آناپورنا

وسیع باش..... و تنها..... و سربه زیر ..... و سخت

اولین تلاش امداد حادثه دماوند

به من گفته بودند جمعه صبح یک تیم از طرف هیات و فدراسیون حرکت میکنه به سمت غربی. جمعه صبح؟!!!!!! تو سایت هواشناسی نگاه کردم. پنجشنبه بهتر از جمعه بود. به هر حال چاره ای جز صبر کردن نداشتیم. به خاطر اینکه هیچ ماشینی ما رو تا پارکینگ غربی نمیبرد !! چهارشنبه ساعت 10 شب بهم زنگ زدن و گفتن امشب تیم امداد رفته پلور و فردا صبح زود قراره برن بالا و هیچکس دیگه رو هم نمیبرن!! خیلی ناراحت شدم. تا ساعت 11 فقط تلفن دستم بود و به هر کسی که میشناختم زنگ زدم آخرش به آقای بابازاده رسیدم. ازش التماس کردم اجازه بده منم همراه تیم برم بالا. ایشون لطف کردن و قبول کردن. فقط گفتند ساعت 6 تیم حرکت میکنه. تا ساعت 2 نصفه شب وسایلمو جمع کردم. استرس زیادی داشتم. مواجهه با جسد یک دوست !!... فکر نمیکنم به این راحتی ها باشه که الان فکر میکنم. دوستم خیلی سعی کرد منو منصرف کنه از رفتن و گفت بزار آخرین تصویری  که از ساجده تو ذهنت نقش میبنده  این تصویر ناراحت کننده نباشه!! اما نمیتونم با خودم کنار بیام. نمیتونم دست رو دست بزارم و منتظر بمونم. ساعت 4 صبح از تهران حرکت کردیمو دقیقا 6 صبح پلور بودیم. آقای بابا زاده تو حیاط قدم میزد. همیشه سرپرست اکثر برنامه های امدادی ایشونه و تجربه خیلی زیادی در این زمینه داره! . . . دو سه ساعتی معطل شدیم! نمیدونم چرا. گروه های دیگه ای هم به ما ملحق شدند . افسانه پاکدامن و مهدی معماری رو دیدم. خیلی سختم بود برم جلو و باهاشون حرف بزنم!! چی باید میگفتم؟ زبونم قفل کرده بود! خدا بهشون صبر بده!  سرپرست کل تیم امداد آقای بابازاده از گروه آرش  بود و سرپرست فنی تیم آقای آبادیخواه از خانه کوهنوردان. یک تیم از گروه همت  چند نفر از خانه کوهنوردان و کلوب دماوند یه تیم از مازنداران و ما دو نفر هم که داوطلب آزاد به همراه تیم امداد و نجات آمل و هلال احمر آمل جمعا 45 نفر شدیم. نهایتا ساعت 9 ماشین ها حرکت کردند. خیلی دیر بود. تا جایی که امکان داشت با ماشین رفتیم و از جایی که به علت برف جاده بسته شده بود پیاده شدیم و 10:15 راه افتادیم. با اینکه سرقدم نسبتا تند حرکت میکرد ولی باز چهار و نیم ساعت طول کشید.  باز هم زمان زیادی رو از دست دادیم. ساعت 3 توی پناهگاه سیمرغ استراحت میکردیم. کاش همون موقع میرفتیم بالا. ای کاش!!!  با دوربین موقعیت بچه ها رو شناسایی کردیم. البته نمیشد دیدشون و با توجه به گفته های مهدی معماری روی یک یال پرشیب و ریزشی بین یال غربی و یال داغ قرار داشتند. اینکه چطور از جنوبی به  اونجا سر در آوردند واقعا برام جای سواله! یک سوال خیلی بزرگ!  اما فعلا نمیشه این سوالها رو از مهدی پرسید. نه میخوام و نه توانش رو دارم که برم باهاش در مورد این چیزا حرف بزنم. اونم که مظلوم و ساکت نگاهش فقط به قله بود.  خیلی خوب آرامش خودشون حفظ کرده بود. هیچکس نمیتونه درک کنه که اون چی میکشه اما انگار عزمشو جزم کرده  که این بار سنگین و .....  و تا وقتی خواهر و دوستاشو پایین نیاره به چیز دیگه ای فکر نکنه. خیلی مرد بزرگیه! هر تصمیم که سرپرست میگرفت اطاعت میکرد. با اینکه میدونم براش خیلی سخت بود یک روز منتظر بمونه که فردا صبح بشه. من اگه جای اون بودم (خدای نکرده) اینقدر متانت از خودم نشون نمیدادم و احساسی میشدم و شبونه میرفتم بالا.  اتفاق تلخی بود اینکه چه کسی مقصره و چرا و چطورش باشه برای بعد . فعلا چیزی که مهمه اینه که دوستای ما هنوز اون بالا هستند و ما باید بیارمشون پایین.  شب  همه دور هم جمع شدیم و آقای آبادیخواه بعد از صحبت و مشورت کل بچه ها و به چهار گروه تقسیم کرد و برای هر گروه مسئول تعیین کرد و وظایفشونو گوشزد کرد.  سه تیم وظیفه  بسکت و حمل سه نفر و یک تیم هم به عنوان تیم پیشرو وظیفه شناسایی محل حادثه دیدگان و سپس تعیین مسیر مناسب تر و ایمن تر برای فرود بقیه تیم و کمک به تیم  رو داشتند.  من توی گروه پیشرو بودم. چون سریع کوهنوردی کردن از بسکت کردن و حمل کردن برام خیلی آسون تر بود ضمن اینکه  توی اون جمع تنها خانوم بودم و وظیفه داشتم زود تر از بقیه برسم پیش ساجده و فرخنده و مواظبشون باشم.  هنوز جلسه تموم نشده بود که آقای بابازاده بی سیم زد و گفت هوای فردا خرابه و به احتمال خیلی زیاد به پس فردا موکول میشه. خیییییییییییییییییییلی حالم رفته شد!    امیدوار بودم پیش بینی نادرست باشه.  از پناهگاه زدیم بیرون. هلال ماه چه غم انگیز بود. یاد ساجده  یه لحظه رهام نمیکرد. صداش مدام تو گوشم بود. یعنی روحش الان اینجاست و داره ما رو میبینه؟ ساجده عزیز من هر کاری بتونم میکنم. فقط خدا کنه فردا هوا خوب باشه.  به آسمون خیره شده بودم. یه چیزی شبیه ستاره پر نور دیدم که از جنوب غرب به سمت بالا شروع به حرکت کرد. سرعتش اونقدر زیاد بود که مطمئن بودم هواپیما نیست. یک مسیر هلالی رو طی کرد تا به شمال رسید و درست روی قله جایی که ساجده و فرخنده و حمید اونجا خوابیده بودند فرود آمد و خاموش شد!! تا چند دقیقه مبهوت این تصویر بی نظیر بودم. بقیه بچه ها هم دیدند. این صحنه عجیب  و این شهاب سنگ که اینقدر طولانی بود عمرش!  این شعر سروده ی خود ساجده است و چه مناسبت قریبی داشت با حال و هوای ما:

"سفیدی سردی است  باد از جهت ها باد است تند   جز سفیدی هی چی پیدایی نمی دهد   برای استفاده از شب رها اینجا ایستاده ام   و دوری  پاهایم تو نمی رسند  "

صبح بیدار شدیم. اما صدای باد شدید گویای همه چیز بود و لازم نبود بریم بیرون تا هوا رو ببینیم. تا ساعت 9 تو پناهگاه موندیم. چون توی اون شرایط پایین رفتن هم خطرناک بود. نمیتونستم بخوابم. نشسته بودم و ام پی تری گوش میدادم. اعصابم خرد بود. هر از گاهی میرفتیم جلوی پنجره و نا امیدانه بالا رو نگاه میکردیم. آخه چرا اینقدر بدشانسی آوردیم!! خیلی ها از جمله خود من مجبور شدیم که برگردیم.  باید فردا میرفتم سر کارو نمیتونستم مرخصی بگیرم! از 45 نفر فقط 14 نفر موندن. 5 تاشون که خود بندری ها بودند و بقیه هم فقط چند نفرشون میتونستند کار بسکت و .. انجام بدن.  اما همین که موندن خیلی با ارزش بود.  درپناهگاه به زور باز میشد. برف می اومد واقعا هوا بد بود رعد و برق هم شروع شد. ولی ما سریع فرود اومدیم. همونجایی که از ماشین ها پیاده شدیم. آقای بابازاده منتظر ما بود. گفت فردا یه تیم با جی پی اس برای شناسایی میره و پس فردا میارنشون پایین اگه نشد موکول میشه به چهارشنبه! برگشتیم قرارگاه پلور. افسانه با چشمهایی که خون گریه کرده بود منتظر بود.  امروز دیگه هیچ کاری نمیشه کرد. دور تا دور ساختمون قرارگاه اقوام حادثه دیدگان بودند و هر کسی یه گوشه ای در حال گریه. فقط امیدوارم شرایط کوه رو درک کنند و به افسانه ومهدی فشار نیارن.

