آناپورنا

وسیع باش..... و تنها..... و سربه زیر ..... و سخت

مسیر غربی دماوند مسدود است

پنجشنبه 2:30 صبح به قصد صعود یکروزه دماوند از مسیر غربی از تهران خارج شدیم.  در پلور مطلع شدیم جاده خاکی که کوهنوردن را به پارکینک غربی می رساند به دلایل نامعلوم! مسدود شده و می بایست از جاده سد لار استفاده کرد. ولی وقتی به ابتدای جاده رسیدیم دربان سد و مامور محیط بانی آنجا اجازه ورود ندادند. حال آنکه تعداد زیادی کوهنورد طی آن روز و روزهای گذشته وارد منطقه شده بودند. توجیهشان هم این بود که عبور و مروز از ساعت 8 صبح تا 4 بعد از ظهر صورت میگیرد. نمیدانم ساعت 5 صبح با 8 صبح چه فرقی میکند و چه ضرری برای محیط زیست منطقه دارد؟ این قوانین دست و پا گیر و محدود کننده فقط باعث دلسردی میشود و کوهنوردان از انجام صعودی که برای آن برنامه ریزی و هزینه کرده اند باز می مانند. درست مانند ما که مجبور  شدیم برگردیم و از مسیر جنوبی صعود کنیم! ناراحت

مسیر جنوبی این هفته شلوغترین روزهای خود در این فصل را پشت سر گذاشت. خدا رحم کندچشمک

 

تپه گوگردی


Damavand 39// 94.5.22

 همنوردانم بیتا و کاظم

  
نویسنده : آنا ; ساعت ٧:٥۱ ‎ب.ظ روز شنبه ٢٤ امرداد ۱۳٩٤
تگ ها :

سفر و صعود تابستان 2015 - قسمت سوم (آخر)

گذر از شکاف های یخی، تیغه های پر شیب برفی، پرتگاه های عمیق و بادی که گاهی تعادل رو بهم میزنه نظرمو راجع به مونبلان به عنوان یک قله کم ارتفاع بی دردسر عوض کرد. یاد مهدی عمیدی  افتادم که احتمالا همین نزدیکی هاست. یاد اونروزها که تلفن پشت تلفن بهم میزد و من با بدجنسیِ تمام هیچکدام رو جواب نمیدادم. چون فکر میکردم میخواهد راجع به متنی که در انتقاد به نظرسنجی انتخاب رییس فدراسیون نوشته بودم و به نفع او نبود، صحبت کند. بعد ایمیلی ارسال کرد و نوشت که چون نتوانسته با من تماس بگیره ایمیل زده و یک عکس از خودش فرستاده بود دریکی از صعودهای هیمالیایی اش با تصویر لیلا و میخواست در سالگرد صعود و عروجش (لیلا اسفندیاری) در وبلاگم استفاده کنم... وااااای که چقدر شرمنده شدم!!  چقدر از خودم خجالت کشیدم. . .  روحش شاد.

کوهنوردانِ صعودکرده در راه بازگشت بودند و عبورشون از کنار ما روی اون تیغه ها -که نیم متر بیشتر عرض نداشت- کار خطرناکی بود. دو هفته بعد شنیدم که متاسفانه جاناتان همنورد یولی اشتک که با او 82 قله مرتفع آلپ را در 80 روز صعود کرده بود، از این اینجا سقوط کرده و جانباخته است. آرام آرام ارتفاع گرفتیم. با هر قدمی که بر میداشتم انگار استخوان قوزکم خرد میشد ولی نفس عمیق می کشیدم و ادامه می دادم. اونقدر پیش رفتیم تا به جایی رسیدیم که دیگه شیبی وجود نداشت. ما روی مرتفع ترین نقطه آلپ ایستاده بودیم. یک سطح برفی بدون هیچ علامت و پرچمی. ساعت،  8:30 صبح به وقت محلی رو نشون میداد.

