادم رفتم بالا. هيچ كس تو مسير نبود فقط ميدونستم يه تيم ايراني و يه تيم سه نفره هلندي الان تو راه قله هستند. آهسته و پيوسته  سه ربعه رسيدم بالاي يال! از ريتم حركتم راضي بودم اگه همينطور ادامه ميدادم  ساعت 3 قله بودم. كمي بالاتر يك نفر داشت برميگشت. وقتي نزديك شدم ديدم همنورد بي معرفت خودمه! كلي جر و بحث و دعوا! ميخواست برگرده چون بارگاه هم استراحت نكرده بود خستگي و ارتفاع خيلي بهش فشار آورده بود. بهش گفتم تو برو بارگاه . منتظر من بمونيد تا برگردم. اما اون اصلا نميتونست ببينه من دارم ميرم بالا و اون داره ميره پايين!! براي همين دنبال من اومد. ولي كاش نمي اومد.  هي حرف ميزد و منو هم مجبور ميكرد جوابشو بدم. تمركزمو بهم ميزد. كاش حرفهاش اميدواري بود!! مدام انرژي منفي ميداد. ما نميتونيم. دير ميشه. تايم نداريم. هوا خرابه. شب مجبوريم بمونيم. ساعت دو شد. ساعت سه شد. گرسنمه تشنمه  !! واي !! كفرمو بالا آورد. همون صحنه هاي پارسال آذر ماه تو ارتفاع 5400 برام تكرار ميشد كه به خاطر هيچ و پوچ برگشتم. حالا كه درست كنار آبشار يخي در ارتفاع 4900 بوديم. ساعت نداشتم اما مطمئن بودم م داره چاخان ميكنه كه ساعت 4 شده. ... وقتي براي استراحت كوله رو در آوردم تا چيزي بخورم ديدم به جز فلاسك و يه بطري آب هيچي با خودم نياوردم و تمام خوراكي ها رو بارگاه گذاشتم. دريغ از يه دونه كشمش!!  حالم بد شد. بد جور تو روحيه ام اثر گذاشت. م هم كه هر چي داشت خورده بود و چيزي نگه نداشته بود. چه اشتباه بزرگي!!

اين شد كه برگشتيم. خيلي دوست داشتم طرح دانشگاه تا دماوند رو تموم كنم  ولي شد دانشگاه تا آبشار يخي! دو تا عكس يادگاري با آبشار و رفتن به سمت برفچال و ..... سر خورديم تا بارگاه. اتريشي ها رو بارگاه ديدم اومده بودند تا فردا دوباره اسكي كنند. برگشتيم پايين. اما برف ها شل شده بود و امكان سر خوردن نداشتيم. خيلي بد بود. ساعت 5:30 گوسفند سرا و 7:30 هم رينه. قرارگاه كه رسيديم آقاي پ برامون سالاد الويه درست كرده بود. خيلي چسبيد.

برگشتيم تهران. دلمون خوش بود جاده يكطرفه است و زود ميرسيم.  

  

نویسنده : آنا ; ساعت ۱٠:٤۳ ‎ق.ظ روز یکشنبه ۱٦ اردیبهشت ۱۳۸٦
تگ ها :

پست هفت بيجار!!

بعد از گذشت چهار روز هنوز خبری از شیرین و محمد نیست !!!

ديروز ۲ بامداد تيمي تشكيل شد و بچه ها  راهي دارآباد شدند به اميد اينكه خبري از دوستانشان بيابند. به گفته يكي از اعضاي اون تيم رد اين دو كوهنورد تا بعد از تيغه ها و قبل از پيازچال ديده شده و بعد از آن ديگر ردي وجود ندارد.

..............................................

هر سال خبر های از گم شدن کوهنوردان به ما میرسد و متاسفانه بسیاری از این عزیزان کوهنوردان قابل و توانائی بوده اند از ماریه اکبری کوهنورد خوب هرمزگانی که با تلاش بسیار به تیم ملی دانشجویان هم راه یافت و متاسفانه در هنگام صعود به آرارات از بین ما پر کشید تا دیگر عزیزانی که سالهاست با پاکوب های کوهستان ها اجین بوده اند.

