آناپورنا

وسیع باش..... و تنها..... و سربه زیر ..... و سخت

سرکچال

هفته پیش رفتم سرکچال. ساعت ۴:۳۰ از تهران راه افتادیم. ۶ از روستای سپیدستان آغاز راه کردیم. ابتدا فکر میکردیم با مشکل کم آبی مواجهه خواهیم شد چون  فقط زمستان به این منطقه آمده بودم و از وضعیت چشمه ها خبر نداشتم. خوشبختانه آب فراوانی در مسیر بود و مشکلی از این بابت نداشتیم. ساعت ۷:۳۰ به گوسفندسرا رسیدیم و کنار چشمه آنجا صبحانه خوردیم. کلا تو این برنامه تایم استراحتمون خیلی بالا بود.  یکساعت بعد حرکت کردیم و ۹:۳۰ به پناهگاه لجنی رسیدیم و  یال بالای پناهگاه را گرفتیم و رفتیم بالا.  این دفعه تصمیم گرفتیم تند تر بریم. نیم ساعته به قله سرکچال سه رسیدیم اما در عوض یکساعت استراحت کردیم.مناظر اطراف قله ها ی برج خلنو ها کلون بستک ازاد کوه و ... خیلی زیبا بود.

راهی قله اصلی سرکچال یک (۴۱۵۰) شدیم. فکر میکنم اونم بیست دقیقه طول کشید.

راه برگشت از شن اسکی بود و برای تجربه ای جالب. شن اسکی خیلی خوبی بود و در مدت زمان کمی به پناهگاه برگشتیم و بعد از ده دقیقه استراحت دو باره رسیدیم به جایی که صبح صبحانه خورده بودیم. ناهار شامل چهار نوع مختلف ماکارانی با طعم های مختلف و البته آشپز های حرفه ای!!!!!

بعد از ناهار هم از کوچه باغ ها برگشتیم به روستای سپیدستان. فکر میکنم ساعت ۶ بود. یعنی کلا برنامه ۱۲ ساعت طول کشید.

  
نویسنده : آنا ; ساعت ۱:۳٢ ‎ب.ظ روز سه‌شنبه ۳٠ امرداد ۱۳۸٦
تگ ها :

روز شمار صعود مشترك دماوند

..

سلام به دوستان و وبلاگنويسان عزيز

برنامه صعود دماوند طبق برنامه ريزي هاي قبلي به سرپرستي آقاي هاشمي اول و دوم شهريور ماه اجرا خواهد شد. از دوستاني كه پيرامون اين برنامه با ارسال كامنت ايميل و ...  ما را همراهي كرده اند تشكر ميكنم.

اسامي عزيزاني كه حضور خود در اين برنامه را قطعي اعلام كرده اند به شرح زير است:

آقايان :

فرشيد فاريابي ( وبلاگ سرود كوهستان)

حسين رضايي ( وبلاگ كوهنوشت  )

فرامرز نصيري ( وبلاگ كلاغها  )

عبدالله عزيزالهي (  وبلاگ تهران كوه )

احسان حسين نژاد ( وبلاگ نوپتسه  )

حسين سر افراز ( وبلاگ كليمانجارو   )

علی علییاری  ( وبلاگ تاريانا  )

حميد وطن خواه ( وبلاگ آوازهاي كوه  )

علي عبدالهي مطلق ( وبلاگ داغلار  )

حامد حصاري  (  وبلاگ من كوه تنهايي )

احسان بشيرگنجي ( وبلاگ برج سينا  )

رضا آموزگار (  سايت كوهنوردي )

فريبرز روزبهاني ( وبلاگ گروه همت شميران  )

بهنام عندليب ( وبلاگ بلک راک  )

احسان سالاروند (  وبلاگ کوهنوردی اشترانکوه )

داراب ( وبلاگ از ریشه ها تا میوه ها  )

مرتضي صالحي (  وبلاگ کلماتی از یک کوهنورد  )

فرشيد داوودي ( وبلاگ طنز کوه  )

كاظم حاج حسني ( وبلاگ ورزشی  )

قاسم فرهادي ( وبلاگ بالای ۴۰۰۰  )

مزبان حبيبي ( وبلاگ  )

حامد  دشتي زاده (  وبلاگ کوه دماوند )

ميثم كاوه ( وبلاگ گروه کوهنوردی عالیور  )

يوسف رستم كيا (  وبلاگ گروه کوهنوردی هفت خوان )

حسن اعتدال پور (  وبلاگ گروه کوهنوردی فراز شهرکرد )