روبروی مان سوزنی های Aiguille de midi (مسیر دیگر صعود به مونبلان) و دورترها ماترهورن زیبا پیدا است. نگران بازگشت بودم پس بی معطلی بازگشتیم.  کلنگ به دست و با احتیاط کامل تیغه ها را عبور کردیم. هوا گرم شده بود حدود ظهر به گوته رسیدیم. من به دلیل پا درد توقف نکردم و آهسته به راهم ادامه دادم.

از اینجا به بعد دیگر از برف نرم خبری نیست. می بایست با کوله های سنگین دوباره دست به سنگ شویم با این وضعیتِ پاهام بعید می دونستم به پایین برسم.  اگه به خاطر هزینه اش نبود حتما و قطعا با هلی کوپتر برمیگشتم.  دوباره درد در تمام وجودم پیچید.حتی قسمتی از مسیر را ترجیح دادم پابرهنه فرود بیام ولی سرعتمو کم کرده بود. ساعت 4 عصر بود و آخرین ترن راس ساعت 5 حرکت میکرد  و اگه بهش نمیرسیدیم 7- 6 ساعت دیگه باید پیاده می رفتیم. بنابراین عزممو جزم کردم و کفشامو پوشیدم. امین کوله ام را گرفت و روی کوله خودش گذاشت و گفت فقط تا میتونی برو که به قطار برسیم.

آخرین لحظات به ترن که اتفاقا خییلی هم شلوغ بود رسیدم. مامور خط وقتی منو از دور لنگان لنگان دیده بود جلو آمد و به فرانسوی یک چیزایی گفت. اول فکر کردم اشتباه گرفته  ولی بعد فهمیدم اومده منو خارج از نوبت صف ببره توی قطار که بشینم روی صندلی. دیگران هم نه غر زدند و نه اعتراضی کردند. اونجا باز هم اشکام جاری شد ولی ایندفه نه بخاطر درد. بخاطر انسان دوستی و ادب و معرفتشون.

شنبه  ژنو بودیم و خونه ی دوستای مهربونمون استراحت کردیم. وضعیت پاهام باعث شد علی رغم میلم ماترهورن رو کنسل کنم. البته اگه تصمیم گیرنده فقط من بودم قطعا میرفتم. ولی خب اینجور وقتها (البته فقط اینجور وقتها ها!  :))  ) امین عاقل تر از منه.  به جاش دعوت دوست دیگرم هما که توی پاریس زندگی میکرد رو قبول کردیم و برای اونجا بلیت ترن خریدیم.  قبلش هم سری به شامونی زدیم. با هما سالها پیش در مسیر شمالی دماوند آشنا شدم.  دختری زیبا، متفاوت و جسور. درست مانند مسیر شمالی دماوند!

