آناپورنا

وسیع باش..... و تنها..... و سربه زیر ..... و سخت

با عباس جعفری

هرگز نمیرد آنکه دلش زنده شد به عشق

.

پنجشنبه بعد از ظهر فرهنگسرای پایداری جمعیت زیادی از طبیعت گردان کوهنوردان و دوستان  و دوستداران عباس اومده بودند تا یادش رو زنده نگه دارند.

حضور این همه عاشق برای بزرگداشت یک مرد طبیعت رخداد بسیار کم نظیری است.

دوستانش از استاد- نویسنده- سخنور و هنرمند  می اومدند و با حسرتی بی پایان از عباس میگفتند. احسان بشیرگنجی را غمگین تر از همه میدیدم. رضا نظام دوست فیلم شایسته ای از او ساخته بود که آدمو متاثر میکرد. چند وبلاگنویس دیگه هم  اونجا دیدم. منجمله فرشید که میدونستم دوستی نزدیکی با او داشت. حضور استاد محمود دولت ابادی هم به مجلس غنایی بخشیده بود.  اینها همه نشان  از محبوبیت عباس نزد اهالی فرهنگ و هنر داشت.  هیچ کس نمیدونست دقیقا برای چی اومده اونجا و اصلا این مراسم برای چی برگزار شده. هیچ کس نمیدونست وقتی داره از عباس حرف میزنه باید چی خطابش کنه. و از همه بدتر دیدار فرخنده برای من که خیلی سخت بود. ولی خیلی اتفاقی آخر مراسم دم در خروجی دیدمش. فقط در حد چند کلمه حرف زدیم. بر عکس چیزی که تصور میکردم قوی و محکم. باور کردنش سخت بود. اگرچه فقط داشتم ظاهرش رو میدیدم. روح فرخنده  مثل قله ای که صعود کرد بزرگ بود.

 

فرخنده جان!

میدونم که سختی صعود اورست در مقابل تحمل این دوری اونقدر ناچیز و حقیره که به زبان نمیاد. میدونم که حاضری قله اورست رو پیشکش یه لحظه دیدن دوباره عباس بکنی. ما همیشه کنارت هستیم.

همه چیز گاه اگر تیره می نماید
باز روشن می‌شود زود
تنها فراموش مکن این حقیقتی است:
"بارانی باید؛ تا که رنگین کمانی برآید"
و گاه روزهایی در زحمت
تا که از ما، انسان‌هایی تواناتر بسازد
خورشید دوباره خواهد درخشید زود
خواهی دید!

...   ...   ...   ...   ...

پی نوشت:

عکس از وبلاگ مهاربیابان زایی

گزارش دیگری از مراسم نکوداشت عباس جعفری

و دلنوشته ای برای عباس از احسان بشیرگنجی

..

  
نویسنده : آنا ; ساعت ۸:٥٠ ‎ق.ظ روز شنبه ٢۳ آبان ۱۳۸۸
تگ ها :

پاییز علم کوه

سلام

با اینکه قرار نبود به این زودی ها بنویسم اما . . .

اما زیبایی علم کوه اونقدر منو مجذوب خودش کرده که نمیتونم سکوت کنم. دیشب از اون برنامه رویایی برگشتم و فعلا تا مدت ها پرم از حس های خوب..

از نوید عزیز و دوستای خوب و صمیمی کرجی و گروه خانه کوهنوردان کرج هم  تشکر میکنم که منو در جمع خودشون پذیرفتند.
این برنامه به جهت بارگذاری  صعود زمستانه گرده آلمانها انجام شد. برای این دوستان آرزوی موفقیت دارم.

.

.

عکس هایی که یک دهم زیبایی اونجا رو هم به تصویر نمیکشند:

.

نوید در حال برفکوبی - کنگلک ها

.

.

.

علمچال

.

.

.

توی علم چال همش یاد میکائیل می افتادم. آخرین تصاویری که از زندگی و این دنیا تو ذهنش ثبت کرد و با خودش برد چه با شکوه و زیبا بودند. خوش به حالش.

روحش شاد!

.....

