آناپورنا

وسیع باش..... و تنها..... و سربه زیر ..... و سخت

از دارآباد تا درازآباد

صعود تیغه های دارآباد تو زمستون همیشه یکی از آرزوهای من بود. وقتی  پیشنهادش بهم شد سعی کردم گروه رو بسنجم و اصرار داشتم تعدادمون کمتر از 4 نفر نباشه تا اگر احیانا اتفاقی برای کسی افتاد تیم بتونه همکاری خوبی داشته باشه. اما کسی حاضر نشد  این برنامه رو بیاد و نهایتا ما سه نفر تصمیم گرفتیم بریم دارآباد. برنامه اول دو روزه بود ولی بعد با مشورت یکروزه شد.  صبح ساعت 4:30 از پارکینگ دارآباد حرکت کردیم. بعد از 10 متر پلیس محترم کوهستان جلوی ما را گرفت به بهانه اینکه آیا برای صعود مجوز داریم یا خیر!!! بعد از کلی توضیح دادن ما و البته گشتن تک تک وسایلمون و نوشتن اسمهامون چون واقعا چیزی پیدا نکردند که بهش گیر بدن اجازه دادند که بریم. ساعت 5:15 حرکت کردیم.   هوا نسبتا سرد بود. به آرامی تا روی یال صعود کردیم. هوا روشن شده بود. توی اتاقک نگهبانی استراحتی کوتاه کردیم و ادامه مسیر تا قله دارآباد . . .  مسیر تا رسیدن به قله خیلی به نظرم طولانی بود. طولانی تر از همیشه.  فکر میکنم درازآباد اسم  با مسماتری برای این قله است تا دارآباد!!  حدود  9 روی قله بودیم. سقف جانپناه رو تعمیر کردند. صبحانه خوردیم. هوا عاااااااااالی بود. هارنس و کلاه کاسک و کرامپون  پوشیدیم و با یک کرده سه نفره مسیر رو ادامه دادیم. واقعا هیجان انگیز بود. چشم انداز و تصاویری که جلوی چشممون بود.  حیف که هیچکدوم دوربین نداشتیم وگرنه عکسهایی تو این مسیر میشد گرفت که هرکسی میدید باور نمیکرد هیمالیا نباشه. این موقعیت بی نظیر بهم انرژی بیشتری هم میداد. سرپرست میگفت وقت کمه اما واقعا دوست  نداشتم سریع حرکت کنم و از اون لحظه ها بگذرم.  بعد از دو ساعت به قله سیاه بند رسیدیم. از آنجا تا تیغه های بعدی دشت پر برفی قرار داشت.  وقتی به تیغه های انتهایی رسیدیم برای ناهار  توقف کردیم.  همزمان ابرهای سیاه به سرعت از غرب به شرق در حال حرکت بودند. سریع جمع کرده و راه رو ادامه دادیم. اما خیلی نگذشت که کل منطقه با این ابرهای تیره  پوشیده شد. تیغه های قبل از لزون واقعا انرژی زیادی از ما گرفت و به نظرم سختترین قسمت مسیر بود. بعضی جاها واقعا خطرناک بود. هم خطر ریزش برف و بهمن داشت و هم  دست به سنگ شدن و مسیر سنگی رو با کرامپون و دستکش صعود کردن  دشوار بود. به هر تقدیر این مسیر هم  طی شد و وقتی به لزون کوچک رسیدیم نفس راحتی کشیدیم. از همانجا به دشت پیازچال سرازیر شدیم. تقریبا دیگه چیزی برای خوردن نداشتیم و ساعت حدود سه یا چهار بعد از ظهر بود به آرامی قله کلکچال را صعود کردیم و بدون توقف به امید رسیدن به مجتمع برج کلکچال و خوردن یه چای گرم  سریع فرود امدیم.  هوا تاریک شده بود و انرژی ما رو به تحلیل بود. وقتی به برج رسیدیم با در بسته رو به رو شدیم و امیدی که از بین رفت. کرامپون ها و هارنس رو باز کردم. مسیر کلکچال تا پارک جمشیدیه تموم شدنی نبود. بعد از هر پیچ یه پیچ دیگه و باز . . . . ادامه همون دراز آباد بود دیگه!   راه رفتن با کفش دوپوش روی سنگها  به زانوم فشار می آورد.  اما بالاخره ساعت 7 رسیدیم به پارک  و اونجا بود که دوباره سه تا ماشین پلیس محترم کوهستان اول ورودی مسیر و دو تا هم جلوی در پارک منتظر ما بودند.  اونقدر خسته بودم که فکر نمیکنم  قدرت جواب دادن به اونها رو داشتم. برای مواجهه نشدن با اونها بالای پارک منتظر موندیم. یکی از بچه ها رفت پایین ماشین دربست گرفت و اومد ما رو هم سوار کرد تا همونجوری که بی مجوز کوه اومدیم دزدکی هم برگردیم. ناراحت

دوستان من در این برنامه : امین معین – مهسا مطیعی

. . . .

