آناپورنا

وسیع باش..... و تنها..... و سربه زیر ..... و سخت

خاطره برف کوری

خوندن آخرین  پست کلاغها درباره برف کوری باعث شد یاد خاطره ای بیفتم:

در دومین صعودم به قله دماوند مرداد 84 من و بابا از اراک اومدیم رینه و شب بارگاه خوابیدیم و فرداش هم صعود کردیم. قلب ولی  تو مسیر بارگاه تا قله تابش آفتاب به برف ها و انعکاس اون کمی چشممو اذیت میکرد و من که کلا از عینک زدن خوشم نمیاد هی درش می آوردم و میزدم آخرش هم گذاشتمش تو کوله چون باعث میشد صورتم بخار کنه و داغ بشه.عینک اما الان میفهمم باید اون سختی ها رو تحمل کرد و به هیچ وجه عینک رو در نیاورد. تا شب و تا وقتی اولین نور چراغ ماشین ها تو جاده هراز مستقیم تو چشمم نخورده بود حالم خوب بود و نفهمیدم چه بلایی سرم اومده. اما بعدش ... طوری بود که نتونستم کنار بابا بشینم و رفتم صندلی عقب. و فقط دستمو گرفته بودم جلوی صورتم. بازم فایده ای نداشت. چون به کمترین نور هم حساسیت  داشت و سوزش شدیدی مثل اینکه خرده های شیشه توی چشممه.ناراحت وحشتناک بود.  دراز کشیدم وکاپشنو انداختم رو صورتم. کسی که برف کوری میگیره به نورهای مصنوعی خیلی بیشتر حساسیت پیدا میکنه.  بابا از رودهن یه قرص مسکن خرید. فکر نمیکرد حالم اینقدرها هم بد باشه به همین خاطر وارد تهران نشد و سریع رفت سمت  اراک.  هرچی بهش گفتم بریم دکتر گفت که من  برف کوری گرفتم و کاری نمیشه کرد فقط باید دردشو تحمل  کنم تا خوب بشه. اما اون تو وجود من نبود ببینه که تحمل کردنش ممکن نیست. تا قم چشمامو گرفته بودم و ناله و بی تابی میکردم. فکر میکردم برای همیشه کور میشم.گریه بابا هم باهام حرف نمیزد که دلداریم بده و فقط با سرعت رانندگی میکرد که برسیم خونه.ابرو بعد از قم دیگه قابل تحمل نبود. به بابا گفتم نگه داره که پیاده بشم. اما اون نمیگذاشت و میگفت اینجا جای توقف نیست و یکساعت دیگه میرسیم. به خاطر استرس و درد  کنترل رفتارمو از دست دادم و داد کشیدم  خودمو به در ماشین میکوبیدم ومیگفتم اگه نگه نداره درو باز میکنم. بابا کنار یه رستوران بین راهی نگه داشت. با چشمای بسته پیاده شدم و دویدم وسط اتوبان. نمیدونستم کجا دارم میرم. داد میزدم و گریه میکردم.گریه بیچاره بابا... منو آروم کرد و سریع رفت از رستوران  سیب زمینی گرفت ورقه ورقه کرد و گذاشت رو چشمم. یه کم بهتر شدم . 12 شب رسیدیم خونه. مامان وقتی منو با اون وضعیت دید باز این کوهها رو نفرین کرد و گفت آخه این چه ورزشیه شما انتخاب کردید؟! عصبانی تا دو روز چشمم با باند بسته بود. و مدام روش یخ میگذاشتم و از اتاق تاریکم در نمی اومدم. شب صحنه شام خوردنمون احتمالا خیلی خنده دار بوده. کل خونه تاریک.  همه دور میز و یه شمع با نور ضعیف گوشه آشپزخونه روشن بود و من عینک دودی زده بودم. دکتر هم وقتی معاینه کرد گفت سلول های قرنیه ام به شدت آسیب دیده و فقط باید استراحت کنم و مواقعی که آفتاب شدیده حتما از عینک آفتابی مناسب  استفاده کنم. صورتم تا دوهفته پوست می انداخت. نیشخند

ولی با همه ی این حرفها اون صعود دماوند با باباجون خیلی خیلی چسبید.  من حاضرم باز برف کوری بگیرم اما با بابا برم دماوند (قابل توجه بابا که میدونم اینو میخونه!!)قلببغل

...

