آناپورنا

وسیع باش..... و تنها..... و سربه زیر ..... و سخت

وبلاگ جدید لیلی و فرشید

این پست رو مینویسم تا هم از بحث  اون چادر ها بیایم بیرون هم یک وبلاگ جدید معرفی کنم که مطمئنم دوستداران طنزکوه منتظرش هستند.

فرشید داودی این اواخر طنزکوه را با کمک لیلی رهنما  مدیریت میکرد که الحق و الانصاف زوج وبلاگی خوبی بودند و باعث شده بود که خوانندگان بیشتری به طنز کوه بیایند.

 اما مدتی پیش مجبور شد وبلاگش رو حذف کنه اما بلافاصله توسط شخصی ناشناس و بیکار!! دوباره شروع به فعالیت کرده است که به هیچ عنوان مورد تایید فرشید نیست.

تعطیلی وبلاگ طنزکوه چه برای ما که خوانندگان همیشگی آن بودیم  و چه برای دنیای کوهنویسی به عنوان مرگ یه تفکر واندیشه ی خاص (هرچند با انتقادهای فراوان) اتفاق ناخوشایندی بود تا اینکه لیلی جان دست به کار شده و وبلاگ جدیدی با عنوان  مکث راه اندازی کرده و قراره پنلوپه و فرشید هم به عنوان نویسنده با ایشون همکاری کنند..

از همین جا به لیلی و فرشید عزیز تبریک میگم و براشون وبلاگ خوب و پرباری آرزو میکنم. امیدوارم این وبلاگ به اندازه قبلی و حتی بیشتر موفق باشه و دیگه نه فیلتر بشه و نه تعطیل.

. . .

پی نوشت:

فرشید! به قول خودت:  نقل مکانکم مقبول. لینکتان را به زودی میچنجانیم.

تا وقت گل نی ...نیشخند

  
نویسنده : آنا ; ساعت ۱٠:٠٦ ‎ق.ظ روز شنبه ٢۸ فروردین ۱۳۸٩
تگ ها :

قوانین نانوشته در کوهستان

یکی از کوهنوردا یا بهتره بگم توچال نوردا توی وبلاگش موضوع جالبی رو (البته با کمی خشونت!!زبان) پیش کشیده. موضوعی که  با افزایش روز افزون تعداد کوهنوردان خصوصا در کوهستان توچال کم کم داره به یک معضل تبدیل میشه. دو سه سال پیش در این وبلاگ موضوعی راجع به استراحت کردن خوابیدن بلند حرف زدن تو جانپناه منتشر کردم. با عنوان "حق با کیست" .  این چالش ها بعضا منجر به ایجاد تنش و درگیری لفظی و گاهی فیزیکی بین کوهنوردان میشه و خاطره یک برنامه خوب و بی دغدغه رو میگیره.

قوانین نانوشته ای در عرف و فرهنگ کوهنوردی وجود داره که معمولا کوهنوردان اصیل به اونها به شدت پایبند هستند. یکی حفظ پاکیزکی کوه ها و یکی رعایت حقوق دیگر همنوردان و ده ها قانون تبیین نشده دیگر. چطور دیگران را ملزم به رعایت اونها کنیم؟  آموزش؟ فرهنگ سازی؟ صبر و تحمل؟

این متن رو بخونید و نظرتون رو بگید.

:

سه شنبه شب رفتم توچال.وقتی وارد جانپناه قله شدم دیدم ۲ تا چادر داخل جانپناه زده شده..!!!

یه چادر معمولی و یه چادر نورث فیس تونلی...!!!

همه وسیله هاشون رو هم دورتادور روی نیمکتها گذاشتن...!!

وقتی وارد شدم پرسیدم چند نفرید؟ اونایی که تو چادر معمولی بودن گفتن ۴ نفر...!!!

یعنی تو هر چادر ۲ نفر......

خیلی تعجب کردم وقتی دیدم اون نیمکت وسط جانپناه رو از کمبود جا سر و ته کردن تا بشه از روش رد شد....نشستم یه سوپ و چایی بخورم که پام گیر کرد به پایه همون نیمکت سر و ته شده و سوپ و آب جوشم ریخت زمین.....عصبانی شدم که ببین چه جوری ۴ تا خودخواه همه جانپناه رو اشغال کردنا...!!!

