آناپورنا

وسیع باش..... و تنها..... و سربه زیر ..... و سخت

دماوند شمالشرقی
نویسنده : آنا - ساعت ۱:٤٤ ‎ب.ظ روز چهارشنبه ٢۸ شهریور ۱۳۸٦
 

يكي دو هفته به شروع پاييز نمانده كه سرانجام موفق شدم در روزهاي پاياني تابستان 86 يكي ديگر از اهداف كوهنوردي ام يعني صعود دماوند از جبهه شمالشرقي را محقق كنم. برنامه اي كه دو هفته پيش ناكام مانده بود.

چهارشنبه 21/6/86 بعد از ظهر در ترمينال شرق گردهم مياييم. آشنايي با انسانهاي جديد برايم جالب بود درست مثل صعودم كه از مسيري متفاوت انجام ميشد و به همان اندازه برايم تازگي و جذابيت داشت. غروب رسيديم  به محلي به نام دريوك در جاده هراز. از اتوبوس پياده شديم . آقاي صالحي با كمي تاخير سراغمان آمد. با حركت نيسان آوازهاي سرخوشانه بچه ها بلند شد. آسمان ستاره باران بود و ماشين درميان هياهو وشيطنت بچه ها و با گذر از روستاهاي حاجي دلا ميان ده و ناندل به محلي به نام گردنه سررسيد. شب آرامي را آنجا سپري كرديم و قشنگترين قسمت برنامه مراسم جشن تولد سرپرست برنامه بود و معرفي بچه ها و صحبت هاي صميمانه ! طوري كه اصلا متوجه گذر زمان نشديم.  

پنجشنبه 22/6/86 ساعت 6:40 صبح از گردنه سر به راه افتاديم. هرچه بالاتر ميرفتيم گام هايمان استوارتر و دل ها مشتاق تر براي ديدن مسير زيباي شمالشرقي و پناهگاه تخت فريدون كه به قول يكي از دوستان مرتفع ترين پناهگاه  كوهستاني ايران بود. ساعتي استراحت و صبحانه اي دلچسب و ادامه مسير و باز هم تلاش كردن عرق ريختن و نفس عميق كشيدن و ادامه دادن. دماوند با ابهت اين تلاش ما را نظاره گر بود. ساعت حدود 12 به تخت فريدون رسيديم. اما هوا آنقدر خوب است كه همه بيرون پناهگاه مينشينند . حتي دو نفر كيسه خوابي پهن كرده و زير آفتاب به خواب شيريني ميروند. داخل و پيرامون اين پناهگاه پر از زباله است. نميدانم آخرين گروه هايي كه درپناه سايه اش استراحت كرده اند و از مواهبش استفاده با چه تفكري آن را همانطور رها كرده و بازگشته اند!! ساعتي بعد با همكاري بچه ها پناهگاه كاملا تميز شد. شايسته آنچه بايد باشد!.  پس از خوردن ناهار همه دوستان براي هم هوايي عازم شدند. و از خير بردن من ناتوان گذشتند تا فرصتي داشته باشم و بيشتر استراحت كنم. مدتي اطراف پناهگاه  به تماشا و تفحص مشغول بودم كه با شنيدن صداي عجيبي شبيه صداي حيوانات وحشي!! تصميم گرفتم به پناهگاه برگشته و آنجا منتظر دوستانم بمانم. 5:30 بعد از ظهر تيم هم هوايي به سلامت برگشت. آنها هم آن صدا را شنيده بودند و پرنده هاي درشت هيكل ديده بودند كه با ديدن عكسشان هم سر در نياوردم چه موجوداتي هستند.... شب پس از خوردن سوپي خوشمزه ساعت 9 خوابيديم و 2 نيمه شب بيدار شديم.

