آناپورنا

وسیع باش..... و تنها..... و سربه زیر ..... و سخت

آسیب دیدگی های جزئی را دست کم نگیریم

دیروز دست سرنوشت منو رو در کسوت یک پزشک قلابی کشوند به همایش آسیب های ورزشی که توی یکی از بیمارستانهای تهران برگزار شد! ماجرا از این قرار بود که رفیق دکتر-کوهنورد ما فرصت نمیکرد بیاد تهران برای شرکت در دوره ای که براش اجباری بود و از من خواست به جاش برم تو این همایش شرکت کنم. سعی کردم با کسی هم صحبت نشم تا گندش درنیاد! به همین خاطر جایی دور از بقیه نشستم. عینک دوستم بهم وعده میوه و شیرینی و شربت داده بود و گفت دو ساعت که نشستی بیا بیرون. اما وقتی برگه سوالات رو جلوم گذاشتند متوجه شدم باید آخر کلاس بر اساس مطالب سخنران ها امتحان بدم.تعجب به دوستم اس دادم که نامرد! این قرارمون نبود. همین الان میام بیرون. اونم التماس که تو رو خدا بمون.هر چی به ذهنت رسید بنویس. اگه برگه سوالات رو پر نکنم گواهی این دوره رو صادر نمیکنند. خب چاره ای نبود. موندم و مثل خر که به نعل بندش نگاه میکنه پاورپوینت های تماما انگلیسی اساتید رو نگاه میکردم و به خودم فشار آوردم تا حرفهای قلمبه سلمبه شونو، که از هر سه تا  دو تاش اصطلاح پزشکی بود، بفهمم!هیپنوتیزم  اما درنهایت با پرویی تمام از 100 نمره 75 گرفتم. و اونجا بود که فهمیدم اصلا من از اول یک پزشک بالفطره بودم و اشتباهی رفتم ریاضی خوندم!! از خود راضیسبز مطالب اون کلاس اینجا قابل ارائه نیست چون خیلی تخصصی بود. یعنی فقط به درد پزشکها (مثل من!) میخوره نه ورزشکارها.نیشخند

 دیروز متوجه شدم شادی، یکی از دوستای خوبم که یک سنگنورد تمام عیاره و دیواره علم و ... صعود کرده و تو سنگنوردی داخل سالن مقامهای زیادی کسب کرده به خاطر آسیب دیدگی جزئی ی انگشت سبابه، که بعد از گذشت یکسال هنوز بهبود پیدا نکرده، مجبور شده در سن 24 سالگی و در اوج آمادگی سنگنوردی رو کنار بزاره و فقط به مربیگری بپردازه! این برای من واقعا نگران کننده بود. برای همین تصمیم گرفتم تجربه خودم از یک آسیب دیدگی حین کوهنوردی رو براتون تعریف کنم. شاید به کار عده ای بیاد:

 

ادامه مطلب   
نویسنده : آنا ; ساعت ۱٠:٤٦ ‎ق.ظ روز شنبه ۳٠ مهر ۱۳٩٠
تگ ها :

رضا کیکاج نژاد

دنیای غریبی است آقا ... در این مملکت عده ای 3000 میلیارد اختلاس می کنند و کمی آنطرف تر "رضا" در عنفوان جوانی بخاطر بی پولی از درد به خود می پیچد. آقای رئیس جمهور در ابتدای مهرماه از دانش آموزان پرسیده : اگر بجای رئیس جمهور بودید چه می کردید؟ ... و دختر رضا در جواب این پرسش نوشته است : اگر بجای آقای رئیس جمهور بودم، اولین کارم این بود که دست و پای پدرم را به او پس می دادم! دخترک امروز از من پرسید:‌ یعنی نامه ام را می خواند؟! ... و من نتوانستم جوابش را بدهم.

 

رضا 39 سال سن دارد. دو سال قبل بر اثر سانحه برق گرفتگی (11000 ولت) به فلاکتی گرفتار آمد که در عکس می بینید ...

ادامه مطلب   
نویسنده : آنا ; ساعت ٩:۱٠ ‎ق.ظ روز دوشنبه ٢٥ مهر ۱۳٩٠
تگ ها :

جمع آوری امضا برای رهایی محیط بان از مرگ

محمد درویش :

متأسفانه به دلیل درگیری مسلحانه‌ی پیش آمده بین گروهی از شکارچیان متخلف و محیط بانان منطقه‌ی حفاظت شده‌ی دنا در روز ۲۶ مرداد که منجر به کشته شدن یکی از شکارچیان شده بود، منطقه دچار التهاب شدیدی بود. به ویژه آن که در طول تاریخ تأسیس منطقه‌ی حفاظت شده دنا، تاکنون هیچ تلفاتی – چه از سوی متخلفین یا محیط‌بانان – به وقوع نپیوسته بود. در صورتی که در مناطق دیگر همجوار، چون سبزکوه و تنگ صیاد تاکنون چندین مورد درگیری منجر به قتل گزارش شده است.