در همین حین به همون افرادی که تو چادر معمولی بودن گفتم آخه چرا تو جانپناه چادر زدید؟ جواب داد که فکر نمیکردیم کسی ساعت ۱۱ شب بیاد...!!!....شاخ در آوردم...مگه قله هم با ساعت اداری کار میکنه..!!!

اصلا نمیفهمیدن که برای چی نباید تو چادر زد.......اون یکی چادر که اصلا بروی خودشون نمیاوردن که ...

حالا اونایی که تو چادر معمولی بودن رو میشد توجیه کرد که نمیدونن....اما کسی که چادر نورث فیس داره دیگه باید بفهمه......جالبش اینجا بود که صدای باز و بسته کردن زیپ کیسه خوابشون میومد اما اصلا توجه نمیکردن....

آقا وقتی سرعت باد حتی به ۳۵ هم نمیرسه چطور نمیشه چادر زد...!!!

اگرم به خاطر اینکه سردتون میشه تو جانپناه چادر میزنید باید بگم که شما اصلا چرا میاید اونجا...!!!

خلاصه وقتی دیدم برای ۱۰۰۰امین بار با این صحنه روبرو شدم و هیچ تلاشی برای فهمیدن نمیکنن دیدم که باید یه گوشی ازشون پیچوند که هم خودشون یادشون بمونه و هم برای بقیه تعریف کنن......

وسایلمو جمع کردم و یکی از کوله های اون چادر نورث فیسیا رو برداشتم و بردم بیرون .....فقط چک کردم که توش کیف پول نباشه......کولشونم یه دیوتر آبی رنگ بود...توش یه گوشی نوکیا.عینک آفتابی قسمتی از وسایل چادر و...بود.

زیپاشو بستمو بردمش پایین.ساعت ۱شب رسیدم به سنگ سیاه...فقط میخواستم بفهمند که تجاوز به حقوق دیگران چه تبعاتی داره وگرنه کولشونو یا مینداختم تو دره یا آتشش میزدم یا...

کوله رو گذاشتم تو سنگ سیاه که بتونن پیداش کنن.....همونقدر که از چادرشون میومدن بیرونو میدیدن کولشون نیست و شبمانی زهر مارشون میشد کافی بود.....

خودمم رفتم یه جای مناسبی و چادر زدم و استراحت کردم.

از همین جا هم به همه دوستان میگم اگر تو هر جانپناهی چادر ببینم مسوولیت نبودن کفششون یا کولشون یا هر اتفاق بد دیگه ای با خودشونه....چون از این به بعد مثل این دفعه با رافت اسلامی برخورد نمیکنم.

.....

چشمک

  
نویسنده : آنا ; ساعت ۱:٠٤ ‎ب.ظ روز چهارشنبه ۱۸ فروردین ۱۳۸٩
تگ ها :

سفرهای نوروزی من

" سفر چیزی جز دلتنگی ندارد  اما زندگی به من آموخت برای بهتر دیدن عظمت و شکوه هر چیز باید قدری از آن دور شد.  اگر پیاده هم شده٬ سفر کن.  در ماندن می پوسی... هجرت کلمه بزرگی در تاریخ شدن و تمدن انسانهاست. دنیا را ببین  اما وقتی که قبلش ایران را دیده باشی. وگرنه کور رفته ای و کر بازگشته ای"   (دکتر شریعتی)

 

عید همش تو سفر بودم. کاش تا آخر سال همینطوری باشه.   سه تا سفر پربار داشتم که به خاطر گستردگی زیاد نمیشه همشو توضیح داد. از فشردگی برنامه ها همین بس که شب ها از درد کمر و کوفتگی با مسکن می خوابیدم اما لذت سفر همراه با درد و خستگی با هیچ  کاناپه راحت توی خونه ای قابل مقایسه نیست.

