آناپورنا

وسیع باش..... و تنها..... و سربه زیر ..... و سخت

دماوند زمستانی

چهارشنبه شب  از تهران حرکت کردیم. جاده هزار صبح و چند ساعت قبل بسته بود.  اما خوشبختانه  موقعی که ما به پلور رسیدیم راه باز بود.  ساعت 10 شب رسیدیم خونه مصطفی لاریجانی. نگرانمان بود و منتظر. گفت : از پل مون اومدید دیگه؟ ما گفتیم: نه از پلور! مصطفی گفت: جاده پلور به رینه که بسته است!!!  خیلی جالب بود انگار راه ها برای مدتی باز شده بودند که ما خودمونو به دماوند عزیز برسونیم. بعد از ما هم (فرداش باز اون جاده بسته شده بود)چهار تا از بچه های خوب دانشگاه تهران هم بودند. و همگی شب د سوئیت خونه مصطفی خوابیدیم و صبح بعد از صبحونه و آشنایی بیشتر با دوستای جدیدمون آقا محمود ما رو برد تا دو راهی!ساعت حدود 7 صبح بود که حرکت کردیم. هوا هنوز گرفته بود و ما موفق نشده بودیم دماوند و ببینیم. تک و توک هم برف می اومد. کمی بالاتر هوا دیگه صاف شد و دماوند زیبا جلوی چشمم ظاهر شد. پاهام قوت بیشتری گرفت . همیشه دیدن دماوند انرژی زیادی به آدم منتقل میکنه. ساعت 10 مسجد رسیدیم. نیم ساعت استراحتی مختصر و باز ادامه راه.  تابلوی اول و دوم رو رد کردیم. مسیر پربرف اما پاکوب شده بود و هوا آفتابی. باید میرفتیم رو یال سنگی سمت راست. پارسال هم دوبار از اون مسیر رفته بودم و اصلا ازش خوشم نمیومد.  اما با مشورت همنوردم تصمیم گرفتیم از یال سنگی سمت چپ ( چپ مسیر تابستونه) بریم. شدت باد زیاد شده بود. تا تونستم لباس پوشیدم.  همنوردم از من خیلی جلوتر بود. ردپای تازه ی یه حیوون وحشی رو دیدم. سعی میکردم از همنوردم که خیلی جلوتر از من بود عقب نمونم. دو سه بار استراحت کردیم. سنگینی کوله ها و عدم آمادگی من باعث شده بود سرعت دلخواهمون رو نداشته باشیم. همنوردم که خیلی وقت بود تمرین نداشت و به تازگی بیماری نسبتا سختش بهبود پیدا کرده بود.. اما من چی؟  به ترتیب هفته های قبل با اسکی, کلکچال به توچال, الوند و دوبار توچال تو یه روز فکر میکردم آمادگی خوبی دارم اما الان اصلا از خودم راضی نبودم. اگه قرار باشه برنامه های سنگین زمستانه اجرا کنی لازمه اش تمرینات میدانی وسط هفته است که من به هیچ وجه فرصت چنین کاری رو ندارم. آقای شالوم و یه اسکی باز اسلونیایی از مسیری که ما بالا میرفتیم ( یخ با شیب زیاد) با اسکی پایین اومدند. در نهایت ساعت 5:30 عصر یعنی پس از 10:30 ساعت تلاش (از دوراهی) به بارگاه سوم رسیدیم. به نسبت زمستون  کوهنوردای زیادی تو بارگاه بودند. بچه های اراک خرم آباد و نیشابور و ..! همشهری هامون که خیلی مرام گذاشتند و با چای داغ و خرما و بیسکوئیت و سوپ ازمون پذیرایی کردن.یکی از کوهنوردای دیگه هم جاشو به ما داد و خودش رو زمین خوابید!! هوای داخل بارگاه نسبتا گرم بود و اصلا نیازی نبود با جوراب پر و کت پر بری تو کیسه خواب. اما من رفتم و تا صبح خیلی اذیت شدم. شام همون سوپی خوردیم بود. ساعت 5 صبح بیدار شدیم. صبحانه هم نتونستم چیز زیادی بخورم .کمی حلوا و چای و آناناس.  تقریبا همه به جز سه چهار نفر یکساعت پیش رفته بودند سمت قله و ما با اختلاف دو ساعت از اونها یعنی 6:15 صبح حرکت کردیم. هوا صاف بود ولی باد سردی میوزید. از بارگاه تا قله  نه برف کوبی لازم است و نه کرامپون. مسیر خشکه و علتش هم اینه که باد برف ها رو میبره.  وقتی به آفتاب رسیدیم یخ ما هم باز شد. کلا هوا خوب بود ولی با کفش دوپوش و لباس های زیادی که پوشیده بودم نمیتونستم سریع تر حرکت کنم. به آبشار یخی رسیدیم و باید از میرفتیم سمت چپ که دو راه داره یا شیب یخزده رو بالا بری یا دست به سنگ بشی که هر دو مستلزم احتیاط است. شدت باد بیشتر شده بود. کلاه  طوفان و اضافه کردم دستام به خاطر اینکه باتوم  گرفته بودم مرتب یخ میزد و مجبور بودم باوتم و رها کنم و گرمشون کنم و دوباره راه بیفتم. آخرش اول تپه گوگردی از خیر باتوم ها گذشتم و گذاشتمشون زیر یه سنگ . تپه گوگردی رو خیلی خیلی آروم پشت سر گذاشتیم. ابر گوگردی که هر ده ثانیه به شدت فوران میکرد و باد اونو میآورد سمت ما کمی ترسیده بودم. گوگرد غلیظی بود و ممکن بود نتونم تحمل کنم.  هر چی بالا تر رفتیم گاز گوگرد بیشتر اذیت میکرد. به همین خاطر به قله که رسیدیم ( ساعت 2) اصلا توقف نکردیم. چند تا عکس گرفتیم و از همون مسیر سریع برگشتیم. راه برگشت م تا سنگ مثلث همون مسیر صعودد بود و بعئد رفتیم تو شن اسکی سمت راستمون. که آخرش به برفچال سفت منتهی میشد و آخرش هم بارگاه. ساعت 5:30 بارگاه بودیم.  قائدتا باید الان خیلی گرسنه باشم اما میلم به هیچی نمیکشید. فقط چایی و کمی شیرینی و آجیل خوردم . همنوردم هم به خاطر من چیزی نخورد!! چقدر دلمون قرمه سبزی میخواست اون موقع!! جمعه شب خوابیدیم تو بارگاه. گروه ها عوض شده بودند. نیشابوری ها رفته بودند پایین و زنجانی ها اومده بودند. اراکی ها که بالا بودند و قرار بود شب هم سر قله بخوابند. صبح شدت باد زیاد بود. وسایل و جمع کردیم و اومدیم گوسفندسرا. دیگه باز هوا به شدت  آفتابی و گرم بود. 10:30 گوسفندسرا بودیم و 11:30 سر دوراهی. دوستان دانشگاه تهرانیمون و مصطفی منتظر بودند. برگشتیم رینه.  ......................................

عکس ها رو بعدا میگذارم.

..   
نویسنده : آنا ; ساعت ۱٢:٢٦ ‎ب.ظ روز چهارشنبه ۸ اسفند ۱۳۸٦
تگ ها :