به هر حال، به دلیل وضعیت حاد فرهنگی منطقه، اقوام شکارچی کشته شده، در برابر فرمانداری سی‌سخت اجتماع کرده و خواستار قصاص محیط بان مربوطه شده‌اند. حتا در مواردی خود اقدام به مضروب ساختن برخی از نزدیکان محیط بان و خسارت زدن به اموالش در سطح شهر برآمده‌اند. وضعیت به گونه‌ای است که تمامی اتومبیل‌های سازمان حفاظت محیط زیست در سطح استان، آرم خود را از روی خودرو پاک کرده و کلیه‌ی پرسنل با لباس شخصی در سطح استان تردد می‌کنند! افزون بر آن، تعداد زیادی از پرسنل نیروی انتظامی مسئولیت حفاظت از ساختمان‌های مربوط به اداره کل محیط زیست استان را در سطح شهرستان دنا برعهده گرفته‌اند. 

از طرفی، همچنان سه نفر از محیط بانان که در درگیری حضور داشتند، در بازداشت به سر می‌برند.
و این همه در حالی است که افراد وابسته به شکارچی متخلف، آزادانه درسطح شهر تردد می‌کنند، آن هم در حالی که خودشان با تیراندازی و مقاومت در برابر دستورات مأمورین حفاظت، درگیری را شروع کردند و حتا لاشه‌ی شکار (یک رأس کل) هم از آنها بدست آمده و ضمیمه‌ی پرونده شده است.
به دیگر سخن، در استان کهکیلویه و بویراحمد، جنگ کاملاً مغلوبه است و این پاسداران از قانون بودند که دچار ناامنی و تهدید شده بودند و نه متعارضان به قانون! 

!!!!

 

 

از وبلاگ دیده بان کوهستان :

..

نامه ی جمعی از فعالان محیط زیست به سران قوای سه گانه درباره حکم قصاص یک محیطبان

نسخه ی اصلی این نامه در «دبیرخانه مشورتی سازمان های مردم نهاد شهر تهران» موجود است و علاقه مندان می توانند جهت امضای نامه با شماره تلفن 88757436 – 021 تماس بگیرند. 
همچنین علاقه مندان می توانند از طریق درج نظر در پایین این خبر و یا فرستادن ایمیل به نشانی pr.sabzpress@gmail.com نسبت به درج امضای خود در ذیل نامه اقدام کنند. 

در ضمن، امروز (17 مهر) از ساعت 3 تا 5 بعد از ظهر در محل "پاتوق سبز" (خیابان توانیر، پارک نظامی گنجوی) جلسه ای مربوط به شهرداری برگزار می شود که این نامه در آن جا نیز برای امضا ارایه خواهد شد. از دوستان زیست محیطی درخواست دارم برای امضا، به این محل بیایند.

 

((متن کامل نامه را در ادامه مطلب بخوانید))

 

ادامه مطلب   
نویسنده : آنا ; ساعت ٩:٢٩ ‎ق.ظ روز یکشنبه ۱٧ مهر ۱۳٩٠
تگ ها :

یک محیط بان ایرانی در آستانه اعدام

با تشکر از دوستان خوبم محمد گائینی و احسان بشیر گنجی آقای عباس محمدی

:

 

روزنامه اعتماد روز چهارشنبه (۱۳ مهر) به نقل از سرپرست دفتر حقوقی سازمان محیط زیست از اجرای قریب‌الوقوع حکم اعدام اسد تقی‌زاده، محیط‌بان اداره‌محیط زیست کهگیلویه و بویر احمد، خبر داد.

بر پایه‌ی همین گزارش، قرار است این حکم تا دو هفته‌ی دیگر در شیراز به اجرا در آید.

بر اساس گزارش رسانه‌های ایران، اسد تقی‌زاده در سال ۸۶ در منطقه حفاظت شده‌ی دنا در درگیری مسلحانه با ۵ شکارچی مسلح، در حالی که از تمامی مجوزهای لازم برای برخورد با متخلفان و حفاظت از محیط زیست برخوردار بود دست به اسلحه برد و یکی از شکارچیان در این درگیری کشته شد.

