آناپورنا

وسیع باش..... و تنها..... و سربه زیر ..... و سخت

گزارش عملیات جستجو و انتقال متوفیان حادثه دماوند

گزارش کامل 4 روز عملیات جستجو و انتقال پیکر سه تن از کوهنوردان هرمزگانی (فرخنده معماری – ساجده کشمیری – عبدالحمید ترابی) که در حادثه صعود به قله دماوند جان خود را از دست دادند به شرح ذیل می خوانید:



پنج شنبه 7 خرداد 88

ساعت 8:00 صبح در قرارگاه پلور 46 نفر از کوهنوردان گروه های مختلف آمادگی خود را جهت جستجو اعلام نمودند‌، همگی در محوطه باز قرارگاه جمع شده و سرپرست عملیات جستجو آقای کیومرث بابازاده پس از توجیه افراد آقای هادی آبادی خواه را به عنوان سرپرست فنی اعلام نمودند. ساعت 8:30 صبح تیم توسط خودروهایی که از قبل هماهنگ شده بود به سمت مسیر غربی دماوند و پناهگاه سیمرغ حرکت کردند.
ساعت 9:40 مسیر از قسمتی که به سمت پارکینگ می رفت دیگر قابل عبور نبود و تمامی افراد تیم از مسیر فرعی به سمت پناهگاه رفتند. در نهایت ساعت 15:00 تیم به پناهگاه رسید، ‌طی صحبتی که آقای آبادی خواه با تیم داشتند قرار بر این شد پس از ناهار و استراحت جلسه ای در ساعت 17:00 عصر برگزار شود. در این جلسه تصمیم بر آن شد افراد روز جمعه 8 خرداد در قالب چهار تیم عملیات جستجو را آغاز کنند،‌ به ترتیبی که ابتدا تیمی پیشتاز در قالب 4 نفر به همراه آقای مهدی معماری (سرپرست تیم حادثه دیده هرمزگان) حرکت کرده و سپس 3 تیم 10 نفره در ادامه برای جستجو اعزام شوند،‌ اما با پیام بیسیم آقای بابازاده که فردا هوای مناسبی برای جستجو نیست برنامه به هم خورد.
با این حال کارها تقسیم شد،‌ در هر تیم 10 نفره افرادی که تجربه جستجو و حمل مصدوم و یا جسد را در ارتفاع داشتند قرار گرفتند و در آخر قرار بر این شد ساعت 4:45 صبح بیدار باش و در صورت داشتن هوای مناسب ساعت 5:30 حرکت آغاز شود.

جمعه 8 خرداد 88
متاسفانه باز هم هوای مناسب جستجو مهیا نبود،‌ طی ارتباطی که سرپرست برقرار داشتند خبر رسید هواشناسی شرایط جوی شنبه تا ظهر یکشنبه را مناسب پیش بینی نموده است. ساعت 9 سرپرست فنی تیم جلسه ای را ترتیب و اوضاع را شرح دادن،‌ از افرادی که در دو روز آینده امکان ماندن در منطقه جهت عملیات جستجو را دارند اعلام آمادگی خواستند، نهایتا 9 نفر کوهنورد تهرانی و 5 نفر از کوهنوردان بندر عباسی جهت ادامه عملیات در پناهگاه باقی مانده و دیگر کوهنوردان که از باشگاه ها و گروه های کوهنوردی تهران و هلال احمر آمل بودند به سمت قرارگاه پلور بازگشتند.
آقای آبادی خواه سرپرست فنی تیم امیر گودرزی را به عنوان سرپرست فنی و علی عزیزی اصل را کمک سرپرست تیم اعلام نمودند و با دیگر کوهنوردان همراه شدند. در ادامه روز آقای بابازاده سرپرست تیم صحبت هایی را در ساعت 11:00 و 18:00 بیان نمودند و بر اساس آن تصمیم بر حرکت تیم 8 نفره تهرانی به همراه آقای مهدی معماری به سمت قله و آغاز عملیات جستجو شد،‌ همچنین دیگر افراد لوازم و وسایل فنی و بسکت پیکر متوفیان را آماده نمایند.

شنبه 9 خرداد 88
ساعت 5:30 صبح تیم 9 نفره همراه با تجهیزات کامل و هماهنگی با آقای بابازاده برای جستجو از مسیر گرده غربی به محدوده اختفای اجساد حرکت نمودند،‌ در انتهای گرده تراورسی به سمت یال داغ صورت گرفت که تیم با تجهیزات فنی از قبیل کرامپون،‌ کلنگ،‌ صندلی سنگ و ... این کار را انجام دادند. پس از آن باز هم به سمت قله طی مسیر شده و همزمان تیم با دوربین چشمی نیز به جستجو می پرداخت.
ساعت 11:40 تیم در ارتفاع 5300 متری پیکر خانم ساجده کشمیری را حدود 100 متر پائین تر از خود به سمت یال داغ یافتند و در همان زمان غار برفی که با کلنگ نشانه گذاری شده بود در ارتفاع 5410 متری رویت شد. تیم ابتدا به سمت غار برفی حرکت نمود، بدن خانم معماری و آقای ترابی را پس از خارج کردن از غار برفی به وسیله کارگاه به سمت پائین فرود داده شد،‌ روند فرود تا زمانی که پیکر این 2 تن به موازت پیکر خانم کشمیری رسید ادامه یافت و در آنجا 5 نفر از اعضای تیم به سمت یال داغ تراورس کرده و بدن خانم کشمیری را بسکت و به سمت بدن های دیگر انتقال دادند.
پس از آن سرپرست از اعضای تیم میزان آمادگی شان را برای ادامه و انتقال متوفیان به پائین پرسید که با اعلام آمادگی افراد کار ادامه یافته و اجساد به وسیله کارگاه و با حمایت 2 نفر از پائین انتقال داده شد. در نهایت ساعت 22:30 تیم به همراه پیکر 3 کوهنورد فوت شده به پناهگاه سیمرغ رسیدند.