... فدراسیون تا کی میخواهد فقط منعکس کننده این اخبار باشد ؟

گروه های امداد هلال احمر تا کی میخواهد منتظر خوب شدن هوا باشد ؟ 

چرا باید چنین باشد.... (ادامه)

از وبلاگ آقاي فرهادي

..............................................

آقای آرتیمس فرشاد یگانه از سنگنوردان با تجربه  نیز به زمره ویلاگ نویسان پیوست . برايش آرزوي موفقيت دارم.

....................................

يكشنبه رفتم خانه هنرمندان در بين اون شلوغي جمعيت و بزن و برقص!!!  و مراسمي كه در محوطه خانه هنرمندان به پا بود گوشه پارك عده قابل توجهي از دوستداران طبيعت و دوستان  جعفر و سميه عزيز دور هم جمع شده بودند تا اين دو عزيز را كه قرار است سفيران صلح و حفظ طبيعت ايران براي دنيا باشند جهت شروع سفر رويايي شان بدرقه نمايند. قرار است این زوج بیش از ۲۰ هزار کیلومتر دور دنیا رو طی ۲ سال رکاب بزنند و در مدارس شهرهای مختلف جهان و در سایر اماکن عمومی نهال های درخت را به پاسداشت محیط زیست بکارند.

جعفر ادريسي و  سميه يوسفي عزيز!! از صميم قلب برايتان ارزوي سلامتي و موفقيت دارم.

متاسفانه عكس هاي خودم رو نميتونم بزارم . خدا بگم چكار كنه هومن نجفي رو با اين عكاسيش!!!!!

پس با اجازه جعفر خان و فرشيد فاريابي اين عكس و از اينجا كش ميرم!!

عكس يادگاري

  
نویسنده : آنا ; ساعت ۱٠:۱٩ ‎ق.ظ روز سه‌شنبه ۱۱ اردیبهشت ۱۳۸٦
تگ ها :

خطر در نزديكي ماست. توچال را دست كم نگيريم

...

امسال كوهنوردي با حادثه هاي بدي شروع شد. اون هم در توچال. كوهي كه خيلي از ماها دست كم ميگيرمش. اما بالاترين آمار كشته را دربين تمام قله هاي كشور داره.  متن زير قسمتهايي از گزارش برنامه دوست خوبم آرش كه اخطار داده به همه از خطر كابلهاي برق نزديكي ايستگاه هفت. البته مشاهدات آرش از وقايعي كه روز قبلش ( روزي كه افخم در مسير توچال جان سپرد) جالب بود. پس خودتون بخونيد :

جمعه هفته پيش برعکس پيش بيني هواشناسي که اعلام کرده بود هوا ابري همراه با بارشهاي پراکنده خواهد بود, ولي هوا معرکه بود. هرچند دير از خواب بيدار شدم ولي بازم رفتم توچال. ساعت 8 پاي کوه بودم و براي اينکه زود برسم از همون اول زدم جاده خاکي... به ايستگاه 5 که رسيدم يک چاي خوردم. هوا هنوز عالي بود. ابري هم ديده نمي شد. با وجوديکه تنها بودم وسوسه شدم و رفتم سمت ايستگاه بعدي. نزديک ايستگاه 7 بودم که ديدم کابلهاي برق از نزديک زمين رد شدن ...


همانطور که توي عکسها هم مشخصه رد پاهاي زيادي هم در اطرافش ديده مي شه !  خدا رحم کنه به اون روزيکه مه همه جا رو بگيره و اين کابلها (سفيد رنگ) اصلا ديده نشن! ظاهرا ما حتما بايد چندتا کشته بديم تا به فکر چاره باشيم ...
يک کمي دورتر کابلها ارتفاع بيشتري پيدا مي کردند ولي وقتي نزديکتر شدم ديدم که وضعيت دکلها به وضع وحشت آوري مهار شده بودن که بعيد مي دونم از طوفان بعدي جون سالم به در ببرن
                              