خانواده تقی‌زاده و سازمان حفاظت محیط زیست، این قتل را غیر عمدی خواندند ولی دادگاه کیفری استان برای متهم حکم اعدام صادر کرد.

تایید حکم در دیوان عالی کشور

پس از اعتراض سازمان محیط زیست، حکم صادره برای بازنگری به دیوان عالی کشور ارسال شد اما دیوان عالی سرانجام این حکم را تأیید کرد.

 

 

ادامه مطلب   
نویسنده : آنا ; ساعت ٢:٢٦ ‎ب.ظ روز شنبه ۱٦ مهر ۱۳٩٠
تگ ها :

اطلاعیه شماره یک "کتابخانه کوهستان"

 
     
 
تیرماه سال جاری همزمان با برگزاری برنامه صعود قلم در قله یخچال که با حضور وبلاگ نویسان کوهنورد برگزار شده بود، فضای پناهگاه این قله برای ایجاد یک کتابخانه در نظر گرفته شد. در همین رابطه گزارشی از آقای زندی  دبیر پژوهشی انجمن ایرانشناسی کهن دژ  منتشر گردیده است:
. . .
 
 
 

کتابخانه ی کوهستان (قله ی یخچال همدان) اولین کتابخانه ی کوهستانی ایران به زودی (تا پایان آبان ماه) رسما افتتاح می شود و آماده استفاده کوهنوردان می گردد لازم میدانم از کمک های دوستان و علاقه مندان به ویژه همنوردان صعود قلم و اعضا انجمن ایران شناسی کهن دژ و از همکاری ها و پیشنهادهای جناب آقای حمید بختیاری مسئول محترم پناهگاه که بدون همیاری ایشان این اتفاق امکان پذیر نبود ، همچنین از مساعدت های آقایان فاضل عبادی ، فرجی، مهندس حسینیان و خانم لیلی عطری تشکر نمایم همچنین توجه دوستان را به موارد زیر جلب می کنم :


 

ادامه مطلب   
نویسنده : آنا ; ساعت ٤:٢٠ ‎ب.ظ روز سه‌شنبه ۱٢ مهر ۱۳٩٠
تگ ها :

فلسفه زندگی

این ایمیل زیبا رو حتما خیلی هاتون خوندید. اما از اونجایی که ممکنه خیلیها  هم نخونده باشند  بهشون تقدیم میکنم :

 ...

 

 

 

پروفسور با بسته سنگینی وارد کلاس درس فلسفه شد و بار سنگین خود را روبروی دانشجویان خود روی میز گذاشت.
وقتی کلاس شروع شد، بدون هیچ کلمه‌ای یک شیشه بسیار بزرگ از داخل بسته برداشت و شروع به پر کردن آن با چند توپ گلف کرد.
سپس از شاگردان خود پرسید که، آیا این ظرف پر است؟ و همه دانشجویان موافقت کردند.
سپس پروفسور ظرفی از سنگ ریزه برداشت و آنها رو به داخل شیشه ریخت و شیشه را به آرامی تکان داد. سنگ ریزه‌ها در بین مناطق باز بین توپ های گلف قرار گرفتند؛ سپس دوباره از دانشجویان پرسید که آیا ظرف پر است؟ و باز همگی موافقت کردند.
بعد دوباره پروفسور ظرفی از ماسه را برداشت و داخل شیشه ریخت؛ و خُب البته، ماسه‌ها همه جاهای خالی رو پر کردند. او یک بار دیگر از پرسید که آیا ظرف پر است و دانشجویان یکصدا گفتند: «بله»
بعد پروفسور یک لیوان آب از زیر میز برداشت و روی همه محتویات داخل شیشه خالی کرد و در حقیقت  جاهای خالی بین ماسه‌ها را پر کرد !
پروفسور گفت: «من می خواهم شما متوجه این مطلب شوید که این شیشه نمایی از زندگی شماست، توپ‌های گلف مهم‌ترین چیزها در زندگی شما هستند؛ خداوند، خانواده‌تان، فرزندان‌تان، سلامتی‌تان، دوستان‌تان و مهم‌ترین علایق‌تان. چیزهایی که اگر همه چیزهای دیگر از بین بروند ولی اینها باقی بمانند، باز زندگی‌تان پای برجا خواهد بود.
اما سنگ ریزه‌ها سایر چیزهای قابل اهمیت هستند مثل کارتان، خانه‌تان و ماشین‌تان. ماسه‌ها هم سایر چیزها هستند؛ مسایل خیلی ساده.»
پروفسور ادامه داد: «اگر اول ماسه‌ها را در ظرف قرار دهید، دیگر جایی برای سنگ ریزه‌ها و توپ!های گلف باقی نمی ماند، درست عین زندگی‌تان! اگر شما همه زمان و انرژی‌تان را روی چیزهای ساده و پیش پا افتاده صرف کنید، دیگر جایی و زمانی برای مسایلی که برایتان اهمیت داره باقی نخواهد ماند.