یکشنبه صبح زود با اتوبوس راهی شامونی (Chamonix) شدیم.  اینجا همه کوهنوردند و همه چیز به کوهنوردی ربط داره. از در و دیوار و مجسمه ها و نقاشی های تاریخیِ کوهنوردان بزرگ گذشته گرفته تا موزه ها، برندهای معروف لوازم کوهنوردی،  فروشگاه ها، کافه های پر از گل، حضور بزرگان و پیشکسوتان مطرح دنیا و مسیرهای زیبای کوهنوردی در اطراف و چشم انداز قله همیشه برفگیر مونبلان باعث شده اینجا بهشت کوهنوردان باشه. مکانی خاص و بی نظیر برای تفریح و گردش حتی برای خود اروپاییان. همه آدمهایی که اینجا هستند فارغ از هرنوع ملیت و زبانی، یک راه و روش و یک تفکر مشترک دارند و اون عشق به کوه و طبیعته. به خاطر همین اصلا احساس غریبگی نمیکردم. حضور ما در شامونی مصادف شده بود با برگزاری مسابقات جهانی سنگنوردی. از نزدیک دیدن این مسابقات هم خالی از لطف نبود. هرچند از اینکه فرناز اسمعیل زاده رو ندیدیم غبطه خوردیم. اونقدر راه رفتیم که وقتی 9 شب به هتل رسیدیم، شام نخورده خوابمان برد. دوشنبه صبح خیلی زود بیدار شدیم.  صبح دل انگیز و معطری بود. دهکده ما رو با هوای خنک ، شمعدونی های شبنم زده، مه رقیق و آواز پرنده ها از ایستگاه قطار بدرقه کرد.  پاریس شهر رویاها در انتظارم بود. دو شب مهمان همای نازنین و همسر مهربونش نیکولا بودیم. اونها هم سنگ تموم گذاشتند و حسابی شرمندمون کردند. خوش شانسی این بود شبی که رسیدیم مصادف شده بود با جشن 14 ژوییه و پیروزی انقلاب کبیر فرانسه و آتیش بازی. البته بهترین خاطره ام از پاریس موزه لوور و کلکسیون ایران و تخت جمشید بود که عظمتش در وصف نمیگنجه.  تمدن خیلی از کشورها از جمله یونان و مصر و روم و  چین و ماچین هم بود ولی من تمام مدتی که توی لوور بودم فقط ایران رو دیدم. نمیخواستم جای دیگه برم. نمیتونستم دل بکنم از اونجا. 

پاریس هم با تمام خوشی هایش تمام شد و چهارشنبه عصر با ترن سریع السیر TGV (سرعتی بین 220 الی 300 کیلومتر بر ساعت) به ژنو برگشتیم.

 

 

 

عکس ها:


 مسیر تیغه ای درست در کنار شکافی که سطحش با برف پوشانده شده بود.



باز هم شیب های برفی تند و در سمت راست، شکافها


قله


شامونی و رودخانه اش که به رود ژنو ملحق می شود.


مسابقات جهانی سنگنوردی


تجمع و نمایش موتورسواران هارلی دیویدسون


شامونی و خیابان هایش


پاریس - کلیسای نوتردام - مجمسه سازی از مهمترین هنرهای اروپاییان است.


داخل کلیسا


طاق پیروزی پاریس که درسال 1806 میلادی طراحی شد. دراین بنا مجسمه زنان و مردان جوان و برهنه فرانسوی به نمایش در آمده که با دست خالی در برابر سربازان آلمانی که سراپا زره‌پوش بودند در حال مبارزه هستند.


جشن و آتش بازی  14 ژوییه


پل عشاق و قفل هایی که به نشانه عشق، گره میخورند و کلیدش به رود سن انداخته میشود.


موزه لوور - یک حس قریب در سرزمینی غریب


تابلوی مونالیزا پرطرفدارترین دیدنیِ این موزه به حساب میاد. ازدحام جمعیت اجازه نزدیکتر شدن رو نمیداد.


حسن ختام سفر پاریس با بستنی مخصوص فرانسوی و دوستان نازنینم. (هرچند بازهم تاکید میکنم بستنی سعادت خوشمزه تره :))

 

 عاشق راه های نرفته ام... مقصدهای نا آشنا... سفرهای بی انتها...  خاطره های هزار رنگ و هزار برگ... هرچند زندگی همه ما یک سفرِ بی بازگشت و  تکرار نشدنیه ولی بعضی سفرها چون اولین هستند تو ذهن و قلب آدم برای همیشه حک میشن. کاش میشد همیشه تو سفر بود.  کاش تموم نمیشد.

چی میشد شعر سفر بیت آخری نداشت                                                   

                                                             .    .    .   ...!

