آناپورنا

وسیع باش..... و تنها..... و سربه زیر ..... و سخت

دماوند شمالشرقی

یکی دو هفته به شروع پاییز نمانده که سرانجام موفق شدم در روزهای پایانی تابستان 86 یکی دیگر از اهداف کوهنوردی ام یعنی صعود دماوند از جبهه شمالشرقی را محقق کنم. برنامه ای که دو هفته پیش ناکام مانده بود.

 

چهارشنبه 21/6/86 بعد از ظهر در ترمینال شرق گردهم میاییم. آشنایی با انسانهای جدید برایم جالب بود درست مثل صعودم که از مسیری متفاوت انجام میشد و به همان اندازه برایم تازگی و جذابیت داشت. غروب رسیدیم  به محلی به نام دریوک در جاده هراز. از اتوبوس پیاده شدیم . آقای صالحی با کمی تاخیر سراغمان آمد. با حرکت نیسان آوازهای سرخوشانه بچه ها بلند شد. آسمان ستاره باران بود و ماشین درمیان هیاهو وشیطنت بچه ها و با گذر از روستاهای حاجی دلا میان ده و ناندل به محلی به نام گردنه سررسید. شب آرامی را آنجا سپری کردیم و قشنگترین قسمت برنامه مراسم جشن تولد سرپرست برنامه (حامد منصوری)  بود و معرفی بچه ها و صحبت های صمیمانه ! طوری که اصلا متوجه گذر زمان نشدیم.  

 

پنجشنبه 22/6/86 ساعت 6:40 صبح از گردنه سر به راه افتادیم. هرچه بالاتر میرفتیم گام هایمان استوارتر و دل ها مشتاق تر برای دیدن مسیر زیبای شمالشرقی و پناهگاه تخت فریدون که به قول یکی از دوستان مرتفع ترین پناهگاه  کوهستانی ایران بود. ساعتی استراحت و صبحانه ای دلچسب و ادامه مسیر و باز هم تلاش کردن عرق ریختن و نفس عمیق کشیدن و ادامه دادن. دماوند با ابهت این تلاش ما را نظاره گر بود. ساعت حدود 12 به تخت فریدون رسیدیم. اما هوا آنقدر خوب است که همه بیرون پناهگاه مینشینند . حتی دو نفر کیسه خوابی پهن کرده و زیر آفتاب به خواب شیرینی میروند. داخل و پیرامون این پناهگاه پر از زباله است. نمیدانم آخرین گروه هایی که درپناه سایه اش استراحت کرده اند و از مواهبش استفاده با چه تفکری آن را همانطور رها کرده و بازگشته اند!! ساعتی بعد با همکاری بچه ها پناهگاه کاملا تمیز شد. شایسته آنچه باید باشد!.  پس از خوردن ناهار همه دوستان برای هم هوایی عازم شدند. و از خیر بردن من ناتوان گذشتند تا فرصتی داشته باشم و بیشتر استراحت کنم. مدتی اطراف پناهگاه  به تماشا و تفحص مشغول بودم که با شنیدن صدای عجیبی شبیه صدای حیوانات وحشی!! تصمیم گرفتم به پناهگاه برگشته و آنجا منتظر دوستانم بمانم. 5:30 بعد از ظهر تیم هم هوایی به سلامت برگشت. آنها هم آن صدا را شنیده بودند و پرنده های درشت هیکل دیده بودند که با دیدن عکسشان هم سر در نیاوردم چه موجوداتی هستند.... شب پس از خوردن سوپی خوشمزه ساعت 9 خوابیدیم و 2 نیمه شب بیدار شدیم.

 