کمي جلوتر ديدم يک عده مشغول ور رفتن به دکلها هستن. ازشون پرسيدم "اينها قراره همينطور بمونه؟"  مسئولشون جواب داد "بله" وقتي حرف از مه زدم آقاي مسئول فرمودند که اينجا اصلا نبايد رفت و آمد بشه !!!!!!!
بهمن گير هست و از اين حرفها ....   اينکه الان زير پامون 12 متر برف هست !!!  و خلاصه خطرناکه  و ديروز سرعت طوفان 75 کيلومتر در ساعت بوده !!!! در مثالهاش هم گفت که ديروز عصر به دوتا دختر اخطار کرده که هوا خوب نيست و مه هست ولي گوش نکردن و مردن! پرسيدم از کجا فهميدي که مردن؟ گفت جسدش پيدا شد! 
با خودم فکر کردم اين داره منو از سر باز مي کنه و راهمو گرفتم به سمت ايستگاه 7. وقتي رسيدم ساعت دور و بر 2:30 بود.
همون اول منظره عجيبي (البته براي من) توجهمو جلب کرد. برفي که روي دکل برق جلوي ايستگاه به اون شکل يخ زده بود حکايت از طوفاني سخت داشت. حتي لاي تمام پروفيلهاي دکل تله کابين هم پر برف شده بود ...


تا اينجاش که حرف پيرمرد درست از آب درآمده بود و قطع به يقيين ديشب اينجا غوغايي بوده. ياد پيش بيني هواشناسي افتادم. تصميم گرفتم برگشتن تا ايستگاه 5 با تله کابين برگردم که يک وقت غافلگير نشم (آخه توي مه يکبار گم شدم اينه که مي ترسم) ...
از مسئول تله کابين پرسيدم که تا کي هستين ؟  گفت تا 3:30 برگرد ...
خب راهمو به قله پيش گرفتم. ميشه گفت خسته شده بودم. وقتي به قله رسيدم منظرش مثال زدني بود ...

سر قله:

"دختري که ديشب مرده!" مساله رو جويا شدم و داستان رو برام تعريف کردن که آره همين پايينتر از ايستگاه 7 دختره بي حال ميشه (مثل اينکه مي تا سينه فرو ميره توي برف) و دوستاش ميرن که کمک بيارن و وقتي بر مي گردن دختر بيچاره مرده بوده !!!
اول با خودم فحش دادم که احمقها چرا درش نياوردن؟! بعد فکر کردم شايد سعي کردن ولي نتونستن! به هر حال با شواهدي که از طوفان ديشب ديده بودم يخ زدن مساله دور از ذهني هم نيست.

راه بازگشت:

پايينتر هم يک صحنه جاالب ديدم. برف دامنه برش خورده بود و آماده ريزش بهمن شده بود!!!!!!

ديگه موقع برگشتن نمي دونم چي شد از مسير سر در آوردم. داشتم مي رفتم که ديدم يک تخته سنگ بزرگ وسط راه افتاده


سنگ بزرگي بود که احتمالا در اثر طوفان ديشب از جا کنده شده بوده. خدا کنه يک همچين مواقعي کسي نزديک همچين سنگهايي نباشه...
در ادامه راه ديدم نه خير مثل اينکه مسير سنگ باران شده بوده

.......................

همين يكساعت پيش بهم خبر دادند دو كوهنورد  جمعه به دارآباد رفته و قصد صعود تيغه هاي دارآباد را داشته اند متاسفانه هنوز برنگشته اند. بچه ها يه تيم هفت هشت نفره رفتن توچال و يك تيم  دارآباد بلكه ردي ازشون پيدا كنند. يك دختر و يك مرد  كه هر دو كوهنورداي قوي و معروفي هستند.  اسمشون رو نميگم چون اميدوارم به برگشتشون. براي سلامتي شون دعا كنيم و ...

توچال و دست كم نگيريم.

