آناپورنا

وسیع باش..... و تنها..... و سربه زیر ..... و سخت

شانه هايم چه غريبانه می لرزد ...

.

امشب باران به ميهمانی چشمانم آمده ...

خسته ام خسته از همه کس و همه چيز حتی از نفس کشيدن...

امروز عقربه های ساعت حادثه را برايم به تصوير کشيدند ...

اکنون من با خاطرات نفس گرفته ام زندگی را با آه سردی می نوازم .

.

 

  
نویسنده : آنا ; ساعت ۱:٤٠ ‎ب.ظ روز یکشنبه ۱۱ تیر ۱۳۸٥
تگ ها :