جمعه 23/6/86 صبحانه ای خورده و تیم هفت نفره با آمادگی و روحیه ای خوب از پناهگاه خارج شدند. یکنفر ماند و از آمدن صرفنظر کرد. چون به قول خودش میخواست با استراحت بیشتر و فشار کمتر از کل برنامه لذت بیشتری ببرد و صعود به قله را به زمانی دیگر موکول کند که آمادگی کامل آنرا داشته باشد. این تصمیم گیری منطقی او که با کمک و راهنمایی سرپرست اتخاذ شد درس بزرگی برای همه بود. 3:20بامداد از تخت فریدون به راه می افتیم. آسمان پرستاره نسیمی بسیار ملایم  و هوا گرم تر از حد تصور ما بود. کم کم و با اوج گرفتن ما فلق بیدار میشود. افقی وسیع درپس زمینه بنفش رنگ آسمان متولد میشود و بالای سرش ستاره ای درخشان که منظره ای بدیع را بوجود آورده بود و بدیع تر از آن شکفتن گل نارنجی خورشید در آسمان هفت رنگ!! حیف که مجبور بودم به آنهمه زیبایی و عظمت پشت کنم چون میبایست صعود میکردم. پا به پای همنوردان در فضایی که از بوی دماوند و ترانه هایش  و خاطره های دور آکنده بود بالا میرفتم. هوا کاملا روشن شده بود به قسمت های سنگی رسیدیم که دو ساعته طی شد و سپس بام برفی آخرین قسمت از مسیر بود که آنهم یکساعت به طول انجامید. شدت باد صفر. هوا آفتابی و آسمان بدون حتی لکه کوچکی ابر!! جز استثنایی ترین شرایط آب و هوایی دماوند بود. ساعت 8:20 صبح پس از 5 ساعت همگی به سلامت به قله رسیدیم. عده ای از تپه گوگردی در حال صعود بودند. قله جنوبی هم  همچون پناهگاه تخت فریدون با تلمبار شدن پلاکارد ها پرچم ها و زباله ها چهره ای نازیبا به خود گرفته بود و در میان انبوه این زشتی ها مجسمه شکسته شده ای در وهله اول جلب نظر میکرد. حتی به بینی مجسمه هم رحم نکرده بودند.  یکساعت روی قله بودیم و سپس از همان مسیر راه بازگشت را پیش گرفتیم. دره و یخچال یخار در سمت راستمان خودنمایی میکرد و وسوسه صعودش قلقلک مان میداد. آرام آرام و پس از سه ساعت به پناهگاه رسیدیم. استراحتی کرده و همگی ساعت 3:30 بعد از ظهر به سمت پایین و گزنک  به راه افتادیم . مسیری زیبا که با سنگهای سبز و نارنجی و قرمز و سیاه و زرد نقاشی شده بود. شن اسکی یکی از مزیت های این مسیر بود که باعث شد در مدت کوتاهی چندصد متر ارتفاع کم کنیم. سمت راستمان یخار و رودخانه ای صدایش از پایین دست ها به گوش میرسید و سمت چپمان هم قله های منار و مازیار قد علم کرده بود.  هوا رو به تاریکی میرفت و چراغ های روستا ازدور سو سو میزد. ساعتی بعد.... هوا کاملا تاریک شده و تیم با سرعت در حال طی کردن مسیر پاکوبی است که گه گاهی ناپدید میشود. قسمتی از مسیر بر اثر رانش زمین از بین رفته بود. ناگهان پاکوب خاکی به تخته سنگهای بزرگ و منفک تبدیل شد. دیگر مسیری وجود نداشت. مدتی سردرگم بودیم وهیجان زده از اینکه گم شدن در کوه را هم تجربه میکنیم. فکر کنم تجربه بدی نباشد!! بچه های با همت در آن تاریکی مشغول مسیریابی بودند و ما ستاره ها را میشمردیم و هیچکدام حتی ذره ای نگران و ناراحت نبودیم. دو ساعتی طول کشید تا مسیر اصلی پیدا شود. ده ها متر بالاتر از جایی که بودیم.  با وجود خستگی و تشنگی فراوان به راه خود ادامه دادیم. حقیقاتا توانایی و دقت حامد درپیدا کردن راه در قسمت های گنگ مسیر قابل تقدیر بود. به کوچه باغ های روستا رسیدیم. درختان پرشاخ و برگ در دل تاریکی محض و تابش نور هدلامپ ها در لابه لای درختان فضایی وهم انگیز ایجاد میکرد. ساعت یازده شب زمانی که اکثر روستائیان  در خانه هایشان خواب بودند هشت کوهنورد خسته تشنه گرسنه خاکی و خواب آلود!! وارد کوچه پس کوچه ها شدند و با راهنمایی مردم مهربان  و مهمانواز درب مسجد روستا برای پذیرای و اسکان ما باز شد. بعد از دو روز و دو شب  خواب راحتی کردیم .

 

شنبه 24/6/86 صبح زود به راه افتادیم ای کاش فرصت گردش درروستا را داشتیم. هوا عالی بود.  مسیر گزانه تا گزنک و جاده را پیاده طی کردیم. با یک مشورت گروهی تصمیم گرفتیم به جای تهران بر عکس آن برویم یعنی شمال. یک روز دیگر به برنامه مان اضافه شد. همه خوشحالیم چون  یک روز بیشتر با هم هستیم و خاطره های بیشتری به سفرمان اضافه میکنیم  خصوصا وقتی آن خاطره ها به رنگ آبی دریا باشد. ... وقتی خورشید درست وسط آسمون و پشت ابرها پنهان بود چشم های تیره ام موازی شد با افق روشن دریا !! دریا نا آرام بود میخروشید و خودش را به ساحل میزد انگار میخواست به من برسد و مرا ببلعد و ببرد همانطور که  من دوست داشتم به دریا بزنم و تا انتها بروم. اما ... کنارش نشستم و برایش ازدیروز و پریروز گفتم. از بلندترین نقطه این خاک!! و سلامش را رساندم و او هم از فرو ترینش.

 

.... زمان در خواب و دریا قصه پرداز..    ..خیالم در بلندی های پرواز...

 

 برای ناهار خانه یکی از دوستان فریدون کناری مهمان بودیم. بنده خدا صاحبخانه روزه بود و ما هم هر چند وقت  یادمان میآمد که ماه رمضان است!! ما هنوز در دنیای خودمان بودیم. باید زودتر به شهر و دیار خود برگردیم. بعد از خداحافظی با دریا به ترمینال رفته  و نیمه شب به تهران رسیدیم.

 

.......

  
نویسنده : آنا ; ساعت ۱:٤٤ ‎ب.ظ روز چهارشنبه ٢۸ شهریور ۱۳۸٦
تگ ها :