  
نویسنده : آنا ; ساعت ٧:٤٢ ‎ب.ظ روز سه‌شنبه ۱۳ امرداد ۱۳٩٤
تگ ها :

سفر و صعود تابستان 2015 - قسمت دوم

کفشهایی که در این برنامه استفاده کردم قرضی بود و درست شب قبل از پرواز به دستم رسیده بود. اگر این کفش رو قبول نمیکردم باید دوپوشم را می پوشیدم. چون کفش دیگری که به اصطلاح کرامپون خور باشه نداشتم. ولی اشتباه بزرگی کردم. این کفش مناسب پای من نبود از همان ابتدای کار اذیتم می کرد. خب تجربه ای بود.

مقصدمان برای شبمانی، گوته (Gouter) بود. در راه از سه پناهگاه دیگر عبور میکنیم که مهمترینشان تتقوس  (Tete ruosse) درست در میانه راه است. تا تتقوس مسیر کوهپیمایی ساده است ولی از آنجا یک شیب برفی را صعود میکنیم و بعد یک تراورس خطرناک از دهلیزی که ریزش مدام سنگ بهمراه دارد و می بایست حتما کلاه کاسک استفاده کرد.  سپس وارد مسیر دست به سنگ می شویم. اگر طنابهای ثابت فلزی در مسیر نباشد بعضی جاها درجه سختی به 5.9 هم می رسد.  اکثر کوهنوردان همین مسیر را نیز در حمایت صعود میکنند تا به پناهگاه قدیمی قبل از گوته برسند.  از آنجا تا پناهگاه جدید فقط یک تراورس برفی راه است.  ساعت 5 عصر به گوته زیبا رسیدیم. پناهگاهی بزرگ و مجهز در ارتفاع 3800 متری از سطح دریا با 120 نفر ظرفیت که شمایلی چون سفینه های فضایی دارد و توسط سوییسی ها روی سکوی فلزی و درست لب صخره ساخته شده است. حمل بار و زباله ها  توسط هلیکوپتر انجام می شود. در تمام مدتی که در کوهستان بودیم انواع و اقسام طیارک ها بالای سرمان چرخ میزدند و آماده  کمک رسانی بودند.

به محض ورود به پناهگاه کفش ها را درآورده و همراه لوازم فنی و باتوم و کلنگ همانجا آویزان کردیم. نه کمدی بود نه قفلی اما به وفور، اعتماد بود. "اینجا همه کوهنوردند. کسی به وسایل دیگری دست نمیزند!"  این جوابی بود که یکی از مسئولان پناهگاه در ابراز نگرانی ما از احتمال گم شدن وسایلمان داد!

از قفسه دمپایی برداشتیم و فقط با وسایل شخصی و لاینر (Liner) - که اجباری بود و بدون آن از اقامت کوهنوردان جلوگیری میشد - وارد پناهگاه شدیم. این سیستم در اکثر کوه های  آلپ اجرا میشود.

برای اقامت در این پناهگاه گرانقیمت و تمیز می بایست از قبل رزرو انجام شود.  هزینه خواب و یک وعده شام برای هرنفر شبی 110 یورو است. محلی برای پخت و پز کوهنوردان تعبیه نشده و رستورانش تابع قوانین خاصی است. شام آنشب شامل سوپ کدو با پنیر+ ماهی سالمون و سبزیجات+ دسر میوه ای بود که به ترتیب توسط پیشخدمتها در ظروف چینی سرو شد. جالب اینجاست که اجازه کمپینگ تا شعاع بزرگی در اطراف داده نمی شود. نمیدانم این پناهگاه زیر نظر فدراسیون کوهنوردی فرانسه است یا خیر. به هرحال با این سیستم حسابی درآمدزایی کرده و مونبلان را تبدیل به یک صعود لوکس و پرهزینه کرده اند. 

ولی مونبلان در مقایسه با دماوند زیبا، با وجود هزینه زیاد و ارتفاع نه چندان بلند و سختگیری های محدود کننده، همچنان طرفدران زیادی دارد. ما برای رزرو خوش شانس بودیم که سه تخت خالی گیر آوردیم اون هم وسط هفته!

