آناپورنا

وسیع باش..... و تنها..... و سربه زیر ..... و سخت

دماوند غربی و شب مانی روی قله

مدتها بود صعود دماوند از جبهه غربي يا شمالشرقي يا شب ماني روي قله را در سر ميپروراندم اما فرصتي دست نداد تا هفته گذشته كه تصميم گرفتم همه اونها رو يكجا عملي كنم.

پس از صعود وبلاگنويسان كه برايم پربار بود و عبرت آموز! همراه با خاطرات تلخ و شيرين فراوان و تجربه هاي با ارزش! تصميم گرفتم بار ديگر به آنجا بروم و تمام بايد ها و نبايد هايي كه در برنامه اتفاق افتاد يا نيفتاد را در ذهنم مرور كنم.

اينبار حذف كردن خودروي شخصي بنا به خيلي دلايل!!! ٬ بهانه خوبي شد براي همسفر شدن با استاد هم قلمي كه تا امروز هميشه با ترغیب ها و حتي تنبيه هايش مشوق و راهنماي خوبي برايم بوده در نوشتن و شناخت دنياي مجازي... آقاي عزيزالهي!

چهارشنبه قرار بود صبح زود حركت كنيم و با تيمي از كاشان كه مصطفي قرار بود ساعت 7 از پلور ببره پاركينگ غربي٬ همسفر بشيم.  اما تاخير من و همنوردم سر قرار٬ ترافيك قابل پيش بيني جاده هراز و بد قلقی ماشين نوكر آقاي عزيزالهي دست به دست هم داد تا ما زودتر از ساعت 8:30 به پلور نرسيم. البته براي ما بد نبود چون نشستن پاي صحبتهاي شيرين و بامزه آقاي عزيزالهي طولاني بودن راه را برايمان كوتاه كرد. تا رسيدن به مقصد درباره همه وبلاگ ها حرف زديم٬ همه رو نقد كرديم ٬ زير و رو كرديم ٬ بيچاره كرديم ٬ خلاصه اونقدر غيبت دلچسبي بود كه مجال حرف زدن را به دو همسفر ديگر داخل ماشين ( همنورد خودم و همنورد آقاي عزيزالهي) نداديم.

پلور خيلي شلوغ بود. مصطفي لاريجاني با چشمهايي نگران به استقبال ما آمد. ماشينشو داده بود فاميلشون تيم كاشان رو ببره و خودش مونده بود منتظر ما و مثل هميشه همه كارا رو رديف كرده بود و قرار شد با تيم سايپا بريم. همون لحظه آقاي روياني را ديدم و از ديدنشون خيلي خوشحال شدم. جالبيش اينجا بود كه متوجه شده بودم يكي ديگه از دوستان خيلي خوب برنامه وبلاگنويسان هم در راه پلور است و ايشان هم قرار است با تيم بيجار از غربي صعود كند. آقاي حامد منصوري!! اتفاقا در بين اعضاي سايپا يكي ديگه از شركت كنندگان برنامه هفته پيش را ديدم. مهندس آرش خان ....؟! (فامیلیش سخت بود یادم نمونده)  كه هفته پيش اولين بار بود دماوند ميآمد. از اينكه ميديدم اينقدر مصمم و جدي كوهنوردي رو با يك تيم خوب شروع كرده خوشحال شدم. اميدوارم ايندفعه صعود كنه!