جمعه 23/6/86 صبحانه اي خورده و تيم هفت نفره با آمادگي و روحيه اي خوب از پناهگاه خارج شدند. يكنفر ماند و از آمدن صرفنظر كرد. چون به قول خودش ميخواست با استراحت بيشتر و فشار كمتر از كل برنامه لذت بيشتري ببرد و صعود به قله را به زماني ديگر موكول كند كه آمادگي كامل آنرا داشته باشد. اين تصميم گيري منطقي او كه با كمك و راهنمايي سرپرست اتخاذ شد درس بزرگي براي همه بود. 3:20بامداد از تخت فريدون به راه مي افتيم. آسمان پرستاره نسيمي بسيار ملايم  و هوا گرم تر از حد تصور ما بود. كم كم و با اوج گرفتن ما فلق بيدار ميشود. افقي وسيع درپس زمينه بنفش رنگ آسمان متولد ميشود و بالاي سرش ستاره اي درخشان كه منظره اي بديع را بوجود آورده بود و بديع تر از آن شكفتن گل نارنجي خورشيد در آسمان هفت رنگ!! حيف كه مجبور بودم به آنهمه زيبايي و عظمت پشت كنم چون ميبايست صعود ميكردم. پا به پاي همنوردان در فضايي كه از بوي دماوند و ترانه هايش  و خاطره هاي دور آكنده بود بالا ميرفتم. هوا كاملا روشن شده بود به قسمت هاي سنگي رسيديم كه دو ساعته طي شد و سپس بام برفي آخرين قسمت از مسير بود كه آنهم يكساعت به طول انجاميد. شدت باد صفر. هوا آفتابي و آسمان بدون حتي لكه كوچكي ابر!! جز استثنايي ترين شرايط آب و هوايي دماوند بود. ساعت 8:20 صبح پس از 5 ساعت همگي به سلامت به قله رسيديم. عده اي از تپه گوگردي در حال صعود بودند. قله جنوبي هم  همچون پناهگاه تخت فريدون با تلمبار شدن پلاكارد ها پرچم ها و زباله ها چهره اي نازيبا به خود گرفته بود و در ميان انبوه اين زشتي ها مجسمه شكسته شده اي در وهله اول جلب نظر ميكرد. حتي به بيني مجسمه هم رحم نكرده بودند. كار كي بود خدا ميدونه ولي اگه دستم بهش برسه !! .... يكساعت روي قله بوديم و سپس از همان مسير راه بازگشت را پيش گرفتيم. دره و يخچال يخار در سمت راستمان خودنمايي ميكرد و وسوسه صعودش قلقلك مان ميداد. آرام آرام و پس از سه ساعت به پناهگاه رسيديم. استراحتي كرده و همگي ساعت 3:30 بعد از ظهر به سمت پايين و گزنك  به راه افتاديم . مسيري زيبا كه با سنگهاي سبز و نارنجي و قرمز و سياه و زرد نقاشي شده بود. شن اسكي يكي از مزيت ها ياين مسير بود كه باعث شد در مدت كوتاهي چندصد متر ارتفاع كم كنيم. سمت راستمان يخار و رودخانه اي صدايش از پايين دست ها به گوش ميرسيد و سمت چپمان هم قله هاي منار و مازيار قد علم كرده بود.  هوا رو به تاريكي ميرفت و چراغ هاي روستا ازدور سو سو ميزد. ساعتي بعد.... هوا كاملا تاريك شده و تيم با سرعت در حال طي كردن مسير پاكوبي است كه گه گاهي ناپديد ميشود. قسمتي از مسير بر اثر رانش زمين از بين رفته بود. ناگهان پاكوب خاكي به تخته سنگهاي بزرگ و منفك تبديل شد. ديگر مسيري وجود نداشت. مدتي سردرگم بوديم وهيجان زده از اينكه گم شدن در كوه را هم تجربه ميكنيم. فكر كنم تجربه بدي نباشد!! بچه هاي با همت در آن تاريكي مشغول مسيريابي بودند و ما ستاره ها را ميشمرديم و هيچكدام حتي ذره اي نگران و ناراحت نبوديم. دو ساعتي طول كشيد تا مسير اصلي پيدا شود. ده ها متر بالاتر از جايي كه بوديم.  با وجود خستگي و تشنگي فراوان به راه خود ادامه داديم. حقيقاتا توانايي و دقت سرقدم درپيدا كردن راه در قسمت هاي گنگ مسير قابل تقدير بود. به كوچه باغ هاي روستا رسيديم. درختان پرشاخ و برگ در دل تاريكي محض و تابش نور هدلامپ ها در لابه لاي درختان فضايي وهم انگيز ايجاد ميكرد. ساعت يازده شب زماني كه اكثر روستائيان  در خانه هايشان خواب بودند هشت كوهنورد خسته تشنه گرسنه خاكي و خواب آلود!! وارد كوچه پس كوچه ها شدند و با راهنمايي مردم مهربان  و مهمانواز درب مسجد روستا براي پذيراي و اسكان ما باز شد. بعد از دو روز و دو شب  خواب راحتي كرديم .

