آناپورنا

وسیع باش..... و تنها..... و سربه زیر ..... و سخت

کوهها هم باهام قهرن!

چرا این جوری شدم؟ چرا اینجوری شد؟ یعنی قدر لحظه های خوشبختی مو ندونستم؟ چرا میدونستم. ولی چکار باید میکردم؟ یادمه دودستی چسبیده بودمش. میدونستم دیر یا زود تموم میشه و من هنوز باور نمیکنم. عجب دنیاییه.  چرا دیگه کوه نمیرم؟ هم شوقش تو دلمه هم پاهام سالمند. پس چرا؟.... احتمالا دیگران هم تجربه منو داشتند یا شایدم برعکس این حرف های من براشون عجیب باشه. به هر حال چیزیه که در حال حاضر باهاش درگیرم و داره عذابم میده.
 آخرین باری که کوه رفتم یادم نمیاد. یه شب کوله ام رو بستم. اما صبحش از اونجایی که همه چیز باید دست به دست هم میداد که نرم کوه ساعتی که کوکش کرده بودم زنگ نخورد و من خوابیدم صبح از شدت ناراحتی نمیتونستم از تخت خواب بلند شم. وقتی به خودم مسلط شدم کفش هامو پوشیدم و زدم از خونه بیرون. دلم فقط قله میخواست و چون واسه قله دیر بود خواستم که با تله کابین برم. میخواستم برم اون بالا و همه دلتنگی هامو فریاد بزنم.  اما نگذاشتند. گفتند فقط اسکی بازان عزیز حق استفاده از تله کابین و دارن و کوهنوردای بخت برگشته که خونشون به اندازه خون اسکی بازها رنگین نبود میبایست پیاده برن اگه میخوان. به بهونه خراب بودن هوا. عجب بهونه ای. یادمه زمین و زمان و بهم ریختم اونجا.  اگه آقای نظر به دادم نرسیده بود معلوم نبود چه بلایی سرم می اومد.  هفته بعدش گفتم برم شمال. چالوس کنار دریا. شاید تنوع و دوری از کوه باعث بشه قدرشو بدونم. شاید اصلا من باید دریا رو دوست داشته باشم نه کوه رو. شاید تا الان داشتم اشتباه میکردم. اما از وقتی رفتم تمام روز در حالی که فقط چند قدم با دریا فاصله داشتم از خونه در نیومدم و خوابیدم. دلم فقط کوه میخواست. فقط ...!  من و دریا اشک هامونو به هم تقدیم کردیم و من برگشتم. باز مث همیشه برای رسیدن روز تعطیل ثانیه شماری نه لحظه شماری میکردم. تا 3 صبح بیدار بودم و نقشه میریختم که فردا کجا برم و از چه مسیری!! صبحش سوار ماشین شدم و راه افتادم آخرش فهمیدم از ذوق  و شوق زیاد فراموش کردم کفش های کوهمو بردارم!!! نه. مثل اینکه خدا نمیخواد کوه برم. برگشتم خونه و با ناراحتی خوابیدم. حس دوباره برگشتن رو از دست داده بودم. تا عصر فقط به خودم میپیچیدم که چرا تو خونه نشستم. چرا کوه روبرومه و من اینجام؟؟؟؟؟؟ داشتم دیوونه میشدم دوباره برگشتم دربند. تنهایی زیر بارون. ساعت 6 عصر موقعی که همه داشتند برمیگشتند.  نتونستم زیاد بالا برم. دلم واسه قله بدجور لک زده بود. دلم میخواست آدمهایی که از قله برمیگشتند و بغل کنم. چون بوی قله میدادند. مدام به خودم نهیب میزدم که چرا امروز نرفتم کوه؟؟ چرا؟... دیگه کسی اشک هامو نمیدید چون بارون کل صورتمو خیس کرده بود. برگشتم پایین. حتی توی ماشین توی اتوبان چمران بارون از سقف سوراخ ماشین به شدت میریخت رو صورتم و باز کسی از بیرون نمیفهمید که دارم گریه میکنم.... چرا امروز نرفتم قله؟ هیچوقت تا آخر عمر خودمو نمیبخشم.

روزها و هفته ها از دستم در رفته. فقط میدونم فردا تعطیله و همه برنامه های چند روزه تدارک دیدند. هر کی بهم میگفت کجا میری؟ مثل کسایی که داغ دلشون تازه شده آه میکشیدم و میگفتم نمیدونم. واقعا هم نمیدونستم کجا. پیشنهاد همه دوستام هم رد میکردم. اونم نمیدونستم چرا! آخرین لحظه خواستم برم دماوند!!! دماوند. واااای!  شبونه رفتیم رینه . همه چیز مهیا بود. همه چیز به جز ... ! نمیدونم اون چی بود که نبود و نبودنش باعث شد که این بار هم نتونم برم کوه. نتونم حتی خاک پاکش رو ببوسم. صبح زود که نیسان مصطفی آماده بود ما رو ببره دم جاده خاکی٬ زدم از خونه بیرون. تو خیابون اصلی رینه قدم زنان رفتم تا بعد از پادگان. تا جایی که بتونم راحت تر قله رو ببینم. روبروش لب جاده روی سنگ نشستم و بهش زل زدم. نیم ساعت یکساعت دوساعت. تمام خاطراتم را مرور کردم از قله سپید و آروم و دوست داشتنی ام چشم بر نمیداشتم. اشک امانم نمیداد که به اطرافم توجه کنم خصوصا کامیون های سنگین که هر از گاهی از کنارم رد میشدند و سربازهایی که آمده بودند ورزش صبحگاهی انجام بدن احتمالا با تعجب نگاهم میکردند. همونجا با دماوند خداحافظی کردم و تنها برگشتم تهران..  اما به محض رسیدن داشتم خفه میشدم از اینکه چرا برگشتم. به همه دوستام زنگ زدم. دنبال یه نفر بودم که همون موقع حرکت کنیم دوباره بریم دماوند. اینبار شبونه از رینه راه بیفتیم و یکروزه بریم قله. دیگه طاقت نداشتم.... اما باز هم نشد...  ناچارا برای رهایی از این محیط سنگین خودمو دور کردم. رفتم سفر .... یه جای دورتر.

کاش میدونستم چه اتفاقی برام افتاده. یعنی کوه ها منو نفرین کردند! دیگه منو دوست ندارن! با من قهر کردند!

دلتنگی های آدمی را باد ترانه یی می خواند،

رویاهایش را آسمان پرستاره نادیده می گیرد،

و هر دانه ی برفی به اشکی نریخته می ماند.

سکوت سرشار از سخنان ناگفته است

.....

 

توچال دیماه ٨٧ ------------------ سایز واقعی عکس

....

 

 

  
نویسنده : آنا ; ساعت ٥:٢٩ ‎ب.ظ روز سه‌شنبه ۱۳ اسفند ۱۳۸٧
تگ ها :