صبحانه مهمان تيم سايپا بويم در سالن سنگنوردي قرارگاه و درست مثل اعضاي تيمشون به ما هم آذوغه راه و تنقلات دادند كه همينجا باز هم تشكر ميكنم. بعد از يكساعت هر دو ميني بوس سايپا حركت كرد و تا رسيدن به مقصد٬ مجالي پيدا كردم تا كمبود خواب ديشب و خستگي هاي  هفته گذشته را كمي تا قسمتي جبران كنم. بالاخره رسيديم به جايي كه جاده تمام ميشد. از تيم خونگرم صميمي و دوست داشتني سايپا خداحافظي كرديم و كمي زود از آنها ساعت 12:30 ظهر در مسيري قدم گذاشتيم كه براي هر دوي ما تازگي داشت و اين تازگي و تنوع باعث شده بود حس كنم اولين باره دارم دماوند و صعود ميكنم. شنيده بودم تا پناهگاه سيمرغ دو سه ساعت بيشتر راه نيست اما براي ما خيلي كمتر از اين زمان برد با كوله هاي نسبتا سنگين  يكساعت و چهل دقيقه طول كشيد و ما 14:10 به سيمرغ رسيديم.  از سيمرغ خوشم اومده بود. ساخت جالبي داشت. توش حس دلپذيري داشتم. دلم ميخواست همونجا بمونم اما برنامه چيز ديگري ميگفت. دو ساعت نماز و ناهار و استراحت!!. 4 بعد از ظهر (ساعت 16) از سيمرغ به سمت قله سپيدپوش بالاي سرمان حركت كرديم. باز هم ريتم حركتمان تند بود از تيمي كه جهت هم هوايي صعود ميكردند جلو زديم و فاصله مان خيلي زياد شد. دو سه ساعتي بود كه با دست به سنگهاي مسير مشغول بودم. نور نارنجي خورشيد به تخته سنگهاي مسير ميتابيد و اونها رو گرم ميكرد. صداي رودخونه در اون ارتفاع برايم گوش نواز و جالب بود چون در جبهه جنوبي و شمالي چنين چيزي وجود ندارد. هوا رو به تاريكي ميرفت دوست داشتم در تاريكي و زير نور مهتاب به قله برسم. اما همنوردم متقاعدم كرد كه بايد همونجا چادر بزنيم و بالاتر نريم چون هر دو اولين بار بود اين مسير را ميرفتيم و تاريكی هوا شايد مشكلاتي پيش بيني نشده برايمان بوجود مي آورد ضمن اينكه شنيده بوديم قسمت آخر مسير شب كاملا يخزده  است. و اينكه صعود 8 ساعته به قله با كوه سنگين و سپس شب ماني رو قله  فشار و آسيب هاي جبران ناپذيري بر بدن و سيستم عصبي وارد ميكند. نظر من هم اين بود كه تو اون ارتفاع (بين 4800 تا 4900) و اون شيب جاي چادري پيدا نخواهيم كرد . مسير هم هرچند يخزده اما پاكوب و مشخص است و اگر امشب به قله نرسيم برنامه ريزي فردا كه قرار بود تا تخت فريدون فرود رفته دوباره صعود كنيم كاملا بهم خواهد ريخت... بحث ادامه پيدا كرد اما چون استدلال او منطقي تر بود پيروز شد و شروع كرديم به پيدا كردن جا و سپس كندن سنگهاي ريز و درشت٬ آن هم با مشقت فراوان و بيل و كلنگهايي كه از سنگهاي همونجا ساخته بوديم!! خاك برداري چند مرحله اي و عمليات مهندسي.. خلاصه دو ساعت طول كشيد يك فضاي يك و نيم متري در يك متري آماده شد و ساعت 8 با خستگي زياد رفتيم تو چادر. فكر ميكنم اگه قله رو صعود ميكرديم كمتر خسته ميشديم.  شب نسبتا سردي بود و از دو بامداد تا صبح باد شدت گرفت. شنيده بودم بادهاي غربي قوي تر از جبهه هاي ديگر است و صبح ها بيشتر از ساير جبهه ها در سايه قرار دارد. گروه هاي زيادي كه نصف شب از سيمرغ حركت كرده بودند از كنار چادر ما رد شدند. ديگه انتظار هواي خوب فايده اي نداشت. سريع چادر و جمع كرده و ساعت 7 به راه افتاديم و دو ساعت و ربع بعد دماوند اين اجازه رو داد كه بار ديگر بر دهانه سپيدش بوسه بزنم.  اون بالا آفتاب بود  و هوا عالي. خدا را شكر! نميدونستم اول چادر بزنم يا برم سمت جنوبي پيش دوستان خوبم تاريانايي هاي عزيز. خلاصه اول رفتيم سمت جنوبي. از تاريانا خبري نبود اما دوستان ديگري ديديم از جمله حامد منصوري كه ديروز نديدمش تا سرقله دماوند و آقا داراب ( وبلاگ از ریشه تا میوه ها) که هفته پیش یکی از شرکت کنندگان برنامه صعود وبلاگنویسان بود.

