آناپورنا

وسیع باش..... و تنها..... و سربه زیر ..... و سخت

هنوز باور نکردم

خیلی وقته نبودم. حسابی گرد گرفته اینجا. از نوشتن می‌ترسم. از اینکه قلم به دست بگیرم و هرچی از روح خسته ی خودم دارم  روی کاغذ بیارم می‌ترسم. شب ها سپری میشن بی آنکه حتی یک خط ساده نوشته ‌باشم.

از درس خوندن هم گریزانم. کتابهایم توی قفسه روبروم  وسوسه‌ام نمی‌کنند  جرات ندارم که به دست بگیرمشون. می‌ترسم

گم شده ام ... گم شده در بین میلیاردها انسانی که هر کدوم گم شده انسانی دیگرند. فکر روبرو شدن با انسانها, خصوصا بعضی انسانها!!!,  منو به وحشت میندازه.

باز باید از نو بسازم همه چیز رو. خسته ام.  

باز احساس مبهمی دارم . احساس یاس . احساس  فرو ریختن در درون.   بعض فروخفته ایی در درونم به اعماق وجودم چنگ میندازه . پرم از یک احساس از دست دادن و از دست رفتن. دیگه دارم تبدیل به یک نظاره گری میشم که مات و مبهوت فقط به اتفاقات اطرافش , که مقصر اصلی تمام این اتفاقات هم خودشه, خیره شده . مسخ شده ام. بی تفاوتم. از این بی تفاوتی خودم بیزارم. از اینکه هیچی تو ذهنم ثبت نمیشه بیزارم. از این هرج و مرج زندگی ام بیزارم. از اینهمه استرس. از بعضی آدم های پست و بی وجدان این شهر که حال و روز اینروز های منو به نحسی کشوندن. همه دارند برام کاری میکنند اما من هنوز خودم را پیدا نکردم. هنوز تو خودم گم شده ام. هنوز هم نتونستم خودم را باور کنم. خودی که چنان در درون خودش و افکار متناقضش خیره شده که هیچ چیز نتونسته به حرکتش واداره .

زیر حرکت چرخ سنگین زمانه خاطراتم  و خیلی چیزهای دیگه دارن سلاخی میشن اما من فقط دارم تماشا میکنم.

فقط دارم یه دور باطلی را تکرار میکنم و توان عبور از این خستگی رو ندارم

اگه از حال و روزم میپرسین باید بگم روزهای بی خاطره در حال سپری شدن است.  فقط همین.

فقط دلخوشم به  .... !!

کاش اون هیچوقت برام تموم نشه.

 

  
نویسنده : آنا ; ساعت ٤:٢٥ ‎ب.ظ روز سه‌شنبه ۱۸ تیر ۱۳۸٧
تگ ها :