آناپورنا

وسیع باش..... و تنها..... و سربه زیر ..... و سخت

دماوند

 

دماوند هميشه برای من يک رويای شيرين بوده است. رويايی که تابه حال سه بار آن را به واقعيت تبديل کرده ام اما اگر هزار بار هم به واقعيت تبديل شود باز برای من همان شيرين ترين رويای کوهنوردی است. خيلی وقت بود دلم براش تنگ شده بود. از آخرين باری که ديدمش ۱۰ ماه ميگذشت!! تصميم گرفتم اين بار با برنامه ای متفاوت از هميشه همراه با همنورد و همپای عزيز من در صعود به اکثر قله ها ٬ مستان آنرا اجرا کنيم. يک برنامه کاملا مستقل و فمينيستی !!  اين برای هر دوی ما هيجان زيادی داشت. تمام برنامه ريزی ها ٬ هزينه ها و مشکلات برنامه به دوش خودمان بود والبته تجربه خوبی برایمان بود. گرچه آمادگی مناسبي نداشتيم ولی محک خوبی برای سنجيدن توانايی ٬ روحيه و عملکرد صحيح ما در کوه و احساس ما از کوه بود و اينکه بعد از ۴ - ۵ سال کوهنوردی از کوه چی ياد گرفتيم!  مطمئنا درک و احساسی که زنان از محيط طبيعت و کوه و قله ها دارند متفاوت از مردان است. 

 

امروز شنبه سيزدهم خرداد ساعت ۷:۳۰ من و مستان در محوطه ترمينال شرق هستيم. بليت های آمل را از قبل تهيه کرده بودم. کوله هامون فوق العاده سنگين هستند و علتش بطری های آب معدنی است که بار کوله ها کرده ايم نميخواهيم  با تغذيه و آب نا سالم باعث بوجود آمدن مشکلاتی بشيم که منجر به عدم صعودمون بشه. گرچه در اين چند سال کوهنوردی معده من به خوردن آت آشغال و آب کثيف رودخونه ها و ميوه های نشسته عادت کرده اما حالا فرق داره. کار از محکم کاری عيب نميکنه. در تمام طول مسير از تهران تا رينه زمانبندی و برنامه ريزی اين صعود را در ذهنم مرور ميکردم. ساعت تقريبا ۱۰ دوراهی رينه پياده شديم و از آنجا بعد از کلی معطلی با تاکسی تا قرارگاه کوهنوردی.  نيسان آقا مصطفی (راننده صميمی و آشنای اکثر کوهنوردان در مسيرهای مختلف دماوند) با سه کوهنورد انگار منتظر ورود ما بودند تا با ما ٬ ظرفيت تکميل شده و هر چه زود تر به گوسفندسرا برسيم. آنجا همانطور که منتظر قاطر چی بوديم صبحانه را خورديم. اينکه خودمان کوله هايمان را ببريم برايم غير قابل تصور بود. گرچه در اين چند سال فعاليت کوهنوردی ام چنين کاری نکرده ام و اين اعتقاد قلبی ام است که يک کوهنورد واقعی بايد خودش کوله اش رو حمل کنه در غير اينصورت آن صعود هر چند موفقيت آميز باشه نه دلچسبه نه باارزش !

 

