آناپورنا

وسیع باش..... و تنها..... و سربه زیر ..... و سخت

دماوند - شمالشرقی - گزنه

این هفته همش مریض بودم. یا تو اداره در فکر دودر کردن و برگه مرخصی گرفتن بودم  یا تو خونه خواب بودم یا دنبال دکتر. ... وقتی نتونم هیچی بخورم فکرم هم درست کار نمیکنه حوصله نوشتن نداشتم. امروز از صبح هوا گرفته بود و نم نم بارون می اومد  ولی الان که ساعت دوازده و سی دقیقه ظهره یهو شدید شد. اومدم کنار پنجره. صدای بارون بوی بارون ... رعد و برق هوای بد طوفان کولاک .... ای بابا!  توهم زدی که باز! حس کردم دوست دارم الان بنویسم. سعی مو میکنم.  اما نمیونم چرا دکمه های کیبورد دارن میچرخن !!!!!

الان دوازده و سی و پنج دقیقه است ... بارون بند اومده  .... ! یه بار دیگه تا کمر از پنجره میام بیرون یه خیز برمیدارم و یه نفس عمیق میکشم!!!!!!!!!!!!!  آخیش!!
........

قرار بود بریم جنوبی دماوند و از یال لومر صعود کنیم. پنجشنبه 19 اردیبهشت صبح زود رسیدم ترمینال. همنورد تا منو دید با گرمی به استقبالم اومد شوق خاصی تو چهره اش میدیدم. گفت:

 -حاضری بریم شمالشرقی؟

- چطور؟ چرا یهویی این تصمیم و گرفتی؟
- بچه های تیم نانگا که دیشب تو انجمن گفتند شبونه قراره برن شمالشرقی الان اینجان و الان میخوان حرکت کنن. میتونیم با اونا بریم
- از ناندل میریم دیگه؟
- نه از گزنه!!!
نه ه ه ه ه . . . . . . . . . .   بریم !!
توی مینی بوس خیلی ها خواب بودند. یازده نفر بودیم . به سرپرستی کاظم فریدیان. اولین برنامه ای بود که با ایشون همنورد میشدم. هم خوشحال بودم هم .....!! دوست نداشتم جلوی این تیم کم بیارم. با اینکه هدف های ما فرق داشت. اینا اومده بودند واسه هیمالیا تمرین کنند ما میخواستیم بریم دماوند جشن تولد بگیریم!!  تا رسیدن به پلور با همنورد مشورت کردیم  سر اینکه پلور پیاده شیم و بریم برنامه خودمون یا ... . به قولش این برنامه باعث میشد توسط کوهنوردی غیر دولتی ایران پذیرفته بشیم  یا اینکه کلا از این سیستم ریجکت بشیم !!! و بریم دنبال کار و زندگیمون !

رسیدیم گزنه. حدود ساعت نه صبح با کوله دو روزه حرکت کردیم. از رودخانه و کوچه باغها گذشتیم و افتادیم تو راه پاکوب اصلی. هوا خیلی گرم نبود. هواشناسی  اعلام کرده بود که امشب و فردا هوای نامساعدی داریم و باد نسبتا شدید. راه بعد از یکی دوساعت کور شد رسیدیم به جایی که زمین رانش شدیدی کرده بود. راه را از بالا ادامه دادیم و ارتفاع کم نکردیم. بالاخره به چشمه رسیدیم. یک لوله آب و آبشخور گوسفندان. استراحتی طولانی.... . سرپرست گفت از اینجا تا تخت فریدون صعود , صعود آزاد خط الراسی خواهد بود!!!

من که لذت بردم از پیشنهاد این قسمت از برنامه. چیزی که همیشه تو گروه ها دنبالش میگردم و کم پیدا میکنم. به نظر من بهترین تصمیم بود.  گروه تقریبا حرکت کرد. من و دوستم تصمیم گرفتیم بیشتر کنار آب بمونیم و استراحت کنیم. و کلا تا ابتدای شیب شن اسکی آهسته حرکت کردیم. از اونجا تا صعود قله نامرد! مازیار ( که تموم شدنی نبود!)  و بعدش تا پناهگاه رو جدی و قوی صعود کردیم.  ساعت از پنج و نیم گذشته بود که به تخت فریدون رسیدیم. حدودا ۸ ساعت و نیم طول کشید از گزنه تا اینجا. دوستای دیگه کاظم فریدیان و پدرام و سامان نعمتی و ... زود تر رسیده بودند و سهند عقدایی و محمد نوروزی و .... هم  بعد رسیدند. مسابقه ای در کار نبود و هر کسی در آرامش و با تفریح و تفرج و لذت بردن از مناظر اطراف حرکت میکرد. شب سردتر از حد انتظار من بود. تو پناهگاه فقط تیم ما بود. شام خوردیم. قرار صعود 5 صبح فردا.