علي اطاعت  ( وبلاگ پرواز را به خاطر بسپار  )

مجتبی مروج (  وبلاگ کوه نورد )

حامد منصوري  ( وبلاگ چنگ الماس  )

مردی از کوه ( وبلاگ یاران کوه)

دوستان خوبمون از وبلاگ انجمن كوهنوردان ايران

دوست خوبمون از وبلاگ انجمن كوهنوردي پلي تكنيك

و خانم ها:

شايد... (  وبلاگ جایی برای رسیدن )

ساجده كشميري ( وبلاگ سرپهنگی  )

فرشته خادمي (  وبلاگ لوتسه )

آنا فراهاني  (  وبلاگ آناپورنا )

و  آقايان محترم  رضا زارعی - شهرام كريمي -  مصطفي اعلايي  -  محمد سلامت –  رضا (گروه كارون) – آقاي جودكي -  ابراهيم (گروه محمد اوراز) -  هادي بهادري -  خانم سوسن – ليلا عباسي – اروين عزيزيان -  رضا فتحي  همچنان منتظر خبر اعلام حضورتان هستم !!

از صميم قلب براي آقايان حسن نجاريان خسرو جمشيدي – حسين نظر – عباس جعفري در سفري كه در حال حاضر در پيش رو دارند آرزوي موفقيت و سلامتي دارم و اميدوارم به برنامه صعود مشترك برسند.

سهيل –  سياوش يالپانيان  -  علي قادري و  اميد عزت پور اميدوارم در همه مراحل زندگي موفق باشيد از جمله سربازي !! سربازهاي خوبي باشيد. جاتونو دماوند خالي ميكنيم.

بيژن  و مليكاي عزيز. تولدتون مبارك. جاي شما هم اونجا خالي.

 ازبقيه دوستان كه اسمشون رو فراموش كردم لطفا در صورت تمايل به شركت در برنامه هر چه سريع تر نام و آدرس وبلاگ خود را براي من بفرستيد.  اين ليست همينجا آپ ديت خواهد شد.

ببخشيد پست بدي شد خيلي عجله اي نوشتم. تا دماوند...

  
نویسنده : آنا ; ساعت ٦:٤٦ ‎ب.ظ روز شنبه ٢٧ امرداد ۱۳۸٦
تگ ها :

علم کوه

چهارشنبه هفدهم مرداد 7:30 شب از تهران راه افتاديم. ترافيك سنگين كرج و جاده چالوس  همون اول راه خستگي از صبح سر كار بودن رو تو تنم دو برابر كرد. امروز هم مثل همه برنامه هام بلافاصله بعد از اداره با استرس كوله ام را برداشتم و راه افتادم. وقتي از برنامه برميگردم چهار پنج ساعت بعدش بايد سر كار باشم.  كوه واقعا من و زندگي انداخته!! چه ميشه كرد!! نميدونم چرا هيجان ديدن علم كوه و گرده آلمانها مثل سابق تو وجودم نبود. فكر كنم يه جاي كار ميلنگيد. بدون آمادگي جسمي و تجهيزات و از همه مهمتر بدون آمادگي ذهني راهي علم كوه شده بودم. احساسم بهم ميگه موفق نميشم. ولي بهش فكر نميكنم و خودمو ميسپرم به تقدير. 11 شب ميدون كلاردشت رستوران آرش چلو كبابي تو رگ ميزنيم و ميريم رودبارك . خيلي شلوغ بود بالاخره جايي براي خواب پيدا ميكنيم. ما با دو ساعت تاخير از گروه و جدا از اونها از تهران حركت كرده بوديم حالا تو رودبارك هم پيداشون نكرديم. قرارمون علم چال بود و قرار شده بود كه با گروه بريم گرده.