به علت نداشتن دوربین این عکس ها که شرایطش شبیه برنامه ما بود از ویکی پاکوب برداشته شده است. گزارش برنامه 3 روزه پیمایش  زمستانی تیغه های دارآباد (هادی بهادری). گزارش آن تیم را میتوانید اینجا بخوانید.

تصویر:darabad05.jpg

تصویر:darabad06.jpg

 

تصویر:darabad07.jpg

 

تصویر:darabad08.jpg 

 

  
نویسنده : آنا ; ساعت ٥:٥٢ ‎ب.ظ روز سه‌شنبه ٢٩ آذر ۱۳٩٠
تگ ها :

جهت اطلاع خوانندگان این وبلاگ

با سلام. دوستان عزیز! ظاهرا مشاهده نظرات بعضی از وبلاگ های  پرشین بلاگ دچار مشکل شده است. به همین دلیل تعدادی کامنت در این پست قابل روئیت نیست. و جهت اطلاع دوستانی که  از من دلخور شده بودند عرض میکنم نویسنده این وبلاگ هیچ کامنتی را حذف نکرده است. امیدوارم این مشکل به زودی حل شود.

  
نویسنده : آنا ; ساعت ٥:٠٦ ‎ب.ظ روز شنبه ٢٦ آذر ۱۳٩٠
تگ ها :

صعود سنبران در آذرماه

9 و 10 آذرماه  برنامه صعود به قله زیبای گل گل در تقویم پاییزه گروه کوهنوردی خانه کوهنوردان تهران قرار داشت و من به عنوان مهمان در این برنامه شرکت کردم. طبق قرار قبلی ساعت 10:30 شب همه اعضا تیم خود را به ترمینال جنوب رسانده و با اتوبوس های درود عازم لرستان شدیم. صبح زود به شهر درود رسیدیم و با هماهنگی های قبلی که امین معین (سرپرست این برنامه) انجام داده بود با یک دستگاه مینی بوس که از دوستان کوهنورد درودی ما بودند،  به روستای تیون رفتیم. آنجا برای استراحت، صبحانه و عوض کردن لباسها به مسجد روستا رفتیم. 

 
شیب زیر پناهگاه گل گل- روز اول برنامه

 ساعت 9:30 صبح از تیون خارج شده و از ارتفاعات روبه روی روستا صعود را آغاز کردیم. هوا ابری بود. خصوصا  قله را ابرهای سیاهی احاطه کرده که باعث نگرانی شده بود.  برف از نیم ساعت بعد در مسیر حرکتمان وجود داشت و نزدیکی پناهگاه گل گل برفکوبی نسبتا سنگینی داشتیم. ساعت حدود 2 همه اعضا تیم به پناهگاه گل گل رسیده و به استراحت مشغول شدند. سرپرست به همراه یکی از اعضا تیم برای بازسازی پنجره های پناهگاه بیرون رفتند. در پناهگاه هم کنده شده و برای خروج میبایست هر فردی در آهنی را جا به جا کند! کفش خیلی از دوستان خیس شده و مدت زیادی را صرف کندن یخها و خشک کردن کفش ها نموده اما بی فایده بود. شب آرامی را پشت سر گذاشتیم. صبح  ساعت 3 بیدار باش و بعد از خوردن صبحانه و بستن گترها و کرامپونها  ساعت 4:30 صبح  در تاریکی آسمان صعود به کمپ دو (جانپناه چال کبود) را آغاز کردیم. یکی از اعضای تیم به دلیل ضرب دیدگی مچ پایش از ادامه صعود انصراف داد. صعود به قله گل گل مستلزم  توانایی فنی و داشتن حداقل لوازم فنی بود. با صلاح دید سرپرست،  برنامه نه به دلیل عدم توانایی افراد بلکه به دلیل ضیق وقت و نامناسب بودن تجهیزات خصوصا کفش ها، به صعود قله سنبران (بلندترین قله اشترانکوه به ارتفاع  4076 متر) تغییر یافت.  همزمان با صعود ما از یال  گرده ماهی خورشید هم از مشرق بیرون می آمد. افراد تیم به نوبت برف کوبی میکردند  و نهایتا ساعت 8:30 صبح به چال کبود رسیدیم. بعد از استراحتی  کوتاه  با کوله های سبکتر راهی سنبران شدیم و از یال برفی رو به روی جانپناه یک قیف برفی را صعود کردیم. برفکوبی روی یال پرشیب و دشوار انتهایی نزدیک قله واقعا نفس گیر بود و نهایتا ساعت 11 همگی افراد تیم به قله رسیدند.