شنبه 24/6/86 صبح زود به راه افتاديم اي كاش فرصت گردش درروستا را داشتيم. هوا عالي بود.  مسير گزانه تا گزنك و جاده را پياده طي كرديم. با يك مشورت گروهي تصميم گرفتيم به جاي تهران بر عكس آن برويم يعني شمال. يك روز ديگر به برنامه مان اضافه شد. همه خوشحاليم چون  يك روز بيشتر با هم هستيم و خاطره هاي بيشتري به سفرمان اضافه ميكنيم  خصوصا وقتي آن خاطره ها به رنگ آبي دريا باشد. ... وقتي خورشيد درست وسط آسمون و پشت ابرها پنهان بود چشم هاي تيره ام موازي شد با افق روشن دريا !! دريا نا آرام بود ميخروشيد و خودش را به ساحل ميزد انگار ميخواست به من برسد و مرا ببلعد و ببرد همانطور كه  من دوست داشتم به دريا بزنم و تا انتها بروم. اما ... كنارش نشستم و برايش ازديروز و پريروز گفتم. از بلندترين نقطه اين خاك!! و سلامش را رساندم و او هم از فرو ترينش.

.... زمان در خواب و دريا قصه پرداز..    ..خيالم در بلندي هاي پرواز...

 براي ناهار خانه يكي از دوستان فريدون كناري مهمان بوديم. بنده خدا صاحبخانه روزه بود و ما هم هر چند وقت  يادمان ميآمد كه ماه رمضان است!! ما هنوز در دنياي خودمان بوديم. بايد زودتر به شهر و ديار خود برگرديم. بعد از خداحافظي با دريا به ترمينال رفته  و نيمه شب به تهران رسيديم.

.......


 
 
نقشه شماتیک از کوههای شمال تهران برای موبایل
نویسنده : آنا - ساعت ٩:٢۳ ‎ق.ظ روز دوشنبه ۱٩ شهریور ۱۳۸٦
 

طراحی نقشه شماتیک از کوههای تهران و دماوند برای موبایل کار ارزشمندیست که توسط مهندس نقافی همنورد خوش فکرمان تهیه شده است.

 

آرش نقافی دوست عزیزی که در برنامه صعود مشترک وبلاگنویسان افتخار همنوردی با ایشون رو داشتیم  و اکنون به صورت جدی تری کوهنوردی را دنبال میکنند. امیدوارم در همه امور زندگی مثل کوهنوردی شان موفق باشند.

برای دانلود فایل ها به وبلاگ ایشان آوای کوه  سر بزنید.

و منتظر طرح های دیگرشان باشید.


 
 
مديريت گروه های پرشين بلاگ - شاخه کوهنوردی
نویسنده : آنا - ساعت ۳:۱٩ ‎ب.ظ روز یکشنبه ۱۸ شهریور ۱۳۸٦
 

با سلام خدمت دوستان و همراهان عزیز

هجده ماه از ظهور آناپورنا ی کوچک در میان شما بزرگان میگذرد و در این مدت چه مطالب ارزشمندی از شما که یاد نگرفتم و چه تجربیات گرانبهایی که کسب نکردم. وبلاگنویسی و به دنبال آن وب خوانی اطلاعات کوهنوردیم را چندین برابر کرد و همه آن را مدیون این تکنولوژی پیشرفته بشری میدانم و کوه نویسانی که اطلاعاتی از قبیل عکس ها گزارشها نقد ها و نظراتشان را در این دنیای مجازی منتشر میکردند..  به نظر من اینترنت محیط و بستر بسیار مناسبی جهت شناخت بیشتر دنیای کوهنوردی ایجاد کرده است و وبلاگها بیشترین سهم را در این گسترش اطلاعات دارند. به طبع مدیریت و راهبری و در دسترس بودن لینک وبلاگها و سایت های مرتبط جهت دسترسی سریع تر و آسانتر ضروری به نظر میرسد.

طرح نوین پرشین بلاگ برای فهرست بندی بر اساس موضوع گام مهمی در جهت  هر چه کاربردی تر شدن صفحات فارسی و سهولت استفاده از آنها توسط کاربران دارد.

این وبلاگ در ابتدای امر سعی دارد با گردآوری کلیه لینک های مرتبط با کوهنوردی مجموعه ای کاربردی و مفید برای کاربران عزیز فراهم کند.

این مجموعه مختص به وبلاگهای پرشین بلاگ نبوده و کلیه وبلاگها و سایت های کوهنوردی را شامل میشود.