آقا رضا اين دفعه  با ما مهربان تر شده بود. چهل و نه روز اينجا بود. ما رو برد كه يك جاي چادر خوب بهمون نشون بده و با بيل و ابزار آلات مخصوص خودش راهنماييمون كرد كه چادر بزنيم.

يكساعت بعد توي چادر تنها بودم كه همنوردم با يك مهمان وارد چادر شدند. آقاي عزيزالهي بود كه از جنوبي به همراه تاريانا صعود كرده بود. كمي استراحت كرديم و سپس من و آقاي عزيزالهي رفتيم سمت جنوبي پيش بچه ها. از تاريانا 20 نفر موفق شده بودن قله رو صعود كنند كه در جاي خودش حركتي بسيار عالي بود. آقاي چاقوساز خانم و پسرشون. متين كاخ ساز زهرا آقاي فايضي آقاي رادمنش عزيز و ... بقيه دوستان. فقط جاي دايي علي و مشولي خيلي خيلي خالي بود.

همينجا به دوستان گلم در تاريانا اين موفقيت بزرگ را تبريك ميگم.

 واي سر قله چه خبر بود!! چه جمعيتي! و متاسفانه همه در تكاپو براي عكس گرفتن با مجسمه صياد شيرازي بودند و متاسفانه تر اينكه  براي بغل كردن مجسمه با هم بد رقابت ميكردند گاهي اوقات درگيري لفظي هم پيدا ميكردند كه اصلا در شان يك كوهنورد نبود و ... چند قدم اونطرف تر بقاياي گوسفند ها  كه ساليان سال است به نماد طبيعي قله جنوبي دماوند تبديل شده و يا آن سنگها و خاكهاي سبز و طلايي روي قله را چه زود فراموش كردند. اتفاقا حامد منصوري در يك حركت شجاعانه ( از نظر من) رفت بالاي يك سنگ و همه كوهنوردانرا دعوت كرد كه به حرفهاش گوش بدهند و درباره نصب اين مجسمه روي قله صحبت كرد .

كم كم قله خلوت تر ميشد. فرود به تخت فريدون هم كنسل شد. اينو كوهنوردايي كه از شمالشرقي آمده بودند پيشنهاد دادند وو همينطور آقا رضا. واي از آقاي رضا بگم. با اون خصوصيات اخلاقي خاصي كه ازش سراغ داشتم تصميم گرفتم اصلا طرفش نرم و اصلا هم سر به سرش نگذارم. اما برعكس او خودش به طرفم اومد و بعد از اينكه براي چادر كلي كمكمون كرد سه بار منو برد پاي اون شكافي كه گوگرد ازش فوران ميكنه و عكس گرفتيم و سنگ مذاب شده ازش كنديم و كلي گوگرد نوش جان كرديم. آقا رضا اجازه نميداد از هر راهي كه دلم ميخواد قدم بردارم و ميگفت نبايد تو كاسه چند تا رد پا درست كني و بايد تو جاي پاي من حركت كني. اومده بود 50 روز قله بمونه تا جلوي فوران آتشفشان دماوندرو بگيره. تمام اين 50 روز هم روزه بود. ميدونستم كه اون پيشگويي ميكنه زندگي و صعود كوهنوردا رو. وقتي درباره خيلي مسائل و مرگ من حرف زد مطمئن شدم كه من در كي2 خواهم مرد !!!!! منو برد دور تا دور كاسه قله رو نشونم داد. از اين طرف به اون طرف. ول كن معامله هم نبود. ديگه خسته شدم از بس كاسه قله رو طواف كردم. آخرش گفت برو تو چادرت و قرار شد براي افطاري بياد تو چادر ما و مهمون ما باشه. روي قله با دوستاي خوب ديگه اي هم آشنا شديم. قرار شد بعد از افطار بريم تو چادرشون پاسور بازي كنيم شرط سر اكبرجوجه سر رينه كه نرفتيم.