پنجشنبه 9 صبح از ونداربن راه افتاديم. هوا گرم بود و كفش هايي نويي كه اولين بار بود ميپوشيدم  همون اول راه پشت پامو زد. كفش ديگه اي نداشتم كه بپوشم و وقت اينكه برم از كسي كفش بگيرم نداشتم. با چسب برق پشت پامو بستم و يك دستمال سر كردم تو كفشم و سعي كردم اصلا بهش فكر نكنم. ظهر رسيديم سرچال. دو سه ساعت استراحت و ناهار. بارون مي اومد و تا قطع شدن بارون صبر كرديم. پناهگاه از جمعيت در حد انفجار بود. ساعت 6 بعد از ظهر همه وسايل و جمع كرده و رفتيم علم چال. هوا گرفته و سرد تقريبا غروب شده بود كه به پناهگاه خرابه رسيديم. بچه هاي گروه اونجا بودند نزديك اونا چادر و برپا كرديم. رفتم به طرف كمپ اراكي ها و از ديدن همشهري هام كلي خوشحال شدم. كمپ اراكي ها رو مفصل توضيح ميدم اما اول از صعود  خودمون بگم. برنامه گرده كنسل شد و از تيم فقط دو نفر قرار شد برن گرده . حتي قبول نكردند كه ما همراه اون دو نفر صعود كنيم و گفتند صعود كرده اي بايد باشه. هيچ تيمي قصد گرده نداشت يا ديواره يا سياه سنگها. طناب هم كسي نداشت بهمون بده. من و همنوردم كه به اميد اين تيم هيچ وسيله فني نياورده بوديم حسابي رو دست خورديم. خيلي ناراحت بودم بيشتر به خاطر اون كه خيلي ذوق گرده رو داشت. وگرنه من كه قبلا  دو بار صعود كرده بودم. قسم خوردم تمام تلاشم و بكنم كه بفرستمش بره . شب مغموم و ناراحت خوابيديم. تا صبح خواب گرده و ميديدم و اينكه دارم با تبر يخ و فري سلو صعود ميكنم. بدون طناب و ابزار!! چند بار هم پرت شدم. همنوردم داشت سنگ سماور و صعود ميكرد و من حمايتش ميكردم كه سنگ آهسته لغزيد و از اون بالا افتاد زلزله شد طناب پاره شد من خودمو به يه سنگ چسبونده بودم و جيغ ميزدم اما همنوردم همراه تخته سنگها له شد و رفت ته دره وااااااااي !! كابوس خيلي بدي بود.

جمعه صبح بي انگيزه ترين آدم هاي علم چال بوديم. همنوردم تو كيسه خواب غلط ميزد و با ناراحتي ام پي تري گوش ميداد. عذاب وجدان داشتم. بيرون چادر رو سنگ نشسته بودم. پاهامو آويزون كرده بودم و جنب و جوش كوهنوردا رو ميديدم. مسير سياه سنگها ترافيك شده بود از دور يك صف طولاني!!  از مسير سياه سنگها متنفر بودم. داشتم به سياه كمان و چالون فكر ميكردم و اينكه خط الراسي صعودش كنم كه از چادر بغلي صداي دو تا كوهنورد شر و شيطون شنيدم كه داشتند اسلينگهاشونو ميشمردند. فهميدم كه دارن ميرن گرده . گوشامو تيز تر كردم. ياد قسم ديشبم افتادم بايد كاري ميكردم و ياد حرف همنوردم كه گفته بود ديگه حق نداري به خاطر وسيله و گرده رفتن التماس اين و اونو بكني. من كه اسمش رو التماس نميزارم. آخرين تيرم و رها كردم و باهاشون حرف زدم. خيلي خوش شانس بوديم چون يكي از اونا خيلي مصمم به صعود بود و اون يكي اصلا حال و حوصله نداشت و قرار شده بود اين يكي تنهايي بره گرده. سريع پيشنهاد دادم كه با همنورد من كرده اي صعود كنه و اونم از خدا خواسته قبول كرد. اومدم دم چادر. از كيسه خواب كشوندمش بيرون و سريع كمكش كوله رو جمع كردم و براش كفش گرفتم (راستي يادم رفت بگم اين همنورد خل و چل بنده با صندل اومده بود علم چال و ميخواست با صندل صعود كنه كه رفتم براش يه اسپورتكس گرفتم از اراكي ها)