از 29 اسفند تا 4 فروردین به اتفاق خانواده 5 نفرمون رفتیم خمین محلات اردهال دلیجان کاشان ابیانه اردکان میبد اصفهان و یزد. سفری زیبا بود . زیباییش مثل غار چال نخجیر دلیجان٬ غرور آفرین مثل خانه های تاریخی کاشان و آتشکده یزد٬ شگفت انگیز و متاثر کننده مثل روستای ابیانه و مسجد جامع یزد٬  آرامش بخش مثل امامزاده آقا علی عباس و حیرت آور مثل موزه آب یزد.  اولین بار بود که به یزد ٬ شهر بادگیر ها و آتشکده ها و شیرینی ها و قنات ها و مناره ها٬ میرفتم. لازم نبود برای رسیدن به مکان های دیدنی نقشه دستم بگیرم . فقط کافی بود پیاده راه بیفتم در سطح شهر در هر کوچه و محله جاهای دیدنی و تاریخی زیادی پیدا میشد. نتونستم همه جاها رو ببینم. باید دوباره یه روز برگردم به یزد و کاشان.بغل

 

4 فروردین آخر شب  برگشتم به تهران و صبح پنجشنبه با سولی راهی جنوب شدیم. با پرواز رفتیم بندر عباس دیدن دوست قدیمی مون شهره که به تازگی از کانادا اومده بود ایران که خونواده اش رو ببینه. 4 روز هم اونجا بودیم.  برنامه فوق العاده ای بود. خانواده شهره بیش از حد تصور ما مهربون و مهمون نواز بودند و شادی و انرژی زیادی به ما منتقل کردند. خیلی دلم میخواست اطراف بندرعباس رو بگردم. خصوصا کوه گنو و جزیره هرمز که میگن خیلی دیدنیه اما فرصت نشد. یک شب هم  من و سولی دو تایی رفتیم قشم و شب اونجا پیش دوستامون موندیم. فرداش طی یک تصمیم انتحاری با قایق شوتی برگشتیم بندر. نیشخند

اتوبوس دریایی به طرف قشم

صبح یکشنبه با سولی و سیاورشن رفتیم باغو. جایی که دوست نارنجی من اونجا برای همیشه آروم خوابیده. رفتیم پیش ساجده. انگار بیشتر از اونی که فکر میکردم دلم براش تنگ شده بود. سنگینی غریب اونجا نگذاشت جلوی اشکامو بگیرم. رفیق خوب من! قرار بود وقتی اومدم بندر منو ببری خونه تون. خونه ای که میگفتی هیچ کدوم از اتاقاش در نداره. الان اومدم بندر. اومدم خونه ات. خونه ای که درش به روی هیچکس بسته نیست. میدونم. خونه ای که روی در سنگی سیاهش با خط نارنجی قشنگت برامون شعر نوشتی.

ساجده من سولی

روزی که آسمان تو را با خودش برد         گنو لرزید تفتان بغض کرد

سهند و سبلان دلتنگ شدند                و دماوند شرمگین شکست

خونه ساجده 

9 تا 11 تهران بودم و رفتم سر کار.سبزقهر

12 و 13 هم برنامه خوبی پیش اومد. سیزده بدر رفتیم کویر مرنجاب. بازم اولین بار بود که به اینجا می اومدیم. وقتی به کاروانسرای تاریخی مرنجاب رسیدیم   یک ساعتی از تاریکی هوا میگذشت. نمیتونم احساسمو بیان کنم. فقط هیجان زده بودم. هیچکدوم از آهنگ هام متناسب این فضای عجیب نبودند. ضبط و چراغای ماشین رو خاموش کردیم.  تاریکی مطلق بود و بوی درختچه ها که آدم رو مست میکرد.  قلببعد از شام هم  خارج از مسیر جاده به سمت نقطه نامعلومی رفتیم توی تاریکی و بدون چراغ . اونجا هم فقط مهتاب بود و صدای قدم های من روی شن ها.  مرنجاب قشنگ بود اما کوچیک تر از حجم اشتیاق عجیب و دوباره متولد شده ی من در سیر و سیاحت و کشف و شهود هیجان و تازگی و سفر. من کویر بزرگتری میخوااام. کویری که تا چشم کار میکنه افق صاف باشه و بیابون. نه کوهی نه تپه ای.  من باشم و ماه و ستاره ها و  باد و شن ها و شترها و عقرب ها و گون ها!

مرنجاب

.

پی نوشت: نقطه اشتراک هر سه این مسافرت ها این بود که اولین بار بود اونجا میرفتم.خجالت

 با دوستم مسابقه گذاشتیم ببینیم  کی بیشتر طرفدار داره. اینجوری که بشماریم ببینیم کی بیشتر اس ام اس تبریک سال نو میگیره. اون بالای صد تا اس ام اس دریافت کرده بود و من فقط 4 تا !!گریهدل شکسته   (خیلی خوشحالی آره؟ اگه سیم کارت قبلی ام بود که نشونت  میدادم!!!!)