  
نویسنده : آنا ; ساعت ٥:٥٠ ‎ب.ظ روز شنبه ٢٤ اسفند ۱۳۸٧
تگ ها :

دوشاخ به چین کلاغ

پنجشنبه با اینکه کار اداری داشتم اما نباید از دستش میدادم. دیگه نمیخواستم بشینم تو خونه و حسرت کوه نرفتن رو بخورم. 5 صبح از خونه زدم بیرون. صبحونه حلیم خیابون ولیعصر نزدیک تجریش. حدس بزنید کیو اون موقع سحر دیدم که با دوستش اومده بود حلیم بخوره؟!! هانیه توسلی! که یه کوله کوچیک هم پشتش بود. یعنی اونم میخواست بره کوه؟ رفتیم درکه با دوست خوبی که همیشه کمکم کرده تو خوشی و ناخوشی و این بار هم داره همه ی بداخلاقی هامو تحمل میکنه. امروز یه برنامه خیلی خوب اجرا کردیم و من واقعا مدیونش هستم. 6:30 از میدون درکه راه افتادیم.

ساعت 7 رسیدیم به کافه عمران و از اونجا پاکوبی از سمت چپ جدا میشه. یک تابلو زرد رنگ هم مسیر رو به سمت دره کارا و قله چین کلاغ و دوشاخ به ما نشون میده. بدون توقف وارد پاکوب شدیم. صعود کردیم و کوه رو دور زدیم بعد دوباره فرود تا کف دره و کنار رودخونه. برف تازه دیشب زده بود. مدل درخت هاش و تکه های ریز برف روی زمین منو یاد تابلو های نقاشی ژاپنی می انداخت.  هیچکس نبود. سکوت محض. داشتم کیف میکردم که یهو........!!!  با صدای پارس اولین سگ از دنیای خودم اومدم بیرون. بعد دومی بعد سومی... همینطور تعدادشون زیاد میشد.  خوشبختانه از سگ نمیترسم و میدونم اگه ازش نترسی و فرار نکنی بهت حمله نمیکنه. برای همین با کمال بی خیالی زدیم و رفتیم جلو. اما یکدفعه دیدیم وسط سی تا سگ محاصره شدیم و همشون هم به طرز وحشتناکی پارس میکردند. دو تاشون که دوبرابر هیکل من بودن ویه چشم داشتند و سفید بودند به طرفمون حمله کردند که بهشون سنگ زدیم.  از خیر ادامه پاکوب گذشتیم و از شیب سمت راستمون کشیدیم و رفتیم بالا. باید اعتراف کنم اون لحظه کمی در اینکه از سگ ها میترسم یا نه  شک کردم. ولی هرچی بودند مطمئنا به پای سگ های زردکوه نمیرسیدند. توی زردکوه برای اولین بار بود که رسما از سگ هایی که هیچوقت ندیدمشون و فقط تعریفشونو شنیدم ترسیده بودم.

شیب تندی رو بالا رفتیم تا رسیدیم روی یال و از اونجا کلبه سنگی کوچکی رو پیدا کردیم (کلبه کوهنورد) و نیم ساعت استراحت.  هوا واقعا سرد بود. با اینکه آفتاب به شدت میتابید اما به محض اینکه چند ثانیه می ایستادم پیشونیم و گوشهام  از سرما تیر میکشید. میدونستیم میخواهیم قله سمت راست (دوشاخ) رو صعود کنیم. بنابرین مسیر اصلی و پاکوب احتمالی رو بی خیال شدیم و از همون ابتدا دست به سنگ شدیم. بعضی جاهاش واقعا خطرناک بود. توی نقشه ی علی مقیم نوشته باید ابتدابه گردنه  کارا به ارتفاع 2640  برسیم و سپس از آنجا به سمت شمال قله دوشاخ به ارتفاع 3045 متر و جنوب قله چین کلاغ به ارتفاع  2820 متر. اما ما از سمت راست گردنه و مستقیما از روی گرده سنگی ها بالا رفتیم و ساعت 11 رسیدیم به قله فرعی دوشاخ. نیم ساعت بعد هم قله اصلی دوشاخ رو صعود کردیم.