جمعه صبح ساعت 2:30 بیدار شدیم. ظاهرا دیرتر از همه بیدار شده بودیم! چون اکثر کوهنوردان راه افتاده بودند و رستوران برای صبحانه تعطیل کرده بود و ما مجبور شدیم ساندویچ هامونو توی راه پله بخوریم. چون اجازه خورد و خوراک در خوابگاه را نداشتیم.  3:30 نیمه شب از گوته خارج شدیم و در یک کرده سه نفره با کرامپون و کلاه کاسک صعود را آغاز کردیم. چراغ پیشونی کوهنوردان تا دوردست ها یک خط نورانی متحرک درست کرده بود که تاریکی شب را می شکافت و به سوی قله ای که دیده نمیشد پیش میرفت. هوا سرد و زمین یخزده بود و . . . کفش هایم اذیتم می کرد.

در تاریکی درک درستی از محیط نداشتم فقط حواسم به مسیر بود و طنابی که به نفر جلویی وصل بود. باید سرعتم را با او هماهنگ میکردم. کار سختی بود. اما نه این و نه تماشای منظره دوردستها و سوسوی چراغهای شامونی و روستاهای اطراف هیچکدام باعث نمیشد درد پامو فراموش کنم.  سرعتم کند میشد آهی میکشیدم و به راهم ادامه میدادم چون تصمیم گرفته بودم تحملش کنم. بعد از یکساعت امین برای استراحتی مختصر ایستاد. وقتی رسیدم صورت خیس از اشک منو دید فهمید واقعا مشکلم جدیه ولی میدونست که اصرارش برای برگشتنم به پایین بی فایده است. سعی کرد بهم روحیه بده.  وقتی هوا داشت کم کم روشن میشد به جانپناهی کوچک و دنج به نام والوت (Vallot) در ارتفاع 4360 متری رسیدیم که بعضی کوهنوردان به جای گوته، از آنجا برای شبمانی و چادر زدن استفاده می کنند و مزیتش این است که هم به قله نزدیکتر است و هم از هزینه اقامت خبری نیست. هوا سرد بود و کمی استراحت برای همه مون لازم بود.  به داخل جانپناه خزیدیم و  امین به وضعیتم رسیدگی کرد و پاهامو گرم کرد و چسب ضدتاول بهش زد. دوباره راه افتادیم از آنجا تا قله جدی ترین قسمت صعود است.

 

عکس ها:


همزیستی مسالمت آمیز انسان و حیوان -  در این سفر بارها دیدم که برخلاف کشور خودمون حیوانات و پرندگان از انسانها نمی ترسند و بهشون خیلی نزدیک میشن


مسیر تا قبل از تتقوس


پناهگاه تتقوس - اینجا یک فلاسک آب جوش گرفتیم 4 یورو!!


مسیر دست به سنگ بعد از تتقوس بعد از دهلیز ریزشی. گوشه عکس تتقوس پیداست


و باز همان مسیر - بدون استفاده از طناب های ثابت و با وجود کوله های سنگین صعود قسمتهایی از مسیر برای کوهنوردان عادی مشکل است.


پشت سر : پناهگاه گوته


ورودی پناهگاه و کفشکن!


بعد از یکروز فعالیت، هیچی بهتر از تماشای مناظر بی بدیل اطراف زیر گرمای لذتبخش بعد از ظهر نیست.


صبح سرد روز صعود و طلوع آفتاب - جانپناه والوت


بعد از والوت، دلهره ی تیغه ها هم خواب را از چشمانم میزداید و هم درد پا را !

 

 

  
نویسنده : آنا ; ساعت ٩:۱۳ ‎ب.ظ روز شنبه ۱٠ امرداد ۱۳٩٤
تگ ها :

سفر و صعود تابستان 2015 - قسمت اول

"درود. به خاطر طولانی بودن مطالب و عکسها این سفرنامه رو طی سه پست منتشر میکنم. "
. . .