یکشنبه 10 خرداد 88
ساعت 9:00 صبح پس از آماده نمودن اجساد برای انتقال اعضای تیم از مسیر برفچال شرقی زیر پناهگاه به سمت پایین حرکت کرده و در حدود یک ساعت مانده به جاده آقای امیر محمد پور مدیر قرارگاه پلور که با بیسیم با تیم در ارتباط بودند،‌هماهنگی لازم برای حمل  پیکر متوفیان توسط قاطر تا محل ماشین ها را انجام دادند. ساعت 12:00 ظهر قاطر اجساد را حمل کرده و نهاینا ساعت 16:30 کلیه افراد با وسایل نقلیه به قرارگاه پلور انتقال داده شدند و همچنین اجساد نیز تحویل مراجع قانونی گردید.
تیم 8 نفری که در این عملیات شرکت داشتند عبارتند از:
-  سهراب مالمیر          هیئت کوهنوردی اسلامشهر
-  مصطفی گلستانی   گروه کوهنوردی همت شمیران
-  امیر گودرزی             گروه کوهنوردی همت شمیران
-  ابوذر جبرائیلی          باشگاه کوهنوردی و اسکی دماوند
-  علی عزیزی اصل     باشگاه کوهنوردی و اسکی دماوند
-  جعفر ناصری            باشگاه کوهنوردی و اسکی دماوند
-  کوروش نگهبان          باشگاه کوهنوردی و اسکی دماوند
-  احسان گروس پور     خانه کوهنوردان تهران
-  مصطفی راستاد      کوهنورد آزاد
در اینجا جا دارد از هماهنگی های فدراسیون کوهنوردی و صعودهای ورزشی،‌ قرارگاه پلور و مدیریت قرارگاه آقای امیر محمدپور،‌ باشگاه ها و گروه های کوهنوردی شرکت کننده در این جستجو شامل هیئت کوهنوردی اسلامشهر،‌ باشگاه کوهنوردی آرش و دماوند،‌ گروه کوهنوردی همت شمیران و تهران و خانه کوهنوردان تهران و تمامی کسانی که هیئت کوهنوردی و صعودهای ورزشی را در عملیات جستجو و انتقال اجساد این کوهنوردان درگذشته یاری دادند کمال تشکر خود را اعلام نمائیم.
روحشان شاد
به امید صعود های بی خطر و موفق برای تمامی کوهنوردان ایران زمین


گزارش و تصاویر از:
جعفر ناصری

 


.......
دوستان و همنوردان با غیرت!  همتتان را درود!
....
...............................................................................

 پی نوشت:
.
هیچ حرفی برای گفتن نیست ...هیچ اشکی برای ریختن..
دل بر آن بلندای بالا بلند یخ زده است..
..
 من ساجده و سجاد در برنامه صعود قلم. دماوند شهوریور 86
 برنامه صعود قلم دماوند - شهریور٨۶
...
...
مراسم تشییع این عزیزان  سه شنبه ١٢/٣/٨٨ / ساعت 16 / از بیمارستان خلیج فارس شهر بندر عباس انجام میشود.
...
در این گروه ١١ نفره سه کوهنورد از وبلاگنویسان نام آشنا و بسیار خوبی بودند که همیشه از مطالب زیبایشان لذت میبردیم. آقای مهدی معماری  نویسنده وبلاگ کوه در من سرپرست این برنامه و تنها بازمانده گروه چهار نفره به قله سرکار خانم افسانه پاکدامن نویسنده وبلاگ کوه انتظار خدا همسر آقای معماری در سوگ فقدان عزیزانشان هستند و سرکار خانم ساجده کشمیری نویسنده وبلاگ سرپهنگی و ٢٠۶ پرتقالی که جانش را از دست داد.  این ضایعه دلخراش را به عموم کوهنوردان خصوصا کوهنویسان و وبلاگنویسان محترم نسلیت گفته و از دوستانی که با پست مطالبی در این رابطه ابراز همدردی نموده اند : آرام کوه - آوای کوه - آیریکان - برج سینا - بر فراز ابرهابیستون - تاریانا - پرچنان - پزشکی کوهستان - پیک لجورسرودکوهستان - صدای کوهستان - طنزکوه - عشق کوهنوردی - کلاغ ها - کلماتی از یک کوهنورد - آردیشو - کوهستان رامیار - کوه فلسفه - کوه قاف - کوهنوردی آموزگار - کوهنوشت - گزارشات صعود  - ماگما - مسیر جادویی - من کوه تنهایی - نشاط کوهستان - واگویه های بارانیک قدم مانده به - انجمن کوهنوردان - پایگاه جستجو و نجات کوهستان - کوهنوردی و .. کرمان - وبلاگ سجاد - وبلاگ فرید صدقی
 تشکر میکنم. آقای وطن خواه نیز به نمایندگی از وبلاگنویسان همدرد با نصب پلاکاردی در مراسم تشییع شرکت میکنند.
..
روحشان شاد  یادشان گرامی باد
...
..
..
.
  
