آناپورنا

وسیع باش..... و تنها..... و سربه زیر ..... و سخت

دماوند - شمالشرقی - گزنه

این هفته همش مریض بودم. یا تو اداره در فکر دودر کردن و برگه مرخصی گرفتن بودم  یا تو خونه خواب بودم یا دنبال دکتر. ... وقتی نتونم هیچی بخورم فکرم هم درست کار نمیکنه حوصله نوشتن نداشتم. امروز از صبح هوا گرفته بود و نم نم بارون می اومد  ولی الان که ساعت دوازده و سی دقیقه ظهره یهو شدید شد. اومدم کنار پنجره. صدای بارون بوی بارون ... رعد و برق هوای بد طوفان کولاک .... ای بابا!  توهم زدی که باز! حس کردم دوست دارم الان بنویسم. سعی مو میکنم.  اما نمیونم چرا دکمه های کیبورد دارن میچرخن !!!!!

الان دوازده و سی و پنج دقیقه است ... بارون بند اومده  .... ! یه بار دیگه تا کمر از پنجره میام بیرون یه خیز برمیدارم و یه نفس عمیق میکشم!!!!!!!!!!!!!  آخیش!!
........

قرار بود بریم جنوبی دماوند و از یال لومر صعود کنیم. پنجشنبه 19 اردیبهشت صبح زود رسیدم ترمینال. همنورد تا منو دید با گرمی به استقبالم اومد شوق خاصی تو چهره اش میدیدم. گفت:

 -حاضری بریم شمالشرقی؟

- چطور؟ چرا یهویی این تصمیم و گرفتی؟
- بچه های تیم نانگا که دیشب تو انجمن گفتند شبونه قراره برن شمالشرقی الان اینجان و الان میخوان حرکت کنن. میتونیم با اونا بریم
- از ناندل میریم دیگه؟
- نه از گزنه!!!
نه ه ه ه ه . . . . . . . . . .   بریم !!
توی مینی بوس خیلی ها خواب بودند. یازده نفر بودیم . به سرپرستی کاظم فریدیان. اولین برنامه ای بود که با ایشون همنورد میشدم. هم خوشحال بودم هم .....!! دوست نداشتم جلوی این تیم کم بیارم. با اینکه هدف های ما فرق داشت. اینا اومده بودند واسه هیمالیا تمرین کنند ما میخواستیم بریم دماوند جشن تولد بگیریم!!  تا رسیدن به پلور با همنورد مشورت کردیم  سر اینکه پلور پیاده شیم و بریم برنامه خودمون یا ... . به قولش این برنامه باعث میشد توسط کوهنوردی غیر دولتی ایران پذیرفته بشیم  یا اینکه کلا از این سیستم ریجکت بشیم !!! و بریم دنبال کار و زندگیمون !

رسیدیم گزنه. حدود ساعت نه صبح با کوله دو روزه حرکت کردیم. از رودخانه و کوچه باغها گذشتیم و افتادیم تو راه پاکوب اصلی. هوا خیلی گرم نبود. هواشناسی  اعلام کرده بود که امشب و فردا هوای نامساعدی داریم و باد نسبتا شدید. راه بعد از یکی دوساعت کور شد رسیدیم به جایی که زمین رانش شدیدی کرده بود. راه را از بالا ادامه دادیم و ارتفاع کم نکردیم. بالاخره به چشمه رسیدیم. یک لوله آب و آبشخور گوسفندان. استراحتی طولانی.... . سرپرست گفت از اینجا تا تخت فریدون صعود , صعود آزاد خط الراسی خواهد بود!!!

من که لذت بردم از پیشنهاد این قسمت از برنامه. چیزی که همیشه تو گروه ها دنبالش میگردم و کم پیدا میکنم. به نظر من بهترین تصمیم بود.  گروه تقریبا حرکت کرد. من و دوستم تصمیم گرفتیم بیشتر کنار آب بمونیم و استراحت کنیم. و کلا تا ابتدای شیب شن اسکی آهسته حرکت کردیم. از اونجا تا صعود قله نامرد! مازیار ( که تموم شدنی نبود!)  و بعدش تا پناهگاه رو جدی و قوی صعود کردیم.  ساعت از پنج و نیم گذشته بود که به تخت فریدون رسیدیم. حدودا ۸ ساعت و نیم طول کشید از گزنه تا اینجا. دوستای دیگه کاظم فریدیان و پدرام و سامان نعمتی و ... زود تر رسیده بودند و سهند عقدایی و محمد نوروزی و .... هم  بعد رسیدند. مسابقه ای در کار نبود و هر کسی در آرامش و با تفریح و تفرج و لذت بردن از مناظر اطراف حرکت میکرد. شب سردتر از حد انتظار من بود. تو پناهگاه فقط تیم ما بود. شام خوردیم. قرار صعود 5 صبح فردا.

