آناپورنا

وسیع باش..... و تنها..... و سربه زیر ..... و سخت

قله سبز

هميشه همينطور بوده كه بعد از مدتي تنبلي و ننوشتن قلم سنگين ميشه و دست به نوشتن نميره.

سلام. حال دوستاي عزيزم چطوره؟

آدم ديگه نميدونه چي بايد بنويسه . حرفها تلنبار ميشه  و آخر سر هم ناگفته باقي ميمونه!!

آخر هفته خوب و پرباري بود. از خيلي جهات. اصلا اين روزها روزهاي خوبي است. با اينكه محل كار اتفاق خاصي نيفتاده جز اينكه مدير عوض شده و كلاس درس هم حال و روز خوشي نداره  اما من خوشم.  شايد چون پاييز شده.  پاييز رو دوست دارم . اين روزها سعی میکنم از هر فرصتي هرچند كوتاه براي قدم زدن استفاده كنم و از محيط بسته  كار كلاس و يا خونه خارج بشم. دلم ميخواد اين فصل تا ميتونم برنامه برم. برم به كوه و دشت و دمن. نفس بكشم. ببينم و غرق شوم  در پاييز. برم جاهاي قشنگي كه ميدونم تو اين فصل زيبايشون دو چندان ميشه. مثل همین روستاي سپيدستان و شمشك كه ديروز اونجا بودم. يادش به خير. اما تو ماشين متاسفانه اون بحث آزادي عشق و نوستالوژي با دوستان اونقدر بالا گرفت كه نفهميدم كي رسيدم تهران چه رسد به اينكه اون جاده زيبا رو هي تماشا كنم و هي لذت ببرم.

بعد ازظهرچهارشنبه با  دوستي قدم زنان رفتيم و رفتيم تا رسيديم به جايي كه هميشه هر وقت  خودمو گم ميكنم بايد اونجا برم و پيداش كنم. رفتيم كوه. پس كوچه ها كافه هاي بين راه دربند را قدم زنان بالا رفتيم و قدم زنان برگشتيم!!!!  فردا شبش براي افطار تنها رفتم همونجا. چقدر حرف داشتم كه به خودم بزنم. در سكوت و تاريكي بالا رفتم. سنگين رفتم سبك برگشتم.

اين روزها زياد به خودم فكر ميكنم. حس خوبي نسبت به اطرافم و خودم دارم. ساكتم . ميبينم. گوش ميكنم. شادم.  اما نميدونم چرا! سعي ميكنم اين شادي ام را حفظ كنم  كاش دائمي بود اما ميدونم با تموم شدن پاييز رنگ احساسم هم عوض خواهد شد. اين روزاي رنگي و خنك,  زياد دوام نمياره. قدر بايد دانست!!

تو اين سالها ماه رمضون به اين شيريني نداشتم . چه زود گذشت. افسوس و صد افسوس!! روز اولش را با دماوند آغاز كردم و بر بام ايران ايستادم. در اين سي روز همش در صعود و فرود بودم بر فراز و فرودهاي زندگي! و روز آخرش را بر بلندای قله سبز و زيباي كلون بستك به اتمام رساندم. آخرين افطاري اين ماه سوپي خوشمزه بود و لحظاتي به ياد ماندني پس از فرود از تيغه هاي شرقي قله. از توي چادر غروب  قرمز رنگ خورشيد را نگاه ميكردم و آخرين دقايقش با حزني و اندوهي حسرت بار از تمام شدن اين روزهاي خوب برايم تمام شد!

شب به جريمه اينكه كيسه خواب سبك تابستاني ام را برده بودم بر عكس بقيه مجبور شدم تو چادربخوابم و لذت تماشاي آسمون پرستاره رو از دست دادم. شب سردي بود. خيلي سرد و تا صبح عيد خواب به چشمانم نرفت. شنبه صبح  تا چشم باز كردم ديدن منظره اي زيبا از خط الراس كلون بستك به سركچال كه پيش روي من قرار داشت در آنروز آفتابي و لطيف بهترين عيدي بود كه خدا به من داد.   

قله  برف گرفته سركچال مرا به خود ميخواند . . . 

من بسويش دويدم . . .

........