نویسنده : آنا ; ساعت ۱٠:۱٠ ‎ق.ظ روز سه‌شنبه ۱٢ خرداد ۱۳۸۸
تگ ها :

اولین تلاش امداد حادثه دماوند

به من گفته بودند جمعه صبح یک تیم از طرف هیات و فدراسیون حرکت میکنه به سمت غربی. جمعه صبح؟!!!!!! تو سایت هواشناسی نگاه کردم. پنجشنبه بهتر از جمعه بود. به هر حال چاره ای جز صبر کردن نداشتیم. به خاطر اینکه هیچ ماشینی ما رو تا پارکینگ غربی نمیبرد !! چهارشنبه ساعت 10 شب بهم زنگ زدن و گفتن امشب تیم امداد رفته پلور و فردا صبح زود قراره برن بالا و هیچکس دیگه رو هم نمیبرن!! خیلی ناراحت شدم. تا ساعت 11 فقط تلفن دستم بود و به هر کسی که میشناختم زنگ زدم آخرش به آقای بابازاده رسیدم. ازش التماس کردم اجازه بده منم همراه تیم برم بالا. ایشون لطف کردن و قبول کردن. فقط گفتند ساعت 6 تیم حرکت میکنه. تا ساعت 2 نصفه شب وسایلمو جمع کردم. استرس زیادی داشتم. مواجهه با جسد یک دوست !!... فکر نمیکنم به این راحتی ها باشه که الان فکر میکنم. دوستم خیلی سعی کرد منو منصرف کنه از رفتن و گفت بزار آخرین تصویری  که از ساجده تو ذهنت نقش میبنده  این تصویر ناراحت کننده نباشه!! اما نمیتونم با خودم کنار بیام. نمیتونم دست رو دست بزارم و منتظر بمونم. ساعت 4 صبح از تهران حرکت کردیمو دقیقا 6 صبح پلور بودیم. آقای بابا زاده تو حیاط قدم میزد. همیشه سرپرست اکثر برنامه های امدادی ایشونه و تجربه خیلی زیادی در این زمینه داره! . . . دو سه ساعتی معطل شدیم! نمیدونم چرا. گروه های دیگه ای هم به ما ملحق شدند . افسانه پاکدامن و مهدی معماری رو دیدم. خیلی سختم بود برم جلو و باهاشون حرف بزنم!! چی باید میگفتم؟ زبونم قفل کرده بود! خدا بهشون صبر بده!  سرپرست کل تیم امداد آقای بابازاده از گروه آرش  بود و سرپرست فنی تیم آقای آبادیخواه از خانه کوهنوردان. یک تیم از گروه همت  چند نفر از خانه کوهنوردان و کلوب دماوند یه تیم از مازنداران و ما دو نفر هم که داوطلب آزاد به همراه تیم امداد و نجات آمل و هلال احمر آمل جمعا 45 نفر شدیم. نهایتا ساعت 9 ماشین ها حرکت کردند. خیلی دیر بود. تا جایی که امکان داشت با ماشین رفتیم و از جایی که به علت برف جاده بسته شده بود پیاده شدیم و 10:15 راه افتادیم. با اینکه سرقدم نسبتا تند حرکت میکرد ولی باز چهار و نیم ساعت طول کشید.  باز هم زمان زیادی رو از دست دادیم. ساعت 3 توی پناهگاه سیمرغ استراحت میکردیم. کاش همون موقع میرفتیم بالا. ای کاش!!!  با دوربین موقعیت بچه ها رو شناسایی کردیم. البته نمیشد دیدشون و با توجه به گفته های مهدی معماری روی یک یال پرشیب و ریزشی بین یال غربی و یال داغ قرار داشتند. اینکه چطور از جنوبی به  اونجا سر در آوردند واقعا برام جای سواله! یک سوال خیلی بزرگ!  اما فعلا نمیشه این سوالها رو از مهدی پرسید. نه میخوام و نه توانش رو دارم که برم باهاش در مورد این چیزا حرف بزنم. اونم که مظلوم و ساکت نگاهش فقط به قله بود.  خیلی خوب آرامش خودشون حفظ کرده بود. هیچکس نمیتونه درک کنه که اون چی میکشه اما انگار عزمشو جزم کرده  که این بار سنگین و .....  و تا وقتی خواهر و دوستاشو پایین نیاره به چیز دیگه ای فکر نکنه. خیلی مرد بزرگیه! هر تصمیم که سرپرست میگرفت اطاعت میکرد. با اینکه میدونم براش خیلی سخت بود یک روز منتظر بمونه که فردا صبح بشه. من اگه جای اون بودم (خدای نکرده) اینقدر متانت از خودم نشون نمیدادم و احساسی میشدم و شبونه میرفتم بالا.  اتفاق تلخی بود اینکه چه کسی مقصره و چرا و چطورش باشه برای بعد . فعلا چیزی که مهمه اینه که دوستای ما هنوز اون بالا هستند و ما باید بیارمشون پایین.  شب  همه دور هم جمع شدیم و آقای آبادیخواه بعد از صحبت و مشورت کل بچه ها و به چهار گروه تقسیم کرد و برای هر گروه مسئول تعیین کرد و وظایفشونو گوشزد کرد.  سه تیم وظیفه  بسکت و حمل سه نفر و یک تیم هم به عنوان تیم پیشرو وظیفه شناسایی محل حادثه دیدگان و سپس تعیین مسیر مناسب تر و ایمن تر برای فرود بقیه تیم و کمک به تیم  رو داشتند.  من توی گروه پیشرو بودم. چون سریع کوهنوردی کردن از بسکت کردن و حمل کردن برام خیلی آسون تر بود ضمن اینکه  توی اون جمع تنها خانوم بودم و وظیفه داشتم زود تر از بقیه برسم پیش ساجده و فرخنده و مواظبشون باشم.  هنوز جلسه تموم نشده بود که آقای بابازاده بی سیم زد و گفت هوای فردا خرابه و به احتمال خیلی زیاد به پس فردا موکول میشه. خیییییییییییییییییییلی حالم رفته شد!    امیدوار بودم پیش بینی نادرست باشه.  از پناهگاه زدیم بیرون. هلال ماه چه غم انگیز بود. یاد ساجده  یه لحظه رهام نمیکرد. صداش مدام تو گوشم بود. یعنی روحش الان اینجاست و داره ما رو میبینه؟ ساجده عزیز من هر کاری بتونم میکنم. فقط خدا کنه فردا هوا خوب باشه.  به آسمون خیره شده بودم. یه چیزی شبیه ستاره پر نور دیدم که از جنوب غرب به سمت بالا شروع به حرکت کرد. سرعتش اونقدر زیاد بود که مطمئن بودم هواپیما نیست. یک مسیر هلالی رو طی کرد تا به شمال رسید و درست روی قله جایی که ساجده و فرخنده و حمید اونجا خوابیده بودند فرود آمد و خاموش شد!! تا چند دقیقه مبهوت این تصویر بی نظیر بودم. بقیه بچه ها هم دیدند. این صحنه عجیب  و این شهاب سنگ که اینقدر طولانی بود عمرش!  این شعر سروده ی خود ساجده است و چه مناسبت قریبی داشت با حال و هوای ما:

"سفیدی سردی است  باد از جهت ها باد است تند   جز سفیدی هی چی پیدایی نمی دهد   برای استفاده از شب رها اینجا ایستاده ام   و دوری  پاهایم تو نمی رسند  "

صبح بیدار شدیم. اما صدای باد شدید گویای همه چیز بود و لازم نبود بریم بیرون تا هوا رو ببینیم. تا ساعت 9 تو پناهگاه موندیم. چون توی اون شرایط پایین رفتن هم خطرناک بود. نمیتونستم بخوابم. نشسته بودم و ام پی تری گوش میدادم. اعصابم خرد بود. هر از گاهی میرفتیم جلوی پنجره و نا امیدانه بالا رو نگاه میکردیم. آخه چرا اینقدر بدشانسی آوردیم!! خیلی ها از جمله خود من مجبور شدیم که برگردیم.  باید فردا میرفتم سر کارو نمیتونستم مرخصی بگیرم! از 45 نفر فقط 14 نفر موندن. 5 تاشون که خود بندری ها بودند و بقیه هم فقط چند نفرشون میتونستند کار بسکت و .. انجام بدن.  اما همین که موندن خیلی با ارزش بود.  درپناهگاه به زور باز میشد. برف می اومد واقعا هوا بد بود رعد و برق هم شروع شد. ولی ما سریع فرود اومدیم. همونجایی که از ماشین ها پیاده شدیم. آقای بابازاده منتظر ما بود. گفت فردا یه تیم با جی پی اس برای شناسایی میره و پس فردا میارنشون پایین اگه نشد موکول میشه به چهارشنبه! برگشتیم قرارگاه پلور. افسانه با چشمهایی که خون گریه کرده بود منتظر بود.  امروز دیگه هیچ کاری نمیشه کرد. دور تا دور ساختمون قرارگاه اقوام حادثه دیدگان بودند و هر کسی یه گوشه ای در حال گریه. فقط امیدوارم شرایط کوه رو درک کنند و به افسانه ومهدی فشار نیارن.

در نهایت از آقای بابازاده و آقای آبادیخواه و بقیه کوهنوردانی که داوطلبانه و دلسوزانه برای کمک اومدند تشکر میکنم. همه افراد گروه انگیزه بسیار زیادی داشتند اگه هوا اجازه میداد حتما امروز کار تموم میشد. نکات نا خوشایند (البته از نظر من) یکی این بود که روز پنجشنبه صبح که قرار بود 6 صبح حرکت کنیم بدون هیچ دلیل خاصی تا 9 طول کشید. حتی اگه منتظر بقیه کوهنوردا بودند میشد یک ماشین زودتر حرکت کنه و بقیه با ماشین های دیگه خودشونو میرسوندند.  و نکته منفی بعدی این بود که نیسان ها نتونستند تا پارکینگ  برن و وسط راه مارو پیاده کردن چون یه قسمت کوچکی از جاده  پوشیده از برف بود در حالیکه میشد با بیل برف جاده رو سریع باز کرد. برای گروه بزرگی که به اسم امداد و نجات آمده بودند منطقه این کار واقعا انتظار میرفت. این کارو نکردیم و در نتیجه سه ساعت دیرتر از اونچه باید به پناهگاه رسیدیم اگه زود میرسیدیم میشد همون روز رفت به سمت بالا و از هوای خوبش استفاده کرد. اما ما یه روز آفتابی رو بی جهت از دست دادیم. گروهی که جمع شده بود به جز امداد و هلال که برای این ماموریت پول میگرفتند همه به خاطر حس انسان دوستانه و همون مرام کوهنوردی جمع شده بودند. باید دست همشونو بوسید اما اگه فدراسیون کوهنوردی علی رقم اینکه اعلام کرده بود هیچ مسئولیتی در این خصوص ندارد تیمی مجهز از کوهنوردان زبده و با تجربه در این زمینه ارسال میکرد که تا گرفتن نتیجه نهایی اونجا بمونند خیلی بهتر میشد نتیجه گرفت و  این نمیشد که جمعه هر کسی بنا به دلایل خودش بگرده پایین. یک انتقاد هم از هلال احمر و امداد مازندران دارم. با اینکه میدیدم تا جایی که تونستند تلاش خودشونو کردند چند نفرشون برای این کار مسن بودند و با تجهیزات ناکافی به منطقه اومده بودند. البته احساس مسئولیتشون قابل تقدیر بود ولی کار زیادی از دستشون بر نمی اومد چون به احتمال خیلی زیاد توانایی امداد توی اون شرایط و در ارتفاع 5400 متری نداشتند و از اون تعداد فقط سه نفرشون برای بسکت کردن اعلام آمادگی کردند و از همه بدتر روز جمعه به همراه کوهنوردان داوطلب برگشتند پایین چون ماموریتشون برای دو روز هماهنگ شده بود!! برای من  اصلا قابل درک نبود. خیلی خوبه که دوستان عزیز هلال احمر پیش بینی های لازم  و تمرینات  لازم رو برای مواجهه با شرایط بد ارتفاعات انجام بدن. درست نمیدونم اما فکر میکنم گروه امداد آمل "امداد و نجات کوهستان" بود!!  با آقای محمدپور (پسر مرحوم محمدپور پیشکسوت کوهنوردی که سال گذشته در کلکچال دچار حادثه شد)  مسئول جدید و جوان قرارگاه پلور سر یه موضوع دیگه  جلسه ای داشتیم و اونجا ایشون گفتند که فدراسیون مقرر کرده  برای عزیزانی که از جنوب اومدند اسکان و استفاده از کلیه  امکانات پناهگاه رایگان باشه. از فدراسیون برای این همکاری جای تشکر داره  اما نکته ای که به نظر میرسه اینه که  اگه فدراسیون برای کوهنوردانی که از دورترین نقاط کشور میان از قیمت اسکان گرفته تا رفت و برگشت تمهیداتی اتخاذ کنه که اونها هم احساس آرامش خاطر بیشتری داشته باشند و به این دلیل که از راه دور آمده اند و کلی هزینه کرده اند خودشون و تیمشونو مجبور به قله رفتن به هر قیمتی نکنند ممکنه تاثیری در کم شدن این حوادث داشته باشه.  در نهایت این ضایعه بزرگ و غم انگیز درس عبرتی باشد برای همه ما که خطرات کوهستان رو جدی بگیریم و توانایی خودمونو برای انجام یه برنامه بسنجیم و منطقی باهاش برخورد کنیم.

