آناپورنا

وسیع باش..... و تنها..... و سربه زیر ..... و سخت

سرکچال به خلنو

هوا تاريك بود ساعت 5 . صبح سردي بود. همه بچه ها اومدن فلكه چهارم تهرانپارس و يه دربست گرفتيم تا شمشك.  هنوز قيمت هاي اونجا دستم نيست يادمه دفعه قبل كه ميخواستيم بريم گردنه ديزين خيلي اذيت شديم و راننده نامردي كرد وسط راه نرخ و برد بالا. ما هم پياده شديم از ماشينش فقط به اين خاطر كه زير حرفش زده بود. قرار شد اين راننده با 6 هزار تومان  ما رو ببره شمشك.  تا خود روستاي سپيدستان. ولي چون آدم خوبي بود و اصلا حرف نزد يكي از بچه ها گفت من از اين راننده خيلي خوشم اومده 2 هزار تومان بيشتر بهش داد. خلاصه... ساعت 6:30 از روستا حركت كرديم. قرار شد بريم كنار چشمه صبحانه بخوريم. يكساعته به چشمه رسيديم.  ولي بدون استراحت رفتيم تا پناهگاه لجني. فكر ميكنم 45 دقيقه هم تا پناهگاه زمان برد. به پيشنهاد من بيرون از پناهگاه  تو هواي آزاد ولي سرد و زير نور خورشيد صبحونه خورديم. اين دفعه دو تا همنورد جديد به ما اضافه شده بودند. دو تا كوهنورد خوب كه يكي شونو از برنامه شبماني روي قله دماوند ميشناختم. مهم اين بود كه همه توانايي خوبي داشتند و در يك سطح بودند و اين عامل مهمي بود در رسيدن به هدف. 8:45 از پناهگاه حركت كرديم. كمي پراكنده و با فاصله از هم و بالاخره ساعت 11 روي قله اصلي سركچال (4150 متر) رسيديم. از اينجا به بعد  برنامه جالب تر شد. از جبهه شمالي سركچال فرود آمديم. شيب  وحجم برف بيشتر, از ويژگي اين قسمت از مسير بود. فرود لذت بخشي بود به كفي (گردنه ورزا). نيم ساعتي استراحت كرديم و دوباره حركت. رد پاي حيوانات وحشي ( شبيه ردپاي خرس) هم ديده ميشد كه تا دره سمت چپ رفته بود. ابتدا يك شيب ملايم را صعود كرديم و باز سرپاييني و بعد شيب تند اصلي  كه اصلي ترين كار ما بود شروع شد. با ريتم ملايم و بدون استراحت اين شيب رو پشت سر گذاشتيم. باد نسبتا شديد بود. بالاي اين شيب, رو به رويمان قله تيغه اي قرار داشت و پشت آن برج بود. تيغه ها را به آرامي فرود آمديم و با كمي دست به سنگ شدن بالاخره به قله برج رسيديم. ساعت حدود 2:30بعد از ظهر بود. گروه دو قسمت شد. دو نفر رفتند سمت خلنو و سه نفر از برج فرود آمدند. اما همگي ساعت 4 باز دور هم جمع شديم و روي گردنه وزوا ناهار خورديم. هوا سرد بود. غذا از گلوي بعضي ها پايين نرفت چون ميدونستيم با تاريكي هوا اون مسير طولاني لالون برامون مشكل ساز ميشه. بلافاصله به راه افتاديم و سعي كرديم تا جايي كه ممكنه از نور خورشيد استفاده كنيم. اما درست زماني به كفي رودخونه رسيديم كه هوا كاملا تاريك شده بود. پنج نفر بوديم و دو سه تا هد لامپ. اما با فداكاري بچه ها و دقت بيشتر سعي كرديم باهاش كنار بياييم. قسمتي از مسير, زير رودخونه رفته بود و مجبور شديم براي اينكه تو آب نريم دست به سنگ بشيم. تراورس كردن تو تاريكي هم ماجرايي بود. ساعت 7 شب خسته و كوفته رسيديم به باغها و كوچه هاي لالون. البته اهالي اونجا هم خيلي به ما لطف داشتند و با مهمون نوازيشون شرمنده مون كردند.  با داس افتادند دنبالمون و جدي جدي ميخواستند گردنمونو بزنند چرا؟ چون از وسط كوچه (كه پرنده هم توش پر نميزد) راه ميرفتيم نه از كنار ديوار !!!!

خب اينم يه نوع  ابراز قدرت و قلدريه ديگه!!

عکس ها ی برنامه :

ورزا - عكس از سركچال گرفته شده

آخرين قله برج است و جلوي آن يك قله فرعي تيغه اي

قله برج - و در ادامه خلنو كوچك و بزرگ 4350 متر

سركچال يك

.....

  
نویسنده : آنا ; ساعت ٥:٥۸ ‎ب.ظ روز دوشنبه ٢۱ آبان ۱۳۸٦
تگ ها :