در این رابطه جلسه دوستانه ای چهارشنبه در جشنواره ی تسما ( تولید و ساماندهی محتوای الکترونیکی ایران) با حضور مدیران ارشد پرشین بلاگ آقای دکتر بوترابی و آقای عزیزی خانم پولاد زاده و سایر دوستان برگزار شد و قرار بر این شد که گروه مدیریت کوهنوردی فعالیت خود را در این وبلاگ آغاز کرده تا در آینده ای نزدیک به وبلاگی مستقل انتقال پیدا کند.

از کلیه دوستان برای تسریع در انجام این کار تقاضای همکاری و مساعدت دارم و خوشحال خواهم شد از نظرات و پیشنهادات عزیزان بهره مند شوم.

با تشکر آنا فراهانی


 
 
دماوند غربی و شب مانی روی قله
نویسنده : آنا - ساعت ٤:۳۸ ‎ب.ظ روز دوشنبه ۱٢ شهریور ۱۳۸٦
 

مدتها بود صعود دماوند از جبهه غربي يا شمالشرقي يا شب ماني روي قله را در سر ميپروراندم اما فرصتي دست نداد تا هفته گذشته كه تصميم گرفتم همه اونها رو يكجا عملي كنم.

پس از صعود وبلاگنويسان كه برايم پربار بود و عبرت آموز! همراه با خاطرات تلخ و شيرين فراوان و تجربه هاي با ارزش! تصميم گرفتم بار ديگر به آنجا بروم و تمام بايد ها و نبايد هايي كه در برنامه اتفاق افتاد يا نيفتاد را در ذهنم مرور كنم.

اينبار حذف كردن خودروي شخصي بنا به خيلي دلايل!!! ٬ بهانه خوبي شد براي همسفر شدن با استاد هم قلمي كه تا امروز هميشه با ترغیب ها و حتي تنبيه هايش مشوق و راهنماي خوبي برايم بوده در نوشتن و شناخت دنياي مجازي... آقاي عزيزالهي!

چهارشنبه قرار بود صبح زود حركت كنيم و با تيمي از كاشان كه مصطفي قرار بود ساعت 7 از پلور ببره پاركينگ غربي٬ همسفر بشيم.  اما تاخير من و همنوردم سر قرار٬ ترافيك قابل پيش بيني جاده هراز و بد قلقی ماشين نوكر آقاي عزيزالهي دست به دست هم داد تا ما زودتر از ساعت 8:30 به پلور نرسيم. البته براي ما بد نبود چون نشستن پاي صحبتهاي شيرين و بامزه آقاي عزيزالهي طولاني بودن راه را برايمان كوتاه كرد. تا رسيدن به مقصد درباره همه وبلاگ ها حرف زديم٬ همه رو نقد كرديم ٬ زير و رو كرديم ٬ بيچاره كرديم ٬ خلاصه اونقدر غيبت دلچسبي بود كه مجال حرف زدن را به دو همسفر ديگر داخل ماشين ( همنورد خودم و همنورد آقاي عزيزالهي) نداديم.

پلور خيلي شلوغ بود. مصطفي لاريجاني با چشمهايي نگران به استقبال ما آمد. ماشينشو داده بود فاميلشون تيم كاشان رو ببره و خودش مونده بود منتظر ما و مثل هميشه همه كارا رو رديف كرده بود و قرار شد با تيم سايپا بريم. همون لحظه آقاي روياني را ديدم و از ديدنشون خيلي خوشحال شدم. جالبيش اينجا بود كه متوجه شده بودم يكي ديگه از دوستان خيلي خوب برنامه وبلاگنويسان هم در راه پلور است و ايشان هم قرار است با تيم بيجار از غربي صعود كند. آقاي حامد منصوري!! اتفاقا در بين اعضاي سايپا يكي ديگه از شركت كنندگان برنامه هفته پيش را ديدم. مهندس آرش خان ....؟! (فامیلیش سخت بود یادم نمونده)  كه هفته پيش اولين بار بود دماوند ميآمد. از اينكه ميديدم اينقدر مصمم و جدي كوهنوردي رو با يك تيم خوب شروع كرده خوشحال شدم. اميدوارم ايندفعه صعود كنه!