 

عکس ها:

 

 

 


مرحوم ساجده کشمیری در برنامه صعود زمستانه دماوند- شمالشرقی 

...

پی نوشت:  همین چند لحظه پیش در کوهنوشت خوندم:

به گزارش پایگاه خبری فدراسیون : در خصوص انتقال پیکرهای سه کوه نورد جان باخته در دماوند ؛ جدیدترین گزارش از قرارگاه فدراسیون کوه نوردی  حاکی از آن است که ؛ گروهی از کوه نوردان تیم جست و جو  و انتقال ، صبح امروز از  محل جانپناه سیمرغ  ، به ارتفاع ۵۴۰۰ متری عزیمت کرده و هر سه پیکر را یافته اند . گروه پیشرو بعد از انجام اقدامات مربوط به آماده سازی حمل پیکرها ، آنها را در نقطه ای مشخص و بصورت متمرکز قرار داده اند تا با اضافه شدن تعدادی دیگر از کوه نوردان تازه نفس ، انتقال آنان به پائین تسهیل گردد .

 ....

  
نویسنده : آنا ; ساعت ۱٢:۳٥ ‎ب.ظ روز شنبه ٩ خرداد ۱۳۸۸
تگ ها :

حادثه دلخراش خرداد دماوند

 

آره ای کاش به دیدنش به پلور میرفتم. چه فرصتی از دست دادم. این که هفته پیش رفتم دماوند فقط به خاطر اون بود. زنگ زد و گفت یه تیم داره میاره تهران که برن غربی. منم باهاشون برم که نشد. خیلی خوشحال بود تازگی نایب رئیس هیات کوهنوردی هرمز شده بود! قرار بود بعد از دماوند بیاد چند روز پیش من . . .

 

" برف رنج است که می بارد سفید

تا نا پیدا

رها شده باد است در ریز حلقه های چرخ ایده ی آتش

دو چشم تو قهوه ای سرد است تنوره

داغ ماییم و زمستان     از لب های تو پیدا

این پیوسته گی باهار و بوی خوش از لا موی تو باد

درجه ای نه دارد که می خندددم از سر خوشی

 - شاعری سر شار از کوه ها کلمه و سر خوش از دو نفری بودن که می بردم به بلند\  نه کوه نوردی با دل بسته گی به قله های بلند در پا برداشته شده بودم -

  (از وبلاگ ساجده) "

 

هنوز صداش تو گوشمه!:  " باشد! تا ببینم ات!"

ساجده کشمیری واسه ی همه کوهنویسا و وبلاگنویسا آشناست. دختر نارنجی سرپهنگی های جنوب!  با اون لحن حرف زدن و نوشتن که مختص خودش بود. دلش یه دریا بود. خیلی با معرفت و خونگرم. یه دختر محکم و قوی!  یک نویسنده و شاعر فرهیخته!

باورم نیست که دیگر رفتی! اشک من بدرقه راهت باد! هنوز نمیدانم چرا رفتی! ما را تنها گذاشتی و با خاک دماوند هم آغوش شدی!

........................................................

به نقل از اهالی رینه و شاهدان عینی:

پی نوشت ١ : شنبه تیمی از هرمزگان به سرپرستی ساجده کشمیری و مهدی معماری برای صعود به دماوند راهی پلور و سپس بارگاه سوم میشوند. روز بعد جهت صعود چهار نفر از اعضای تیم دو خانم و دو آقا به سمت قله حرکت کرده که به علت خرابی هوا و بوران و برف از مسیر اصلی منحرف شده و از جبهه غربی سر در می آورند . همزمان با تاریک شدن هوا تصمیم میگیرند ٣٠٠ متر پایین تر از قله  اتاق برفی ساخته و تا صبح بیواک کنند که متاسفانه نیمه های شب حدود ساعت ٣ دو نفر (یک خانم و یک آقا)  از سرما جان خود را از دست میدهند. کشمیری و معماری تصمیم میگیرند برگردند که در راه بازگشت ساجده روی شن اسکی ۵٠٠ متر پایین تر از قله میلغزد و . . . . !!معماری تنها برمیگردد.  پس فردا تیم امداد برای بازگرداندن پیکرشان به منطقه اعزام خواهد شد.

........................................................