چهار تايي شانه كوه و تراورس كرديم و رفتيم اول مسير گرده. بچه ها آخرين وصيت هاشونو كردند و رفتند. هر دو شون اولين بار بود ميرفتند گرده كسي هم تو مسير نبود. اما خيالم راحت بود چون هر دو سنگنورداي خوبي بودند. يكي شون قبلا لهستاني هاي 52 و 48 و فرانسوي ها رو صعود كرده بود. ساعت 9:30 وقتي رفتند نفس راحتي كشيدم و به تماشاي تلاش اونايي كه تو ديواره پايين قيف بودند نشستم. ديشب هم تو ديواره بيواك كرده بودند هر چي انرژي داشتند تحليل رفته بود چون تو اون نيم ساعتي كه داشتم نگاهشون ميكردم يك متر هم جابجا نشدند. ساعت يازده شده بود و داشتم از گرسنگي ميمردم. چشام سياهي ميرفت. به همين دليل هم موقع برگشت به چادر تعادلم و از دست دادم و زانوم خورد به سنگ و تركيد!! خيلي دردش شديد بود. با بدبختي خودمو رسوندم به چادر. ديگه گرسنگي از يادم رفت. كيسه خوابم و پهن كردم و تا 4 بعد از ظهر خوابيدم.  پامو به زور خم و راست ميكردم. ضعف منو گرفته بودم و همش دلم ميخواست بخوابم. ساعت پنچ چادر و مرتب كردم. و رفتم بيرون ديدم هوا ابريه . گفتند تگرگ هم اومده بود مه و رعد و برق كه من اصلا نفهميدم. بالا مه بود. رفتم پيش همشهري هام و كلي كيف كردم از اين همه تلاش و همت و همكاري گروهي شون. با سنگنورداي خفني آشنا شدم. يكي شونو صدا ميكردند ارباب. چون سه بار مسير 48 رو طبيعي صعود كرده و بقيه. آقاي جواهرپور دكتر كيوان آقاي نجاريان و خيلي هاي ديگه كه افتخار ديدنشون تو علم چال پيدا كردم. نشستن پاي خاطرات هيجان انگيز سنگنوردا اونم با اون شيطنتي كه تعريف ميكردن برام خيلي شيرين و جالب بود اصلا نفهميدم كي شب شد. ساعت ده بود و از تيم دو نفر گرده خبري نبود. بچه هاي ديواره هم برگشته بودند و كمپ اراكي ها شلوغ بود يه دفعه يه جونور سياهي محكم زد به پشتم و جلوي پام ولو شد رو زمين.  خوب كه نگاه كردم ديدم همنوردمه. گفت كه 6 بعد از ظهر صعود كردند و اون يكي بالا تو مسير سياه سنگها مونده و بيواك كرده و فردا برميگرده پايين چون سرعتش تو پايين اومدن خيلي كم بود و نميتونست سريع برگرده پايين. همنوردم ميگفت صعودش هم همينطور بود با اينكه خيلي فني و كار درست بود اما آدم اسلو موشني بود.  اما كارشون خيلي درست بود . روز قبلش كه آقاي نجاريان گرده و صعود كرده بود گفت مسير يخزده است و ايشون با تبريخ مسير و كمي تا قسمتي باز كردند. بچه ها گرفتار رعد و برق شده بودند. نميدونم چرا هر جا اين همنورد بداقبال من ميره صاعقه هم دنبالش ميره. اما اين دفعه خيلي خطرناك تر بود چون كلي وسيله فلزي همراهشون بود و راه فرار هم نداشتند. ميگفت سرمو ميگرفتم بالا وييييييييززززززز صدا ميداد پايين كه ميگرفتم صدا قطع ميشد. خيلي خسته بود. املت درست كردم كه هم صبحونه مون بود هم ناهار هم شام. شب تا صبح بارون اومد . زير چادر خيس خيس شده بود. حيف نميشه آسمونو مثل ديشب تماشا كنم. يادش به خير ديشب كه از ديدن اون همه ستاره تو تاريكي آسمون وحشت كردم!!!

شنبه 4:30 صبح. زمين خيس خيسه!! از چادر اومدم بيرون چه هوايي !!!   ديواره در مه فرو رفته . همه خوابند. چه سكوتي! حيفم اومد برگردم تو چادر و چشممو از اينهم زيبايي ببندم. قدم زنان رفتم تا رسيدم به يخچال و رفتم تا پاي ديواره. خورشيد هم از بين دو كوه  چالون و سياه كمان بالا اومده بود. ام پي تري رو خاموش كردم و كف يخچال دراز كشيدم . برف به صورتم ميخورد و همزمان خورشيد گرمش ميكرد. غرق در لذت بودم. علم كوه آرام و مهربون بود. هر چند دقيقه برميگشتم و ديواره بلند را نگاه ميكردم.  اين دفعه نشد كه صعود كنم. اما مهم نيست. مهم اينه كه  تا اينجا اومدم و الان زير پاش نشستم و ميتونم از نزديك باهاش درد و دل كنم. از دور جنب و جوش كوهنوردا رو ميديدم كه از خواب بيدار شدند. برگشتم به كمپ. برف گرفت. همه برنامه هاشونو كنسل كردند. جمع كرديم و برگشتيم سرچال. ناهاري خورديم و با دوستاي خفن سنگنوردمون كه تو اين برنامه آشنا شديم اومديم رودبارك. مسير كشتي سنگ تا گوسفندسرا رو تنها اومدم تو مه غليظ . چه كيفي داشت. چه رودخونه اي . هيچوقت فراموش نميكنم. تو قرارگاه هم دفتر يادبود را امضا كرديم و مختصري از گزارش چهارنفره مان را نوشتيم. تو كلاردشت بستني ميوه اي اختتاميه برنامه بود و بعد يكراست اومديم تهران.

