آناپورنا

وسیع باش..... و تنها..... و سربه زیر ..... و سخت

ابرمرد تاریخ معاصر

.

فرزندان عزیز وطن! با چشمانی باز و بیدار مراقب خانه کهنسال خود باشید تا مبادا تاریخ فردا از نسل امروز به زشتی یاد کند

(دکتر مصدق)

..

 - به مناسبت سالروز درگذشت مصدق (١۵ اسفند)

.

.

و اما پنجاه و نه سال پیش در چنین روزی (٢۴ اسفند):

15 مارس 1951 ( 24 اسفند 1329 ) پس از سالها مبارزه، تغییر کابینه ها و بالاخره ترور رزم آرا نخست وزیر وقت، طرح دکتر مصدق و یارانش مبنی بر ملی شدن نفت کشور به اتفاق آراء به تصویب مجلس شورا رسید و انتشار خبر آن ایرانیان را به گونه ای شادمان ساخت که به خیابانها ریختند و تا نیمه شب شادی کردند. پس از تصویب طرح، مردم نمایندگان مجلس را بر روی دوش از بهارستان به خانه هایشان رسانیدند. 
    
روزهای بعد نیز شادی مردم قطع نشد و تا پایان ایام نوروز ادامه یافت.

..

.

  
نویسنده : آنا ; ساعت ۱۱:۱٤ ‎ب.ظ روز دوشنبه ٢٤ اسفند ۱۳۸۸
تگ ها :

نهادینه شده

.

"بیشتر مردم آزادی نمیخواهند زیرا آزادی مسئولیت به همراه می آورد و اکثر مردم از مسئولیت می ترسند"

 

 

 (زیگموند فروید)       

.

.

  
نویسنده : آنا ; ساعت ٢:٤٤ ‎ب.ظ روز دوشنبه ۱٧ اسفند ۱۳۸۸
تگ ها :

برای مستان

درست ده سال پیش بود.  نمیدونم چی باعث شد به طرف هم جذب بشیم. نمیدونم اولین جرقه ها چطور زده شد. اما هرچی بود ما با هم دوست شدیم.  وقتی با کوه آشنا شدیم ریشه دوستی مون عمیق تر و قوی تر شد. هم دانشگاهی بودیم  همکار هم اتاقی همنورد همخونه همراه همدل . . . .  توی توچال ما دو تا با هم معروف بودیم. ما همیشه با هم بودیم. چه خاطرات قشنگی که توی همین کوه برای خودمون نساختیم. چه لحظه های زیبایی که درست نکردیم.

به یاد  هشت سال پیش اولین باری که قرار بود با هم بریم دماوند... مستان جونم! یادت میاد راه برگشت از رینه کل کل کردیم و پیاده راه افتادیم که بریم تا تهران؟ دو تایی کنار جاده هراز با کوله های سنگین. همه برامون دست تکون میدادند و خسته نباشید میگفتند. خوشحال بودیم و سرخوش. تا اینکه به تونل رسیدیم و . . . !!! مجبور شدیم سوار یه اتوبوس بین راهی بشیم!!

به یاد اون شبهایی که تا صبح فقط از کوه حرف میزدیم و اصلا خسته نمیشدیم.   به یاد صعودهای توچال به یاد خنده های بی بهانه.

آش رشته درکه یادته؟ روکش کوله ها؟نمارستاق؟ بنفشه؟ میکائیل؟ پلنگ؟ مصیبت؟ 38؟ لیلی؟ غیبت صغری و کبری من؟خوابگاه الزهرا؟ دشت هویج؟ سرکچال؟ صعود زمستونی الوند؟ خونه سمیرا؟ طرح آماری ترافیک زیر پل مدرس؟پارک اندیشه؟ ج مشارکت؟ تبلیغات انتخاباتی٨٠؟ اعتصاب های دانشگاه؟ دکتر عاصی؟ دکترممقانی؟انتخابات٨٨؟

آه . . . .  !!  خدا!!

امیدوارم فراموش نکنی. هر کجا که بودی. چه ایران چه انگلیس چه هر جای دیگه که رفتی و این رفیق پر دردسرتو ببخشی. به خاطر همه چیز ازت ممنونم. خصوصا به خاطر این آخری!

من که هیچوقت فراموش نمیکنم اون چشم های عسلی رو . . . !!

... ... ... ....

بعد از شهره حالا نوبت مستان عزیزم شد. دیروز صبح مستان هم با هزار امید و آرزو برای ساختن یک زندگی بهتر ایران را ترک کرد.  امیدوارم هر کجا که هست سالم و سلامت در کنار همسرش زندگی خوبی داشته باشه و خوشبخت بشه.

چشم به راه برگشتنت هستم

مواظب خودت باش رفیق.

 ...

.

  
نویسنده : آنا ; ساعت ٤:٤٦ ‎ب.ظ روز چهارشنبه ۱٢ اسفند ۱۳۸۸
تگ ها :

خداحافظ دوران دانشجویی!