صبحانه مهمان تيم سايپا بويم در سالن سنگنوردي قرارگاه و درست مثل اعضاي تيمشون به ما هم آذوغه راه و تنقلات دادند كه همينجا باز هم تشكر ميكنم. بعد از يكساعت هر دو ميني بوس سايپا حركت كرد و تا رسيدن به مقصد٬ مجالي پيدا كردم تا كمبود خواب ديشب و خستگي هاي  هفته گذشته را كمي تا قسمتي جبران كنم. بالاخره رسيديم به جايي كه جاده تمام ميشد. از تيم خونگرم صميمي و دوست داشتني سايپا خداحافظي كرديم و كمي زود از آنها ساعت 12:30 ظهر در مسيري قدم گذاشتيم كه براي هر دوي ما تازگي داشت و اين تازگي و تنوع باعث شده بود حس كنم اولين باره دارم دماوند و صعود ميكنم. شنيده بودم تا پناهگاه سيمرغ دو سه ساعت بيشتر راه نيست اما براي ما خيلي كمتر از اين زمان برد با كوله هاي نسبتا سنگين  يكساعت و چهل دقيقه طول كشيد و ما 14:10 به سيمرغ رسيديم.  از سيمرغ خوشم اومده بود. ساخت جالبي داشت. توش حس دلپذيري داشتم. دلم ميخواست همونجا بمونم اما برنامه چيز ديگري ميگفت. دو ساعت نماز و ناهار و استراحت!!. 4 بعد از ظهر (ساعت 16) از سيمرغ به سمت قله سپيدپوش بالاي سرمان حركت كرديم. باز هم ريتم حركتمان تند بود از تيمي كه جهت هم هوايي صعود ميكردند جلو زديم و فاصله مان خيلي زياد شد. دو سه ساعتي بود كه با دست به سنگهاي مسير مشغول بودم. نور نارنجي خورشيد به تخته سنگهاي مسير ميتابيد و اونها رو گرم ميكرد. صداي رودخونه در اون ارتفاع برايم گوش نواز و جالب بود چون در جبهه جنوبي و شمالي چنين چيزي وجود ندارد. هوا رو به تاريكي ميرفت دوست داشتم در تاريكي و زير نور مهتاب به قله برسم. اما همنوردم متقاعدم كرد كه بايد همونجا چادر بزنيم و بالاتر نريم چون هر دو اولين بار بود اين مسير را ميرفتيم و تاريكی هوا شايد مشكلاتي پيش بيني نشده برايمان بوجود مي آورد ضمن اينكه شنيده بوديم قسمت آخر مسير شب كاملا يخزده  است. و اينكه صعود 8 ساعته به قله با كوه سنگين و سپس شب ماني رو قله  فشار و آسيب هاي جبران ناپذيري بر بدن و سيستم عصبي وارد ميكند. نظر من هم اين بود كه تو اون ارتفاع (بين 4800 تا 4900) و اون شيب جاي چادري پيدا نخواهيم كرد . مسير هم هرچند يخزده اما پاكوب و مشخص است و اگر امشب به قله نرسيم برنامه ريزي فردا كه قرار بود تا تخت فريدون فرود رفته دوباره صعود كنيم كاملا بهم خواهد ريخت... بحث ادامه پيدا كرد اما چون استدلال او منطقي تر بود پيروز شد و شروع كرديم به پيدا كردن جا و سپس كندن سنگهاي ريز و درشت٬ آن هم با مشقت فراوان و بيل و كلنگهايي كه از سنگهاي همونجا ساخته بوديم!! خاك برداري چند مرحله اي و عمليات مهندسي.. خلاصه دو ساعت طول كشيد يك فضاي يك و نيم متري در يك متري آماده شد و ساعت 8 با خستگي زياد رفتيم تو چادر. فكر ميكنم اگه قله رو صعود ميكرديم كمتر خسته ميشديم.  شب نسبتا سردي بود و از دو بامداد تا صبح باد شدت گرفت. شنيده بودم بادهاي غربي قوي تر از جبهه هاي ديگر است و صبح ها بيشتر از ساير جبهه ها در سايه قرار دارد. گروه هاي زيادي كه نصف شب از سيمرغ حركت كرده بودند از كنار چادر ما رد شدند. ديگه انتظار هواي خوب فايده اي نداشت. سريع چادر و جمع كرده و ساعت 7 به راه افتاديم و دو ساعت و ربع بعد دماوند اين اجازه رو داد كه بار ديگر بر دهانه سپيدش بوسه بزنم.  اون بالا آفتاب بود  و هوا عالي. خدا را شكر! نميدونستم اول چادر بزنم يا برم سمت جنوبي پيش دوستان خوبم تاريانايي هاي عزيز. خلاصه اول رفتيم سمت جنوبي. از تاريانا خبري نبود اما دوستان ديگري ديديم از جمله حامد منصوري كه ديروز نديدمش تا سرقله دماوند و آقا داراب ( وبلاگ از ریشه تا میوه ها) که هفته پیش یکی از شرکت کنندگان برنامه صعود وبلاگنویسان بود.