 

قله چین کلاغ -- عکس از قله فرعی دوشاخ گرفته شده

سایز واقعی عکس

روبروی ما به سمت شمال غرب  قله پربرف پلنگ چال به ارتفاع 3440  متر(سیاه سنگها) و کمی دورتر در شمالشرق مان قله توچال خودنمایی میکرد. فاصله بین این دو تا شاخ ها تیغه ای و یخزده بود! و کمی احتیاط لازم داشت. یه ردپای حیوون بزرگ هم که معلوم بود ساعتی قبل از ما از اونجا رد شده تا خود قله کشیده شده بود. از بزرگ بودنش حدس زدم جای پای خرسه اما تو این فصل که خرس ها خوابند... واااای پس حتما گرگه. چه گرگ گنده ای!!!! سریع برگشتیم و رسیدیم به گردنه کارا. برای محفوظ موندن از باد سرد لای سنگچین ها  پناه گرفتیم و باز استراحتی کردیم. ساعت 1 بعد از ظهره. قله چین کلاغ و نمیشه صعود نکنیم. حالا کو تا ما دوباره بیاییم اینجا.  پس راه افتادیم. این یکی بر عکس دوشاخ مثل آب خوردن صعود شد. خیلی راحت بود. شیب آخر قله رو هم دویدم.

 

قله سنگی دوشاخ روبرو--قله شاه نشین بالای دوشاخ-قله پلنگچال سمت چپ - توچال سمت راست (عکس از قله چین کلاغ گرفته شده)

سایز واقعی عکس

تازه داشت موتورم روشن میشد که دیگه باید برمیگشتیم. حیف! یال شرقی قله چین کلاغ رو برای فرود انتخاب کردیم که انتخاب خوبی هم بود. خیلی زود به درختای دره کارا رسیدیم. برعکس صبح گروه های زیادی اونجا بودند و مشغول رقص و شادی. ناهار خوردیم و برگشتیم میدون درکه. کلا درکه نسبت به پنج شش سال پیش خیلی تمیز شده و اثری از زباله ها در کنار رودخونه و تو مسیر نیست . خصوصا دره کارا خیلی بکر و تمیز بود. باید به دست اندرکارانش خسته نباشید گفت. صعود دو قله دوشاخ و چین کلاغ توی یه روز با اینکه ارتفاع چندانی ندارند اما خیلی هم ساده به نظر نمیرسند خصوصا دوشاخ که دائما با سنگ ها و یخ  درگیرمیشدیم. مطمئنم صعود یکروزه از چین کلاغ به توچال جز برنامه های بعدی منه. فکر کنم خیلی خوش بگذره و برنامه ی خوبی بشه. این دو قله با وجود  نزدیکی به توچال بسیار بکر و خلوت بود برای کسانی که به دنبال کوه خلوت آرام و زیبا و نزدیک شهر میگردند گزینه ی خوبیه. فقط مواظب سگ ها باشین.

خوشحالم. چون بالاخره طلسم شکست و یه برنامه خوب رفتم.

خدایا شکر

...

...

پی نوشت: گزارش من مطمئنا خالی از ایرادات فنی در ارائه مسیر درست و دقیق منطقه نیست. چون این قله ها را اولین بار بود صعود میکردم هیچ آشنایی با اونها نداشتم و تنها چیزی که میدونستم نقشه کتاب علی مقیم بود و بس. الان که گزارش های بیشتری درباره این قله ها در وبلاگ ها خوندم یه چیزی نظرمو جلب کرد که تصمیم گرفتم از خوانندگان خوبم کمک بگیرم. لطفا نظرتونو بگید.

