آناپورنا

وسیع باش..... و تنها..... و سربه زیر ..... و سخت

وهم سبز

تمام روز در آينه گريه می کردم

بهار پنجره ام را به وهم سبز درختان سپرده بود

تنم به پيله ی تنهاييم نمی گنجيد و بوی تاج کاغذيم فضای آن قلمرو بی آفتاب را آلوده کرده بود

نمی توانستم.. ديگر نمی توانستم

صدای کوچه صدای پرنده ها صدای گم شدن توپ های ماهوتی و های و هوی گريزان کودکان و رقص بادکنکها

که چون حبابهای کف صابون در انتهای ساقه ای از نخ عبور می کردند

و باد!

باد که در عمق گودترين لحظه های تيره همخوابگی نفس ميزد

حصار قلعه خاموش اعتماد مرا فشار ميدادند و از شکاف های کهنه دلم را به نام ميخواندند

تمام روز نگاه من به چشمهای زندگيم خيره گشته بود بر آن دو چشم مضطرب ترسان که از نگاه ثابت من ميگريختند و چون دروغگويان به انزوای پر خطر پلکها پناه می آوردند 

کدام قله ؟  کدام اوج ؟

مگر تمامی اين راههای پيچاپيچ در آن دهان سرد مکنده به نقطه تلاقی و پايان نمی رسند ؟

به من چه داده ايد  ای واژه های ساده فريب و ای رياضت اندامها و خواهشها!

اگر گلی به گيسوی خود ميزدم از اين تقلب از اين تاج کاغذين که برفراز سرم بو گرفته است فريبنده تر نبود ؟.....

چگونه روح بيابان مرا گرفت و سحر ماه ز ايمان گله دورم کرد..

چگونه ناتمامی قلبم بزرگ شد و هيچ نيمه ای اين نيمه را تمام نکرد..

چگونه ايستادم و ديدم زمين به زير دو پايم ز تکيه گاه تهی ميشود  و گرمی تن جفتم به انتظار پوچ تنم ره نميبرد.

کدام قله ؟ کدام اوج ؟

مرا پناه دهيد ای چراغ های مشوش 

ای خانه های روشن شکاک که جامه های شسته در آغوش دودهای معطر بر بامهای آفتابی تان تاب میخورد.

کدام قله ؟ کدام اوج ؟

مرا پناه دهيد ای اجاق های پر آتش    ای نعل های خوشبختی 

و ای سرود ظرفهای مسين در سياه کاری مطبخ 

و ای ترنم دلگير چرخ خياطی و ای جدال روز و شب فرش ها و جارو ها !! 

تمام روز ...

تمام روز رها شده .. رها شده چون لاشه ای بر آب به سوی سهمناک ترين صخره پيش ميرفتم

 به سو ی ژرف ترين غارهای دريايی

و گوشتخوار ترين ماهیان

و مهره های نازک پشتم از حس مرگ تير کشيدند

نمی توانستم....  ديگر نمی توانستم 

صدای پايم از انکار راه برميخواست و ياسم از صبوری روحم وسيعتر شده بود.

و آن بهار و آن وهم سبز رنگ که بر دريچه گذر داشت با دلم ميگفت :

                                                                 نگاه کن!! تو هيچگاه بيش نرفتی..

                                                                                           تو فرو رفتی !!!

  فروغ فرخزاد      

  
نویسنده : آنا ; ساعت ٦:۱٩ ‎ب.ظ روز دوشنبه ٢٩ اسفند ۱۳۸٤
تگ ها :