 و در آخر زمانی که تصور میکنید از زندگی لبریز یا برای انجام کاری جدید ناتوان هستید "آب" همان امیدی است که فراتر از تصور شما در زندگیتان جا باز میکند. فقط اگر به آن ایمان داشته باشید.

منبع: اینترنت

...........................

خب حالا یه سوال:  "کوهنوردی" تو زندگی شما چه حکمی داره؟ توپ گلفه؟ یا سنگریزه؟ یا ماسه؟

 

  
نویسنده : آنا ; ساعت ۱٠:۱٧ ‎ق.ظ روز دوشنبه ۱۱ مهر ۱۳٩٠
تگ ها :

من و آنا

اسمش آنا بود.همین هفته  تو دفتر مدیریت قرارگاه کوهنوردی رودبارک دیدمش. دختر خونگرمی بود. مثل اکثر توریستهایی که برای دیدن زیبایی های طبیعت و کوه های ایران به اینجا سفر میکنند. وقتی فهمید من همون آنایی هستم که تو فیلم "رویای آناپورنا" بازی کرده، هیجانزده شد.  میگفت هیچ موقع فکر نمیکرده منو ببینه. راستش من هم همینطور.

داستان از این قراره که آنا یک دخترکوهنورد لهستانیه که  تو کشورش عضو یک گروه کوهنوردیه به نام "کلوب کوهنوردی آناپورنا".  کلوبی که برنامه ها و صعودهای بسیاری داشتند از جمله اورست، چوایو، آناپورنا و خیلی جاهای دیگه. اگه زبان لهی تون خوبه میتونید یه سری به سایتشون، اینجا، بزنید.  آنا عاشق ایرانه و تا به حال 4 بار دماوندو صعود کرده. میگفت فیلم رویای آناپورنا رو تو باشگاهشون پخش کردند و خیلی مورد استقبال قرار گرفته.  با هم گپی کوتاه داشتیم. اتفاقا آنا و دوستاش  به راهنمایی آقای نقوی قرار بود بیاد حصارچال. اما چون برنامه ما یکروزه بود نتونستیم با هم صعودی داشته باشیم. بعد از علم هم بلافاصله میرن دماوند.

امروز داشتم عکس تی شرتی که بهم داده بود رو میدیدم. برای صعودشون به دماوند این تی شرت رو طراحی کرده بودند که تقریبا (و البته با تاسف ) تصورات ذهنی اروپایی ها از ایران رو نشون میداد. یک زن چادری که جلوی دماوند ایستاده! با پس زمینه ای قرمز که بابا از نگاه بدبینانه میگفت اینها هم قطرات خونه !!!

خیلی ناراحت کننده است که وقتی اسم ایران میاد بجای اینکه یاد آرش و رستم و حافظ و خیام و نوروز و دماوند بیفتند، اولین چیزی که تصور میکنند یک هیبت ترسناک زنانه است که در چادری سیاه پوشیده شده طوری که فقط چشمها و دستهایش پیداست. 

ای کاش  قشری که بیشتر با این جماعت ،توریستهای خارجی، در ارتباطند (از جمله کوهنوردان) با رفتار و افکار درست و روشن شون  این نگاه وحشتناک رو نسبت به ایران عزیز کمتر کنند.

. . .

من و آنا

 

اینم تیشرتی که وصفش رفت

..