آقا رضا اين دفعه  با ما مهربان تر شده بود. چهل و نه روز اينجا بود. ما رو برد كه يك جاي چادر خوب بهمون نشون بده و با بيل و ابزار آلات مخصوص خودش راهنماييمون كرد كه چادر بزنيم.

يكساعت بعد توي چادر تنها بودم كه همنوردم با يك مهمان وارد چادر شدند. آقاي عزيزالهي بود كه از جنوبي به همراه تاريانا صعود كرده بود. كمي استراحت كرديم و سپس من و آقاي عزيزالهي رفتيم سمت جنوبي پيش بچه ها. از تاريانا 20 نفر موفق شده بودن قله رو صعود كنند كه در جاي خودش حركتي بسيار عالي بود. آقاي چاقوساز خانم و پسرشون. متين كاخ ساز زهرا آقاي فايضي آقاي رادمنش عزيز و ... بقيه دوستان. فقط جاي دايي علي و مشولي خيلي خيلي خالي بود.

همينجا به دوستان گلم در تاريانا اين موفقيت بزرگ را تبريك ميگم.

 واي سر قله چه خبر بود!! چه جمعيتي! و متاسفانه همه در تكاپو براي عكس گرفتن با مجسمه صياد شيرازي بودند و متاسفانه تر اينكه  براي بغل كردن مجسمه با هم بد رقابت ميكردند گاهي اوقات درگيري لفظي هم پيدا ميكردند كه اصلا در شان يك كوهنورد نبود و ... چند قدم اونطرف تر بقاياي گوسفند ها  كه ساليان سال است به نماد طبيعي قله جنوبي دماوند تبديل شده و يا آن سنگها و خاكهاي سبز و طلايي روي قله را چه زود فراموش كردند. اتفاقا حامد منصوري در يك حركت شجاعانه ( از نظر من) رفت بالاي يك سنگ و همه كوهنوردانرا دعوت كرد كه به حرفهاش گوش بدهند و درباره نصب اين مجسمه روي قله صحبت كرد .

كم كم قله خلوت تر ميشد. فرود به تخت فريدون هم كنسل شد. اينو كوهنوردايي كه از شمالشرقي آمده بودند پيشنهاد دادند وو همينطور آقا رضا. واي از آقاي رضا بگم. با اون خصوصيات اخلاقي خاصي كه ازش سراغ داشتم تصميم گرفتم اصلا طرفش نرم و اصلا هم سر به سرش نگذارم. اما برعكس او خودش به طرفم اومد و بعد از اينكه براي چادر كلي كمكمون كرد سه بار منو برد پاي اون شكافي كه گوگرد ازش فوران ميكنه و عكس گرفتيم و سنگ مذاب شده ازش كنديم و كلي گوگرد نوش جان كرديم. آقا رضا اجازه نميداد از هر راهي كه دلم ميخواد قدم بردارم و ميگفت نبايد تو كاسه چند تا رد پا درست كني و بايد تو جاي پاي من حركت كني. اومده بود 50 روز قله بمونه تا جلوي فوران آتشفشان دماوندرو بگيره. تمام اين 50 روز هم روزه بود. ميدونستم كه اون پيشگويي ميكنه زندگي و صعود كوهنوردا رو. وقتي درباره خيلي مسائل و مرگ من حرف زد مطمئن شدم كه من در كي2 خواهم مرد !!!!! منو برد دور تا دور كاسه قله رو نشونم داد. از اين طرف به اون طرف. ول كن معامله هم نبود. ديگه خسته شدم از بس كاسه قله رو طواف كردم. آخرش گفت برو تو چادرت و قرار شد براي افطاري بياد تو چادر ما و مهمون ما باشه. روي قله با دوستاي خوب ديگه اي هم آشنا شديم. قرار شد بعد از افطار بريم تو چادرشون پاسور بازي كنيم شرط سر اكبرجوجه سر رينه كه نرفتيم.

