آناپورنا

وسیع باش..... و تنها..... و سربه زیر ..... و سخت

بیست و یک بهمن

سیبهایم را می شویم

من به بهشت رفتم و باز گشتم!
اینجایم، در زمین،
در میان همان دلهره ها و تپش ها و تردیدهایی که در آنجا انگار رنگ می بازند

....

دلم پر میکشد

برای همه عهدهایی که دلم بست،
برای احساس سبکی و رهایی پس از باریدن ها،
برای تو
و برای اشتیاق سوزان با تو بودن که در آنجا رنگ تازه می گرفت،

پاسخی از راه میرسد و دستی مهر پایان می نهد این همه اشک و زاری و غصه و قصه را.

باز گشتم و به دلم وعده دادم که هیچ کس از کنار چشمه آفتاب تشنه باز نمی گردد..

و کاش هرگز باز نمی گشتم!

اشک ماند و من و درد و تنهایی و بی تابی .....

هنوز هم امیدوارم به فردا و فرداها....

به سیبهایی که نشسته ام ، به لحظه هایی که بیدار نبوده ام!

نمی دانم چه قدر خاک گرفته و تیره است این سیبها که هیچ کس حتی نگاهی هم به آنها نمی اندازد....

اما من می شویمشان

بی نهایت خسته ام؛
کم کم نفسم دارد بند می آید؛ دیگر نمی توانم ادامه بدهم....

فانوست را دوباره به دستم بده؛  دعایم کن...  دعا

........

  
نویسنده : آنا ; ساعت ٤:۳٠ ‎ب.ظ روز یکشنبه ٢۱ بهمن ۱۳۸٦
تگ ها :