بقيه کوهنوردا که از آمدن قاطرچی نااميد شده بودند با دلخوری کوله هايشان را برداشتند و راه افتادند. در آخرين لحظات يکی از چوپانان محلی به نام آقا خيرالله گفت که با قاطر پيرش کوله هايمان را تا مسيری مياورد. خيلی خوشحال شديم. ساعت ۱ بعد از ظهر بود که حرکت کرديم. هوا آفتابی و صاف ٬ آسمان آبی ٬ دشت پر از شقايق های سرخ و دامنه ها سرسبز بود.گروه هايی در حال بازگشت بودند و همگی از ازدحام جمعيت در پناهگاه و کمبود جا خبر ميدادند.اين قضيه از قبل منو نگران کرده بود . چون هر چی اين در و اون در زديم نتونستيم چادر تهيه کنيم. بايد عجله ميکرديم قبل از رسيدن گروههايی که رفته بودند قله به بارگاه برسيم. علی رغم ميل باطنی ام سعی کردم آقا خير الله را متقاعد کنم کوله ها را تا بارگاه بياورد اما او گفت مدتی است در اين منطقه سر و کله يک گرگ پيدا شده و هيچکس پيش گوسفنداش نيست. کمی بالاتر از کفی دوم نرسیده به اولين تابلو کوله ها را زمين گذاشت و رفت!!  و کوله کشی سنگين ما آغاز شد. از آنجا آهسته و پيوسته حرکت کرديم تا اينکه ساعت ۵ به بارگاه رسيديم و خوشبختانه تونستيم تو بارگاه مستقر شيم. و استراحتی!!

 

غروب زيبای خورشيد رابالای پناهگاه روبروی درياچه لار و خط الراس دوبرار به تماشا نشستيم و دماوند با عظمت پشت سرمان که با غرور ما را به خود ميخواند. چه جوششی در دلهای ما انداخته بود!!

 

ساعت ۷ ناهار و شام را با هم خورديم و خوابيديم.

صبح ساعت ۴ بعد از خوردن صبحانه ای نه چندان مفصل و آماده کردن يک کوله حمله ساعت ۵:۳۰ صبح حرکت کرديم.مستان سر قدم بود. مسير براش آشنا بود و مشکلی از اين جهت نداشتيم.

 

اطلاعات کامل هوا را مستان جون از اينترنت زحمت کشيده بود و تقريبا همانطور بود که پيش بينی شده بود. شدت باد ۱۵ و دما ۷+ تا ۱۳- . در کل مسير دوبار استراحت بيست دقيقه ای داشتيم. ساعت ۷ در ارتفاع ۴۴۰۰ متری و ساعت ۹ در ۴۸۰۰ متری زير آبشار يخی. مستان بعد از طی اين مسير نسبتا پر شيب و سخت  با کوله ای سنگين که بر دوشش بود عرق ريزان از راه رسيد. او مشغول استراحت و عکاسی با همنوردان ديگر از درياچه لار بود.    Mp3 مستان را  گذاشتم تو گوشم كوله رو برداشتم و راه افتادم و ديگه تا قله استراحت نكردم. مستان هم بلافاصله بعد از من حركت كرد.   باورم نميشد هرچي به قله نزديك تر ميشديم انرژي مان  بيشتر ميشد. شايد علتش شوق رسيدن به قله بود شديدا گرسنه بودم در طي راه به جز كمي آبميوه چيزي نخورده بودم. چون شدت باد كمتر از روزهاي ديگر بود گاز گوگرد كمتر توسط باد جابجا ميشد و اطراف تپه گوگردي واقعا تنفس مشكل بود. در اين مواقع استفاده از دستمال يا ماسك مرطوب و سير و سركه كمك موثري است كه در آن لحظه از آن غافل بوديم و بهترين راه را رسيدن به قله مي ديديم. براي همين با سرعت به سمت قله حركت كردم. به خاطر گوگرد اشك از چشمانم سرازير بود و من و مستان  چشم بسته ساعت 10:50 به قله رسيديم. براي ديدن مسير شمالشرقي و شمالي در اطراف كاسه قله تفرجي كرديم. 2 نفر را از مسير شمالشرقي در حال صعود ديديم. وقتي به قله رسيدند متوجه شديم مبدا صعودشان بارگاه سوم جنوبي بوده و ميگفتند براي فرار از گاز گوگرد تپه گوگردي را دور زده اند !!! البته من هنوز هم نميدونم چطوري از اونور سر در آوردن! گروههاي زيادي از شهر هاي مختلف زاهدان تبريز اروميه كرج و .... به قله رسيدند. چيزي حدود 2 ساعت روي قله توقف داشتيم. جوي بسيار صميمي به وجود آمده بود. انگار نه انگاردر ارتفاع 5671 متري هستند و بايد زودتر برگردند. شايد علت تعلل در بازگشت وجود گاز گوگرد بود هيچكس دوست نداشت دوباره در آن فضا قرار بگيرد. اما به هر حال راه بازگشت از اين طرف بود همانطور كه راه صعود از اين  ميان جهنم گوگردي رد ميشد و اين هم يكي از سختي هاي زيباي مسير بود.