گروه حوادث ایسنا  هم  این خبر و چاپ کرد:

پی نوشت٢: گروه حوادث ـ دو زن و یک مرد کوهنورد که همراه گروهی از کوهنوردان هرمزگانی قصد صعود به قله دماوند را داشتند به دلیل افت شدید دمای بدن و سقوط از ارتفاعات، جان باختند.
به گزارش ایسنا، هفته گذشته یک گروه 11 نفری متشکل از کوهنوردان اهل هرمزگان برای صعود عازم قله دماوند شدند. آنها به منطقه «بارگاه سوم» رسیده بودند که مسئولان فدراسیون کوهنوردی به دلیل شرایط نامساعد جوی و نداشتن تجهیزات مناسب به آنان توصیه کردند از صعود منصرف شوند، اما این مسئله با مخالفت کوهنوردان روبه‌رو شد و آنها بدون توجه به توصیه‌ها به راه خود ادامه دادند. حال آن که فقط یکی از آنها، جدا شد و از ادامه مسیرمنصرف شد. 10 تن دیگر همچنان به راه خود ادامه دادند اما پس از مدتی، شش نفر دیگر از اعضا در ارتفاع 5200 متری به دلیل شرایط نامساعد جوی از ادامه صعود منصرف شده و بازگشتند. اما چهار تن دیگر به صعود در ارتفاعات ادامه دادند. ساعت 2 و 30 دقیقه بعدازظهر دوشنبه - 4 خرداد - کوهنوردان پس از فتح قله، به پائین بازمی‌گشتند که در بین راه دو زن کوهنورد دچار افت شدید دمای بدن شده و جان باختند. یک مرد همراهشان نیز از ارتفاع سقوط کرد و کشته شد اما کوهنورد چهارم موفق شد خود را به پائین قله برساند. در حال حاضر قرار است گروهی از داوطلبان با هماهنگی هیأت کوهنوردی استان تهران، برای یافتن و بازگرداندن اجساد سه کوهنورد به منطقه اعزام شوند. جزئیات بیشتری درباره این خبر اعلام نشده است.

.......................................................

تهران - واحد مرکزی خبر - ورزشی 1388/03/06

پی نوشت ٣ : رییس فدراسیون کوهنوردی می گوید : هیچ مسئولیتی درقبال مرگ سه کوهنورد هرمزگانی در ارتفاعات قله دماوند متوجه فدراسیون نیست.
محمود شعاعی در گفتگویی تلفنی با خبرنگار واحد مرکزی خبر گفت : این گروه 11 نفره زیر نظر فدراسیون اقدام به فتح قله دماوند نکرده بودند و در چنین شرایطی مسوولیت با سرپرست گروه است.
وی با بیان اینکه 10 سال است عواملی را در ارتفاعات مختلف قله دماوند برای راهنمایی و هشدار دادن به کوهنوردان مستقر کرده ایم تصریح کرد: عوامل فدراسیون این گروه را از وضع نامساعد جوی و خطری که آنان را تهدید می کرد آگاه کرده بودند اما متاسفانه تعدادی از آنان با بی توجهی به مسیر خود ادامه دادند.
رییس فدراسیون کوهنوردی افزود : گروه های کوهنوردی که با هماهنگی فدراسیون و زیرنظر هیئت های کوهنوردی استانهای خود فعالیت می کنند، سرپرست هایی با مدرک مربیگری و موردتایید در اختیارشان قرار می گیرد و در صورت پیش آمد وضع دشوار و نامطلوب از ادامه حرکت جلوگیری می کنند .
شعاعی از کوهنوردان خواست با هماهنگی فدراسیون به صعود اقدام کرده و به توصیه های عوامل فدراسیون در قلل هم توجه داشته باشند .
وی خاطرنشان کرد : هیچ محرومیتی ازطرف جوامع بین المللی درخصوص جان باختن سه کوهنورد هرمزگانی ، فدراسیون را تهدید نمی کند زیرا آنان کوهنوردی را ورزش نمی دانند بلکه به آن به عنوان یک تفریح می نگرند

......

روحشان شاد

  
نویسنده : آنا ; ساعت ۸:٢٠ ‎ق.ظ روز چهارشنبه ٦ خرداد ۱۳۸۸
تگ ها :

