آناپورنا

وسیع باش..... و تنها..... و سربه زیر ..... و سخت

یک سرقت .. یک نوشته

پیش نوشت: همراهان همیشگی آناپورنا اینجا توسط این ولگرد (وبگرد) به سرقت رفته و قصدی نداریم جز فراری دادن شما با اراجیف خود.زبان

... و اینک شرح مختصر برنامه

تمام طول هفته گذشته

نگار: آنا ترو خدا آخر این هفته منم با خودتون کوه ببر. آخه قول دادی! من که هر کاری گفتی کردم، خیلی هم خوب بودم! بیام باهاتون؟  بیام دیگه .. بیام؟  الو .. هووووووووووی

آنا: اه یه دقیقه ساکت باش! دارم برای آخر هفته برنامه ریزی می کنم تو نمی شه با ما بیای بچه بازی نیست که!

پنجشنبه عصر

 آنا لنگان وگریان با دماغ آویزان وارد می شود: نگار جون قربونت بشم بیا منو ببر دکتر فکر کنم آنفولانزای خوکی گرفتم

نگار: هیییییس مگه نمی بینی دارم فیلم می بینم تازه رسیده به جای حساسش

آخر شب

 آنا باز هم لنگان - این بار به لطف خشانت آمپول زن محترم - داخل می شود: آی... اوی... فین... فون... حالم خیییییلی بده!

نگار: فردا چی کاره ای؟

آنا: بچه ها بخاطر من برنامه رو کنسل کردن! اگه من نرم که هیشکی نمی ره! منم عمرناش بتونم از جام تکون بخورم!

نگار: من صبح دارم می رم کوه

آنا: وااااااای راس می گی؟؟  منم بیام؟؟ ... پس باید صبح زود پاشیم! برم کوله ها رو آماده کنم!

صبح جمعه

 ابتدا یه حلیم مشتی زدیم بعد یه کم بالا رفتیم دوباره یه چای و کیک زدیم و هر کی هم هر چی بهمون تارف کرد رد نکردیم و خلاصه به هر جون کندنی بود رسیدیم به سنگ سیاه...

آنا جهت جلوگیری از فوران بینی، صورتش را کاملا در شال پیچونده - مانند برادران غیور فلسطینی - و سنگی در دست جهت کوبیدن بر سر بنده: کی گفت منو به زور بیاری کوه؟ اسم قله رو نیاری ها، دارم میمیرم دیگه یک قدم هم از این بالاتر نمی یام

نگار: عزیزم امکان نداره من بدون تو برم قله! قله هیچ گاه هدف نبوده! این رفاقت هاست که می مونه

ساعتی بعد

 نگار فاتح قله، آنا در سنگ سیاه در حال لرزیدن!ابله

در مسیر برگشت: آوازخوان و خوشحال تا شیرپلا... از شیرپلا تا پایین کر کر خنده به لطف دوستان کوهنورد جدیدمان

تو راه برگشت به خونه هم یه خانم کوهنورد آوازه خوان چترش را در اوتول ما پهن کرد و یک ساعتی بیخ گوشمان طوری چهچهه زد که هنوز گوشمان سوی سابقش را به دست نیاورده! آنا هم نامردی نکرد و با یک ترمز جانانه فک مک آن بنده خدا رو طوری پیاده کرد که نرسیده به مقصد راهش را از ما جدا کرد و هنگام پیاده شدن از ماشین طوری لق می زد که دلمان براش کباب شد.

شب آنا بر خلاف قولش نه ما را ماساژ داد و نه قولنجمان را گرفت از بس لجش گرفته بود که نیومده قله

پس نوشت: ضمنا چون آنا فعلا تو مود ننوشتنه منم اجازه ی هیچ گونه دخل و تصرفی رو بهش ندادم و فعلا متاسفانه همه کاره ی اینجا می باشماز خود راضی

 

  
نویسنده : نگار ; ساعت ۱٢:٥٦ ‎ب.ظ روز یکشنبه ۳ آبان ۱۳۸۸
تگ ها :