رنگین کمان پس از بارندگی

آقای اسلوموشن

  
نویسنده : آنا ; ساعت ۳:٤٧ ‎ب.ظ روز چهارشنبه ٢٤ امرداد ۱۳۸٦
تگ ها :

سومين صعود مشترک وبلاگنويسان

دعوتنامه سومين صعود مشترك

جهت هماهنگی با شماره تلفن ۰۹۱۲۳۲۵۳۱۷۷ تماس بگیرید

دوستان عزیز لطفا از طریق کامنتینگ این وبلاگ یا ارسال ایمیل به آدرس a_mountainer@yahoo.com  و یا تماس با شماره تلفن مذکور شرکت در این برنامه را با ذکر نام و شماره تلفن خود  اعلام فرمائید.

.....................................

با تشکر از آقایان فرشید فاریابی - حامد حصاری - علی مطلق - حمید وطن خواه  و سایر دوستان وبلاگنویس که جهت هماهنگی  اجرای این برنامه تا کنون زحمت کشیده اند.

  
نویسنده : آنا ; ساعت ۳:۱۸ ‎ب.ظ روز یکشنبه ۱٤ امرداد ۱۳۸٦
تگ ها :

آقاي فريديان تبريك !

 کاظم فریدیان  به عنوان اولین کوهنورد ایرانی دویست و پنجاه و  ششمین   صعود را بر روی سر سخت ترین و سرکش ترین کوه دنیا  کی۲ با موفقیت انجام داد.

 این پیروزی غرور آفرین یک پیروزی ملی است نه برای باشگاه دماوندی ها نه برای کوهنوردان بلکه برای همه ایرانی ها

 آقای فریدیان این موفقیت بزرگ را به شما تبریک میگویم.

                         

 به منظور استقبال شایسته از قهرمان کوهنوردی کشورمان ستاد استقبال در باشگاه دماوند تشکیل شده است و از کلیه دوستان دعوت میشود در صورت امکان با این ستاد همکاری کنند.

....................

 جناب آقای صبور! وبلاگ آناپورنا آمادگی خود را برای هر گونه همکاری در این زمینه اعلام میدارد.

...................

  

نویسنده : آنا ; ساعت ٩:٤۸ ‎ق.ظ روز چهارشنبه ۱٠ امرداد ۱۳۸٦
تگ ها :