نمايي از خط الراس كلون بستك به سركچال (سمت راست) و قله هاي برج و خلنو(سمت چپ)

غروب خورشيد در پس قله كلون بستك

  

نویسنده : آنا ; ساعت ۳:۱۳ ‎ب.ظ روز یکشنبه ٢٢ مهر ۱۳۸٦
تگ ها :

قله

/

با هم كه بوديم، تنها كه مي‌شديم، شروع مي‌كرديم. با هم مي‌رفتيم. با هم مي‌آمديم. اولش آهسته مي‌رفتيم؛ مي‌رفتيم و مي‌رفتيم. مي‌رفتيم و مي‌آمديم. مي‌آمديم و مي‌رفتيم. او مي‌رفت و من مي‌آمدم. من مي‌رفتم و او مي‌آمد. با هم مي‌ايستاديم. با هم راه مي‌افتاديم. سرعتمان را زياد مي‌كرديم، يا آهسته‌تر مي‌رفتيم. با خنده مي‌رفتيم، در سكوت مي‌آمديم. در سكوت مي‌رفتيم، با خنده مي‌آمديم. آنقدر تند مي‌رفتيم كه به نفس‌نفس مي‌افتاديم. آنقدر آهسته مي‌رفتيم، به خودمان كه مي‌آمديم ايستاده‌ بوديم. با هم مي‌ايستاديم. نفس‌هاي بلند مي‌كشيديم. ضربان قلبمان كه آرام‌تر مي‌شد، راه مي‌افتاديم. او كه مي‌ايستاد، من هم مي‌ايستادم. من كه مي‌ايستادم، او هم از رفتن بازمي‌ايستاد. كمي كه مي‌رفتيم ....  قله اولش نزديك به نظر مي‌آمد. اما هر چه كه مي‌رفتيم، دور و دورتر مي‌شد. سريع‌تر هم كه مي‌رفتيم، بيشتر دور مي‌شد.

...

هميشه هم كه به قله نمي‌رسيديم. نمي‌شد رسيد. گاهي مي‌شد فقط به راه دل بست. مي‌شد قله را هم نديده گرفت؛ اگر مي‌خواستيم. مي‌شد به قله رفت و باز به قله‌ها و قله‌هاي ديگر. گاه آنقدر مي‌رفتيم كه برايمان نايي نمي‌ماند. گاهي به بالاترين قله‌ها كه مي‌رسيديم، تشنه مي‌شديم و بايد مي‌ايستاديم، و وقتي مي‌ايستاديم بايد دوباره از نو شروع مي‌كرديم. خسته كه مي‌شديم ديگر نمي‌رفتيم. نمي‌شد برويم؛ مي‌ماند براي بعد. گاهي هم نه تشنه مي‌شديم، نه خسته؛ مي‌رفتيم و مي‌رفتيم‌ و به قله هم نمي‌رسيديم. مي‌شد كه به قله نرسيد. گاهي هم به قله مي‌رسيديم. به اوج، به آن بالا. بالاترين نقطه، جايي كه موجودي به جز ما دو تا نداشت.

...

به اوج كه مي‌رسيديم، نفس‌نفس مي‌زديم؛ همان جا دراز مي‌كشيديم و به آسمان نگاه مي‌كرديم و به ابرها. قله هميشه مه داشت. مه پايين بود و ما فقط خودمان را آن بالا مي‌ديديم. رو به هم كه مي‌چرخيديم فقط صورت‌هايمان را مي‌ديديم. دست مي‌كشيديم و عرق را از سر و روي هم پاك مي‌كرديم. نفس‌نفس مي‌زديم ...

نفس‌مان كه سر جا مي‌آمد، بايد بلند مي‌شديم. نبايد در قله مي‌مانديم. اگر مي‌مانديم، قله پايين مي‌آمد؛ با قله‌ي پايين‌تر يكي مي‌شد؛ و با قله‌ي پايين‌ترش هم. كوه با زمين يكي مي‌شد و آن بالا، اوج‌بودنش را از دست مي‌داد. بايد برمي‌گشتيم. اگر دلمان مي‌خواست، فردا يا پس‌فردا هم مي‌شد رفت و آن بالا، قله‌ي اصلي را يافت.

..../

متن اصلی

داستانِ کوتاهی از آذردخت بهرامی. انتشار اول: کتابخانه خوابگرد، 1383. انتشار دوم: مجموعه داستان شب‌های چهارشنبه، نشر چشمه، 1385.

..

  
نویسنده : آنا ; ساعت ٢:٤٦ ‎ب.ظ روز دوشنبه ٢ مهر ۱۳۸٦
تگ ها :