آناپورنا

وسیع باش..... و تنها..... و سربه زیر ..... و سخت

صعود به دماوند به یاد سامان نعمتی 1

توی میدون ازادی منتظر نگار بودم تا از کرج برسه. یه کم دیر شده بود و جای پارک نداشتم همش میدونو دور میزدم. امروز هیجان زیادی دارم. اولا اینکه توی سال 88 اولین باره که دارم میرم دماوند. انگار سالهاست ازش دور بودم. خیلی دلم تنگ شده. دوما با جمع دوستان و یک گروه فمینیستی فکر میکنم برنامه ی خیلی خوبی بشه.  اول جاده مخصوص نگه داشتم و جلوی پلیس که میگفت اینجا توقف نکن  با یه رایت و روزنامه  شیشه ها رو  تمیز کردم. نگار اومد. حالا دیگه خیلی دیر بود و طرح ترافیکم شروع شده بود میخواستیم بریم سه راه تهرانپارس  پیش بقیه دوستامون.   نمیدونستم از کجا باید برم که توی طرح نباشه. از پلیس چهار راه اسکندری سوال کردم گفتم کوهنوردم دارم میرم دماوند. . پیشنهاد خیلی خوبی داد: ماشین و همینجا پارک کنید با بی آر تی برید!!  از چند نفر دیگه هم سوال کردم گفتند تا بهشت زهرا طرحه هر جا بری جریمه میشی!!  بی ادب ها!! جواب سربالا! اونم اول صبحی! با شجاعت وارد طرح شدیم و از کوچه پس کوچه ها زدیم  اما یه جا گیرمون انداختند و میخواستند قفل بزنند به ماشین! کوله ها و وسیله ها رو دید اما گفت اگه کارت کوهنوردی دارید میگذارم برید اگه ندارید باید جریمه بدید.  ( اینم قابل توجه من و اونایی که نمیدونند عضو باشگاه و یا گروه بودن چه مزیت هایی داره!) نامرد جریمه رو نوشت. حالا از اون موقع به بعد از جلوی هر پلیسی رد میشدیم اصلا بهمون محل نمیگذاشت. شانس و میبینی!  تهرانپارس فرشته و فاطمه هم به ما ملحق شدند. اما یه تصادف جانانه کردیم و یه اتوبوس زد آیینه بغل راننده رو خرد کرد.   یکساعت اونجا معطل که افسر بیاد و داد و دعوا و این مقصره اون مقصره!! آخرش هم حق به حقدار رسید و من خسارت ماشینمو ازشون گرفتم اما با آیینه آویزون راه افتادیم به سمت رودهن. جاده سرپایینی بود و از اونجایی که جلوی باک بنزین سوراخ بود نصف بنزین میریخت. ماشین های دیگه با نگرانی میگفتند: داره از زیر ماشینتون آب میریزه!! ما هم با خونسردی میگفتیم : بله میدونیم آب نیست بنزینه!! طرف چشاش 4 تا میشد و سعی میکرد از ماشین ما دور بشه!! حالا اینکه بلبرینگ چرخ جلو هم خرد بود و وقت نکرده بودم عوضش کنم بماند...  خلاصه با کمک امام زمان سالم رسیدیم رینه و ماشین و بردیم خونه مصطفی لاریجانی پارک کردیم.  سالهاست  وقتی دماوند میام میرم پیش مصطفی. کس دیگه ای رو نمیشناسم. اونم خیلی دلسوزه و هر کاری از دستش بر بیاد میکنه اما جدیدا فدراسیون ازش خواسته که یا بره توی قرارگاه مثل راننده های دیگه یا اصلا فعالیت نکنه. نمیدونم فدراسیون این حق رو داره که تعیین کنه کیا توی یک مسیر کار کنند و مصطفی ما رو که دوستاش هستیم ببره و بیاره آیا کار غیر قانونی ای میکنه یا نه!!  به هر حال  مصطفی ما رو برد تا گوسفند سرا.   نزدیک ظهر بود که حرکت کردیم. خیلی آهسته و با ریتم کند میرفتیم. تمام مسیر پاکوب  آب گرفته بود و تبدیل شده بود به جویبار! اما هنوز از شقایق ها خبری نیست! کفش هامون خیس شده بود با خنده و آواز و خوشحالی بعد از 4 ساعت به بارگاه رسیدیم.  حجم برف  در مقایسه با سالهای قبل خیلی بیشتر بود. خدا رو شکر! زباله ها از بشکه سرازیر شده بود و هنوز وارد بارگاه نشده بوی  تعفن آشغالها  و ادرار از داخل پناهگاه آزار دهنده بود. مطمئن بودم اگه شب اونجا میموندیم مریض میشدیم. تخت های بارگاه همه شکسته و داغون شده  موش ها از در و دیوار بالا میرفتند  وساختمون دستشویی هم تا سقف پر از برف بود و غیر قابل استفاده!!  از زمستون تا الان بی صاحب بوده بارگاه و انگارهیچ ارگان و سازمانی مسولیت حفاظت اینجا رو نداشته! واقعا تاسف بر انگیزه! قرار نیست چون میلیون ها خرج  اون هتل کردند که حالا به جز خارجی ها بقیه حق ندارند واردش بشن٬ بارگاه سوم رو فراموش کنند  که تبدیل به زباله دونی بشه! خیلی نگرانم. نگران این که کم کم با گرم شدن هوا و این جاده ای که تا نزدیکی بارگاه سوم کشیده شده و این هتل ... چه جمعیتی از کوهنوردا و غیر کوهنوردا هجوم بیارن و درست در دل دماوند سپید و مقدس مان   تا شعاع بزرگی آلودگی درست کنند. این اتفاق حتما می افته! افسوس و صد افسوس! رفتیم با مسئول هتل صحبت کنیم اجازه بده ما هم مثل کوهنوردای روس (بخونید غیر ایرانی!!!!!!!!!!!!)  بریم شب توی هتل. حالا من هی هتل هتل میکنم فکر نکنید یه هتل 5 ستاره است با فول امکانات! نه چیزی که من دیدم یه ساختمون نیمه کاره بود توی هر سوراخ سنبه ای بیل و کلنگ و پیت و آجر! سالنش هم مثل خوابگاه شیرپلا پله هاشم ماشالا وقتی میخوای بری ازش بالا باید اشهدتو بگی و جو بگیردت که انگار داری از روی پله فلزی شکاف های یخچال خمبو رد میشی! مسئول اونجا آقای کرد مهربونی بود به اسم شریف! گفت آنا کیه؟ بچه ها به من اشاره کردند. بهم گفت مصطفی زنگ زده از پایین گفت که به شما و دوستاتون اینجا جا بدم. گفت از این به بعد تو مسئول اینجا هستی.  خیلی خوب شد.  بقیه کوهنوردا هم دنبال ما اومدند بالا و دیگه هیچکس توی بارگاه نموند و آقای شریف مهربون به همه جا داد.شام درست حسابی نخوردم. هنوز اثرات این آنفولانزای خوکی تو بدنمه و اذیتم میکنه. ما چهار تا هم موقع گرم کردن غذا یه پت و مت بازی ای در آوردیم که نگو! هممون یه سری غذا ها رو ریختیم رو زمین. با اینکه کیسه خواب سبک تابستونی برده بودم با یه کت پر و یه جوراب پر راحت خوابیدم. صبح ساعت 5 بیدار شدیم . . .

 

 

(ادامه مطلب)

...

  
نویسنده : آنا ; ساعت ۱۱:٠٤ ‎ق.ظ روز یکشنبه ۳ خرداد ۱۳۸۸
تگ ها :