آناپورنا

وسیع باش..... و تنها..... و سربه زیر ..... و سخت

خیال تو

 

 
عکس: مصطفی یوسف زادگان (خانه کوهنوردان تهران)

.

.

 

زندگی چه یکنواخت و تکراری! تکراری تر از خودش
 و من هنوز دل خوشم به امید!  به امیدی که چندی پیش رفت به سوئی!

 

شب کوهستان بود و من چادری افراشته کنار پرتگاهی فرو رفته  در ظلمت...
اما آسمان! نورافشانی تمامی ستاره ها به سوی من! که مرا به یاد نگاه تو می انداخت هر از گاهی که از پس چشمان نافذت روانه می شد.  اما... این میان,  لبخندت در سکوت و فراموشی گم شده!   شاید به واسطه این تاریکی است !  شاید ...

 

 چه شب خوفناکی!  بی آنکه کسی در کنارم باشد، سکوت کوه چنان رعشه به تنم می اندازد که خیال تو هم از یادم می رود..

 

آن نگاه بی هنگام در آن صبح بی قرار کوه !...  شاید راز شیدایی همین بود.  اصلا شروعش را بگذارم! به پایانش  هم نیاندیشم، ولی به کجای این حال اکنونش دل خوش دارم که نه تو هستی نه  آن چشمانت.  جز من و این قلم و این نوشته و هر چه خیال و خاطره از توست,  دست مهری نمی بینم.
 من و قلم! و می نویسم و هر از گاهی قطره اشکی کنار چشمم! و آنقدر بی حوصله است این  قطره که نمی لغزد بر دل بی تاب  کاغذ! تا ببینم و ببینی که چگونه به یادت می گریم. ولی چه کنم که با تمام خستگی این تن! هنوزم به صعود فکر می کنم!


شاید راز صعود و اوج همین باشد!
چشمان تو...

..

..

..

........................................!  دخترک  !................................

..

  
نویسنده : آنا ; ساعت ٤:٠٢ ‎ب.ظ روز یکشنبه ٥ خرداد ۱۳۸٧
تگ ها :