  
نویسنده : آنا ; ساعت ۱٢:٤۳ ‎ب.ظ روز یکشنبه ٩ اردیبهشت ۱۳۸٦
تگ ها :

قله پاشوره

جمعه ۳۱ فروردین ۸۶ . پنج و نيم صبح يك تيم هشت نفره از سه راه تهران پارس به سمت جاده هراز حركت كرديم. تو ماشين من يكي كه همش خواب بودم. ساعت 7 رسيديم به دو راهي رينه. از دو اين راهي كمي جلوتر دوراهي ديگري سمت راست جاده هست كه به روستاي پل مون ختم ميشود.  اين جاده خاكي را كه امتداد دهيم با زياد شدن ارتفاع به روستاي تميز و زيباي نوا (2400 متر) ميرسيم. بهار زيبايي آن را دوچندان كرده بود با مردم مهمان نوازش!! ساعت 7:30 ماشين ها را در روستا پارك كرده و مشغول خوردن صبحانه شديم. دماوند زيبا و باشكوه تر از هميشه بود. دودكشش بزرگتر و بيشتر از هميشه به نظر ميرسيد. 8:30 استارت حركت را زديم. از كنار مراتع سرسبز٬ چمنزارها و درختان تنومند رد شديم. چه طبيعتي!!  هر از گاهي هم برميگشتيم و نگاهي به پشت سرمان دماوند مي انداختيم تا انرژي مان دوچندان شود. بالاي روستا دشتي است به نام آزو كه كلبه اي و چشمه اي هم در كنارش وجود دارد. از كنار همان چشمه مسير پاكوبي هست كه در نهايت به يال شمالي قله منتهي ميشود. مسير صعود ما مسير جنوبي است. ساعت 9 ابتداي دشت آزو بوديم و بدون استراحت از يال سمت راست آن به صعود ادامه داديم.  مسير نرمالي بود كه فقط گاهي شيب تندي پيدا ميكرد خصوصا شيب تند و يخ زده آخري كه به قله پاشورك ختم ميشود. آب شدن برف قسمتهايي از مسير كه باعث گل آلوده شدن زياد آن شده بود صعود و فرود ما رو مشكلتر ميكرد. اما چون ميدانيم اين هم جزئي از طبيعت بهاري است كمترين اهميتي به آن نميدهيم.  قله پاشورك در سمت راست و پاشوره در سمت چپمان قرار دارد. ساعت 11 به قله پاشورك به ارتفاع تقريبي 3400 رسيديم. پس از استراحتي مسير را دوباره برگشتيم به سمت چپ(شمال). حدود 200متر ارتفاع كم كرده به گردنه رسيديم. پس از استراحتي ساعت 12 به راه افتاديم. گاهي اوقات باد شديدي ميوزيد اما آسمان آفتابي بود. نهايتا ساعت 2بعد از ظهر با سرقدمي فرشته و پس از رد كردن دو قله كاذب به قله اصلي پاشوره در ارتفاع 4050 متري رسيديم. نيم ساعت منتظر مانديم تا همه گروه به قله رسيدند.

فكر ميكنم زيباترين و نزديك ترين چشم انداز به دماوند از روستاي نوا و خصوصا از روي قله پاشوره است. همونجا براي همه دوستاني كه نتونستند تو اين برنامه با ما همراه باشن و مثل ما دلشون براي دماوند يه كوچولو شده بود هم دعا كرديم كه هر چه زودتر فرصتي بشه تا بيان و از ديدن اين مناظر لذت ببرند.

عکسهای برنامه:

فرشته.... یال آخر منتهی به قله

چشم انداز دماوند از مراتع سرسبز نوا

در راه بازگشت و گذر از نقاب های بزرگی که سرتاسر مسیر دیواره ای غربی را پوشانده بود.

دورنمای قلل پاشوره از روستای نوا

  
نویسنده : آنا ; ساعت ٦:٠۳ ‎ب.ظ روز یکشنبه ٢ اردیبهشت ۱۳۸٦
تگ ها :