.

سال پرسفری داشته باشید.هورا

.

  
نویسنده : آنا ; ساعت ٥:٤٥ ‎ب.ظ روز یکشنبه ۱٥ فروردین ۱۳۸٩
تگ ها :

فراز و فرودهای محیط زیست ایران در سال 1388

    ایرانیان در شمار مردم 10 کشوری در جهان قرار دارند که بیشترین تخریب را بر سرزمین‌شان روا می‌دارند. اما  به جرأت می‌توان گفت: طبیعت ایران کمتر سالی را در حافظه‌ی دیرینه‌ی خود می‌تواند به جا آورد که مانند سال 1388 اینگونه آماج تجاوز و تخریب انسانی و قهر اقلیمی بوده باشد. شاید اوج عقوبتی که ایرانیان در سال 88 از عدم توجه به ملاحظات محیط زیستی درک کردند را بتوان در تصرف بی سابقه‌ی آسمان 18 استان کشور توسط ریزگردهای عربی دانست؛ ریزگردهایی که یکی از مهم‌ترین دلایل افزایش چشمگیرشان برمی‌گردد به خشک شدن بسیاری از تالاب‌های منطقه در ایران، عراق و سوریه. اتفاقی که اگر در ساخت سدهای بالادست، حق‌آبه‌ی طبیعی این تالاب‌ها رعایت می‌شد و در دشت‌های ممنوعه از حفر چاه غیرمجاز ممانعت به عمل می‌آمد، هرگز با چنین وخامتی رخ نمی‌داد.

رخداد سیل‌های حادثه‌خیز هم، همچنان در سال 1388 ادامه یافت که شاید یکی از شگفت‌انگیز‌ترین آنها، سیل قم بود؛ سیلی که می‌توانست برای طبیعت خشک این استان نعمت باشد، اما به دلیل موانعی که در بستر رودخانه بوجود آورده بودیم، آن را به نقمت بدل ساختیم و میلیاردها تومان به اقتصاد ملی ضربه زده و جان و مال تعدادی از هموطنان بی‌گناه را نابود ساختیم.

 اُفت کم‌سابقه‌ی سطح آب زیرزمینی و فرونشست زمین، یکی دیگر از بحران‌های سال 88 بود که ابعاد و دامنه‌ی پیشروی آن، علاوه بر خراسان جنوبی و شمالی و رضوی و فارس و اصفهان و کرمان و همدان و ... به دروازه‌های پایتخت هم رسید.

معضل بحران دفن زباله در شهرهای ساحلی نوار شمالی کشور، همچنان دست بالا را داشت و افزون بر آن، ساخت و سازهای پرشتاب در این نوار باریک هیرکانی، نفس اغلب رودخانه‌ها را به شماره انداخت، به نحوی که میزان برداشت شن و ماسه از بستر برخی از رودخانه‌های استان مازندران - به ویژه منطقه‌ی تنکابن - به بیش از 25 متر رسید؛ آن هم در حالی که هنوز خبری از افتتاح آزادراه تهران شمال نیست! هست؟

سال 88 سال خداحافظی غم‌بار با  درختان 400 ساله و خاطره‌انگیز باغ تاریخی فین کاشان هم بود، اتفاقی که اگر درست مدیریت می‌شد، می‌توانست هرگز رخ ندهد. درست مانند فاجعه‌ی خشک شدن زاینده‌رود و تالاب گاوخونی در فلات مرکزی کشور که می‌توانست هرگز اتفاق نیافتد و درست مانند آتش سوزی شرم‌آور تالاب گندمان که می‌توانست به جای 45 روز در یکی دو روز مهار شود و درست مانند ...

و اکنون و در ابتدای سال جدید چندین سال پس از هشدارهای مکرر طرفداران محیط زیست سرانجام یک مدیر بلندپایه دولتی درافتادن دریاچه ارومیه به مسیر مرگ و نیستی را تایید کرد. مدیر کل حفاظت از محیط زیست آذربایجان غربی گفت: در حال حاضر به دلیل مصرف بی رویه و کاهش بیش از حد آب دریاچه ارومیه میزان شوری آب این تالاب به 340 گرم در لیتر رسیده است. با کاهش آب دریاچه ارومیه در حال حاضر 200 تا 250 هزار هکتار از زمین های اطراف دریاچه ارومیه به شوره زار تبدیل شده است. سطح آب دریاچه ارومیه در مقایسه با 14سال گذشته شش و نیم متر کاهش یافته است. امسال در روز طبیعت خیل عظیمی از مردم در اعتراض به عدم توجه مسئولین به خشک شدن آب دریاچه اورمیه و تبدیل این منطقه به کویر نمک در تجمعی پرشور در اطراف و بر روی پل میانگذار دریاچه اورمیه حاضر شدند که به خشونت کشیده شد. 

