آناپورنا

وسیع باش..... و تنها..... و سربه زیر ..... و سخت

نانگاپارباتی ها رفتند

جمعه هفته گذشته فرودگاه امام خمینی حال و هوای دیگه ای داشت و نگاه های کنجکاو مردم و مسافرین به این جمع صمیمی و دوستانه برایم جالب بود. 
 اسپانسر اصلی تیم  و همه کلوب دماوندی ها و دوستان دیگر آمده بودند.  بازار عکس یادگاری گرفتن هم داغ بود اونقدر زیاد که فرصت نمیدادن به اعضای تیم که به کارهای پروازشون برسند. سعی کردم دو سه تاشونو پیدا کنم و صحبت کوتاهی باهاشون داشته باشم:

 

محمد نوروزی: امیدوارم تیم بتونه صعود کنه و وقتی که برگشتیم یک تیم قوی تر تشکیل بدیم برای کارهای بزرگ تر ...

سهند عقدایی: ما تلاشمون رو کردیم تا به حال منبعد هم خواهیم داشت باقیش هم بستگی به شرایط جوی و شرایط منطقه و اوضاع تیم داره . هر نتیجه ای هم بگیریم خوشحالم چه صعود کنیم چه نه  با کمک بچه ها تلاشمون رو میکنیم....

سامان نعمتی: اگه کسی دوست داره همچین اتفاقی بیفته براش باید عوامل دست بدن به هم. بچه های ما همه آمادگیشو دارن روحیه شو دارن فقط باید امکاناتش و عواملش باشه...

 

برای تیم هفت نفره نانگاپاربات , تیم اعزامی هیات کوهنوردی تهران به برودپیک, تیم کارگران کشور و تیم  هیات کوهنوردی  مرکزی به برودپیک  آرزوی موفقیت دارم...لبخند 

عکس ها:

خانواده سامان نعمتی و کوهنوردان کردستان

برات آرزوی موفقیت دارم دوست خوبم!

همه هستند دیگه

لیلا اسفندیاری و مادرش

تیم هفت نفره نانگاپاربات

یک عکس فمینیستی

                                                                                                       

  
نویسنده : آنا ; ساعت ۱٠:٢٠ ‎ق.ظ روز یکشنبه ٢٦ خرداد ۱۳۸٧
تگ ها :

بدون شرح!

مجرد های عزیز لطفا   کلیک کنید   

...

  
نویسنده : آنا ; ساعت ٤:٠٥ ‎ب.ظ روز دوشنبه ٢٠ خرداد ۱۳۸٧
تگ ها :

. . . روزنه ای به هوای تازه

...........

شیرزنان - فهیمه خضری

.....

...........

 

اینجا ایران است و ما نیمی از جمعیت کشوری که حتی نور آفتاب هم در آن سهمیه‌بندی می‌شود. درخشش خورشید در آسمان ربطی به ما ندارد و «زن» بودن، اتفاقی است که دویدن، ورزش و تحرک، لمس بی‌واسطه باد و باران و سوختن از تابش نشاط‌ آفرین خورشید را از ما دریغ کرده است. زنان ایرانی سال‌هاست که همراه با موهایشان، شور و انرژی و حرکت را هم در خود پنهان کرده‌ و در عوض در پوکی استخوان، افسردگی، عصبیت، چاقی، بیماری‌های زودرس قلبی و عروقی و درد‌های خاموش دیگر، رکوردهای قابل تاملی به نام خود ثبت کرده‌اند.

  

 

50 درصد زنان بالای 55 سال و 90 درصد زنان بالای 75 سال ایرانی از پوکی استخوان رنج می‌برند و بی‌بهره بودن از فضاهای آزاد ورزشی به عنوان یکی از مهم‌ترین عوامل این رنج شناخته شده است. شاید نگاه گذرایی به همین آمار است که مدیران شهری را بر آن داشته تا به فکر گشایشی در موضوع «ورزش همگانی زنان» دست‌کم در شهرهای بزرگی مثل تهران بیاندازند. شاید هم « افتتاح بهشت مادران » در تقاطع بزرگراه‌های همت و حقانی، حاصل تغییر نگاه و رویکرد مدیریت شهری در نتیجه افزایش خواست اجتماعی زنان برای زندگی بهتر و استفاده بیشتر از امکانات و فضاهای عمومی موجود باشد و شاید هم گزینه صحیح، تلاش بیشتر دولت و همفکرانش برای تفکیک فضاهای اجتماعی و ادامه جریان «زنانه - مردانه» کردن اتوبوس، مترو، شهر و زندگی.

هر چه هست از دو هفته پیش تا به حال بوستانی « زنانه » در یکی از نقاط نسبتا خلوت پایتخت، درهایش را به سوی زنان مشتاق ورزش و تحرک باز کرده و از صبح زود تا ساعت 8 شب به آنها فرصت می‌دهد تا پوشش‌های اسلامی خود را بکنند و سراسیمه و فراری از گرمای طاقت‌فرسای تهران که با پوشش‌های اسلامی گرم‌تر هم می‌شود، ساعتی با خود پنهانشان رو به رو شوند و تعجب کنند از اینکه چقدر با آفتاب و هوای تازه بیگانه‌اند!

.....

.....

  
نویسنده : آنا ; ساعت ٤:۱٦ ‎ب.ظ روز شنبه ۱۱ خرداد ۱۳۸٧
تگ ها :

خیال تو

 

 
عکس: مصطفی یوسف زادگان (خانه کوهنوردان تهران)

.

.

 

زندگی چه یکنواخت و تکراری! تکراری تر از خودش
 و من هنوز دل خوشم به امید!  به امیدی که چندی پیش رفت به سوئی!

 

شب کوهستان بود و من چادری افراشته کنار پرتگاهی فرو رفته  در ظلمت...
اما آسمان! نورافشانی تمامی ستاره ها به سوی من! که مرا به یاد نگاه تو می انداخت هر از گاهی که از پس چشمان نافذت روانه می شد.  اما... این میان,  لبخندت در سکوت و فراموشی گم شده!   شاید به واسطه این تاریکی است !  شاید ...

 

 چه شب خوفناکی!  بی آنکه کسی در کنارم باشد، سکوت کوه چنان رعشه به تنم می اندازد که خیال تو هم از یادم می رود..

 

آن نگاه بی هنگام در آن صبح بی قرار کوه !...  شاید راز شیدایی همین بود.  اصلا شروعش را بگذارم! به پایانش  هم نیاندیشم، ولی به کجای این حال اکنونش دل خوش دارم که نه تو هستی نه  آن چشمانت.  جز من و این قلم و این نوشته و هر چه خیال و خاطره از توست,  دست مهری نمی بینم.
 من و قلم! و می نویسم و هر از گاهی قطره اشکی کنار چشمم! و آنقدر بی حوصله است این  قطره که نمی لغزد بر دل بی تاب  کاغذ! تا ببینم و ببینی که چگونه به یادت می گریم. ولی چه کنم که با تمام خستگی این تن! هنوزم به صعود فکر می کنم!


شاید راز صعود و اوج همین باشد!
چشمان تو...

..

..

..

........................................!  دخترک  !................................

..

  
نویسنده : آنا ; ساعت ٤:٠٢ ‎ب.ظ روز یکشنبه ٥ خرداد ۱۳۸٧
تگ ها :