آناپورنا

وسیع باش..... و تنها..... و سربه زیر ..... و سخت

همه در انتظار بازگشت سامان

 

هنوز این حقیقت تلخ را باور نداریم   .   هنوز چشم انتظاریم.

آن سو تر

با روحی مجروح  در آن اوج سرد دنیا به دنبال حقیقتی که شوقش در دل است و حسرتش در نگاه

کوهی سرد و عریان

گام هایی خسته

همراهانی در تلاش

دلهره  ... تلاش ... دلهره ....  تلاش ... ترس  .... امید

...

و این سو

و مادری چشم به راه ...

...

...

عکس از وبلاگ سپهر 

  
نویسنده : آنا ; ساعت ۳:۳۱ ‎ب.ظ روز دوشنبه ۳۱ تیر ۱۳۸٧
تگ ها :

نانگاپاربات صعود شد

صعود غرورآفرین نانگاپاربات بر همه کوهنوردان همراهان هم اندیشان و همه ایرانی های عزیز مبارک باد

  تشویقتشویقتشویقتشویقتشویقتشویق

.....
.....
.....

 

 

لیلا جان!

 
 تبریک صمیمانه و گرم مرا بپذیر. قله با عظمت و صعب نانگاپاربات در مقابل اراده و همت والای تو چه ناچیز بود

 به امید صعود سخت تر قله های زندگی

موفق باشی و همیشه بر اوج قله ها

...

...

...

برای سلامتی سامان نعمتی دعا کنیم. 

شرح صعود ...

  
نویسنده : آنا ; ساعت ۸:٥۱ ‎ق.ظ روز شنبه ٢٩ تیر ۱۳۸٧
تگ ها :

روز ملی دماوند

چهارشنبه بعد از ظهر از تهران راه افتادیم. با خانوم طلا رفتیم تا گوسفندسرا. برای من که دلم نمیاد  ماشینمو بشورم نکنه رنگش بره  این خیلی حرکت بود !! بین راه تو جاده خاکی یه آقای مجارستانی تک و تنها با یک کوله گنده رو دیدیم و برای اینکه مهمون نوازی و حس انسان دوستی ایرانیا رو بهش ثابت کنیم رسوندیمش تا گوسفندسرا. اسمش تیجیما بود و کلا بچه باحالی بود. معلوم بود از اون خارجی های بی پوله! اروپای شرقی ها زیاد پولدار و ولخرج  نیستند اما ساده مهربون و بی ادعاتر از آمریکایی ها و اروپای غرب هستند. بعضا حتی امکانات کوهنوردای ما رو هم ندارن. (اشاره به طیف رو به رشد کوهنوردای جوون  با تریپ و مارک باز)  اما بعضی از این اهالی ... نا مرد به خاطر خارجی بودنشون تا میتونند ازشون پول زور میگیرند. خلاصه سعی کردیم یه جوری مخفیانه ببریمش بالا تا ازش پول نگیرن اما نشد حالیش کنیم که چه نقشه ای براش ریختیم. چون زبانمون خوب نبود. اون بیچاره هم ترسیده بود فکر میکرد میخواهیم بدزدیمش!!  برای همین بی خیالش شدیم.

ساعت 7:30 از گوسفند سرا حرکت کردم. تنها راه افتادم. همنوردم  با فاصله نیم ساعته از من حرکت کرد. بعد ازمدت ها یه برنامه مستقل خیلی میچسبید. همه برنامه هامو واسه رسیدن به این برنامه کنسل کرده بودم. همنورد تو اردوهای تیم ملی شرکت کرده بود و میبایست تمرین کنه. قرار شده پس فردا هم بریم تمرین سنگ.  توی تمریناتش من فقط همراهیش میکنم. من که اردوها رو خیلی مفت از دست دادم. به خاطر امتحانات پایان ترم !!! خیلی بد شانسیه. گرچه به عملکرد فدراسیون در برنامه ریزی و تعیین زمان برگزاری اردوها هم اعتراض دارم. این اردوها هم درست مثل اردوهای سال گذشته وسط امتحانای ما بود. با پذیرفتن این واقعیت که طیف زیادی از کوهنوردا جوون و به تبع دانشجو و محصل هستند  تکراراین اشتباه قابل توجیه نیست.

دم تابلوی سوم هوا دیگه کاملا تاریک شد. تابلو چهارم که رسیدیم رعد و برق شروع شد. کلا امروز هوا مه آلود بود.  بدون کوچکترین حرفی تا بارگاه آهسته  صعود کردیم. 10 شب رسیدیم بارگاه. یعنی دو ساعت و نیم طول کشید. طبق پیش بینیم خیلی شلوغ بود. فضای داخل پناهگاه برام غیر قابل تحمل بود. نمیتونستم نفس بکشم. با اینکه هوا خیلی خوب بود نمیدونم چرا آدمهای داخل پناهگاه اینقدر سرمایی بودند تا در باز میموند جیغشون در می اومد. یک ساعتی معطل بودیم. دور و اطراف و گشتیم. یه چادر لای سنگ ها زیر یه تخت سنگ بزرگ تو تاریکی پیدا کردیم که معلوم بود متروکه است. گفتیم بریم توش یکی دو ساعتی استراحت کنیم . مجبور بودیم این کارو بکنیم چون داشت بارون میاومد. تو پناهگاهم جا نبود. فک کنم چادر فدراسیون بود. خیلی هم در پیت بود اما بهتر از هیچی بود. شام خوردیم. بارون شدیدتر میشد. ساعت یک نصفه شب یود. دوستامون از تهران هم خوب بهمون روحیه میدادن. اس ام اس میزدند که امشب سرویس میشید. تهران که داره بارون میاد. توی تابستون تو بارگاه سه دماوند میمیرید. همه مسخره تون میکنند. ها ها ها !!!

