آناپورنا

وسیع باش..... و تنها..... و سربه زیر ..... و سخت

لبخند آسمان

...

...

  
نویسنده : آنا ; ساعت ٢:٤٦ ‎ب.ظ روز دوشنبه ٢۸ آبان ۱۳۸٦
تگ ها :

مقبل جاودانه شد

همچو پروانه مردن راه و رسم مردانیست که ایستاده میمیرند...

هر چند او عقابی بود که صخره های بلند بسیاری چشم به راهش اشک خواهند ریخت

تصاویری از روز خاکسپاری - جمعه ۲۵ آبان ۱۳۸۶

عکس ها از وبلاگ kurd  اتخاذ شده است.

با تشکر از استاد گرانمایه حسن نجاریان

....

  
نویسنده : آنا ; ساعت ۱٠:٢٦ ‎ق.ظ روز یکشنبه ٢٧ آبان ۱۳۸٦
تگ ها :

سرکچال به خلنو

هوا تاريك بود ساعت 5 . صبح سردي بود. همه بچه ها اومدن فلكه چهارم تهرانپارس و يه دربست گرفتيم تا شمشك.  هنوز قيمت هاي اونجا دستم نيست يادمه دفعه قبل كه ميخواستيم بريم گردنه ديزين خيلي اذيت شديم و راننده نامردي كرد وسط راه نرخ و برد بالا. ما هم پياده شديم از ماشينش فقط به اين خاطر كه زير حرفش زده بود. قرار شد اين راننده با 6 هزار تومان  ما رو ببره شمشك.  تا خود روستاي سپيدستان. ولي چون آدم خوبي بود و اصلا حرف نزد يكي از بچه ها گفت من از اين راننده خيلي خوشم اومده 2 هزار تومان بيشتر بهش داد. خلاصه... ساعت 6:30 از روستا حركت كرديم. قرار شد بريم كنار چشمه صبحانه بخوريم. يكساعته به چشمه رسيديم.  ولي بدون استراحت رفتيم تا پناهگاه لجني. فكر ميكنم 45 دقيقه هم تا پناهگاه زمان برد. به پيشنهاد من بيرون از پناهگاه  تو هواي آزاد ولي سرد و زير نور خورشيد صبحونه خورديم. اين دفعه دو تا همنورد جديد به ما اضافه شده بودند. دو تا كوهنورد خوب كه يكي شونو از برنامه شبماني روي قله دماوند ميشناختم. مهم اين بود كه همه توانايي خوبي داشتند و در يك سطح بودند و اين عامل مهمي بود در رسيدن به هدف. 8:45 از پناهگاه حركت كرديم. كمي پراكنده و با فاصله از هم و بالاخره ساعت 11 روي قله اصلي سركچال (4150 متر) رسيديم. از اينجا به بعد  برنامه جالب تر شد. از جبهه شمالي سركچال فرود آمديم. شيب  وحجم برف بيشتر, از ويژگي اين قسمت از مسير بود. فرود لذت بخشي بود به كفي (گردنه ورزا). نيم ساعتي استراحت كرديم و دوباره حركت. رد پاي حيوانات وحشي ( شبيه ردپاي خرس) هم ديده ميشد كه تا دره سمت چپ رفته بود. ابتدا يك شيب ملايم را صعود كرديم و باز سرپاييني و بعد شيب تند اصلي  كه اصلي ترين كار ما بود شروع شد. با ريتم ملايم و بدون استراحت اين شيب رو پشت سر گذاشتيم. باد نسبتا شديد بود. بالاي اين شيب, رو به رويمان قله تيغه اي قرار داشت و پشت آن برج بود. تيغه ها را به آرامي فرود آمديم و با كمي دست به سنگ شدن بالاخره به قله برج رسيديم. ساعت حدود 2:30بعد از ظهر بود. گروه دو قسمت شد. دو نفر رفتند سمت خلنو و سه نفر از برج فرود آمدند. اما همگي ساعت 4 باز دور هم جمع شديم و روي گردنه وزوا ناهار خورديم. هوا سرد بود. غذا از گلوي بعضي ها پايين نرفت چون ميدونستيم با تاريكي هوا اون مسير طولاني لالون برامون مشكل ساز ميشه. بلافاصله به راه افتاديم و سعي كرديم تا جايي كه ممكنه از نور خورشيد استفاده كنيم. اما درست زماني به كفي رودخونه رسيديم كه هوا كاملا تاريك شده بود. پنج نفر بوديم و دو سه تا هد لامپ. اما با فداكاري بچه ها و دقت بيشتر سعي كرديم باهاش كنار بياييم. قسمتي از مسير, زير رودخونه رفته بود و مجبور شديم براي اينكه تو آب نريم دست به سنگ بشيم. تراورس كردن تو تاريكي هم ماجرايي بود. ساعت 7 شب خسته و كوفته رسيديم به باغها و كوچه هاي لالون. البته اهالي اونجا هم خيلي به ما لطف داشتند و با مهمون نوازيشون شرمنده مون كردند.  با داس افتادند دنبالمون و جدي جدي ميخواستند گردنمونو بزنند چرا؟ چون از وسط كوچه (كه پرنده هم توش پر نميزد) راه ميرفتيم نه از كنار ديوار !!!!