صبح  ساعت 4 بیدار شدیم و صبحونه ای خوردیم و آماده شدیم. من و همنورد که قرار نبود بیاییم این مسیر کلنگ نداشتیم. دستکش اضافه هم آقای فریدیان بهم داد. چون میدونستم دست های سرما زده ام بالا حتما اذیتم میکنه.  تیم با 9 نفر حرکت کرد. دو نفر تو پناهگاه موندند و با بی سیم با ما در ارتباط بودند.  برف می اومد. باد ملایم بود و هوا سرد.  کم کم ارتفاع میگرفتیم. سر قدم (آقای عقدایی) طوری میرفت که خسته نشیم و در عین حال سرعت حرکتمون هم خوب بود.  بعد از نیم ساعت یکی از بچه ها انصراف داد و برگشت و نیم ساعت بعدش هم یکی دیگه.  و باز نیم ساعت دیگه نفر سوم انصراف داد. سرپرست گفت از این لحظه به بعد هر کسی که میخواد برگرده باید یکی هم همراش بره.  مسیرهای سنگی و دست به سنگ و هم رد کردیم تو ارتفاع 4900 بودیم. باد  شدیدتر شد و دید ما فقط چند متر بود من که با طناب رفتم تو حمایت  و آماده صعود بودیم. باید حتما میرفتم قله آخه روز تولد .... !! (هییییییییس !!)  اما با توجه به اینکه نصف تیم (یعنی سه نفر) کلنگ نداشتیم  تصمیم گرفتیم همه برگردیم. که بعدا فهمیدیم چه کار درستی کردیم. اصلا اگه درست ترین تصمیمی که تو زندگیمون گرفته باشیم همین بوده. چون اگه بالاتر میرفتیم و به بام برفی میرسیدیم که مطمئنا یخزده است الان این باد مارو پرت میکرد یا تو یخار یا سیوله ! و ممکن بود روز تولد و روز مرگم یکی بشه. البته خیلی جالب میشه اگه بشه ولی هر چی فکر میکنم میبینم به جالبیش نمی ارزه!!!!!  داریم سعی میکنیم بهترین راه و برای برگشت انتخاب کنیم تمام  جای پاها پر شده بود و مسیر صعودمون مشخص نبود. باید دقت میکردیم تو یالهای کم شیبی که منتهی به دره یخار میشه نیفتیم. برای همین متمایل به غرب فرود می آمدیم. باد حالا میتونم بگم خیلی شدید بود. تمام صورتمون یخ زده بود و گاهی مجبور بودیم برای اینکه از رو زمین بلندمون نکنه یا تیکه های یخ تو چشممون نره پشت به  باد بایستیم. باتومم هم کج شد موقع فرود. نباید خیلی هم تعلل میکردیم چون هوا لحظه به لحظه رو به خرابی میرفت. ولی وقتی ارتفاع تا اونجایی کم کردیم که حس کردیم باید الان به پناهگاه برسیم دیدیم پناهگاهی در کار نیست. اولش گفتم حتما باد پناهگاه و کنده برده !!! اما  این یال برام نا آشنا بود. یه جورایی دماوند داشت ما رو بازی می داد و تو اون هوا از این یال به اون یال تراورس میکردیم.  یه پرچم زرد هم تو مسیر دیدیم خوشحال شدیم که مسیر و درست اومدیم اما خیلی زود به ناامیدی بدل شد. باید میرفتیم سمت شرق چون یال صعود شمالشرقی درست کنار دره یخاره و در سمت شرقش یال کم شیب قابل صعود دیگه ای وجود نداره. دو تا یال به سمت شرق رفتیم و از دور پناهگاه و دیدیم. خیلی خوشحال بودیم. اگه پناهگاه رو پیدا نمیکردیم  مطمئنا یکی از همون یال ها رو پایین میرفتیم به سمت ناندل و اون پایین بیواک میکردیم. (اونطوری هم اگه میشد بد نمیشد ها !!)  تا رسیدیم تو پناهگاه همین که یخ های مژه هام آب شد و چشمام وا شد تونستم دنیا رو ببینم گفتند که حرکت !! صدای باد بیرون از توی پناهگاه جالب بود. دوست داشتم بقیه حرف نمیزدند مینشستیم فقط صداشو گوش میکردیم. 45 دقیقه بعد از ورودمون دوباره خارج شدیم از تخت فریدون و این بار پشت سر هم  و بدون فاصله خودمونو به شن اسکی رسوندیم. از شن اسکی به بعد وارد منطقه آروم شدیم و من مطمئن شدم که دیگه مردن در کار نیست!!  اما حیف قسمت های هیجان انگیز برنامه تموم شد!