دماوند و صاعقه

هیچوقت فکر نمیکردم روزی در معرض خطر جدی رعد و برق قرار بگیرم اون هم در ارتفاع ۵۰۰۰ متری!! حالا که خوب بررسی میکنم میبینم تمام خاطرات پر استرس کوهنوردی من مربوط به قرار گرفتن در شرایط مستعد صاعقه بوده است. چهارشنبه بعد از ظهر دو ساعت از اداره مرخصی گرفتم زودتر اومدم خونه کوله ای که دیشب بسته بودم برداشتم و رفتیم رینه. ساعت ۸ شب با کوله های ۱۸ کیلویی از گوسفندسرا حرکت کردیم. واقعا نفس گیر بود. ۱۱:۳۰ شب به بارگاه رسیدیم. اونقدر خسته بودیم که توان چادر زدن نداشتیم. داخل پناهگاه همه خواب بودند. یه جای نه چندان مناسب دم در پیدا کردیم و خوابیدیم. صبح همنوردم که خیلی وقت بود تو ارتفاع نیومده بود حال مساعدی نداشت به همین دلیل با چند ساعت تاخیر ۱۰:۳۰ صبح تمام وسایل رو جمع کردیم و به سمت قله به راه افتادیم. برنامه مان این بود که یک شبمانی روی قله داشته باشیم و فردا با کوله حمله به سمت پناهگاه سیمرغ رفته و دوباره صعود کنیم!!! میدونستیم یکنفر ۱۵ روزه که تو کاسه قله چادر زده ( آقا رضا) و آقای باقر پور میگفت از وقتی رفته اون بالا بست نشسته هوا دگرگون شده و همش بارون میاد. کلا این چند روز از نیمه های شب تا صبح ساعت ۹ هوا صاف بود و بعد از اون مه و بعد از ظهر بارندگی. موقعی که ما راه افتادیم آفتابی بود بعد مه شد سرد شد نم نم بارون اومد . دماوند هم خیلی دلش میخواست روی ما بچه پررو هارو کم کنه یا شاید کار دعا های آقا رضا بود که دوست نداشت کسی بره تو قله و خلوت تنهاییش رو بهم بزنه!! دماوند هر لحظه شرایط رو برای ما بدتر میکرد ولی ما عین خیالمون نبود. دستهام از سرما بی حس بود. آبشار رو رد کرده بودیم. سه ساعت و نیم بود که صعود میکردیم. تقریبا تمام کسانی که امروز قصد قله کرده بودند برگشتند.  دوباره قله خودی نشون داد و تگرگ فرستاد به درشتی یک نخود. ولی ما به دماوند میخندیدم که هر کاری بکنی ما امشب روی قله میخوابیم. ده دقیقه بی خیال تگرگ ادامه دادیم اما بارش اونقدر زیاد شد که مجبور شدم برای پوشیدن کاپشن گورتکس کوله رو در بیارم. کاپشن و پوشیدم در عرض چند ثانیه همه جا سفید شد. میخواستم کوله رو بندازم پشتم و راه بیفتم که رعد و برق مهیبی زیر پامو خالی کرد.  انگار کنار گوشم بمب ترکوندند. صدای وحشتناکی داشت که قابل توصیف نیست. سریع کوله و باتوم ها را از خودم جدا کردم. دوستم که برای درآوردن بادگیرش اول مجبور شد کپسول گاز رو برداره به گفته خودش انگار برق داشت و همه چیز صدا ی جیز جیز !! میداد! همون لحظه رعد و برق بعدی با شدت بیشتر نزدیک ما به زمین برخورد کرد. دوستم فریاد بلندی کشید و کوله با وسایلش پخش زمین شد. هر چی تو دستش بود پرت کرده بود. بادگیرشو پوشید و  دوید. انگار وسط جهنم بودم با تمام استرسی که داشتم کوله ها رو جمع کردم و کشیدم زیر یک سنگ بزرگ و منم د فرااااااااااااااااااار !!  هر ده ثانیه میزد نمیدونم اسمشو صاعقه بزارم یا رعد و برق اما واقعا کوه میلرزید و قلوه سنگها زیادی از بالا میریخت. یکی از اون رعد و برق ها درست کنار من خورد. خوردم زمین. درد شدیدی در بازوی چپم احساس میکردم که مطمئنا به علت زمین خوردن نبود. دردی که بعدا تا پشت گردنم کشیده شد. در شرایط بحرانی بودم نمیدونستم بهترین راه کدومه. پناه گرفتن زیر یک سنگ ؟ ارتفاع کم کردن؟ از دره ها و بین دو یال فرود آمدن؟ حالا این دماوند بود که پیروزمندانه به ما میخندید!!

سنگ مناسبی برای پناه گرفتن پیدا نکردم ضمن اینکه با همنوردم به توافق نمیرسیدم او هم بشدت ترسیده بود. باید اونم متقاعد میکردم که ما داریم بهترین کار رو انجام میدیم.  به مغزم فشار می آوردم تا مقالاتی که درباره صاعقه خونده بودم رو بیاد بیارم. چهره شیرین و محمد سعادتی همش جلوی نظرم بود حس میکردم قربانی بعدی من هستم. از وسط یک دره مانند سریع فرود آمدیم و در عرض بیست دقیقه از ارتفاع ۵۰۰۰ رسیدیم به بارگاه.

باورم نمیشد که زنده ام ضمن اینکه دست چپم خیلی درد میکرد و تقریبا از کار افتاده بود.  غروب پنجشنبه است. با حسرت سنگ مثلث رو نگاه میکنم. قرار بود امشب روی قله چادر بزنیم اما حالا خیس و خسته توی بارگاه سوم هستیم و همه وسایلمون هزار متر بالاتر از ما !!!