خب اينم يه نوع  ابراز قدرت و قلدريه ديگه!!

عکس ها ی برنامه :

ورزا - عكس از سركچال گرفته شده

آخرين قله برج است و جلوي آن يك قله فرعي تيغه اي

قله برج - و در ادامه خلنو كوچك و بزرگ 4350 متر

سركچال يك

.....

  
نویسنده : آنا ; ساعت ٥:٥۸ ‎ب.ظ روز دوشنبه ٢۱ آبان ۱۳۸٦
تگ ها :

برای شهره

دوست کانادایی ایرانی الاصل بی معرفت عزیز من سلام. حالت چطوره؟

خوش میگذره اونجا ما رو نمیبینی؟ ای بابا معلومه خوش میگذره  این چه حرفی بود زدم؟!!
 الان درست سه ماهه که ندیدمت و با وجود این همه امکانات جور وا جور ارتباطی و اینکه خودت مهندس این ارتباطات هم هستی خیلی عجیبه که خبری ازت ندارم اما چون مطمئنم وبلاگمو میخونی( اینو از کامنت های قشنگت که گه گاه برام میگذاری فهمیدم) تصمیم گرفتم برایت بنویسم.

کاش تو برایم مینوشتی و میگفتی زندگی اونور دنیا چه شکلیه؟ چه رنگیه؟ چه طعمیه؟ فکر کنم ۸ مرداد بود کوله ت و برداشتی و رفتی و دور اون دور دورا ! که حالا دست هیچکدوم از ماها بهت نمیرسه خدا میدونه باز میتونم ببینمت یا نه ولی برای اون روز لحظه شماری میکنم. . روح بزرگت جسمت هم دست آخر برداشت و برد با خودش جایی که همیشه و هر روز از همین روزنه ی مجازی پر میکشید. تو به اقیانوس هم راضی نبودی اما ما  موندیم در این سکون و سودای پریدن !

یادت میاد چقدر تشویقمون میکردی به دور هم جمع شدن و کوه رفتن. چقدر حرص میخوردی از دست ما که اینقدر تنبل بودیم به گردش و خودت همیشه پیش قدم میشدی. وقتی بودی خیالمون راحت بود که همه کارها ردیفه. حالا که نیستی دیگه اون طراوت هم نیست. هیچ کس حال و حوصله برنامه گذاشتن نداره. دیگه حتی زیاد با هم حرف نمیزنیم آهنگ گوش نمیدیم. با اینکه از صبح تا شب با هم هستیم اما خیلی کم همدیگر و میبینیم. زندگی بدتر از قبل و کسل کننده تر از همیشه ادامه داره حتی این همه طرح کوچک و بزرگ ملی و کشوری و عوض شدن مدیر و معاون هم تاثیر چندانی در تغییر این وضعیت نداشته. هیچ هیجانی برام بوجود نیاورده. گفتم هیجان. .. یکی از اون چیزاییه که همیشه تو زندگی به دنبالش هستم. اما به خاطر کوهنوردی اونقدر توی زندگی کوهی ام هیجان دیده و داشته ام که دیگه این زندگی روزمره شهری باید خیلی خیلی جالب و فوق العاده باشه که بتونه در من هیجان ایجاد کنه. به وضوح میبینم مسائلی که به راحتی دیگران رو خوشحال میکنه یا به شوق و هیجان میاره روی من هیچ تاثیری نداره و این خیلی بده.   بگذریم... 

