آناپورنا

وسیع باش..... و تنها..... و سربه زیر ..... و سخت

توچال از مسیر تله کابین

 

مثل اینکه بهار هم داره اونی میشه که  دوست دارم. اینروزها  همش هوا ابریه و سرد و بارونی! ای ول بهار من! امروز و فردا هم که باز میخواد بارون بیاد! بابا میخواد امروز بره سمت کوهرنگ. خیلی دوست داشتم میتونستم باهاش برم. توی این فصل باید اونجا خیلی قشنگ باشه! آبشار شوی  ایذه  دزفول  شهرکرد!!

 مدتها بود میخواستم تنها برم کوه و با خودم خلوت کنم اما فرصتی پیش نمی اومد. پنجشنبه هفته پیش رفتم دربند اما از ابتدای راه با یک تلفن آنچنان منقلب شدم که دیگه یک قدم هم نتونستم بالاتر برم. برگشتم پایین! جمعه اش با اینکه تو هوای خراب (از نظر من عالی) رسیدیم قله!  ولی تنهایی نبود و سه نفری بود خنده های برنامه زیاد!!!!. اونقدر زیاد که فرصت فکر کردن رو ازم میگرفت!!. اما  این هفته جبران کردم. مسیر ولنجک  رو برای صعود توچال انتخاب کردم. از ایستگاه یک تا پنج  2 ساعت و نیم و از پنج تا هفت 3 ساعت و از هفت تا قله نیم ساعت!. تو ایستگاه هفت بلیت برای برگشتن خریدم که با تله کابین برگردم  تا کمتر به زانوهام فشار بیاد. سر قله فقط 2 دقیقه نشستم. چیزی نخوردم و سریع از مسیر سنگ سیاه  فرود آمدم. توی جانپناه امیری بیست دقیقه استرحت و مختصر غذایی و دوباره به سمت قله حرکت کردم. این دفعه با ریتم تند تر و بهتر. 50 دقیقه ای دوباره به قله رسیدم. آقای نادریان صعود کننده برودپیک پارسال به عنوان مسئول تیم امداد سر قله بود. نیم ساعتی به حرف درباره موضوعات همیشگی گذشت. اینکه چرا من هنوز تنها کوه میرم و به عضویت هیچ گروهی در نمیام و این همه انرژی رو دارم توی توچال هدر میکنم. چرا کار گروهی نمیکنم چرا دنبال گرفتن مدرک نیستم . چرا و چرا …!  خب منم دلایل خودمو داشتم! هنوزم نمیتونم خودمو راضی کنم که به کوهنوردی از زاویه تشکیلاتی نگاه کنم. خداحافظی کردم و به سمت ایستگاه هفت فرود آمدم. اما… فهمیدم کمی دیر شده ساعت  از 4 گذشته بود و تله کابین کار نمیکرد. با تمام سرعت دویدم. اما اونجا فقط یک اقا بود مسئول تله کابین و گفت که تعطیل شده. بلیتمم پس نگرفت و در عین حال نمیگذاشت که برم پایین نگران این بود که اتفاقی برام بیفته. گفت هماهنگ میکنه که امشب رو توی هتل توچال بمونم و فردا برم پایین!!!!!! چی ی ی ی ی؟؟ گفتم نمیخواد نگران من باشید. توی دلم بهش خندیدم و قبل از اینکه حرف دیگه ای بزنه راه افتادم.  غافل از اینکه آدم نباید تا این حد هم به خودش مطمئن باشه!! در تمام مسیر تا ایستگاه پنج  و بعد از اون تا ایستگاه دو هیچکسی رو ندیدم. تنها بودم و کیف میکردم. با کفش های پاره و بدون گتر تا زانو هم میرفتم تو برف !! جورابام خیس خیس شده بود. 45 دقیقه ای به  ایستگاه پنج رسیدم اما از این مدت 10 دقیقه اش زمانی بود که سعی داشتم خودمو نجات بدم!  موقع فرود از توی برف ها پام در یک شکاف لاخ شد و هر چی سعی میکردم بیرون نمی اومد! تقلا کردن فایده ای نداشت.  مجبور شدم تمام برف های سفت دور پامو خالی کنم و کفشو از پام در بیارم و بعد اونو از شکاف خارج کنم. حالا که هیچ اتفاقی نیفتاد و به خیر گذشت  اما اگه کمی شرایط بدتر بود و من تنها هیچ کاری نمیتونستم بکنم. چون نه موبایل داشتم نه اینکه کسی تو مسیر بود. هوا هم که داشت تاریک میشد! قبل از رسیدن به ایستگاه دو کاملا تاریک شده بود.  اونجا بود که فکر کردم  نباید به خودم مغرور بشم. روز خوبی بود. فکر کنم تا حد زیادی به اون چیزی که تو ذهنم بود رسیدم.

...

 

  
نویسنده : آنا ; ساعت ۱:٢٥ ‎ب.ظ روز شنبه ٥ اردیبهشت ۱۳۸۸
تگ ها :