 

وقتی از سال قبل برنامه سفر به اروپا رو تنظیم میکردیم، یک بخش مهمش صعود و کوهنوردی بود و خب طبیعتا "مون بلان" به عنوان بلندترین قله رشته کوه های آلپ جذابیت زیادی برامون داشت. بعدها با دیدن عکسهای ماترهورن عاشق این قله زیبا شدم و علیرغم میل امین که صعودِ کمتر و گشت و گذارِ بیشتر رو می پسندید، صعودش رو جز اصلی برنامه سفر قرار دادم. صعود دو تا قله و ویزای ده روزه باعث شد از سفر به فرانسه و ایتالیا صرفنظر کنیم و تنها مقصدمون سوییس باشد.

 سوئیس در فرهنگ امروز ما ایرانیها یک الگوست.  الگوی سرسبزی، تمیزی و استاندارد بالای زندگی. وقتی بخواهی از سوئیس صحبت کنی، قبل از هرچیز حتی از ساعتها و شکلاتها و پنیر معروفش، صلح را در ذهن انسان متجلی میکند. امید به دوستی و آشتی در ذره ذره این خاک ریشه دوانده. اینجا مردم با کسی سر دعوا ندارند، آرامش در تمام لحظات این کشور جاریست، اینجا حق و حقوق همه به کمال رعایت می شود. زندانها، دادگاه ها و ادارات پلیس کم کار و خلوت هستند. با اینکه برای مسافرت کشور گرانی محسوب می شود اما دیدنش یکی از بایدهاست.

به دعوت یک زوج دوست داشتنی سه شنبه  16 تیر  تهران را به مقصد ژنو ترک کردیم.  به محض ورود با هوای گرم و شرجی غافلگیر شدیم.  گفته شد از سال 2004 تا به حال در اینجا چنین گرمایی بی سابقه بوده است. البته دمای هوا حدود 39 درجه بود!! عصر به دیدن دریاچه ژنو (لمان) و فواره معروفش رفتیم. زلالی رودخانه ای که از وسط شهر میگذشت و قابل روئیت بودن سنگهای کف آن باور نکردنی بود.  رودی که به پاکی اشک چشم بود و آب شرب ساکنان شهر را نیز فراهم میکرد، درست از شلوغ ترین بخش شهر میگذشت. گوشه های رودخانه و زیر معابر و پلها دنبال بطری آب و پلاستیک و امثالهم میگشتم اما حتی دریغ از یک برگ خشک!

چهارشنبه به گشت و گذار و خرید گذشت. نکته قابل توجه دوچرخه سواران و دوندگانی هستند که به وفور در سطح شهر،  در پیاده رو ها و پارکها و کنار اتوبان ها درحال فعالیتند و به مراتب تعدادشان از ماشینها و موتورها بیشتر است. تمام خیابان های اصلی  لاین مخصوص عبور دوچرخه دارند که هنگام ترافیک های سنگین هم وارد این لاین نمی شوند!  ورزش همچون خوردن و خوابیدن جزئی غیر قابل چشم پوشی در زندگی روزمره مردم است.

پنجشنبه صبح زود به همراه دوستمان که اتفاقا یکی از کوهنوردان خوب این شهر هم هست، راهی دهکده مرزی فَیِت (Fayet) در خاک فرانسه شدیم.  (ژنو شهری است که از سه طرف با فرانسه هم مرز است و فقط از شمال به سوئیس متصل است. مردم برخلاف غالب شهرهای این کشور به فرانسوی تکلم میکنند.  معماری و بافت شهر و فرهنگ شان نیز کمابیش فرانسوی است) از فیت سوار بر یک تراموا که مسیر کوهستانی دامنه های مونبلان را بالا میرود، در عرض چهل دقیقه  هزار و پانصد متر ارتفاع گرفتیم. مناظر اطراف فوق العاده دیدنی است و هیجان مرا برای رفتن و رسیدن دوچندان میکند. ساعت حدود 12 ظهر آخرین ایستگاه به نام  Mid de Egle  یا همان آشیانه عقاب پیاده شدیم و از آنجا با کوله های 15 الی 18 کیلویی صعودمان را آغاز کردیم.

