آناپورنا

وسیع باش..... و تنها..... و سربه زیر ..... و سخت

برای شهره

دوست کانادایی ایرانی الاصل بی معرفت عزیز من سلام. حالت چطوره؟

خوش میگذره اونجا ما رو نمیبینی؟ ای بابا معلومه خوش میگذره  این چه حرفی بود زدم؟!!
 الان درست سه ماهه که ندیدمت و با وجود این همه امکانات جور وا جور ارتباطی و اینکه خودت مهندس این ارتباطات هم هستی خیلی عجیبه که خبری ازت ندارم اما چون مطمئنم وبلاگمو میخونی( اینو از کامنت های قشنگت که گه گاه برام میگذاری فهمیدم) تصمیم گرفتم برایت بنویسم.

کاش تو برایم مینوشتی و میگفتی زندگی اونور دنیا چه شکلیه؟ چه رنگیه؟ چه طعمیه؟ فکر کنم ۸ مرداد بود کوله ت و برداشتی و رفتی و دور اون دور دورا ! که حالا دست هیچکدوم از ماها بهت نمیرسه خدا میدونه باز میتونم ببینمت یا نه ولی برای اون روز لحظه شماری میکنم. . روح بزرگت جسمت هم دست آخر برداشت و برد با خودش جایی که همیشه و هر روز از همین روزنه ی مجازی پر میکشید. تو به اقیانوس هم راضی نبودی اما ما  موندیم در این سکون و سودای پریدن !

یادت میاد چقدر تشویقمون میکردی به دور هم جمع شدن و کوه رفتن. چقدر حرص میخوردی از دست ما که اینقدر تنبل بودیم به گردش و خودت همیشه پیش قدم میشدی. وقتی بودی خیالمون راحت بود که همه کارها ردیفه. حالا که نیستی دیگه اون طراوت هم نیست. هیچ کس حال و حوصله برنامه گذاشتن نداره. دیگه حتی زیاد با هم حرف نمیزنیم آهنگ گوش نمیدیم. با اینکه از صبح تا شب با هم هستیم اما خیلی کم همدیگر و میبینیم. زندگی بدتر از قبل و کسل کننده تر از همیشه ادامه داره حتی این همه طرح کوچک و بزرگ ملی و کشوری و عوض شدن مدیر و معاون هم تاثیر چندانی در تغییر این وضعیت نداشته. هیچ هیجانی برام بوجود نیاورده. گفتم هیجان. .. یکی از اون چیزاییه که همیشه تو زندگی به دنبالش هستم. اما به خاطر کوهنوردی اونقدر توی زندگی کوهی ام هیجان دیده و داشته ام که دیگه این زندگی روزمره شهری باید خیلی خیلی جالب و فوق العاده باشه که بتونه در من هیجان ایجاد کنه. به وضوح میبینم مسائلی که به راحتی دیگران رو خوشحال میکنه یا به شوق و هیجان میاره روی من هیچ تاثیری نداره و این خیلی بده.   بگذریم... 

هفت هشت روز پیش به یاد پارسال و به یاد تو سهیلا و اکرم رفتم دشت هویج. صبحانه رو در هوایی سرد تقریبا همون جای پارسالی خوردیم ساعت ۷ از اون جاده زیبای زرد و نارنجی حرکت کردیم. یکساعته رسیدیم به دشت هویج. اینبار رفتیم به سمت اون کوههای که پارسال فقط از دور نگاشون کردیم و براشون دست تکون دادیم. آرام آرام رفتیم بالا. باورت نمیشه اگه بگم اون بالا چی دیدم. با اینکه صدها بار دیده بودمش اما باز به محض دیدنش کودکانه آنچنان ذوق کردم که دل کندن ازش برام خیلی سخت بود. اینم اون جواهری که پشت کوهها نشسته بود.
حدود ده صبح بود به قله پرسون رسیدیم. برنامه تمام شده بود اما با توجه به اینکه زمان زیادی داشتیم هنوز و حیف بود رفتن از اونجا به سمت ریزان حرکت کردیم. یکساعت بعد ریزان و یکساعت و نیم بعدش آتشکوه بلند ترین قله اون منطقه. این سه تا قله راحتتر از آب خوردن صعود شد و البته دلیل هم داشت و اون وجود یک همنورد و هم پای خوب بود. ناهار رو زیر همون درختای قرمز و نارنجی روی برگهای زرد زمین نشستیم و خوردیم. در تمام طول راه خاطره ها شیطنتها آوازها خنده ها دلهره ها و لحظه های شیرینی که داشتیم از جلوی چشمم رد میشد.

جات واقعا خالی بود.

جايي كه ناهار خورديم 

دشت هويج

////////////////////////////////////

  
نویسنده : آنا ; ساعت ۱:٠٧ ‎ب.ظ روز یکشنبه ۱۳ آبان ۱۳۸٦
تگ ها :