برف کوبی در شیب که بعضی جاها به 60درجه به میرسید


چند قدم مانده تا قله


نمایی از قله های گل گل(سمت راست) و گل گهر (سمت چپ) از روی سنبران

هوا عالی بود. آفتاب بدون لکه ای ابر و وزشی از نسیم! به پیشنهاد آقای مجید نعمت الهی (که به صورت افتخاری تیم ما را همراهی کردند) برای گریز از سقوط بهمن  هرچه سریعتر راه بازگشت را پیش گرفتیم. با احتیاط و فاصله از یکدیگر شیب های بهمن خیز را طی کرده و نهایتا 12 ظهر دوباره به چال کبود و سپس حدود 3 بعد از ظهر به گل گل برگشته و البته با استقبال گرم دوستمان که بالا نیامده بود (با چای گرم و آبمیوه خوشمزه) روبرو شدیم.  


سنبران از جانپناه چال کبود - مسیر صعود تیم در عکس مشخص است. برای دریافت عکس با سایز واقعی اینجا  را کلیک کنید.

ساعت 6 غروب به تیون برگشتیم. متاسفانه اتوبوسهای درود به تهران فقط از ساعت 11 شب به بعد حرکت میکردند. برای همین از ساعت 8 تا 11 شب در هوای سرد شهر درود که به نظر همه سردتر از قله بود!!! شام خوردیم و پیاده تا ترمینال قدم زدیم! 5 صبح شنبه هم به تهران رسیدیم.

برنامه خیلی خوبی بود . به همنوردان خوبم آقا سعید، حامد، مهسا، بیژن، فاطمه، روشن، مریم، فتاح، صادق، احسان و امین خسته نباشید میگم.

 و از آقای محسن یاراحمدی و آقای مجید نعمت الهی و دوستانشان برای هماهنگی ماشین و همراهی این برنامه و مهمانوازیشان تشکر میکنم.

 

  
نویسنده : آنا ; ساعت ٧:٠٥ ‎ب.ظ روز سه‌شنبه ٢٢ آذر ۱۳٩٠
تگ ها :

همکار همنورد

90.09.09 برای من روز خاصی بود.  شاید چون تو تقویم سه تا صفر و سه تا 9 کنار هم قرار گرفته بودند. شایدم به خاطر اینکه تولد رفیق قدیمیم مستان بود و من برای رسیدن اونروز و زنگ زدن و تبریک گفتن بهش روزشماری کرده بودم. هرچند که آخرش موفق نشدم! اما چیزی که بیشتر از همه این روز رو برای من خاص کرده بود آشنایی با یه دوست  جدید بود.

مدتی بود که از ادغام وزارتخونه میگذشت و ما تو یه ساختمون جدید با همکارای جدید مشغول به کار شدیم.  همیشه اونو تو راهرو یا دم آسانسور میدیدم و فقط یه لبخند آشنا بود که بین ما رد و بدل میشد. اون خیلی شبیه دوست قبلیم نگار بود. نگاری که خیلی دوسش داشتم اما اونم از پیشم رفت! حس مبهمی بهم میگفت که اون از جنس خودمه!

اونروز تو ساختمون پژوهشکده همایشی برگزار کرده  بودیم و کارشناسای استانها برای  آشنایی با سامانه جدیدمون اومده بودند تهران.  ازدحام کلاس زیاد بود. من و اون دم در ایستاده بودیم. فرصت خوبی برای آشنایی بیشتر بود.  بعد از کمی صحبت متوجه شدم که حسم بهم دروغ نگفته بود. من و اون اشتراکات زیادی داشتیم. هر دو تو یه رشته درس خونده بودیم. هر دو فارغ التحصیل یه دانشگاه بودیم. هر دو کوهنورد بودیم!!! لاغر اندام و خوش تیپ بود. برای همین وقتی گفت به کوهنوردی علاقه داره اول فکر کردم از اون دختراییه که میره درکه و دربند و گلابدره ظهرهم برای ناهار برمیگرده پیش مامان و بابا.  اما وقتی عشقش رو به دماوند دیدم و گفت سه بار دماوندو صعود کرده که  دوبارش یکروزه بوده . . .  دیگه هیچی نتونستم بگم! از کوهنوردی هامون حرف زدیم. اصلا یادم رفت که  هماهنگ کننده جلسه ایم. فضای کوچیک اون کلاس برای ابراز احساس من کم بود. اما واقعا تو پوست خودم نمیگنجیدم. بعد از شش سال تو ابن محیط کاری خشک، حس آدمی رو داشتم که  تو یه جزیره دور،  یه هم زبون پیدا کرده.

90.09.09 را فراموش نمیکنم

و به دوستی و همنوردی با دوست جدیدم امیدوارم .

...

...

...

...

...

راستی: (مستان عزیزم تولدت مبارک)

  
نویسنده : آنا ; ساعت ۱:۱٦ ‎ب.ظ روز شنبه ۱٩ آذر ۱۳٩٠
تگ ها :