    و البته همه‌ی خبرها در سال 88 بد نبود ...

   طرفداران محیط زیست و کوهنوردان نگذاشتند تا آسفالت به قله‌ی دماوند برسد؛ آنها پایمردی کردند و نگذاشتند تا مجلسیان قانونی را وارد بودجه سال 89 کنند که به موجب آن، هر فردی که زمینی را به تصرف درآورده، جایزه گرفته و مالکش شود؛ آنها در برابر متجاوزین به پارک ملی گلستان و جنگل زیبای ابر در شاهرود نیز ایستادند.

    اینک امیدی که برای سال 1389 در دل می‌پرورانیم و زنده نگه می‌داریم، آن است که بخشی از حرف‌های رئیس جمهور در اجلاس کپنهاگ جامه‌ی عمل پوشیده و عملاً در سال جدید شاهد آن باشیم که گردن نهادن به ملاحظات محیط زیستی از شعار به شعور بدل شده و شاهد تکرار فجایع خودساخته، مشابه آنچه که در سال 88 و سنوات پیش از آن رخ داد، نباشیم.

دریاچه ارومیه در سال های نه چندان دور

..

دریاچه ارومیه در سال 1388

...

  
نویسنده : آنا ; ساعت ۱:۱٦ ‎ب.ظ روز شنبه ۱٤ فروردین ۱۳۸٩
تگ ها :

بهترین ها و بدترین های 88 از نگاه کلاغ ها

سلام

(با کمی تاخیر)  سال نو   "سال پیروزی عشق بر نفرت" مبارک !

 سال خوبی برای همه کوهنوردان خوانندگان محترم این وبلاگ  کوهنویسان عزیز و آزاد اندیشان ایران سرافراز و همه کسانی که دلشان برای آزادی و سربلندی ایران میتپد آرزومندم.

..

..

و هفت سینی که پرستوی عزیز تهیه کرده رو تقدیم میکنم به همه شما:

سلامتی ،سرفرازی، سفر ، سرمستی، سرور، سکوت و سبک مثل قاصدک

..

..

وبلاگ کلاغها دست به انتخاب "ترین" های وبلاگ های کوهنوردی زده  که جالب ترین قسمتش برای من  قسمتی بود که دیدم وبلاگ من به عنوان تنبل ترین وبلاگ در سال ٨٨ شناخته شده! 

:

 

هیئت داوران وبلاگ کلاغ ها ، جایزه ی کم کارترین و تنبل ترین وبلاگ سال ٨٨ را مشترکا تقدیم کرد به ... عباس ثابتیان و آنا فراهانی ! فعالیت آرام کوه و آناپورنا در سال ٨٨ به شکل قابل توجهی کاهش یافته بود . کاهشی که دلایل آن را شاید بتوان در دو قطب کاملا متضاد جست و جو کرد : برای آناپورنا ، شور اجتماعی خیابان های تهران و برای آرام کوه ، شور شاعرانه ی کافه های پاریس !! البته هیئت داوران در اطلاعیه ی خود ابراز امیدواری کرده است که این دو کوه نورد خوب کشورمان بار دیگر در سال ٨٩ ، آرام کوه و آناپورنا را به جایگاه شایسته  خود بازگردانند .

...

نه اعتراضی دارم و نه دفاعی میتونم از خودم بکنم.  چون واقعا همینطوره. امیدوارم امسال بتونم  بیشتر و بهتر در کنار شما عزیزان باشم.

اطلاعیه کامل را اینجا در وبلاگ کلاغها بخوانید.

پی نوشت: آقای  نصیری حالا  جایزش چی هست؟ کی بیام بگیرمشزبان؟

  
نویسنده : آنا ; ساعت ٢:۳٦ ‎ب.ظ روز دوشنبه ٩ فروردین ۱۳۸٩
تگ ها :