در نهایت از آقای بابازاده و آقای آبادیخواه و بقیه کوهنوردانی که داوطلبانه و دلسوزانه برای کمک اومدند تشکر میکنم. همه افراد گروه انگیزه بسیار زیادی داشتند اگه هوا اجازه میداد حتما امروز کار تموم میشد. نکات نا خوشایند (البته از نظر من) یکی این بود که روز پنجشنبه صبح که قرار بود 6 صبح حرکت کنیم بدون هیچ دلیل خاصی تا 9 طول کشید. حتی اگه منتظر بقیه کوهنوردا بودند میشد یک ماشین زودتر حرکت کنه و بقیه با ماشین های دیگه خودشونو میرسوندند.  و نکته منفی بعدی این بود که نیسان ها نتونستند تا پارکینگ  برن و وسط راه مارو پیاده کردن چون یه قسمت کوچکی از جاده  پوشیده از برف بود در حالیکه میشد با بیل برف جاده رو سریع باز کرد. برای گروه بزرگی که به اسم امداد و نجات آمده بودند منطقه این کار واقعا انتظار میرفت. این کارو نکردیم و در نتیجه سه ساعت دیرتر از اونچه باید به پناهگاه رسیدیم اگه زود میرسیدیم میشد همون روز رفت به سمت بالا و از هوای خوبش استفاده کرد. اما ما یه روز آفتابی رو بی جهت از دست دادیم. گروهی که جمع شده بود به جز امداد و هلال که برای این ماموریت پول میگرفتند همه به خاطر حس انسان دوستانه و همون مرام کوهنوردی جمع شده بودند. باید دست همشونو بوسید اما اگه فدراسیون کوهنوردی علی رقم اینکه اعلام کرده بود هیچ مسئولیتی در این خصوص ندارد تیمی مجهز از کوهنوردان زبده و با تجربه در این زمینه ارسال میکرد که تا گرفتن نتیجه نهایی اونجا بمونند خیلی بهتر میشد نتیجه گرفت و  این نمیشد که جمعه هر کسی بنا به دلایل خودش بگرده پایین. یک انتقاد هم از هلال احمر و امداد مازندران دارم. با اینکه میدیدم تا جایی که تونستند تلاش خودشونو کردند چند نفرشون برای این کار مسن بودند و با تجهیزات ناکافی به منطقه اومده بودند. البته احساس مسئولیتشون قابل تقدیر بود ولی کار زیادی از دستشون بر نمی اومد چون به احتمال خیلی زیاد توانایی امداد توی اون شرایط و در ارتفاع 5400 متری نداشتند و از اون تعداد فقط سه نفرشون برای بسکت کردن اعلام آمادگی کردند و از همه بدتر روز جمعه به همراه کوهنوردان داوطلب برگشتند پایین چون ماموریتشون برای دو روز هماهنگ شده بود!! برای من  اصلا قابل درک نبود. خیلی خوبه که دوستان عزیز هلال احمر پیش بینی های لازم  و تمرینات  لازم رو برای مواجهه با شرایط بد ارتفاعات انجام بدن. درست نمیدونم اما فکر میکنم گروه امداد آمل "امداد و نجات کوهستان" بود!!  با آقای محمدپور (پسر مرحوم محمدپور پیشکسوت کوهنوردی که سال گذشته در کلکچال دچار حادثه شد)  مسئول جدید و جوان قرارگاه پلور سر یه موضوع دیگه  جلسه ای داشتیم و اونجا ایشون گفتند که فدراسیون مقرر کرده  برای عزیزانی که از جنوب اومدند اسکان و استفاده از کلیه  امکانات پناهگاه رایگان باشه. از فدراسیون برای این همکاری جای تشکر داره  اما نکته ای که به نظر میرسه اینه که  اگه فدراسیون برای کوهنوردانی که از دورترین نقاط کشور میان از قیمت اسکان گرفته تا رفت و برگشت تمهیداتی اتخاذ کنه که اونها هم احساس آرامش خاطر بیشتری داشته باشند و به این دلیل که از راه دور آمده اند و کلی هزینه کرده اند خودشون و تیمشونو مجبور به قله رفتن به هر قیمتی نکنند ممکنه تاثیری در کم شدن این حوادث داشته باشه.  در نهایت این ضایعه بزرگ و غم انگیز درس عبرتی باشد برای همه ما که خطرات کوهستان رو جدی بگیریم و توانایی خودمونو برای انجام یه برنامه بسنجیم و منطقی باهاش برخورد کنیم.

 

عکس ها:

 

 

 


مرحوم ساجده کشمیری در برنامه صعود زمستانه دماوند- شمالشرقی 

...

پی نوشت:  همین چند لحظه پیش در کوهنوشت خوندم:

به گزارش پایگاه خبری فدراسیون : در خصوص انتقال پیکرهای سه کوه نورد جان باخته در دماوند ؛ جدیدترین گزارش از قرارگاه فدراسیون کوه نوردی  حاکی از آن است که ؛ گروهی از کوه نوردان تیم جست و جو  و انتقال ، صبح امروز از  محل جانپناه سیمرغ  ، به ارتفاع ۵۴۰۰ متری عزیمت کرده و هر سه پیکر را یافته اند . گروه پیشرو بعد از انجام اقدامات مربوط به آماده سازی حمل پیکرها ، آنها را در نقطه ای مشخص و بصورت متمرکز قرار داده اند تا با اضافه شدن تعدادی دیگر از کوه نوردان تازه نفس ، انتقال آنان به پائین تسهیل گردد .

 ....

  
نویسنده : آنا ; ساعت ۱٢:۳٥ ‎ب.ظ روز شنبه ٩ خرداد ۱۳۸۸
تگ ها :