  
نویسنده : آنا ; ساعت ٢:٥٤ ‎ب.ظ روز شنبه ۱٦ آبان ۱۳۸۸
تگ ها :

یک سرقت .. یک نوشته

پیش نوشت: همراهان همیشگی آناپورنا اینجا توسط این ولگرد (وبگرد) به سرقت رفته و قصدی نداریم جز فراری دادن شما با اراجیف خود.زبان

... و اینک شرح مختصر برنامه

تمام طول هفته گذشته

نگار: آنا ترو خدا آخر این هفته منم با خودتون کوه ببر. آخه قول دادی! من که هر کاری گفتی کردم، خیلی هم خوب بودم! بیام باهاتون؟  بیام دیگه .. بیام؟  الو .. هووووووووووی

آنا: اه یه دقیقه ساکت باش! دارم برای آخر هفته برنامه ریزی می کنم تو نمی شه با ما بیای بچه بازی نیست که!

پنجشنبه عصر

 آنا لنگان وگریان با دماغ آویزان وارد می شود: نگار جون قربونت بشم بیا منو ببر دکتر فکر کنم آنفولانزای خوکی گرفتم

نگار: هیییییس مگه نمی بینی دارم فیلم می بینم تازه رسیده به جای حساسش

آخر شب

 آنا باز هم لنگان - این بار به لطف خشانت آمپول زن محترم - داخل می شود: آی... اوی... فین... فون... حالم خیییییلی بده!

نگار: فردا چی کاره ای؟

آنا: بچه ها بخاطر من برنامه رو کنسل کردن! اگه من نرم که هیشکی نمی ره! منم عمرناش بتونم از جام تکون بخورم!

نگار: من صبح دارم می رم کوه

آنا: وااااااای راس می گی؟؟  منم بیام؟؟ ... پس باید صبح زود پاشیم! برم کوله ها رو آماده کنم!

صبح جمعه

 ابتدا یه حلیم مشتی زدیم بعد یه کم بالا رفتیم دوباره یه چای و کیک زدیم و هر کی هم هر چی بهمون تارف کرد رد نکردیم و خلاصه به هر جون کندنی بود رسیدیم به سنگ سیاه...

آنا جهت جلوگیری از فوران بینی، صورتش را کاملا در شال پیچونده - مانند برادران غیور فلسطینی - و سنگی در دست جهت کوبیدن بر سر بنده: کی گفت منو به زور بیاری کوه؟ اسم قله رو نیاری ها، دارم میمیرم دیگه یک قدم هم از این بالاتر نمی یام

نگار: عزیزم امکان نداره من بدون تو برم قله! قله هیچ گاه هدف نبوده! این رفاقت هاست که می مونه

ساعتی بعد

 نگار فاتح قله، آنا در سنگ سیاه در حال لرزیدن!ابله

در مسیر برگشت: آوازخوان و خوشحال تا شیرپلا... از شیرپلا تا پایین کر کر خنده به لطف دوستان کوهنورد جدیدمان

تو راه برگشت به خونه هم یه خانم کوهنورد آوازه خوان چترش را در اوتول ما پهن کرد و یک ساعتی بیخ گوشمان طوری چهچهه زد که هنوز گوشمان سوی سابقش را به دست نیاورده! آنا هم نامردی نکرد و با یک ترمز جانانه فک مک آن بنده خدا رو طوری پیاده کرد که نرسیده به مقصد راهش را از ما جدا کرد و هنگام پیاده شدن از ماشین طوری لق می زد که دلمان براش کباب شد.

شب آنا بر خلاف قولش نه ما را ماساژ داد و نه قولنجمان را گرفت از بس لجش گرفته بود که نیومده قله

پس نوشت: ضمنا چون آنا فعلا تو مود ننوشتنه منم اجازه ی هیچ گونه دخل و تصرفی رو بهش ندادم و فعلا متاسفانه همه کاره ی اینجا می باشماز خود راضی

 

  
نویسنده : نگار ; ساعت ۱٢:٥٦ ‎ب.ظ روز یکشنبه ۳ آبان ۱۳۸۸
تگ ها :