من که اونقدر خسته بودم تا سرمو گذاشتم خوابم برد. نمیدونم چقد گذشت با صدای همنوردم بیدار شدم که نشسته بود و از اینکه زیراندازش خیس شده ناراضیه و غر میزنه. با ناراحتی میگه تو چطوری میتونی تو این وضعیت بخوابی؟؟؟  پا شدم دیدم به به !! کف چادر به اندازه ی یک بند انگشت آب گرفته (شاید باورش سخت باشه اما درست به اندازه یک سانتی متر آب کف چادر بود) کیسه خوابم که کلا خیس بود. حتی پلاری که تنم بود و رفته بودم تو کیسه خواب هم خیس بود. اگه دوستم بیدارم نمیکرد این ضرب المثل به حقیقت میپیوست که اگه دنیا رو آب ببره تو رو خواب میبره!!  یه نیم ساعتی تو کیسه خواب به سقف زل زدیم.  بارون قطع نمیشد. رفتم بیرون یه سر و گوشی آب بدم. دیدم شدت بارون خیلی زیاد نیست اما چون چادر ما زیر یه سنگ بزرگ بود همه آبهای اون بالا هم سرازیر میشد روی چادر در واقع دوبرابر جاهای دیگه. پس دیگه موندن جایز نبود. وسیله ها رو جمع کردیم و ریخیتیم تو پناهگاه. به زور یه جایی پیدا کردیم بشینیم  مظلومانه صبحونه خوردیم.  هیچکس نرفت سمت قله. همه انتظار هوایی خوب و آفتابی رو داشتند. اما از دیشب تا الان یه مه سیاه غلیظ بالا سرمون بود. ساعت 8 شده بود و واسه قله رفتن دیر بود. میدونستم اگه بمونیم ممکنه هوا بهتر بشه اما این کارو نکردیم. برگشتیم پایین. به قول یکی از دوستام اینبار دماوند اجازه نداد و گفت قرار نیست من همیشه دست یافتنی باشم!!  خصوصا امروز که روز ملیش بود و دوست داشت واسه ما قدرت نمایی بکنه. ما هم سر به سرش نگذاشتیم تا خوش باشه و گفتیم تسلیم!!

4 بعد از ظهر رسیدم خونه. حالم اصلا خوب نیست. قرار فردا سنگنوردی رو هم کنسل کردم. چون اصلا حوصله نداشتم. همه معادلاتم بهم ریخته بود. فرداش یعنی جمعه تنهایی رفتم توچال.  10 از سربند راه افتادم. 2:30 بعدازظهر قله بودم.

....

  
نویسنده : آنا ; ساعت ۳:۳٥ ‎ب.ظ روز سه‌شنبه ٢٥ تیر ۱۳۸٧
تگ ها :

هنوز باور نکردم

خیلی وقته نبودم. حسابی گرد گرفته اینجا. از نوشتن می‌ترسم. از اینکه قلم به دست بگیرم و هرچی از روح خسته ی خودم دارم  روی کاغذ بیارم می‌ترسم. شب ها سپری میشن بی آنکه حتی یک خط ساده نوشته ‌باشم.

از درس خوندن هم گریزانم. کتابهایم توی قفسه روبروم  وسوسه‌ام نمی‌کنند  جرات ندارم که به دست بگیرمشون. می‌ترسم

گم شده ام ... گم شده در بین میلیاردها انسانی که هر کدوم گم شده انسانی دیگرند. فکر روبرو شدن با انسانها, خصوصا بعضی انسانها!!!,  منو به وحشت میندازه.

باز باید از نو بسازم همه چیز رو. خسته ام.  

باز احساس مبهمی دارم . احساس یاس . احساس  فرو ریختن در درون.   بعض فروخفته ایی در درونم به اعماق وجودم چنگ میندازه . پرم از یک احساس از دست دادن و از دست رفتن. دیگه دارم تبدیل به یک نظاره گری میشم که مات و مبهوت فقط به اتفاقات اطرافش , که مقصر اصلی تمام این اتفاقات هم خودشه, خیره شده . مسخ شده ام. بی تفاوتم. از این بی تفاوتی خودم بیزارم. از اینکه هیچی تو ذهنم ثبت نمیشه بیزارم. از این هرج و مرج زندگی ام بیزارم. از اینهمه استرس. از بعضی آدم های پست و بی وجدان این شهر که حال و روز اینروز های منو به نحسی کشوندن. همه دارند برام کاری میکنند اما من هنوز خودم را پیدا نکردم. هنوز تو خودم گم شده ام. هنوز هم نتونستم خودم را باور کنم. خودی که چنان در درون خودش و افکار متناقضش خیره شده که هیچ چیز نتونسته به حرکتش واداره .

زیر حرکت چرخ سنگین زمانه خاطراتم  و خیلی چیزهای دیگه دارن سلاخی میشن اما من فقط دارم تماشا میکنم.

فقط دارم یه دور باطلی را تکرار میکنم و توان عبور از این خستگی رو ندارم

اگه از حال و روزم میپرسین باید بگم روزهای بی خاطره در حال سپری شدن است.  فقط همین.

فقط دلخوشم به  .... !!

کاش اون هیچوقت برام تموم نشه.

 

  
نویسنده : آنا ; ساعت ٤:٢٥ ‎ب.ظ روز سه‌شنبه ۱۸ تیر ۱۳۸٧
تگ ها :