کنار همون  آب ناهار مختصری خوردیم و ادامه فرود خیلی آهسته بود. چون قرار بود مینی بوس ساعت 7 بیاد دنبالمون و ما سه چهار ساعت فرصت داشتیم هنوز. برای همین تصمیم گرفتم به زانو هام یه حال اساسی بدم و این دفعه آروم برم پایین. خیلی خوب بود و نتیجه خوبی هم داد. قسمت های شیرین برنامه خاطرات قشنگی بود که سرپرست از صعود هایش و منطقه پاکستان تعریف میکرد و  دوغی که تو آبعلی مهمونش بودیم.

ساعت 9 شب همگی تهرانیم.

 

.

پی نوشت 1 : از همه بزرگواران این برنامه که ما رو تو جمع خودشون پذیرفتند تشکر میکنم.


پی نوشت 2 : از شایستگی های فاتح کی تو زیاد شنیده و خونده بودم اما این دفعه به چشم خودم دیدم. ایشون یه کوهنورد واقعی هستند.

.

.

پی نوشت 3 : بالاخره تموم شد.! ؟ ! ..........   وای چقدر گرسنمه.

  
نویسنده : آنا ; ساعت ٢:٥٥ ‎ب.ظ روز چهارشنبه ٢٥ اردیبهشت ۱۳۸٧
تگ ها :

گِرلینده کالتنبرونر

 

سرکارخانم گرلینده کالتنبرونر

................

بانویی با یازده هشت هزار متری در کارنامه اش

برای اینکه بیشتر با این کوهنورد بزرگ آشنا بشید  اینجا  رو کلیک کنید

...............

منبع: وبلاگ جامعه کوهنوردی ایران

 

پی نوشت : همیشه روز های اول سال یا روز های تولد میتونه روز ها و لحظه های عطف باشه تو زندگی ما آدمها. و بهونه ی خوبی باشه برای شروع دوباره و تلاش و همت بالاتر برای رسیدن به هدف های زندگی. فردا تولدمه و فردا دارم میرم جایی که تعلق خاطر زیادی بهش دارم دماوند!.....  از اینکه روز تولدمو و در واقع اولین روز سالی جدید از زندگیمو میتونم روی بلند ترین نقطه ی ایران شروع کنم خوشحالم و اونو به فال نیک میگیرم.

تا بعد از دماوند


 

  
نویسنده : آنا ; ساعت ٩:۱٦ ‎ق.ظ روز چهارشنبه ۱۸ اردیبهشت ۱۳۸٧
تگ ها :

آبشار دوقلو

برنامه ی این هفته توچال ! نه ببخشید دربند بود. این دومین برنامه ایه که با همنورد جدیدم میرم برنامه و جدا از اینکه این آدم پایه و با حال و شیطون و پر انرژی رو کشف کردم خیلی خیلی خوشحالم. برای اینکه هم آقا فرشید و راضی نگه داریم و هم اینکه این دوست همنوردم اجازه کتبی و شفاهی داده که اسمشو تو وبلاگم ببرم منم میگم: نگار.من از شیرپلا تنها برگشتم پایین. خب اثرات پیریه دیگه. تازه کار هم تو کامنتینگ قبلی آب پاکی رو ریخت رو دستمون و بهمون گفت پیرزن !! اما همنورد  تازه نفس و جوون ما راضی نشد که برگرده  رفت سنگ سیاه !!!!
برنامه خوبی بود سه چهار تا از بچه های وبلاگنویس رو هم دیدیم.
.......................................................