 

در عرض كمتر از 5 دقيقه خودم را به سنگ مثلث رساندم. يك توده مه غليظ  به سرعت از پايين به سمت بالا در حركت بود. . حالا ديگر آرام و با احتياط از ميان مه رو به سوي پايين دستها داريم. بانوان زيادي را در حال صعود ميبينم. اين باعث خوشحالي و غرور من ميشود و نشاندهنده اين است كه زنان ايراني هم در كوهنوردي حرفي براي گفتن دارند همانطور كه در صعود به اورست ثابت كردند. با اينكه خيلي ها سعي كردند ارزش صعود زنان به اورست را كوچك كنند اما حتي 3 ماه زندگي در شرايط سخت كوهستاني و در آن ارتفاع براي زنان كه به هر حال آسيب پذير تر از مردان هستند خود  كار مهمي بود و تحمل بالايي ميطلبيد. و در مقابل هم  زنان قدرتمندي را ميشناسم كه شايد خيلي ها توان همپا شدن با آنها را هم نداشته باشند اما در اين جامعه همچنان  ناشناخته  مانده اند. به هرحال

4 بعد از ظهر در بارگاه سوم هستيم. از ديدن چادر هاي رنگارنگ فراوان اطراف بارگاه شوكه شدم. تقريبا دو برابر ديروز.جمعيت بيشتري آمده بودند تا فردا شانس صعود به قله را امتحان كنند. با اينكه امكان برگشتن به تهران را داشتيم و چند تا از دوستان كه با وسيله هاي خودشون برميگشتند جاي خالي داشتند اما ما امشب را در پناهگاه مانديم چون ميخواستيم اين برنامه رو متكي به هيچكس نباشيم.

نصف شب از گرماي كلافه كننده پناهگاه خوابم نميبرد به اتفاق مستان از پناهگاه زديم بيرون و در مسير بالا رفتيم سوز سردي بود!ما بوديم و يك هد لايت! بعد از دو ساعت دوباره برگشتيم.

 صبح زود بيدار شديم و با تهيه تدارك يك صبحانه مفصل  صعود ديروز را جشن گرفتيم. و بعد از بستن كوله و تميز كردن پناهگاه  راهي گوسفندسرا شديم. اصلا احساس خستگي نميكنم. بر عكس دلم ميخواد دوباره برگردم بالا. طبيعت طبق معمول براي من دلبري ميكند . خدايي هم عقل و هوش از سر من برده است خصوصا با خواندن ترانه  اي ايران ايران  (محمد نوري). دوست دارم پرواز كنم. دوباره با نيسان به رينه برگشتيم. با تاكسي تا سر جاده هراز. جمعيت زيادي منتظر ماشين بودند تا قبل از ساعت  3 و يكطرفه شدن جاده به سوي آمل  خودشان را به تهران برسانند.  بايد قيد اتوبوس را ميزديم . با صرف هزينه بيشتري دربست گرفته و ساعت 2 ميدون ونك بوديم و اين برنامه هم به يكي از خاطرات خوب  كوهنوردي تبديل شد.

    

 

 

  
نویسنده : آنا ; ساعت ۳:٠۸ ‎ب.ظ روز دوشنبه ٢٢ خرداد ۱۳۸٥
تگ ها :