آناپورنا

وسیع باش..... و تنها..... و سربه زیر ..... و سخت

گرده آلمانها

وسط گرده آلمانها- سمت راست یخچال غربی و سمت چپ یخچال علمچال
...عکس از وبلاگ علم چال .......

..

تعطیلات هفته پیش (۹– ۱۰– ۱۱مرداد) رفتیم علم کوه. بدون برنامه ریزی و بدون آمادگی. این برنامه برای من  پر بود از نکات مثبت و منفی قابل توجه . سه شنبه اصلا قصد کوه رفتن نداشتم و حتی تا 9 شب تو سینما بودم که آخر شب دوستان تصمیم گرفتن به رفتن و من دو ساعته کوله بستم و خلاصه 4 صبح چهارشنبه از تهران زدیم بیرون. دیدن آدم های جدید تو گروه 6 نفره مون برام خوشایند نبود زیاد.. من که همیشه ادعا میکردم اونقدر انعطاف پذیر هستم که با هر آدمی با هر تیپ شخصیتی ای میتونم کنار بیام ؛ فهمیدم همیشه هم اینطوری نیست شاید هم من عوض شده باشم.  اما به هر حال اونم تجربه ای بود. ولی همسو و هم فکر و هم مرام بودن اعضای یک تیم (خصوصا اگه اون تیم کوچک باشد) اجتناب ناپذیره. چهارشنبه چون دیر رسیدیم سرچال (تقریبا هوا تاریک شده بود) مجبور شدیم همونجا بمونیم  و قرار شد سرپرست برنامه (!!) ما رو 4 صبح بیدار کنه که 5 راه بیفتیم بریم تا علم چال. آها. راستی یادم رفت بگم برناممون گرده آلمانها بود. اما ایشون و معاونشون(!!) خواب رو ترجیح دادن. در نتیجه 2 ساعت از برناممون عقب افتادیم و 7 صبح از سرچال زدیم بیرون. هوا گرم بود و برای صعود گرده خیلی دیر. ما سه نفر بودیم. سه نفر دیگه تو سر چال موندن. از مسیر معمول علم چال نرفتیم . پاکوب سمت راست رو که مسیر صعود قله تخت سلیمان بود انتخاب کردیم. به این امید که در وقت صرفه جویی کنیم و زودتر برسیم  که اشتباه بود. مسیر ریزشی  و پر شیب بود و باعث شد دیر تر برسیم و باز هم  تایم زیادی از دست بدیم. ضمن اینکه نتونستیم از آب هایی که از زیر سنگ ها جاری بود بطری مونو پر کنیم و آب پیدا کردن هم کمی زمان برد. این راه مستقیما به یال بالای سکوی اول * ختم میشود که با یک تراورس به سمت راست به گردنه شانه کوه رسیدیم.  ساعت 12 ظهر گردنه شانه کوه بودیم و تازه اون موقع میخواستیم صعود گرده رو آغاز کنیم. با روحیه ای نه چندان خوب!  چون چند دقیقه قبلش سر مسیر؛ سرپرستی؛ برنامه ریزی؛ تایم برنامه و اینکه هر کی برای خودش داره کوهنوردی میکنه بحث کردیم. انگار نه انگار سه نفر هستیم در قالب یک تیم دوستانه. حس رقابت منفی و قدرت نمایی که بین ما بوجود آمده بود رو اصلا دوست  نداشتم.  دو نفر همدانی تو مسیر 52 بودند و دو ( یا سه نفر) هم تو مسیر هاری رست. دو رکابی؛ سه رکابی؛ سنگ سماور ؛ شکاف یخی و تمام سنگ های مسیر برام خاطره بود.ساعت سه و ربع آخرین دست به سنگ ها رو هم رد کردیم. (شتر سواری!) و 3:30 رسیدیم به قله.
 این مسیر از شانه کوه تا قله سه ساعت و نیم طول کشید که
 بدون ابزار و طناب (سولو) صعود شد.

فکر بازگشت از مسیر سیاه سنگ ها برام وحشت آور بود. اما چاره ای هم نبود. خداییش هم بعد از پناهگاه دیدن قله های شاخک و علم کوه که لابه لای مه گاهی محو و گاهی نمایان میشد خیلی زیبا بود. 7 بعد از ظهر رسیدیم کف علم چال و 9 هم سرچال. یکی از بچه ها کوله اش رو گذاشت زمین و گفت دیگه کوله نمیکشم و رفت و کوله رو من آوردم پایین. از روز قبلش به بچه ها قول داده بودم شام امشب رو من درست کنم. با اینکه کمرم از خستگی داشت میشکست ولی بیرون چادر شام رو آماده کردم. و اون دو تا دو کیسه خواب لم داده بودند و تخمه میشکستند !! باز هم حس کردم چقدر فرهنگ کوهنوردی ما از اون شعار های قشنگ فاصله داره. رفتم تو کیسه خواب و گفتم برای شام صدام نکنند.   شبی و خوابی عمیق و دلچسب در سر چال!! و جمعه ظهر هم برگشتیم پایین.

.....

* (به روایتی سکوی آمریکایی ها !!!)

 .....

.....

.....

پی نوشت۱سامان خداحافظ .... 

پی نوشت ۲ : دیدگاه کریس وارنر درباره برنامه نانگاپاربات ۲۰۰۸

...

  
نویسنده : آنا ; ساعت ۱٢:۳٢ ‎ب.ظ روز دوشنبه ۱٤ امرداد ۱۳۸٧
تگ ها :