اینم عکسی که همنوردم ازم گرفته پای آبشار دوقلو
 
.......................................................
اینم دلنوشته ی بسیار زیبایی از مشولی  :
....
....
گفت : کجا داری میری ؟ گفتم : کوه . گفت : کوه !!!؟ گفتم : آره .
( می دونستم الان باید براش کلی توضیح بدم که ... )
گفت : خسته نمیشی هر هفته میری ؟
گفتم : از کجا خسته بشم ؟ از جایی که همه آدمها رو اونجوری که دوست دارم ٬ می بینم . همه با هم یکی . همه با هم . همه برای هم . همه هم دل ٬ هم گام ٬ هم نفس . از چی خسته بشم ؟ از لطف دوستان ؟ از سفره های صداقت و سخاوت؟ از آغوش پاک مادر طبیعت؟ از لحظه های اوج لذت؟ از لذت در اوج بودن؟
گفت : نمی فهمم چی میگی ؟ این آدمها همین جا توی شهر هم هستن .
گفتم : آره هستن . اتفاقا با همین آدمها میرم کوه . ولی وقتی که ماشین رو پارک می کنی و بند کفشهای کوهت رو می بندی و کفشهای خیابون گردیت رو توی صندوق ماشین می ذاری ٬ باهاشون منیت و خود پسندی و غرور و خود خواهی و ریا و دو رویی و ... خلاصه همه این چیزها رو توی صندوق ماشین میذاری و درش رو می بندی .
این معجزه کوهه .
اون بالا همه با هم یکی میشن ٬ همه خواهر و برادرن . بدون مرز ٬ بدون نام .
گفت : خوش بگذره .
فهمیدم که دارم حوصله اش رو سر می برم .

 آخ که سخت تنگ شده دلم برای کوه . 

  
نویسنده : آنا ; ساعت ۱:٤۸ ‎ب.ظ روز یکشنبه ۱٥ اردیبهشت ۱۳۸٧
تگ ها :

زهره خالقی

منبع: وبلاگ آریو برزن
................................................................

در بخش ورزشی روزنامه اعتماد خواندم که خانم زهره خالقی بازیکن تیم ملی بسکتبال بانوان کشور مان به این علت که لیگ باشگاهی کشور امارات نام جعلی خلیج ع.ر.ب.ی را بر خود دارد از حضور در آن لیگ و بازی در یکی از تیم های آن کشور خودداری نموده است .با خواندن این خبر بی اختیار با تمام وجود نسبت به این دختر ایرانی – که عنوان بلند قد ترین دختر بسکتبالیست کشورمان را نیز یدک میکشد – احساس احترام و قدردانی کردم. ارزش و منزلت و بزرگی تصمیمی که این دختر گرفته است را تنها زمانی میتوان درک کرد که به یاد بیاوریم ، دختران ایرانی به دلیل شرایطی که بر کشور حکمفرماست از یکی ابتدایی ترین امکانات برای موفقیت ورزشی – انعکاس و پوشش رسانه ای فعالیتهایشان – محروم اند . آیا کسی هست که منکر این حقیقت باشد که ورزشکاران از تماشای مسابقات خود در رسانه ها و شنیدن اخبار آن تا چه حد شارژ روحی شده و انگیزه و انرژی میگیند ؟ از دیگر سوی ، کیست که برای یکبار تا به حال ورزش کرده باشد و نداند ورزش کردن در لباس گرم کن کاملن پوشیده و بسته ، به همراه مقنعه – با بدنی غوطه ور در گرما و تعرق – چقدر سخت و طاقت فرسات ! کافی است پای سخن ورزشکاران دختر کشورمان بنشینید تا ذره ای از شرایط سخت آنان را دریابید . چرا راه دور برویم ؟ گوشه ای از همین مصاحبه ی خانم زهره خالقی را بخوایند که از عدم امکان ورزش با لباس هایی مینالد که برای تورنمنت های خارجی اجازه استفاده از آنها داده شده ، اما در داخل کشور حق پوشیدن آنها را ندارند :« خبر نگار : به غیر از بازیکنان تیم ایران کس دیگری هم با پوشش اسلامی بازی می کرد؟زهره خالقی : فقط یک بازیکن در تیم فلسطین- این لباس ها کارتان را سخت نمی کرد؟- مشکل ما این بود که به این وضعیت عادت نداشتیم. وقتی ما پذیرفته ایم با این لباس ها بازی کنیم چرا نباید داخل ایران بازی با این لباس ها را تمرین کنیم؟ چرا در سالن ها را باز نمی کنند تا تماشاچی ها بیایند و ما بازی مقابل جمعیت را یاد بگیریم؟ چرا ورزشکاران زن ما باید از تماشاچی ها بترسند و مدام نگران باشند که آنها چه تصوری از بازی ما دارند؟ ما اینجا پشت درهای بسته بازی می کنیم و در مسابقات برون مرزی ناگهان در یک شرایط جدید قرار می گیریم. »به تمام این شرایط سخت و طاقت فرسا بیافزایید امکانات و مسابقات تمرینی و پارامتر های تشویقی را که برای رقبای احتمالی این دختران ورزشکار ایرانی در سایر نقاط جهان وجود دارد . آیا با وجود اینهمه تفاوت شرایط ، آخر نشدن این دختران در هر تورنمنتی که حضور یابند فی نفسه یک افتخار ملی نیست ؟ پس کجاست ذره ای – تاکید میکنم ذره ای – از آنهمه بازتاب گسترده رسانه ای که برای ورزشکاران مرد در کشور وجود دارد ؟ آیا براستی این انصاف است که تیم ملی فوتبال کشورمان با آنهمه جار و جنجال رسانه ای ( به یاد بیاورید برنامه مسخره یار دوازدهم را ) در تورنمنت های پی در پی حاضر شود و فاجعه بیافریند ( افتضاح کتک کاری رضایی و بداوی را که یادتان هست ؟ ) و پس از آن دوباره گویی که هیچ اتفاقی نیافتاده برایشان با سلام و صلوات گلریزان بگیرند ؟آیا منطقی است که سالهای پی در پی ورزشکاری را با عنوان پر طمطراق قهرمان قهرمانان به عرش اعلا برند ، اما کسی نباشد به او گوشزد کند که در این جایگاهی که هست ، مجاز نیست که برای خروج سرمایه از کشور ، آنهم به کشوری که به طور سیستماتیک متعرض تمامیت ارضی کشورمان است ، نقش کارچاق کن را ایفا نماید ؟ بخش تراژیک داستان اما انجاست که آنقدر این بی عدالتی ها در مورد دختران ورزشکار در کشورمان عادی و دچار روزمرگی شده است که دیگر کسی حتا به خود زحمت نمیدهد به آن اعتراض کند ؟