صعود به دماوند به یاد سامان نعمتی 2

ساعت 5 بیدار شدیم. اکثرا رفته بودند بالا. خیلی دیر شده بود. هوا هم که روشنه!! من و فرشته و فاطمه ساعت 6 صبح از پناهگاه زدیم بیرون! فرشته و فاطمه عضو تیم ملی هستند و قراره دو هفته دیگه برن اسپانتیک و لنین.  براشون آرزوی موفقیت دارم. سیستم کوهنوردی من با اونا  خیلی فرق داره! اختلاف نظر زیاد داشتیم. اگرچه اونا اصولی به قضیه نگاه میکنند ولی من نمیتونم خودمو با شرایطشون وفق بدم. مثلا نبردن کت پر و کلاه بوران کلنگ و کرامپون از نظر اونا اشتباه بود در حالیکه از نظر من برای این صعود این لوازم زیادی بود!   اونا دوپوش پوشیده بودن و من یه پوش.   هر از گاهی پشت سرمو نگاه میکردم و اونا رو در حال صعود میدیدم که هیچ مشکلی نداشتند. اگه مشکلی بود که حتما برمیگشتم پیششون. ولی فرشته ازم انتقاد کرد که خوب بود برمیگشتی و حالی از ما میپرسیدی! نمیدونم . شایدم من اشتباه میکنم. به هر حال به راه خودم ادامه دادم. نمیتونستم صبر کنم تا برسن چون نوک انگشتام بی حس میشد. کم کم ازشون خیلی فاصله گرفتم طوری که دیگه نمیدیدمشون. هوا بر عکس پیش بینی اسنو فورکست که گفته بود جمعه کاملا آفتابیه  خراب شد. مه همه جا رو گرفت و باد هم که 40 کیلومتر بر ساعت کمی اذیت میکرد.  تقریبا تمام کسانی رو که زود تر  از ما حرکت کرده بودند رو گرفتم تا اینکه رسیدم به چادر تیم قروه که  نزدیک آبشار بود چهار کوهنورد به سرپرستی شهرام نعمتی آماده حرکت بودند  . من و چند نفر دیگه از کوهنوردان مسیر با اونا همراه شدیم.  و از اونجا به بعد  در قالب یه تیم  ۶ نفره پشت سر هم حرکت کردیم. چون ریتم سرقدم  شهرام نعمتی خوب بود و خیلی قوی برف کوبی میکرد. بدون حرف و استراحت تا تپه گوگردی رفتیم. هوا همچنان گرفته بود. ساعت ده شده بود. از 6 صبح تا الان نه چیزی خورده بودم نه استراحتی کرده بودم. دو تا خرما انداختم بالا.  شهرام ازمون فیلم گرفت و گفت از اینجا بالاتر نمیان  اونا بنا به اعتقاداتشون تصمیم گرفته بودند به خاطر سامان هیچ قله ای رو صعود نکنند و از 100 متری قله برگردند. چون سامان هم 100 متری قله نانگاپاربات ناپدید شد! احساس خوبی نداشتم. نمیدونستم همراه شدن با اونا و برگشتن  کار درستیه یا نه! اصلا هنوز نمیدونم راهی که اونا پیش گرفتن درسته یا نه. فقط اینو میدونم که اتفاقی برای سامان افتاد واقعا ناراحت کننده بود! مردد بودم آخرش تصمیم گرفتم این صعود رو به یاد سامان نعمتی انجام بدم. قراره دو هفته دیگه برن نانگاپاربات. نمیدونم برای چی!! برای تسلی خاطر خودشون؟!! جدا که غم انگیزه!  تیم قروه برگشت. من موندم و یه آقای دیگه به اسم ایمان آذیش.  حالا نوبت ما بود که برف کوبی کنیم. هوا بدتر شد. تپه گوگردی یخزده  بود اما اونقدر نه که بدون کرامپون و کلنگ نشه صعودش کرد. بوران و باد اجازه نداد که مسیر درست و پیدا کنیم. با اینکه فکر میکردم از اونجا تا قله میتونم چشم بسته برم اما مثل اینکه زیاد به سمت راست منحرف شدیم و خلاصه قله رو گم کردیم و زمانی صرف برگشتن به قله جنوبی داشتیم. این باد لعنتی  دستمال سر نازنینمو با کلی خاطره  برد ناندل!  نهایتا 10:45 به قله رسیدیم. کمی آب ولرم خوردیم  و عکس گرفتیم و سریع برگشتیم. همونجا از همنورد قله جدا شدم و تنها برگشتم.  داشتم به پیش بینی  اسنوفورکست فکر میکردم که نمیشه بهش خیلی اعتماد کرد که یکدفعه همه ابرها کنار رفت و اسمون آبی و باز شد.  باورم نمیشد که راه برگشت از گرما کلافه بشم! قسمتی از مسیر رو برای اینکه زودتر برسم با رعایت کلیه نکات ایمنی !! سر خوردم برای همین ساعت 12 ظهر بارگاه بودم. فاطمه و فرشته رو توی مسیر ندیدم. البته الان نگرانشون نیستم. چون مطمئنم که  اونا از عهده قله بر میان.  هر کاری کردم نتونستم چیزی بخورم. تا ساعت 3 منتظر بچه ها بودیم که برسن. اونا هم قله رو ساعت 1 صعود کرده بودند.  تا فاطمه اومد من و نگار راه افتادیم به سمت پایین. فرشته و فاطمه هم بعد از کمی استراحت حرکت کردند. گوسفند سرا بهم  رسیدیم. فرشته از دست من خیلی ناراحت بود که چرا تنهاشون گذاشتم. کمی بحثمون شد!! ولی به خیر گذشت! ساجده و تیم بندرعباس الان پلور هستند. خیلی دلم میخواست میرفتم به دیدنش اما اگه دیر بشه و هوا توی جاده هراز تاریک بشه به مشکل بر میخوریم چون در ادامه موارد خاص ماشین عزیزم اینم اضافه کنم که فیوز برقش هم سوخته و چراغ عقب روشن نمیشه!  ادامه ماجرا رو هم که نگار تعریف کرد!!

عکس های برنامه:

....

...

  
نویسنده : آنا ; ساعت ٢:٥٠ ‎ب.ظ روز سه‌شنبه ٥ خرداد ۱۳۸۸
تگ ها :

