آناپورنا

وسیع باش..... و تنها..... و سربه زیر ..... و سخت

آبشار دوقلو

برنامه ی این هفته توچال ! نه ببخشید دربند بود. این دومین برنامه ایه که با همنورد جدیدم میرم برنامه و جدا از اینکه این آدم پایه و با حال و شیطون و پر انرژی رو کشف کردم خیلی خیلی خوشحالم. برای اینکه هم آقا فرشید و راضی نگه داریم و هم اینکه این دوست همنوردم اجازه کتبی و شفاهی داده که اسمشو تو وبلاگم ببرم منم میگم: نگار.من از شیرپلا تنها برگشتم پایین. خب اثرات پیریه دیگه. تازه کار هم تو کامنتینگ قبلی آب پاکی رو ریخت رو دستمون و بهمون گفت پیرزن !! اما همنورد  تازه نفس و جوون ما راضی نشد که برگرده  رفت سنگ سیاه !!!!
برنامه خوبی بود سه چهار تا از بچه های وبلاگنویس رو هم دیدیم.
.......................................................

اینم عکسی که همنوردم ازم گرفته پای آبشار دوقلو
 
.......................................................
اینم دلنوشته ی بسیار زیبایی از مشولی  :
....
....
گفت : کجا داری میری ؟ گفتم : کوه . گفت : کوه !!!؟ گفتم : آره .
( می دونستم الان باید براش کلی توضیح بدم که ... )
گفت : خسته نمیشی هر هفته میری ؟
گفتم : از کجا خسته بشم ؟ از جایی که همه آدمها رو اونجوری که دوست دارم ٬ می بینم . همه با هم یکی . همه با هم . همه برای هم . همه هم دل ٬ هم گام ٬ هم نفس . از چی خسته بشم ؟ از لطف دوستان ؟ از سفره های صداقت و سخاوت؟ از آغوش پاک مادر طبیعت؟ از لحظه های اوج لذت؟ از لذت در اوج بودن؟
گفت : نمی فهمم چی میگی ؟ این آدمها همین جا توی شهر هم هستن .
گفتم : آره هستن . اتفاقا با همین آدمها میرم کوه . ولی وقتی که ماشین رو پارک می کنی و بند کفشهای کوهت رو می بندی و کفشهای خیابون گردیت رو توی صندوق ماشین می ذاری ٬ باهاشون منیت و خود پسندی و غرور و خود خواهی و ریا و دو رویی و ... خلاصه همه این چیزها رو توی صندوق ماشین میذاری و درش رو می بندی .
این معجزه کوهه .
اون بالا همه با هم یکی میشن ٬ همه خواهر و برادرن . بدون مرز ٬ بدون نام .
گفت : خوش بگذره .
فهمیدم که دارم حوصله اش رو سر می برم .

 آخ که سخت تنگ شده دلم برای کوه . 

  
نویسنده : آنا ; ساعت ۱:٤۸ ‎ب.ظ روز یکشنبه ۱٥ اردیبهشت ۱۳۸٧
تگ ها :