آناپورنا

وسیع باش..... و تنها..... و سربه زیر ..... و سخت

...

شب تولدم بود. دوست داشتم برم به جایی که برام یادآور بهترین خاطرات زندگیمه. به کوه. لذت اون صعود شبانه در هم آغوشی زمین و باد !!  زیر نور زیبای مهتاب!!  از یادم نخواهد رفت!

...


عکس تزئینی است

...

من امشب تا سحر خوابم نخواهد برد
همه اندیشه ام اندیشه فرداست
وجودم از تمنای تو سرشار است
 زمان در بستر شب خواب و بیدار است
هوا آرام شب خاموش راه آسمان ها باز
 خیالم چون کبوترهای وحشی می کند پرواز
 رود آنجا که می بافتند کولی های جادو گیسوی شب را
 همان جا ها که شب ها در رواق کهکشان ها خود می سوزند
 همان جاها که اختر ها به بام قصر ها مشعل می افروزند
همان جاها که رهبانان معبدهای ظلمت نیل می سایند
همان جا ها که پشت پرده شب دختر خورشید فردا را می آرایند
 همین فردای افسون ریز رویایی
 همین فردا که راه خواب من بسته است
همین فردا که روی پرده پندار من پیداست
همین فردا که ما را روز دیدار است
همین فردا که ما را روز آغوش و نوازش هاست
 همین فردا همین فردا
من امشب تا سحر خوابم نخواهد برد
زمان در بستر شب خواب و بیدار است

....
  ( فریدون مشیری  )

..

  
نویسنده : آنا ; ساعت ۱٠:٢۳ ‎ق.ظ روز شنبه ۱٩ اردیبهشت ۱۳۸۸
تگ ها :