آناپورنا

وسیع باش..... و تنها..... و سربه زیر ..... و سخت

بهار منتظر بی مصرف افتاد

و بهار آمد

و بهار آمد به استقبال این روزها
تا دستهای کوه _ دو سلام فاصله دارم
درخت های این حوالی به زیبایی بهار خیلی حساس هستند
درخت پشت پنجره آشنا را جا گذاشتم در روزهای دور
نتوانست کنار بیاید با این روزگار مرتفع
دیدی که در این زندگی به کجای جغرافیای باور رسیدم ؟
به خودم می گوییم
بی خیال نوشتن
بی خیال تو
بی خیال
چه اتفاقی می افتد ؟
هیچ
فقط من فرسوده می شوم
یک حسرت در دل تو
یک داغ در دل من
او بی من هم خواهد زیست
من بی عشق هرگز
این درس بزرگ زندگی ست

...

...

بهار آمد دریغا از نشاطی ...!

...

  
نویسنده : آنا ; ساعت ۳:۳٥ ‎ب.ظ روز شنبه ۱٥ فروردین ۱۳۸۸
تگ ها :