روزی از روزهای هفته

پنجشنبه سي فروردين. .. چقدر آدمها با هم متفاوتند. با عجله پله هاي دانشگاه رو بالا رفتم. ساعت يك و پنج دقيقه بود. قرار بود مدارك مهمی رو امروز ببرم و آخرين مهلتش بود. صبح ساعت 8:45  هم رفته بودم ولي در و بسته بودند و داشتند صبحونه ميخوردند هر چي در زدم در و باز نكردند. امور دانشجويي مرده گنده اي پشت ميز نشسته بود. حتي جواب سلا م منو نداد گفت ديگه مهلت تموم شده ما همه پرونده ها رو فرستاديم. دير اومدي. گفتم آخرين مهلتش كي بود ؟ گفت تا همين پنج دقيقه پيش!!! هر چي گفتم بابا جون كلاس من ساعت 12:30 تموم شده و از اون دانشكده تا اينجا طول كشيده تا رسيدم قبول نكرد. هر چي با متانت باهاش حرف ميزدم بي ادب تر و گستاخ تر ميشد و مرا هم متهم ميكرد تا اينكه همكارش از كنار در رد ميشد خيلي كار داشت اما با اين حال تو پله ها مدارك و گرفت و برام امضا كرد گفت خودم بقيه كارهاتو انجام ميدم. اولي هم همينطور نگاه ميكرد و حتي به همكارش هم نق ميزد . حوصله نداشت. اين برخورد بي اهميت براي من خيلي مهم شد. تصميم گرفتم در محيط كار وجدان كاري را هميشه به خاطر داشته باشم.

بالاخره موضوع سمينارم كه ميتونه ادامه اش موضوع پايان نامه ام هم باشه رو انتخاب كردم. استرس اين يكي داشت منو هلاك ميكرد. بار سنگيني از دوشم برداشته شد . ( MCMC  ) هر كي ميتونه كمكي راهنمايي چيزي بهم بكنه تا آخر عمر مديونشم. كمك!!!

هوا ابري بود. تا پامو از دانشگاه گذاشتم بيرون بارون شديدي گرفت توچال و نگاه ميكردم که در مه فرو رفته بود . اونايي كه تو اين هوا الان اون بالا هستند چه کیفی ميكنند. نميدونستم درست همون ساعات دو دختر كوهنورد بر اثر سرما در حال جان باختن بودند. خيلي ناراحت كننده بود اين خبر.

يك خبر خوب  اين بود كه شنيدم يكي از دوستانم هم وبلاگي ساخته و تصميم به نوشتن گرفته. استاد و برادر عزيزم آقاي فرهادي يكي از مربيان و مدرسين دانشگاه تربيت مدرس و از کوهنوردان خیلی خوب دانشگاهی با وبلاگ صعود بالاتر از ۴۰۰۰ متر  به جمع وبلاگنويسان کوهنورد پيوست. برايشان آرزوي موفقيت دارم.

تو تاكسي به اخبار گوش ميكردم.... سد سيوند ساعت 15 و 40 دقيقه امروز پنجشنبه ،30 فروردين 86 با حضور جمعي از مسئولان كشور و مقامات وزارت نيرو، به طور رسمي آبگيري شد.... دلم ريخت. بالاخره تموم شد. كار خودشونو كردند. گاهي اين شعر از ذهنم رد ميشد:

كورش آرام گير در بستر

ملك ما بي تو گشت خاكستر

سد به روي تمدنم بستند

بي تمدن چه فرق با استر

و گاهي به یاد مردم محروم و زحمت كشي مي افتادم كه با اين سد زندگي شان متحول خواهد شد.

نميدونم بايد دلم به حال تمدن و تاريخ از دست رفته ام بسوزه يا كشاورزاني كه در عطش و بي آبي زمينهايشان ميسوزند. عقل و وجدان حكم ميكند زنده ها را دريابيم نه مرده ها را. شايد تعصب بيش از حد داشتن سر اين موضوع درست نباشه. هنوز نتونستم با خودم كنار بيام. فعلا كه رسول زرگر و طاها هاشمي تعهداتي را امضا كردند كه سازمان ميراث فرهنگي و گردشگري در بررسي سد هاي در دست مطالعه وزارت نيرو شركت كند،سد هاي در دست ساخت درياچه را مطالعه كند و  گفته اند : با تمام نيرو و امكانات و فناوري خود براي جلوگيري از وارد شدن كوچكترين خدشه اي به پاسارگاد اقدام مي كنيم و اجازه نمي دهيم براي آن كمترين حادثه اي رخ دهد.

..

  
نویسنده : آنا ; ساعت ۱٠:٥٢ ‎ق.ظ روز شنبه ۱ اردیبهشت ۱۳۸٦
تگ ها :