آناپورنا

وسیع باش..... و تنها..... و سربه زیر ..... و سخت

صعود به دماوند به یاد سامان نعمتی 2

ساعت 5 بیدار شدیم. اکثرا رفته بودند بالا. خیلی دیر شده بود. هوا هم که روشنه!! من و فرشته و فاطمه ساعت 6 صبح از پناهگاه زدیم بیرون! فرشته و فاطمه عضو تیم ملی هستند و قراره دو هفته دیگه برن اسپانتیک و لنین.  براشون آرزوی موفقیت دارم. سیستم کوهنوردی من با اونا  خیلی فرق داره! اختلاف نظر زیاد داشتیم. اگرچه اونا اصولی به قضیه نگاه میکنند ولی من نمیتونم خودمو با شرایطشون وفق بدم. مثلا نبردن کت پر و کلاه بوران کلنگ و کرامپون از نظر اونا اشتباه بود در حالیکه از نظر من برای این صعود این لوازم زیادی بود!   اونا دوپوش پوشیده بودن و من یه پوش.   هر از گاهی پشت سرمو نگاه میکردم و اونا رو در حال صعود میدیدم که هیچ مشکلی نداشتند. اگه مشکلی بود که حتما برمیگشتم پیششون. ولی فرشته ازم انتقاد کرد که خوب بود برمیگشتی و حالی از ما میپرسیدی! نمیدونم . شایدم من اشتباه میکنم. به هر حال به راه خودم ادامه دادم. نمیتونستم صبر کنم تا برسن چون نوک انگشتام بی حس میشد. کم کم ازشون خیلی فاصله گرفتم طوری که دیگه نمیدیدمشون. هوا بر عکس پیش بینی اسنو فورکست که گفته بود جمعه کاملا آفتابیه  خراب شد. مه همه جا رو گرفت و باد هم که 40 کیلومتر بر ساعت کمی اذیت میکرد.  تقریبا تمام کسانی رو که زود تر  از ما حرکت کرده بودند رو گرفتم تا اینکه رسیدم به چادر تیم قروه که  نزدیک آبشار بود چهار کوهنورد به سرپرستی شهرام نعمتی آماده حرکت بودند  . من و چند نفر دیگه از کوهنوردان مسیر با اونا همراه شدیم.  و از اونجا به بعد  در قالب یه تیم  ۶ نفره پشت سر هم حرکت کردیم. چون ریتم سرقدم  شهرام نعمتی خوب بود و خیلی قوی برف کوبی میکرد. بدون حرف و استراحت تا تپه گوگردی رفتیم. هوا همچنان گرفته بود. ساعت ده شده بود. از 6 صبح تا الان نه چیزی خورده بودم نه استراحتی کرده بودم. دو تا خرما انداختم بالا.  شهرام ازمون فیلم گرفت و گفت از اینجا بالاتر نمیان  اونا بنا به اعتقاداتشون تصمیم گرفته بودند به خاطر سامان هیچ قله ای رو صعود نکنند و از 100 متری قله برگردند. چون سامان هم 100 متری قله نانگاپاربات ناپدید شد! احساس خوبی نداشتم. نمیدونستم همراه شدن با اونا و برگشتن  کار درستیه یا نه! اصلا هنوز نمیدونم راهی که اونا پیش گرفتن درسته یا نه. فقط اینو میدونم که اتفاقی برای سامان افتاد واقعا ناراحت کننده بود! مردد بودم آخرش تصمیم گرفتم این صعود رو به یاد سامان نعمتی انجام بدم. قراره دو هفته دیگه برن نانگاپاربات. نمیدونم برای چی!! برای تسلی خاطر خودشون؟!! جدا که غم انگیزه!  تیم قروه برگشت. من موندم و یه آقای دیگه به اسم ایمان آذیش.  حالا نوبت ما بود که برف کوبی کنیم. هوا بدتر شد. تپه گوگردی یخزده  بود اما اونقدر نه که بدون کرامپون و کلنگ نشه صعودش کرد. بوران و باد اجازه نداد که مسیر درست و پیدا کنیم. با اینکه فکر میکردم از اونجا تا قله میتونم چشم بسته برم اما مثل اینکه زیاد به سمت راست منحرف شدیم و خلاصه قله رو گم کردیم و زمانی صرف برگشتن به قله جنوبی داشتیم. این باد لعنتی  دستمال سر نازنینمو با کلی خاطره  برد ناندل!  نهایتا 10:45 به قله رسیدیم. کمی آب ولرم خوردیم  و عکس گرفتیم و سریع برگشتیم. همونجا از همنورد قله جدا شدم و تنها برگشتم.  داشتم به پیش بینی  اسنوفورکست فکر میکردم که نمیشه بهش خیلی اعتماد کرد که یکدفعه همه ابرها کنار رفت و اسمون آبی و باز شد.  باورم نمیشد که راه برگشت از گرما کلافه بشم! قسمتی از مسیر رو برای اینکه زودتر برسم با رعایت کلیه نکات ایمنی !! سر خوردم برای همین ساعت 12 ظهر بارگاه بودم. فاطمه و فرشته رو توی مسیر ندیدم. البته الان نگرانشون نیستم. چون مطمئنم که  اونا از عهده قله بر میان.  هر کاری کردم نتونستم چیزی بخورم. تا ساعت 3 منتظر بچه ها بودیم که برسن. اونا هم قله رو ساعت 1 صعود کرده بودند.  تا فاطمه اومد من و نگار راه افتادیم به سمت پایین. فرشته و فاطمه هم بعد از کمی استراحت حرکت کردند. گوسفند سرا بهم  رسیدیم. فرشته از دست من خیلی ناراحت بود که چرا تنهاشون گذاشتم. کمی بحثمون شد!! ولی به خیر گذشت! ساجده و تیم بندرعباس الان پلور هستند. خیلی دلم میخواست میرفتم به دیدنش اما اگه دیر بشه و هوا توی جاده هراز تاریک بشه به مشکل بر میخوریم چون در ادامه موارد خاص ماشین عزیزم اینم اضافه کنم که فیوز برقش هم سوخته و چراغ عقب روشن نمیشه!  ادامه ماجرا رو هم که نگار تعریف کرد!!

عکس های برنامه:

....

...

  
نویسنده : آنا ; ساعت ٢:٥٠ ‎ب.ظ روز سه‌شنبه ٥ خرداد ۱۳۸۸
تگ ها :