صعود به دماوند به یاد سامان نعمتی 1

توی میدون ازادی منتظر نگار بودم تا از کرج برسه. یه کم دیر شده بود و جای پارک نداشتم همش میدونو دور میزدم. امروز هیجان زیادی دارم. اولا اینکه توی سال 88 اولین باره که دارم میرم دماوند. انگار سالهاست ازش دور بودم. خیلی دلم تنگ شده. دوما با جمع دوستان و یک گروه فمینیستی فکر میکنم برنامه ی خیلی خوبی بشه.  اول جاده مخصوص نگه داشتم و جلوی پلیس که میگفت اینجا توقف نکن  با یه رایت و روزنامه  شیشه ها رو  تمیز کردم. نگار اومد. حالا دیگه خیلی دیر بود و طرح ترافیکم شروع شده بود میخواستیم بریم سه راه تهرانپارس  پیش بقیه دوستامون.   نمیدونستم از کجا باید برم که توی طرح نباشه. از پلیس چهار راه اسکندری سوال کردم گفتم کوهنوردم دارم میرم دماوند. . پیشنهاد خیلی خوبی داد: ماشین و همینجا پارک کنید با بی آر تی برید!!  از چند نفر دیگه هم سوال کردم گفتند تا بهشت زهرا طرحه هر جا بری جریمه میشی!!  بی ادب ها!! جواب سربالا! اونم اول صبحی! با شجاعت وارد طرح شدیم و از کوچه پس کوچه ها زدیم  اما یه جا گیرمون انداختند و میخواستند قفل بزنند به ماشین! کوله ها و وسیله ها رو دید اما گفت اگه کارت کوهنوردی دارید میگذارم برید اگه ندارید باید جریمه بدید.  ( اینم قابل توجه من و اونایی که نمیدونند عضو باشگاه و یا گروه بودن چه مزیت هایی داره!) نامرد جریمه رو نوشت. حالا از اون موقع به بعد از جلوی هر پلیسی رد میشدیم اصلا بهمون محل نمیگذاشت. شانس و میبینی!  تهرانپارس فرشته و فاطمه هم به ما ملحق شدند. اما یه تصادف جانانه کردیم و یه اتوبوس زد آیینه بغل راننده رو خرد کرد.   یکساعت اونجا معطل که افسر بیاد و داد و دعوا و این مقصره اون مقصره!! آخرش هم حق به حقدار رسید و من خسارت ماشینمو ازشون گرفتم اما با آیینه آویزون راه افتادیم به سمت رودهن. جاده سرپایینی بود و از اونجایی که جلوی باک بنزین سوراخ بود نصف بنزین میریخت. ماشین های دیگه با نگرانی میگفتند: داره از زیر ماشینتون آب میریزه!! ما هم با خونسردی میگفتیم : بله میدونیم آب نیست بنزینه!! طرف چشاش 4 تا میشد و سعی میکرد از ماشین ما دور بشه!! حالا اینکه بلبرینگ چرخ جلو هم خرد بود و وقت نکرده بودم عوضش کنم بماند...  خلاصه با کمک امام زمان سالم رسیدیم رینه و ماشین و بردیم خونه مصطفی لاریجانی پارک کردیم.  سالهاست  وقتی دماوند میام میرم پیش مصطفی. کس دیگه ای رو نمیشناسم. اونم خیلی دلسوزه و هر کاری از دستش بر بیاد میکنه اما جدیدا فدراسیون ازش خواسته که یا بره توی قرارگاه مثل راننده های دیگه یا اصلا فعالیت نکنه. نمیدونم فدراسیون این حق رو داره که تعیین کنه کیا توی یک مسیر کار کنند و مصطفی ما رو که دوستاش هستیم ببره و بیاره آیا کار غیر قانونی ای میکنه یا نه!!  به هر حال  مصطفی ما رو برد تا گوسفند سرا.   نزدیک ظهر بود که حرکت کردیم. خیلی آهسته و با ریتم کند میرفتیم. تمام مسیر پاکوب  آب گرفته بود و تبدیل شده بود به جویبار! اما هنوز از شقایق ها خبری نیست! کفش هامون خیس شده بود با خنده و آواز و خوشحالی بعد از 4 ساعت به بارگاه رسیدیم.  حجم برف  در مقایسه با سالهای قبل خیلی بیشتر بود. خدا رو شکر! زباله ها از بشکه سرازیر شده بود و هنوز وارد بارگاه نشده بوی  تعفن آشغالها  و ادرار از داخل پناهگاه آزار دهنده بود. مطمئن بودم اگه شب اونجا میموندیم مریض میشدیم. تخت های بارگاه همه شکسته و داغون شده  موش ها از در و دیوار بالا میرفتند  وساختمون دستشویی هم تا سقف پر از برف بود و غیر قابل استفاده!!  از زمستون تا الان بی صاحب بوده بارگاه و انگارهیچ ارگان و سازمانی مسولیت حفاظت اینجا رو نداشته! واقعا تاسف بر انگیزه! قرار نیست چون میلیون ها خرج  اون هتل کردند که حالا به جز خارجی ها بقیه حق ندارند واردش بشن٬ بارگاه سوم رو فراموش کنند  که تبدیل به زباله دونی بشه! خیلی نگرانم. نگران این که کم کم با گرم شدن هوا و این جاده ای که تا نزدیکی بارگاه سوم کشیده شده و این هتل ... چه جمعیتی از کوهنوردا و غیر کوهنوردا هجوم بیارن و درست در دل دماوند سپید و مقدس مان   تا شعاع بزرگی آلودگی درست کنند. این اتفاق حتما می افته! افسوس و صد افسوس! رفتیم با مسئول هتل صحبت کنیم اجازه بده ما هم مثل کوهنوردای روس (بخونید غیر ایرانی!!!!!!!!!!!!)  بریم شب توی هتل. حالا من هی هتل هتل میکنم فکر نکنید یه هتل 5 ستاره است با فول امکانات! نه چیزی که من دیدم یه ساختمون نیمه کاره بود توی هر سوراخ سنبه ای بیل و کلنگ و پیت و آجر! سالنش هم مثل خوابگاه شیرپلا پله هاشم ماشالا وقتی میخوای بری ازش بالا باید اشهدتو بگی و جو بگیردت که انگار داری از روی پله فلزی شکاف های یخچال خمبو رد میشی! مسئول اونجا آقای کرد مهربونی بود به اسم شریف! گفت آنا کیه؟ بچه ها به من اشاره کردند. بهم گفت مصطفی زنگ زده از پایین گفت که به شما و دوستاتون اینجا جا بدم. گفت از این به بعد تو مسئول اینجا هستی.  خیلی خوب شد.  بقیه کوهنوردا هم دنبال ما اومدند بالا و دیگه هیچکس توی بارگاه نموند و آقای شریف مهربون به همه جا داد.شام درست حسابی نخوردم. هنوز اثرات این آنفولانزای خوکی تو بدنمه و اذیتم میکنه. ما چهار تا هم موقع گرم کردن غذا یه پت و مت بازی ای در آوردیم که نگو! هممون یه سری غذا ها رو ریختیم رو زمین. با اینکه کیسه خواب سبک تابستونی برده بودم با یه کت پر و یه جوراب پر راحت خوابیدم. صبح ساعت 5 بیدار شدیم . . .

 

 

(ادامه مطلب)

...

  
نویسنده : آنا ; ساعت ۱۱:٠٤ ‎ق.ظ روز یکشنبه ۳ خرداد ۱۳۸۸
تگ ها :