 در گزارش همت شمیران نوشته شده که ابتدا قله دوشاخ(٣٠۴۵متر) صعود شده و سپس قله سیاه سنگها(٣۴۴٠متر) {که من توی گزارشم به اون گفتم قله پلنگچال} و فاصله بین این دو قله  ۴ ساعت زمان برده است. 

 در گزارش دیگری از پرویز شجاعی پارسا نوشته شده ابتدا قله سیاه سنگ(٣٠۴۵متر) صعود میشه {که من توی گزارشم به اون گفتم قله فرعی دوشاخ}  بعد قله دوشاخ(٣٠۴٠متر) که فاصل زمانی بین آنها یک ساعت بوده است.

!!!!سوال

  
نویسنده : آنا ; ساعت ٤:۱٢ ‎ب.ظ روز سه‌شنبه ٢٠ اسفند ۱۳۸٧
تگ ها :

کوهها هم باهام قهرن!

چرا این جوری شدم؟ چرا اینجوری شد؟ یعنی قدر لحظه های خوشبختی مو ندونستم؟ چرا میدونستم. ولی چکار باید میکردم؟ یادمه دودستی چسبیده بودمش. میدونستم دیر یا زود تموم میشه و من هنوز باور نمیکنم. عجب دنیاییه.  چرا دیگه کوه نمیرم؟ هم شوقش تو دلمه هم پاهام سالمند. پس چرا؟.... احتمالا دیگران هم تجربه منو داشتند یا شایدم برعکس این حرف های من براشون عجیب باشه. به هر حال چیزیه که در حال حاضر باهاش درگیرم و داره عذابم میده.
 آخرین باری که کوه رفتم یادم نمیاد. یه شب کوله ام رو بستم. اما صبحش از اونجایی که همه چیز باید دست به دست هم میداد که نرم کوه ساعتی که کوکش کرده بودم زنگ نخورد و من خوابیدم صبح از شدت ناراحتی نمیتونستم از تخت خواب بلند شم. وقتی به خودم مسلط شدم کفش هامو پوشیدم و زدم از خونه بیرون. دلم فقط قله میخواست و چون واسه قله دیر بود خواستم که با تله کابین برم. میخواستم برم اون بالا و همه دلتنگی هامو فریاد بزنم.  اما نگذاشتند. گفتند فقط اسکی بازان عزیز حق استفاده از تله کابین و دارن و کوهنوردای بخت برگشته که خونشون به اندازه خون اسکی بازها رنگین نبود میبایست پیاده برن اگه میخوان. به بهونه خراب بودن هوا. عجب بهونه ای. یادمه زمین و زمان و بهم ریختم اونجا.  اگه آقای نظر به دادم نرسیده بود معلوم نبود چه بلایی سرم می اومد.  هفته بعدش گفتم برم شمال. چالوس کنار دریا. شاید تنوع و دوری از کوه باعث بشه قدرشو بدونم. شاید اصلا من باید دریا رو دوست داشته باشم نه کوه رو. شاید تا الان داشتم اشتباه میکردم. اما از وقتی رفتم تمام روز در حالی که فقط چند قدم با دریا فاصله داشتم از خونه در نیومدم و خوابیدم. دلم فقط کوه میخواست. فقط ...!  من و دریا اشک هامونو به هم تقدیم کردیم و من برگشتم. باز مث همیشه برای رسیدن روز تعطیل ثانیه شماری نه لحظه شماری میکردم. تا 3 صبح بیدار بودم و نقشه میریختم که فردا کجا برم و از چه مسیری!! صبحش سوار ماشین شدم و راه افتادم آخرش فهمیدم از ذوق  و شوق زیاد فراموش کردم کفش های کوهمو بردارم!!! نه. مثل اینکه خدا نمیخواد کوه برم. برگشتم خونه و با ناراحتی خوابیدم. حس دوباره برگشتن رو از دست داده بودم. تا عصر فقط به خودم میپیچیدم که چرا تو خونه نشستم. چرا کوه روبرومه و من اینجام؟؟؟؟؟؟ داشتم دیوونه میشدم دوباره برگشتم دربند. تنهایی زیر بارون. ساعت 6 عصر موقعی که همه داشتند برمیگشتند.  نتونستم زیاد بالا برم. دلم واسه قله بدجور لک زده بود. دلم میخواست آدمهایی که از قله برمیگشتند و بغل کنم. چون بوی قله میدادند. مدام به خودم نهیب میزدم که چرا امروز نرفتم کوه؟؟ چرا؟... دیگه کسی اشک هامو نمیدید چون بارون کل صورتمو خیس کرده بود. برگشتم پایین. حتی توی ماشین توی اتوبان چمران بارون از سقف سوراخ ماشین به شدت میریخت رو صورتم و باز کسی از بیرون نمیفهمید که دارم گریه میکنم.... چرا امروز نرفتم قله؟ هیچوقت تا آخر عمر خودمو نمیبخشم.