صبح  ساعت 4 بیدار شدیم و صبحونه ای خوردیم و آماده شدیم. من و همنورد که قرار نبود بیاییم این مسیر کلنگ نداشتیم. دستکش اضافه هم آقای فریدیان بهم داد. چون میدونستم دست های سرما زده ام بالا حتما اذیتم میکنه.  تیم با 9 نفر حرکت کرد. دو نفر تو پناهگاه موندند و با بی سیم با ما در ارتباط بودند.  برف می اومد. باد ملایم بود و هوا سرد.  کم کم ارتفاع میگرفتیم. سر قدم (آقای عقدایی) طوری میرفت که خسته نشیم و در عین حال سرعت حرکتمون هم خوب بود.  بعد از نیم ساعت یکی از بچه ها انصراف داد و برگشت و نیم ساعت بعدش هم یکی دیگه.  و باز نیم ساعت دیگه نفر سوم انصراف داد. سرپرست گفت از این لحظه به بعد هر کسی که میخواد برگرده باید یکی هم همراش بره.  مسیرهای سنگی و دست به سنگ و هم رد کردیم تو ارتفاع 4900 بودیم. باد  شدیدتر شد و دید ما فقط چند متر بود من که با طناب رفتم تو حمایت  و آماده صعود بودیم. باید حتما میرفتم قله آخه روز تولد .... !! (هییییییییس !!)  اما با توجه به اینکه نصف تیم (یعنی سه نفر) کلنگ نداشتیم  تصمیم گرفتیم همه برگردیم. که بعدا فهمیدیم چه کار درستی کردیم. اصلا اگه درست ترین تصمیمی که تو زندگیمون گرفته باشیم همین بوده. چون اگه بالاتر میرفتیم و به بام برفی میرسیدیم که مطمئنا یخزده است الان این باد مارو پرت میکرد یا تو یخار یا سیوله ! و ممکن بود روز تولد و روز مرگم یکی بشه. البته خیلی جالب میشه اگه بشه ولی هر چی فکر میکنم میبینم به جالبیش نمی ارزه!!!!!  داریم سعی میکنیم بهترین راه و برای برگشت انتخاب کنیم تمام  جای پاها پر شده بود و مسیر صعودمون مشخص نبود. باید دقت میکردیم تو یالهای کم شیبی که منتهی به دره یخار میشه نیفتیم. برای همین متمایل به غرب فرود می آمدیم. باد حالا میتونم بگم خیلی شدید بود. تمام صورتمون یخ زده بود و گاهی مجبور بودیم برای اینکه از رو زمین بلندمون نکنه یا تیکه های یخ تو چشممون نره پشت به  باد بایستیم. باتومم هم کج شد موقع فرود. نباید خیلی هم تعلل میکردیم چون هوا لحظه به لحظه رو به خرابی میرفت. ولی وقتی ارتفاع تا اونجایی کم کردیم که حس کردیم باید الان به پناهگاه برسیم دیدیم پناهگاهی در کار نیست. اولش گفتم حتما باد پناهگاه و کنده برده !!! اما  این یال برام نا آشنا بود. یه جورایی دماوند داشت ما رو بازی می داد و تو اون هوا از این یال به اون یال تراورس میکردیم.  یه پرچم زرد هم تو مسیر دیدیم خوشحال شدیم که مسیر و درست اومدیم اما خیلی زود به ناامیدی بدل شد. باید میرفتیم سمت شرق چون یال صعود شمالشرقی درست کنار دره یخاره و در سمت شرقش یال کم شیب قابل صعود دیگه ای وجود نداره. دو تا یال به سمت شرق رفتیم و از دور پناهگاه و دیدیم. خیلی خوشحال بودیم. اگه پناهگاه رو پیدا نمیکردیم  مطمئنا یکی از همون یال ها رو پایین میرفتیم به سمت ناندل و اون پایین بیواک میکردیم. (اونطوری هم اگه میشد بد نمیشد ها !!)  تا رسیدیم تو پناهگاه همین که یخ های مژه هام آب شد و چشمام وا شد تونستم دنیا رو ببینم گفتند که حرکت !! صدای باد بیرون از توی پناهگاه جالب بود. دوست داشتم بقیه حرف نمیزدند مینشستیم فقط صداشو گوش میکردیم. 45 دقیقه بعد از ورودمون دوباره خارج شدیم از تخت فریدون و این بار پشت سر هم  و بدون فاصله خودمونو به شن اسکی رسوندیم. از شن اسکی به بعد وارد منطقه آروم شدیم و من مطمئن شدم که دیگه مردن در کار نیست!!  اما حیف قسمت های هیجان انگیز برنامه تموم شد!

کنار همون  آب ناهار مختصری خوردیم و ادامه فرود خیلی آهسته بود. چون قرار بود مینی بوس ساعت 7 بیاد دنبالمون و ما سه چهار ساعت فرصت داشتیم هنوز. برای همین تصمیم گرفتم به زانو هام یه حال اساسی بدم و این دفعه آروم برم پایین. خیلی خوب بود و نتیجه خوبی هم داد. قسمت های شیرین برنامه خاطرات قشنگی بود که سرپرست از صعود هایش و منطقه پاکستان تعریف میکرد و  دوغی که تو آبعلی مهمونش بودیم.

ساعت 9 شب همگی تهرانیم.

 

.

پی نوشت 1 : از همه بزرگواران این برنامه که ما رو تو جمع خودشون پذیرفتند تشکر میکنم.


پی نوشت 2 : از شایستگی های فاتح کی تو زیاد شنیده و خونده بودم اما این دفعه به چشم خودم دیدم. ایشون یه کوهنورد واقعی هستند.

.

.

پی نوشت 3 : بالاخره تموم شد.! ؟ ! ..........   وای چقدر گرسنمه.

  
نویسنده : آنا ; ساعت ٢:٥٥ ‎ب.ظ روز چهارشنبه ٢٥ اردیبهشت ۱۳۸٧
تگ ها :