هفت هشت روز پیش به یاد پارسال و به یاد تو سهیلا و اکرم رفتم دشت هویج. صبحانه رو در هوایی سرد تقریبا همون جای پارسالی خوردیم ساعت ۷ از اون جاده زیبای زرد و نارنجی حرکت کردیم. یکساعته رسیدیم به دشت هویج. اینبار رفتیم به سمت اون کوههای که پارسال فقط از دور نگاشون کردیم و براشون دست تکون دادیم. آرام آرام رفتیم بالا. باورت نمیشه اگه بگم اون بالا چی دیدم. با اینکه صدها بار دیده بودمش اما باز به محض دیدنش کودکانه آنچنان ذوق کردم که دل کندن ازش برام خیلی سخت بود. اینم اون جواهری که پشت کوهها نشسته بود.
حدود ده صبح بود به قله پرسون رسیدیم. برنامه تمام شده بود اما با توجه به اینکه زمان زیادی داشتیم هنوز و حیف بود رفتن از اونجا به سمت ریزان حرکت کردیم. یکساعت بعد ریزان و یکساعت و نیم بعدش آتشکوه بلند ترین قله اون منطقه. این سه تا قله راحتتر از آب خوردن صعود شد و البته دلیل هم داشت و اون وجود یک همنورد و هم پای خوب بود. ناهار رو زیر همون درختای قرمز و نارنجی روی برگهای زرد زمین نشستیم و خوردیم. در تمام طول راه خاطره ها شیطنتها آوازها خنده ها دلهره ها و لحظه های شیرینی که داشتیم از جلوی چشمم رد میشد.

جات واقعا خالی بود.

جايي كه ناهار خورديم 

دشت هويج

////////////////////////////////////

  
نویسنده : آنا ; ساعت ۱:٠٧ ‎ب.ظ روز یکشنبه ۱۳ آبان ۱۳۸٦
تگ ها :

برای ليلا

لیلا اسفندیاری کوهنورد توانا با تجربه و نام آشنا که بانوی غارنوردی ایران لقب گرفته چندی پیش در ادامه ماجراجویی های بلند پروازانه اش موفق شد دره مهیب یخار و یخچال یخار را صعود کند. این صعود بیشتر از این حیث مهم و ارزشمند بود چون در کنار سایر موفقیت های لیلا اسفندیاری به عنوان اولین زن توانست بزرگترین و عظیم ترین یخچال طبیعی ایران را صعود کند. همانطور که تابستان سال گذشته توانست  با اقتدار اولین صعود موفقیت آمیز و مستقل بانوان روی دیواره علم کوه را به نمایش بگذارد و همچنین اولین بانویی که غار پرو مخوف ترین غار  ایران و یکی از غارهای سخت جهان را تا انتها بپیماید ... و ده ها موفقیت دیگر.

و اکنون ...

لیلا در راه نانگاپاربات !!

نانگاپاربات سلطان کوه ها! وحشی سترگ و خطرناک است!! کوهی که تا کنون با شصت کشته جز خطرناک ترین کوههای جهان است. برای آدمی مثل من حتی فکر کردن به صعودش هم جسارت میخواد چه رسد به خواستن و رفتن و ...  فکر میکنید این کوه در مقابل اراده آهنین بانوی ایرانی حرفی برای گفتن خواهد داشت!!! میدونم که اگه لیلا این برنامه رو اجرا کنه حتی اگه موفق نشه یکی از مهمترین و بزرگترین برنامه های کوهنوردی را در طول زندگی ام شاهد خواهم بود و از الان به اندازه خودش هیجان زده و خوشحالم.

همیشه در زندگی چنین شخصیت هایی برایم جذاب و جالب بوده اند. مطمئنا اقدام به چنین برنامه هایی و درگیری با طبیعت سرسخت حتی فکر کردن به چنین برنامه هایی اعتماد به نفس جسارت و روحیه والایی را میطلبد که از عهده هر کسی بر نمیاید.

روح بزرگ لیلا ستودنیست. از صمیم قلب برایش آرزوی موفقیت دارم.  

  
نویسنده : آنا ; ساعت ٢:٢۳ ‎ب.ظ روز یکشنبه ٦ آبان ۱۳۸٦
تگ ها :