روزها و هفته ها از دستم در رفته. فقط میدونم فردا تعطیله و همه برنامه های چند روزه تدارک دیدند. هر کی بهم میگفت کجا میری؟ مثل کسایی که داغ دلشون تازه شده آه میکشیدم و میگفتم نمیدونم. واقعا هم نمیدونستم کجا. پیشنهاد همه دوستام هم رد میکردم. اونم نمیدونستم چرا! آخرین لحظه خواستم برم دماوند!!! دماوند. واااای!  شبونه رفتیم رینه . همه چیز مهیا بود. همه چیز به جز ... ! نمیدونم اون چی بود که نبود و نبودنش باعث شد که این بار هم نتونم برم کوه. نتونم حتی خاک پاکش رو ببوسم. صبح زود که نیسان مصطفی آماده بود ما رو ببره دم جاده خاکی٬ زدم از خونه بیرون. تو خیابون اصلی رینه قدم زنان رفتم تا بعد از پادگان. تا جایی که بتونم راحت تر قله رو ببینم. روبروش لب جاده روی سنگ نشستم و بهش زل زدم. نیم ساعت یکساعت دوساعت. تمام خاطراتم را مرور کردم از قله سپید و آروم و دوست داشتنی ام چشم بر نمیداشتم. اشک امانم نمیداد که به اطرافم توجه کنم خصوصا کامیون های سنگین که هر از گاهی از کنارم رد میشدند و سربازهایی که آمده بودند ورزش صبحگاهی انجام بدن احتمالا با تعجب نگاهم میکردند. همونجا با دماوند خداحافظی کردم و تنها برگشتم تهران..  اما به محض رسیدن داشتم خفه میشدم از اینکه چرا برگشتم. به همه دوستام زنگ زدم. دنبال یه نفر بودم که همون موقع حرکت کنیم دوباره بریم دماوند. اینبار شبونه از رینه راه بیفتیم و یکروزه بریم قله. دیگه طاقت نداشتم.... اما باز هم نشد...  ناچارا برای رهایی از این محیط سنگین خودمو دور کردم. رفتم سفر .... یه جای دورتر.

کاش میدونستم چه اتفاقی برام افتاده. یعنی کوه ها منو نفرین کردند! دیگه منو دوست ندارن! با من قهر کردند!

دلتنگی های آدمی را باد ترانه یی می خواند،

رویاهایش را آسمان پرستاره نادیده می گیرد،

و هر دانه ی برفی به اشکی نریخته می ماند.

سکوت سرشار از سخنان ناگفته است

.....

 

توچال دیماه ٨٧ ------------------ سایز واقعی عکس

....

 

 

  
نویسنده : آنا ; ساعت ٥:٢٩ ‎ب.ظ روز سه‌شنبه ۱۳ اسفند ۱۳۸٧
تگ ها :