دو نفر هم اومدند قله چادر و وسيله مناسب نداشتند ميخواستند بيواك كنند. كه متقاعدشون كرديم برگردند. آقاي نصيري از شركت سايپا و خانم عطري هم افتخار آشنايي باهاشون رو همونجا تو چادر پيدا كردم كه از شمالشرقي آمده بودند قله. كلا روز خيلي خوبي بود و دوستاي زيادي رو ديدم. شب بسيار طولاني بود. من زور قرص خواب آور از 8 تا 12 شب خوابم برد. اما دوباره بي خوابي به سرم زد. سردرد داشتم. با اينكه خوابم نميبرد اما حس خارج شدن از كيسه خواب و رفتن بيرون چادر و قدم زدن هم نداشتم. خوشبختانه گوگرد اذيت نكرد و بارندگي هم نداشتيم. اما لباسهايم و گوشه هاي چادر و كفشها يخ زده بود. 12- درجه بود.  بالاخره صبح شد اما درست مثل ديشب باد اجازه خارج شدن از چادر را نميداد. به سختي چادر را جمع كرديم. و همه هر دو كيسه خواب و كل چادر و بقيه لوازم تو كوله من بود و اون يكي كوله پر شد از وسايل آقا رضا كه داشت اسباب كشي ميكرد پايين و به هر كس كه پايين ميرفت يه چيزي ميداد با خودش ببره تا بارگاه.

صبحانه را پايين تر از تپه گوگردي خورديم و از شن اسكي راست دو ساعتي طول كشيد تا رسيديم پناهگاه.  يك و نيم ساعت استراحت كرديم. وسايل آقا رضا رو داديم براي همين كوله هامون سبك شده بود. يكساعت و ربعه خودمونو به گوسفندسرا رسونديم و برگشتيم پلور و با دوستايي كه تو اين برنامه باهاشون آشنا شديم تا تهران. 

نكته هايي چند ( با اجازه اساتيد) :

1- مسير غربي تا پناهگاه سيمرغ زير دو ساعت تايم لازم دارد و كم شيب و ساده است.اما از پناهگاه تا قله چيزي حدود 5 ساعت با كوله و 3 الي 4 ساعت بدون كوله زمان ميبرد. نكته مهم انتخاب مسير از پناهگاه سيمرغ به بالاست. چون پاكوب هاي زيادي همان اول راه كوهنورد را ممكن است گمراه كند عرض كنم بهترين مسير٬ مسير سمت راست و از روي يال سنگي ميباشد. كه كنارش دره ايست و از داخل آن آبي جاريست.  اين راه تا قله ادامه دارد و رفتن در مسير شن اسكي چپ ابدا توصيه نميشود

2- از پناهگاه سيمرغ قله برف گرفته مشخص است كه به ما گفتند اون قله نيست و قله اصلي پشت اين چيزيست كه ميبينيد و از آنجا تا قله سه ساعت راه است٬ كه اشتباه محض بود.  همان كه ميديدم قله بود در واقع تا قله راهي نبود.

3- خوردن قرص خواب آور و پروفن (نه استامينوفن و آسپرين) براي كساني كه بي خواب ميشوند گزينه خوبي بود.

4- در اين برنامه حجم و وزن كوله ها مهم بود و هردو كوله هاي 35 ليتري ساليوا و كيسه خواب هاي 700 گرمي و 500 گرمي ساليوا داشتيم با چادر دو پوش ارتفاع كه دو كيلو وزن داشت و در دو كوله تقسيم شده بود . از كت پر جوراب پر و دستكش پر كاپشن پلار شلوار پلار با توجه به آگاهي كه از وضعيت هوا داشتيم فاكتور گرفتيم. مواد غذايي به مقداري بسته بندي و تهيه شده بود كه در انتهاي برنامه چيز زيادي از مواد غذايي باقي نمانده بود. از پناهگاه سيمرغ تا قله و فرداش تا بارگاه سوم هر نفر يك و نيم ليتر آب در كوله داشت. بنابرين وزن كوله ها تا حد قابل توجي كاهش پيدا كرده بود.

.......

 


 
 
گزارش صعود قلم
نویسنده : آنا - ساعت ۸:٥٦ ‎ق.ظ روز سه‌شنبه ٦ شهریور ۱۳۸٦
 

......

صعود قلم ، سومین صعود مشترك وبلاگ نویسان كوه و كوهنوردی به قله دماوند.

دیباچه:

            ای قلم ما را یاری كن تا هر بار كه قصد داریم نوشتن را آغاز كنیم از خوبی ها بنویسیم.

ای قلم مارا یاری كن تا هرگاه خواستیم از زشتی ها بنویسیم از خوب شدن بدی ها بنویسیم.

            ای قلم ما را یاری كن تا همواره در جهت اصلاح و پیشرفت بنویسیم.

            ای قلم ما را یاری كن تا همیشه به دور از كینه توزی ها بنویسیم.

            ای قلم مارا یاری كن تا هرگاه خواستیم به نقد بنویسیم، نقد سفید بنویسیم.