دوستان همشهریمون به دادمون رسیدند و قبل از اینکه برن پایین چادر دو کیسه خواب و دو زیر انداز با مقداری بیسکوئیت و عسل برای ما گذاشتند و رفتند. خیلی با معرفت بودند.  اما ما شب نسبتا سختی را سپری کردیم. بدون گاز هدلامپ ساعت لباس خشک اضافه و مهمتر از همه غذا !! ساعت ۳ بامداد بود و من از ضعف و گرسنگی خوابم نمیبرد. رفتیم تو پناهگاه چند نفری بیدار بودند. کما بیش همه ماجرای ما رو میدونستند. خلاصه با کمک های مردمی شامل یک بطری آب یک جفت دستکش نازک مقداری حلوا و یک رانی و ساندیس صبحونه نخورده ساعت ۴:۴۵ از بارگاه به راه افتادیم. هوا صاف بود. با ریتم نسبتا تندی حرکت میکردیم و از تمام گروه ها جلو زدیم چون نگران کوله هایمان بودیم. یکساعت و چهل و پنج دقیقه بعد به آبشار رسیدیم. کوله ها سر جاش بود. فقط روش حسابی برف نشسته بود. دستکش و موبایل و دوربین و باتوم و برداشتیم و مثل قحطی زده ها یه چیزی خوردیم و به صعود ادامه دادیم. آفتاب هم در اومده بود. تپه گوگردی رو به آرامی طی کردیم. گاز گوگرد با چه قدرت و عظمتی فوران میکرد. و امکان صعود  به قسمت جنوبی کاسه وجود نداشت.به همین دلیل آن را دور زدیم و از سمت شمالی به قله رسیدیم. ساعت ۸ صبح بود و من محو تماشای دودکش  زیبای گوگردی!!!

بعد نیم ساعت برگشتیم پایین. کوله ها رو برداشتیم و از برفچال سمت راست به سمت بارگاه فرود آمدیم. حالا دو نفری دو تا چادر داشتیم و چهار تا کیسه خواب و چهار تا زیر انداز. با بدبختی توی دو تا کوله جاشون دادیم و برگشتیم گوسفند سرا.

 در حاشیه برنامه:

ماشین یکی از کوهنوردان متاسفانه تو گوسفند سرا یهو منفجر شد و آتش گرفت علتش و سوراخ بودن باک بنزین اعلام کردند.

مجسمه صیاد شیرازی قرار بود جمعه بعد ازظهر با قاطر و فرداش توسط کوهنوردان بسیجی به قله انتقال پیدا کنه. این چند روز گروههای بسیجی بیشماری را در راه دیدم همینطور ماشین های نزاجا هلی کوپتر نیروی هوایی و نیروی انتظامی که همه به خاطر این مجسمه اومده بودند. احتمالا مسیر جنوبی دماوند مثل کلک چال تهران خواهد شد!  یکی از بسیجی ها میگفت از این به بعد این نماد صعود به قله دماونده. هر کی با این مجسمه عکس بگیره یعنی قله رو صعود کرده؟!!!!!!!!!!!!  هر چی فکر کردم ارتباط بین قله دماوند کوهنوردی و صیاد شیرازی رو پیدا نکردم!!

خبر بعدی سقوط هلی کوپتر نظامی بود . خلبان قبل از سقوط بیرون پریده و دچار شکستگی دست شده اما این سقوط تلفات جانی نداشته .

  
نویسنده : آنا ; ساعت ۱٢:۱٠ ‎ب.ظ روز یکشنبه ٧ امرداد ۱۳۸٦
تگ ها :

نتيجه نظرسنجی

سایه دماوند بر سطح دشت لار

عکس از وبلاگ داغلار آقای علی عبدالهی مطلق

 با سلام خدمت دوستان عزيز. ابتداي صحبتم عذرخواهي مرا به جهت تاخير در اعلام نتايج نظر سنجي بپذيريد. همانطور كه همه ميدانيد به علت هك شدن سايت پرشين بلاگ امكان دسترسي به وبلاگ و بررسي نظرات عزيزان را نداشتم.

در وهله دوم از تمام همنوردان و دوستان به خاطر شركت در نظر سنجي و ارائه پيشنهادات ارزنده شان تشكر ميكنم.

با توجه به نظر سنجي  و با همفكري دوستان مقرر شد صعود مشترك وبلاگنويسان به قله دماوند در تاريخ سي و يكم مرداد٬ يكم و دوم شهريور ماه  سال جاري برگزار شود.

..

از همه وبلاگنويسان و دوستان عزيز دعوت ميكنيم در اين برنامه شركت نمايند.   

متن دعوتنامه اصلي برنامه متعاقبا اعلام خواهد شد.

..

با تشكر .