آخرش رو بگم. من دیروز دفاع کردم. نمره ام عالی شد. هیجده و بیست و پنج صدم. البته بدون ارائه مقاله!  موضوع هم این بود: " قضیه حد مرکزی برای حاصلضرب مجموع متغیر های وابسته "  تبریک میگم به اونایی که ذله شدند از بس ازم پرسیدند: ای تنبل! تو هنوز دفاع نکردی؟؟؟

یک هفته اخیر خواب به چشم نداشتم و گاهی تا 5 صبح بیدار بودم و روی پایان نامه کار میکردم.  اینکه من همیشه تو زندگی آدمی- دقیقه نودی- هستم باز هم به همه و خودم ثابت شد. نمیدونم درک میکنید وقتی به محض برگشتن (از سفری دشوار!) بهتون بگن  تا ده روز دیگه باید دفاع کنی چه حالی میشید؟  در حالیکه هنوز (به نظر خودت) نصف پروژه ات هم مونده!!  البته خونسردی بیش از حدم این دفعه به دادم رسید و تونستم جمع و جورش کنم.  همین جا از مهربون عزیز تشکر میکنم که در اتمام این پروژه خیلی بهم کمک کرد. جدا که سنگ تموم گذاشت. نوشتن این پست از این حیث برام مهم بود چون با وجودی که مطمئن هستم من اصلا و ابدا دیگر دور و بر درس و دانشگاه نخواهم رفت و همین  نوزده سال با همه خاطرات ریز و درشتش برای هفت پشتم بسه٬  بالاخره فارغ التحصیل شدم. باورم نمیشه.

قبل از دفاع: ساعت 4 دفاعم بود و من ساعت سه و ربع هنوز سیدخندان هستم. استرس زیادی دارم. تاکسی با سرعت زیادی از مسیر صیاد رفت که زودتر ما رو به مقصد برسونه. اما من حالم فوق العاده بد شد. سرم گیج میرفت و داشتم بالا می آوردم. به لطف دندون دردی که چند روزه دچارش شدم دو روزه هیچی نخوردم. بارون میاد. هیچکدوم از استاد ها نیومدن. ویدئو پروژکتور کار نمیکنه. لپ تاپم نصفه  شارژ داره و آداپتورشو نیاوردم .

بعد از دفاع:  احساس سبکی میکنم.. نمیدونم کجا باید برم و چکار باید بکنم. هنوز بارون میاد. از دانشگاه (تجریش) تا مترو پیاده رفتیم و هر از گاهی میپریدم بالا یا دور خودم میچرخیدم و جیغ میکشیدم. برای رفع گشنگی هم یک نون تافتون داغ خریدیم و همونجا خوردیمش!  به بابا زنگ زدم و بهش خبر دادم. اونقدر خوشحالیش بهم روحیه داد که برای یه لحظه از اینکه دیگه ادامه تحصیل نمیدم پشیمون شدم.

دیروز اونقدر گیج  بودم که فراموش کردم یک تشکر درست و درمون از استاد راهنمام و مشاورم و داور  بکنم. خصوصا از استاد بزرگوار و آزاداندیشم جناب آقای دکتر حمیدرضا مصطفایی که بسیاری از دشواری های این مسیر بدون کمک های ایشان قابل حل  نبود. بدون تعارف کار کردن زیر نظر ایشان دستاوردهایی بسیار فراتر از یک پایان نامه برای من داشت . تا پایان عمر خود را مدیون ایشان خواهم دانست. هنوز نمیدونم چطور باید این لطف و بزرگواری رو جبران کنم .

 تو این اوضاع و احوال خراب  این اتفاق کمی امیدم رو به آینده بیشتر کرد.

....

  
نویسنده : آنا ; ساعت ٤:٥۱ ‎ب.ظ روز یکشنبه ٩ اسفند ۱۳۸۸
تگ ها :

برای زندگی

زندگی چیست ؟
  اگر گریه است چرا خنده می کنیم؟ 
      اگر خنده است چرا گریه می کنیم ؟ 
         اگر زندگیست  چرا میمیریم ؟
            اگر مرگ است چرا زندگی می کنیم؟
               اگر عشق نیست چرا عاشق می شویم ؟
                   و اگر عشق است چرا به آن نمی رسیم ؟

 

 

 

(دکتر شریعتی)

 

.

.

پی نوشت:  دیشب شب خوبی نبود. این مدت که نبودم فکر می کردم دیگه احتیاجی به این حرفا ندارم فکر میکردم زندگیم عوض شده باز این زندگی داره غمی رو برام زنده میکنه.  غم زندگی و غم از دست دادن سادگی.  به خیلی چیزا فکر میکردم. به شکست اما با سربلندی. به نگاه پرتجربه اما بی حاصلم به گذشته. . به بی رحمی تقدیر.  به سرنوشتی که هم سازنده اش بودم و هم قربانی اش. ... بازم دم چاوشی گرم که تا صبح برام خوند:
 مجنونم و دلزده از لیلیا. خیلی دلم گرفته از خیلیا . . .   اگرچه هیچکس نیومد سری به تنهاییت نزد. اما تو کوه درد باش. طاقت بیار و مرد باش. طاقت بیار و مرد باش . . . .

.

.

  
نویسنده : آنا ; ساعت ٩:٥٧ ‎ق.ظ روز یکشنبه ٢ اسفند ۱۳۸۸
تگ ها :