            ای قلم ما را یاری كن تا از حقیقت ها و از واقعیت ها بنویسیم.

            ای قلم ما را یاری كن تا به حق بنویسیم، از حق بنویسیم، و از حق دفاع كنیم.

..

..

ادامه گزارش در وبلاگ من کوه تنهایی

..


 
 
کوهنورد کيه؟!!
نویسنده : آنا - ساعت ۱٠:٥۳ ‎ق.ظ روز یکشنبه ٤ شهریور ۱۳۸٦
 
 

هنوز خیلی ها نمیدونند کوهنوردی چیه ؟ و کوهنورد کیه؟

بعضی ها از خواب که پا میشوند میروند جلو پنجره و از پشت دود ها نگاهی به کوهها میکنند خمیازه ای میکشند و....

بعضی ها چند تا عکس کوه هم تو اتاقشون نصب کرده اند

بعضی ها کمی پیش رفتند تا تجریش هم اومده اند

بعضی ها در بند هم رفته اند

بعضی ها اونجا یه قلیونی هم کشیده اند چای داغی هم روش

بعضی ها جرات کرده اند کوله و کفشی هم خريده اند

بعضی ها کوله رو برداشته کلی وسیله توش ریخته و راه افتاده اند

بعضی ها هم کلی وسیله هم به کوله و خودشون آویزون کرده اند

بعضی هابا این کوله ها تا کافه درویش رفته اند

بعضی ها تا کافه سید

بعضی ها تا طاق شیر پلا

بعضی ها هم شیر پلا

بعضی ها از شیر پلا بالا تر رفته اند

بعضی ها امیری

بعضی ها هم قله رفته اند

بعضی ها هم طلوع آفتاب رو از روی قله توچال دیده اند

بعضی ها هم از دیدن این طلوع لذت برده اند

بعضيي ها هم به توچال اكتفا نكرده و قله هاي بالاتري را فتح كرده اند

بعضی ها هم .....

بعضی ها هم فقط از کوه سخن گفته اند

خوب کوهنورد کیه ؟

همه کوهنوردن؟

اگه اینجوره وای به حال کوهنوردی!

نه

خیلی ها سال ها کوه میروند و پاکوب ها از جای پای اونها پاکوب شده ولی هنوز تو صحبت هاشون میگويند دوست دارند کوهنورد بشوند.

یادمون نره کوهنوردی هم اصولی داره و هم هدفی

اصولش طولانی و خارج از بحث ما اما مهمترین اصلش <<در اختیار گروه و با گروه بودن و اطاعت از تصمیمات گروه که از اطرف سرپرست اتخاذ و اعمال میشه>>

ولی هدفش رسیدن به اوج و فتح قله های خاکی و سنگی و مبارزه با سختی ها است

روی صحبت من با اونایی که میخواهند کوهنورد بشوند و از شیر پلا هم بالا تر میروند

بیایید دست به دست هم بدهیم و کوهنوردی رو آنجوری که باید باشه انجام بدهیم . دست به دست هم بدهیم و اونایی که میخواهند کوهنورد بشوند رو به بالا تر از شیرپلا ببریم. دست به دست هم بدهیم و باهم بالا برویم اگه کسی یا جایی هم نقصی دارد کمک کنیم تا نقص خودشو بشناسه و رفعش کنه و.....

تفرقه ، دو راْیی ،جدايي، دور شدن از هدف و..... در كار كوهنوردي نيست نبايد اجازه بدهيم كه راه پيدا كند.

خيلي ها دوست دارند كمك كنند ولي راهشو بلد نيستند . خيلي ها فكر ميكنند كه فكر اونها درسته ولي واقعيت چيز ديگري است . همين ها هستند كه هر سال با فكر توانايي در كوهنوردي بالا ميروند ولي فقط ميروند و برگشتي ندارند  .

بياييد نگاهي به پشت سر هم داشته باشيم و راه برگشت خودمون رو بشناسيم .

بياييد به معناي واقعي كوهنورد باشيم

سخني هم با اون هايي كه  مينويسند و متاسفانه بعضي هاشون راجع به كوهنوردي مينويسند!

قبل از نوشتن راجع به كوه بايد دقت كنيد كه اولا كوهنوردي رو بشناسيد و بعد بنويسيد دوماْمعني كلمات رو بشناسيد و بعد بنويسيدمثلا تفاوت كلمه صعود با نشست از زمين است ..

با تشکر از برادر خوبم آقای قاسم فرهادی ( وبلاگ over 4000 )