  
نویسنده : آنا ; ساعت ۳:٤٧ ‎ب.ظ روز سه‌شنبه ٢ امرداد ۱۳۸٦
تگ ها :

دومين اردوی هيماليا نوردی بانوان

پنجشنبه و جمعه هفته گذشته در ارتفاعات دماوند دومین اردوی هیمالیا نوردی بانوان در راستای تحقق برنامه های برون مرزی سال جاری فدراسیون  برگزار شد.

من به شخصه از ادامه اردو ها و اعزام تیم نا امید شده بودم و همچنین به خاطر شروع فصل امتحانات که از خرداد تا هفته گذشته ادامه داشت فرصت اجرای یک برنامه خوب و تمرین نداشتم. فکر میکنم بقیه هم کم و بیش شرایط منو داشتند.

صبح زود من و فرشته و رویا دربست گرفتیم و رفتیم  قرارگاه پلور. ثبت نام  کردیم. وسایل چک شد. آقای نوری برای ما صحبتهایی راجع به منطقه و قله ای که قرار بود تیم اعزام شود داشت و چند دقیقه ای پرسش و پاسخ کوهنوردان و مربیان.

بعد با نیسان تا گوسفند سرا رفتیم. هوا مه آلود بود .  فاصله ده متری دیده نمیشد چه رسد به قله! شماره ها را به کوله ها نصب کردیم و به راه افتادیم. ساعت ۱۱ صبح.

از همان ابتدای راه ریتم تند (سر قدم پروین رضایی) و کوله های فوق العاده سنگین سختی و جدیت این برنامه رو به ما ثابت کرد و چند تا از بچه ها عقب افتادند و یکنفر انصراف داد و برگشت.

از رودخونه دوم به بعد از مه خارج شدیم حالا ابرها زیر پای ما بود و قله درخشان بالای سرمان. هوا چندین درجه گرمتر شد. در کل مسیر گوسفندسرا به بارگاه سه تا استراحت یک دقیقه ای و یک استراحت نیم ساعته داشتیم. در کل این قسمت تا بارگاه با وجود سنگینی بارها  نفس گیر بود و برایم جالب بود اکثر بچه ها در شرایط ایده آلی بودند و  تیم با سرعت خیلی خوبی حرکت میکرد.

بعد از ظهر به بارگاه رسیدیم چادر ها را برپا کرده و مشغول استراحت شدیم. از ساعت ده شب بارش باران شروع شد. قرار بود ساعت ۲ حرکت کنیم برای همین ۱ بیدار شدیم و کوله حمله ها را که دیشب بسته بودیم چک کردیم. چادر تمیز کرده و رفتیم توی صف. باران نم نم میبارید. دقیقا راس ساعت ۲ تیم حرکت کرد. به سرقدمی آقای علیمحمدی. ریتم ملایم و فوق العاده ایشان باعث شد تا یک ساعت و نیم بدون حتی یک ثانیه استراحت صعود کنیم. اصلا احساس خستگی نمیکردم. عالی بود. هر چه بیشتر ارتفاع میگرفتیم هوا سرد تر و بارش برف بیشتر میشد. در ارتفاع ۴۹۰۰ متری کمی بالاتر از آبشار هستیم و برای اولین بار استراحتی طولانی میکنیم. هوا روشن شده اما مه آلود همراه با بارش برف و کاملا گرفته و سرد است. باورم نمیشه وسط تابستون همچین هوایی!! همه قبول داشتند شرایط کاملا زمستونی بود.

موقع استراحت من یکی به دستکش هام و کلاه اضافه کردم و آماده که آقای نوری دستور بازگشت دادند. با اینکه نقطه های آبی تو آسمون داشت کم کم نمایان میشد ولی ما درست زمانی که هوا داشت صاف میشد برگشتیم. خب هدفمون صعود قله نبود و همین که در شرایط دشوارتری صعود کردیم کافی بود. ساعت ۸ صبح به چادرهایمان رسیدیم. صبحانه را خورده و چادر ها جمع میکنیم و راس ساعت ۱۱ به سمت گوسفند سرا به راه می افتیم. تیم های زیادی  که اکثرا خانم هم هستند در حال صعود میباشند. ساعت ۱ گوسفند سراییم و باز وسط مه فوق العاده غلیظ !! طوری که آقای علیمحمدی توصیه میکند عینکهای آفتابی را از چشم برنداریم. 

به پلور بازمیگردیم. برنامه تمام شده است. اما تا تهران هنوز چند ساعت راه مونده!!  

  

نویسنده : آنا ; ساعت ۱٠:٥٤ ‎ق.ظ روز سه‌شنبه ٢ امرداد ۱۳۸٦
تگ ها :