دو نفر هم اومدند قله چادر و وسيله مناسب نداشتند ميخواستند بيواك كنند. كه متقاعدشون كرديم برگردند. آقاي نصيري از شركت سايپا و خانم عطري هم افتخار آشنايي باهاشون رو همونجا تو چادر پيدا كردم كه از شمالشرقي آمده بودند قله. كلا روز خيلي خوبي بود و دوستاي زيادي رو ديدم. شب بسيار طولاني بود. من زور قرص خواب آور از 8 تا 12 شب خوابم برد. اما دوباره بي خوابي به سرم زد. سردرد داشتم. با اينكه خوابم نميبرد اما حس خارج شدن از كيسه خواب و رفتن بيرون چادر و قدم زدن هم نداشتم. خوشبختانه گوگرد اذيت نكرد و بارندگي هم نداشتيم. اما لباسهايم و گوشه هاي چادر و كفشها يخ زده بود. 12- درجه بود.  بالاخره صبح شد اما درست مثل ديشب باد اجازه خارج شدن از چادر را نميداد. به سختي چادر را جمع كرديم. و همه هر دو كيسه خواب و كل چادر و بقيه لوازم تو كوله من بود و اون يكي كوله پر شد از وسايل آقا رضا كه داشت اسباب كشي ميكرد پايين و به هر كس كه پايين ميرفت يه چيزي ميداد با خودش ببره تا بارگاه.

صبحانه را پايين تر از تپه گوگردي خورديم و از شن اسكي راست دو ساعتي طول كشيد تا رسيديم پناهگاه.  يك و نيم ساعت استراحت كرديم. وسايل آقا رضا رو داديم براي همين كوله هامون سبك شده بود. يكساعت و ربعه خودمونو به گوسفندسرا رسونديم و برگشتيم پلور و با دوستايي كه تو اين برنامه باهاشون آشنا شديم تا تهران. 

نكته هايي چند ( با اجازه اساتيد) :

1- مسير غربي تا پناهگاه سيمرغ زير دو ساعت تايم لازم دارد و كم شيب و ساده است.اما از پناهگاه تا قله چيزي حدود 5 ساعت با كوله و 3 الي 4 ساعت بدون كوله زمان ميبرد. نكته مهم انتخاب مسير از پناهگاه سيمرغ به بالاست. چون پاكوب هاي زيادي همان اول راه كوهنورد را ممكن است گمراه كند عرض كنم بهترين مسير٬ مسير سمت راست و از روي يال سنگي ميباشد. كه كنارش دره ايست و از داخل آن آبي جاريست.  اين راه تا قله ادامه دارد و رفتن در مسير شن اسكي چپ ابدا توصيه نميشود

2- از پناهگاه سيمرغ قله برف گرفته مشخص است كه به ما گفتند اون قله نيست و قله اصلي پشت اين چيزيست كه ميبينيد و از آنجا تا قله سه ساعت راه است٬ كه اشتباه محض بود.  همان كه ميديدم قله بود در واقع تا قله راهي نبود.

3- خوردن قرص خواب آور و پروفن (نه استامينوفن و آسپرين) براي كساني كه بي خواب ميشوند گزينه خوبي بود.

4- در اين برنامه حجم و وزن كوله ها مهم بود و هردو كوله هاي 35 ليتري ساليوا و كيسه خواب هاي 700 گرمي و 500 گرمي ساليوا داشتيم با چادر دو پوش ارتفاع كه دو كيلو وزن داشت و در دو كوله تقسيم شده بود . از كت پر جوراب پر و دستكش پر كاپشن پلار شلوار پلار با توجه به آگاهي كه از وضعيت هوا داشتيم فاكتور گرفتيم. مواد غذايي به مقداري بسته بندي و تهيه شده بود كه در انتهاي برنامه چيز زيادي از مواد غذايي باقي نمانده بود. از پناهگاه سيمرغ تا قله و فرداش تا بارگاه سوم هر نفر يك و نيم ليتر آب در كوله داشت. بنابرين وزن كوله ها تا حد قابل توجي كاهش پيدا كرده بود.

.......

 

  
نویسنده : آنا ; ساعت ٤:۳۸ ‎ب.ظ روز دوشنبه ۱٢ شهریور ۱۳۸٦
تگ ها :