پی نوشت – تمام آنچه در مورد شرایط سخت ورزشکاران دختر نوشتم ، بی تردید تنها گوشه ای از مشکلات خوشبخت ترین دختران ایرانی در عرصه ورزش است ! وگرنه کیست که نداند اکثریت قریب به اتفاق دختران ایرانی یا اصلا دسترسی به امکانات اولیه ورزشی ندارند یا اگر در نزدیکی محل سکونتشان چنین فضایی وجود دارد به هر دلیلی ، از جمله هزینه ، فرهنگ غلط خانوادگی و … ، از دسترسی به این اماکن محرومند؟
.................................................................
 
با تشکر از آقای جعفری  برای معرفی لینک 

  
نویسنده : آنا ; ساعت ٢:۱٢ ‎ب.ظ روز سه‌شنبه ۱٠ اردیبهشت ۱۳۸٧
تگ ها :

یکصدمین صعود توچال

مطمئنا صد بار صعود به قله توچال چندان اهمیت نداره و خیلی از دوستان من هستند که تا به هر حال سیصد چهارصد بار حتی هزار بار (!!!!!) صعود کرده اند البته همه اینها تخمینی و حدسی است  ولی به هر حال با توجه به اینکه در تمام این شش سالی که تهران بودم فقط  7 ماه از سال را فرصت کوهنوردی داشتم و اینکه تمام نودونه صعود قبلی در دفتر برنامه هایم ثبت شده است, یکصدمین صعود برای خودم حداقل ارزش این را داشته باشد که  درباره اش بنویسم. از این تعداد تقریبا دو سوم صعود هایم زمستانه بوده است. و نود درصد آنها از مسیر عادی شیرپلا و ده درصد بقیه از مسیرهای دارآباد, کلک چال, امامزاده داوود, ولنجک و ایستگاه هفت و چهارپالون بوده.  از مسیر های شمالی هم فرود رفته ام اما صعودی نداشته ام.
برنامه این هفته تقریبا اون چیزی که میخواستم از آب در نیومد چون تجهیزات یک برنامه استقامتی رو نداشتم و قرار بود که برم سنگنوردی برای همین کتونی اسپرتکس پوشیدم بدون باتوم و کوله ام نسبتا سنگین بود. اما صبح برنامه عوض شد و دوستم نیومد بعدا فهمیدم که ایشون خواب تشریف داشتندو بنده رو 45 دقیقه معطل نگه داشتند. البته این موضوع گرچه کفرم رو در آورد اما تلنگری بود به خودم تا متوجه بشم دیر سر قرار حاضر شدن چقدر بده . چون خودم تو این مورد اصلا سابقه ی خوبی ندارم. خلاصه تنهایی تصمیم گرفتم برم توچال.
تایم های صعودم به این صورت بودند:
/سربند تا شیرپلا:        یک ساعت و نیم
/شیرپلا تا سنگ سیاه: یک ساعت و ربع
/سنگ تا قله:             یک ساعت
برگشت به سنگ سیاه و نیم ساعت استراحت
/بار دوم سنگ تا قله :   55 دقیقه
و نهایتا بازگشت از مسیر کلک چال و پارک جمشیدیه
......
نتیجه گیری: کلا از خودم نا امید شدم. برای برنامه استقامتی ای که پیش رو دارم باید خیلی بیشتر از این تمرین کنم.
کفش اسپرتکس برای اجرای چنین برنامه هایی اصلا مناسب نیست.
توچال به کلک چال تا رسیدن به چشمه پیاز چال واقعا محشر بود. حرکت روی خط الراس با چشم انداز های زیبا از دماوند و قله های دیگر و بادهای همیشگی اش. حس فوق العاده ای بود. برعکس از گردنه کلک چال تا برج و پارک رو فقط تحمل کردم !!!!
........
یکصدمین صعودم را تقدیم میکنم به همنوردی که قرار بود با من تو این برنامه همراه بشه اما نتونست بیاد
.......   
نویسنده : آنا ; ساعت ۱۱:٤٦ ‎ق.ظ روز یکشنبه ۸ اردیبهشت ۱۳۸٧
تگ ها :

اولین قله سال 87: جانستون

پارسال تو سرما که اومده بودم اینجا مبهوت شگفتی های سپیدش شدم و اکنون در اولین برنامه امسال مسحورزیبایی های سبزش. پارسال قله خرسنگ و امسال جانستون پذیرای ما بود. ما! که اکنون برای اهالی آنجا تعریف شده هستیم!!! برپایی ی چادر زیر بارون و شب مانی  در زیر نور ماه و ابر و باران و گه گاهی رعد و برقی که انگار عجین شده برایم با خاطرات جانستون!!
.....
.....
 باز رفتم  تا تکرار کنم رهایی را, چشم انداز های زیبا را, غرور و هیبت رود پرخروش را
خنده ی بلند قله ی بی تاب را بر پرواز بی گاه عقاب طلایی!
پرنده ای که چون اندیشه ی سپید  و شاد من جز در دل ابر ها و در بلندای کوهها آشیان گرم هیچ باغ نرم و رنگارنگی را نپذیرفته است
رفتم تا ببینم نفس شکوفه های سپید و زرد و بنفش را  بر مخمل سبز زمین و زیر منقار سنگین بهار
رفتم تا ببینم پر پر شدن را, شکفتن را و جاری شدن را ...
یاد پارسال و زمستان سردش بخیر روزی سرد و ابری همینجا تصویر خاطرات بازنیافتنی ام مدفون شد زیر برف ها و ماند حسرت و دریغ و اندیشه های آزاردهنده!  
اکنون آمدم  در نخستین غروب های بهاری این دشت سبز
تا لبخند رضایتم را نثارش کنم
 تا زندگی را بپذیرم
تا به هیچ نیندیشم

.....


.....
.....
.....

پی نوشت1 : بالاخره عکس ها رسید و  پست کامل شد! (همنورد عزیز! ممنونم)
پی نوشت2 : از این هفته به بعد یکشنبه ها گزارش برنامه هایم را خواهم نوشت. گرچه تکراری و خسته کننده . شما با بزرگواریتون ببخشید. و اگر مطلبی غیر از گزارش برنامه هایم باشد روزهای چهارشنبه پست خواهم کرد.

...

 

  
نویسنده : آنا ; ساعت ۱۱:۱٤ ‎ق.ظ روز سه‌شنبه ۳ اردیبهشت ۱۳۸٧
تگ ها :