آناپورنا

وسیع باش..... و تنها..... و سربه زیر ..... و سخت

دخترک

دخترک عاشق پیشه بود، برای همین هر وقت که فرصت میافت شال و کلاه میکرد و به کوه میرفت .به کوه عشق می ورزید گوئی تمامی رویاهای گم شده خود را در آنجا میافت در آنجا بود که دوستان تازه پیدا میکرد و روح سرکش خود را  التیام میبخشید. گاهی در بالای قله می نشت و دور دستها را می پویید و در بی نهایت آسمان چیزی را می کاوید و گاه در پایین دره کنار رود خروشان  وغرش آب که با سنگها بر خورد میکرد زلالی خود را می دید و بعضی وقتها با شر شر آب همنوائی میکرد خسی را بر میداشت به دامن آب می داد تا شاید دلداده رویاها یش آن سر جویبار آنرا بگیرد و لحظاتی را با آن نجوا کند زمانی در کنار صخره بزرگی می ایستاد و ناتوانی جسمانی خود را نظاره میکرد بیش از همه خلوتی کوهستان را دوست می داشت اما گاهی سکوت مطلق کوه و اینکه تا دوردستها آوائی نبود تنش را به لرزه میداخت اندیشه میکرد که دوست مگر چیست آنگاه که گرسنه نزد او می روی و آرام و صفا می یابی پس زنهار از آنچه داری بهترینش را به دوست دهی پس بهترین چیست آنکه شیره ی کلامت را در ظرف گفتار ریزی و به وی نوشانی پس از انسان یادگار چه ماند آنکه دوستی را شادمان کنی شاید همین کلمات بود که وی را هر روز عاشق پیشه تر میکرد و دوست می داشت همیشه تنها به کوه برود. آخرین باری که او را دیدم کنار جویبار همین قله ی آشنا نشسته بود و داشت نیلوفری را می بویید بعد آنرا بدرون آب انداخت و تا آخرین پیچ جویبار نظاره اش کرد بعد از اون تا کنون نه دخترک و نه نیلوفرش را ندیدم اما هر وقت که در خلوت یک روز به کوهستان میروم کوه برایم با زبان سکوتش از خاطرات خاموش دخترک می گوید

...   
نویسنده : آنا ; ساعت ۱۱:۳٢ ‎ق.ظ روز دوشنبه ۱٩ فروردین ۱۳۸٧
تگ ها :