عکس ها:


فواره معروف دریاچه ژنو


انواع تفریحات سالم کنار دریاچه بدون دریافت هیچ هزینه ای


نام خیابان های ژنو


تقریبا چیزی به نام تاکسی درخیابان وجود ندارد. تمام شهر توسط این ریل ها خط خطی شده است. وسیله حمل و نقل عمومی اتوبوسهای برقی هستند. بدون ایجاد کوچکترین آلودگی.


رودخانه دورنگ در حاشیه شهر که حاصل بهم پیوستن دو رود ژنو و مونبلان است. اولی از چشمه می آید و زلال است و به رنگ آبی و دومی از  یخچالهای دامنه کوه می آید و کدر. جالب است تا چند کیلومتر این دو آب با هم مخلوط نمی شوند.


تراموای مون بلان که از Fayet آغاز میشود و بعد از گذر از 5 ایستگاه به ارتفاع 2380 متری می رسد که ابتدای مسیر صعود است.


به خاطر مناظر فوق العاده اطراف، ترامواگردی هم خودش یک تفریح و تفرج عالی به حساب می آید. دو سوم مسافران تراموا غیر کوهنورد بودند.


آخرین ایستگاه معروف به آشیانه عقاب

  
نویسنده : آنا ; ساعت ۱٠:۱٥ ‎ب.ظ روز چهارشنبه ٧ امرداد ۱۳٩٤
تگ ها :

همان قصه ی تکراری

داستان همان قصه ی تکراری است ... صحبت از دماوند است ... اولین اثر طبیعی ملی ایران. صحبت از کوهنوردان است که عاشق طبیعتند و حرمتش را نگاه میدارند و تلاش میکنند با حفظ محیط کوهستان دین خود را برآن ادا کنند.

صحبت از تولید زباله در کوهستان است و بنرهایی که با سختی و مشقت زیاد به قله رسانده میشوند که جاه طلبی و خودنمایی صاحبشان را به نمایش بگذارند. اما با بی مسئولیتی و بی شخصیتی همان صاحبشان در کوه رها میشوند.

درصعودی که جمعه 2 مرداد به دماوند داشتم سر قله با این صحنه روبرو شدم:

عکس با وضوح بیشتر اینجا

. . . .

باز هم نمیتوان سکوت کرد و چیزی نگفت. شاید نشان دادن زشتی ها و شناساندن  عاملین زشتی ها کمی فقط کمی تاثیر در کاهش آن داشته باشد. تصمیم گرفته ام از این پس فارغ از هرگونه ملاحظه ای آنها را در وبلاگم معرفی کنم. لطفا اگر با این افراد یا گروه ها ارتباط دارید پیام مرا به آنها برسانید. 

"شمایی که از کوه  انرژی و شادابی و طراوت و سلامت میگیرید، قدرشناس باشید و با تولید زباله دلش را نخراشید. به خود و به کوهستان احترام بگذارید."

. . .

. . .

. . .

 

Damavand 38// 94.5.2

در صعود یکروزه و انفرادی به دماوند - از مسیر جنوبی

واقعا دوست ندارم دیگه جنوبی و شمالی و غربی برم. دلم میخواد مسیرهای فرعی دماوند رو صعود کنم. اگر کسی برنامه داشت و برنامه اش هم یکروزه بود به من هم اطلاع بده.

پیلیز

 افسوس

  
نویسنده : آنا ; ساعت ۱٢:٥٠ ‎ق.ظ روز دوشنبه ٥ امرداد ۱۳٩٤
تگ ها :