 

  
نویسنده : آنا ; ساعت ۳:٤۸ ‎ب.ظ روز چهارشنبه ٦ مهر ۱۳٩٠
تگ ها :

پاییز و علم کوه

 

ای دل غافل! که تا چشم بهم زدیم سال به نیمه رسید.  نفهمیدم چطوری گذشت این شش ماه. حالا دیگه پاییز شده و باز من  . . . ! از خوشحالی میخوام بمیرم. پارسال پاییزو با دماوند شروع کردم. امسال گویا خیلی خوش شانس بودم که یک شروع پاییزی از نوع علم کوه داشتم!  به خاطر کمردردی که دو سه روز بود بهش دچار شده بودم تصمیم گرفتیم برنامه رو یکروزه اجرا کنیم و کوله سنگین نکشیم. پنجشنبه عصر از تهران و جاده فشم- دیزین  به چالوس رسیدیم و شب رودبارک خوابیدیم. 4:30 صبح پویا ما چهار نفر (من امین اکبر اصغر) رو تا تنگه گلو رسوند. توی تاریکی هوا هم میشد وسعت خرابی سیل چند وقت پیش رودبارک رو دید. انگار کلا اکوسیستم منطقه رو عوض کرده بود. 6 صبح از تنگه گلو حرکت کردیم. هوا سرد بود و مجال ایستادن نمی داد. کم کم با روشن شدن هوا همینطور که به دشت حصارچال نزدیکتر میشدیم، اکبر هاشمی با شور و حرارت خاص خودش  همه قله ها، یال ها، تپه ها و حتی صخره های منطقه را با اسم های عجیب و غریب به ما معرفی میکرد، و با نمایان شدن هر قله ای از پشت تپه ها فریاد بلندی میکشید. نمیتونست حجم اینهمه خوشبختی رو تو وجودش تحمل کنه. آبیدر (4260 متر)، دیوچال( 4325متر)، سامان(...متر)، لشگرک ها (4256متر)، گردون کوه (4402متر) ، مناره(4300متر) ، ستاره(4100متر) ، خرسان ها(4650متر) ، ویران کوه (4580متر) علمکوه(4850متر) ، شاخک ها (4782متر) ، سیاه سنگ(4604 متر) ، تنگه گلو(4335 متر) . . . رو به رویمان قله محجوب زرده گل(4231 متر) و پشت آن قله زیبای مرجیکش (4580متر) .  وقتی که با نسیم خنک صبح روی چمنهای سبز قدم بزنی، دیدن این همه قله بلند و مغرور یکجا واقعا هم  آدم رو هیجانزده  میکنه.

برنامه ما صعود شاخک ها و سپس پیمایش خط الراسی قلل سیاه سنگ و چالون تا پسنده کوه بود. اما بادیدن حجم برف نسبتا زیادی که روی سیاه سنگ خوابیده بود تصمیم گرفتیم برنامه را با سرعت آهسته تر فقط در حد صعود شاخک میانی و برگشت از همین مسیر خلاصه کنیم.

 وسط دشت صبحانه خوردیم و یالی که مستقیم به قله مرجیکش منتهی میشد رو صعود کردیم. یعنی یال سمت راست مسیر نرمال!  ساعت ده روی مرجیکش زیبا بودیم. و سپس مسیر را ادامه دادیم. به دلیل کمبود زمانی تیم سه قسمت شد. امین شاخک میانی - اصغر علمکوه -  اکبر و من شاخک غربی رو صعود کردیم و برگشتیم.  ساعت حدود دوازده ظهر بود. تو این برنامه دوستای خوب وبلاگنویسمون عامر و مهرزاد از وبلاگ کالاهو رو دیدیم و چون تصمیم گرفته بودیم با ماشین اونها برگردیم رودبارک و اونها  هم کمی عجله داشتند بدون فوت وقت فرود آمدیم.  سه و نیم بعدازظهر تنگه گلو کنار ماشین ها بودیم و مهرزاد فرضی با سالاد الویه خوشمزه اش بیشتر ما رو شرمنده کرد.  

به دلیل اینکه اقامت در قرارگاه کوهنوردی رودبارک برای کوهنوردان آزاد یک مشکل و معضل بزرگ به حساب میاد تصمیم گرفتیم به هر ضرب و زحمتی که بود برگردیم تهران. هرچند هوا شدیدا مه آلود و تاریک باشه و ما از خستگی پشت فرمون چرت بزنیم و ممکن بود تو دره سقوط کنیم! در مورد این موضوع در آینده مفصل صحبت خواهم کرد.

همراهان من در این برنامه: اکبر هاشمی ،  اصغر پاشا ، امین معین ، عامر ازوجی ، مهرزاد فرضی.

...

(توجه: از دوستان خوبم خواهشمندم اگر ارتفاع قله هایی که نقطه چین مانده اند را میدانند اعلام کنند تا این پست تکمیل شود)

عکس های بیشتر از این برنامه در "ادامه مطلب"

..

.

ادامه مطلب   
نویسنده : آنا ; ساعت ۳:٤۸ ‎ب.ظ روز یکشنبه ۳ مهر ۱۳٩٠
تگ ها :